
شانزده آوریل سال 2019 یا 27 فروردین 1398 . همیشه با تقویم مشکل داشتم . اعداد چقدر غریبند وقتی زمان را اندازه می گیرند . سالها و روزها و ساعتها و حتی ثانیه هایی که بستگی به موقعیتی که در آن هستی کوتاه و بلند می شوند . دیروز عرض خیابان را که می رفتم ناگهان نگاهم به آسمان افتاد . ابرهایی خاکستری و آبستن بارش بهاری . صبح زود بود و هوا بس خنک و رود جاری میان شهر انگار در مهی لطیف فرو رفته بود و دوچرخه سواری از کنارم رد شد و فقط در یک آن انگار در زمان غوطه ور شدم و بهار 19 سالگی ام و در حال عبور از خیابان ولیعصر تهران و رگبار تند بهاری که افق دید را هاشور می زد و درختان چنار بلند سبز سبز و عطر گلهای بهاری و انگار فتحی کرده ام و یکهو قد کشیده ام و این بزرگ شدن و بالغ شدن و مستقل شدن همه در کسری از ثانیه اتفاق افتاده و با خودم خیال می بافتم که شاید روزی دیگر همین دقایق را در خیابانی دیگر و شهری دیگر و کشوری دیگر تجربه می کنم و حالا می دانم که اینطور نیست . همه اتفاقات در همان ثانیه ها و دقایق حک می شوند و غیر قابل تکرار هستند و تنها می توان دلخوش به حافظه ای بود که عکاسخانه عمر است و فریم های اینچنین را بایگانی کرده تا وقتی و جایی که اصلا انتظارش را نداری جلوی رویت بگذارد .

عجیب آنکه غالب اتفاقات خاص زندگیم در بهار بوده . میلادم و خاطرات کودکی ام در باغ پدربزرگ و روزهای خوب مدرسه و پرسه زدنها در شهر با دوستان دوران دبیرستان و عاشق شدن و عاشق شدن های دوباره و چند باره در مستی بهار و قدم زدنهای دو نفره در کوچه باغهای معطر و سفرهای بهاری و حتی حس بی نظیر مادر شدن در بهار و حتی حالا این غربت خاکستری بارانی در بهار ...
همیشه وقتی نوشته های پرویز دوایی را می خواندم و بهاریه هایی که برای مجله فیلم قلم می زد مبهوت بودم که چگونه بعد از این همه سال دوری از وطن آجر به آجر کوچه های خاطراتش را نقاشی می کند آنقدر زنده و پویا که در آن نفس می کشی و به تماشا می نشینی . و حالا می دانم که آدمی ریشه در وطن دارد و وطن همه این ساعتها و روزها است که عطرش و یادش هرگز و هرگز رهایت نمی کند و هرجای دنیا که باشی و زندگی بسازی روزی دوباره به سویش باز می گردی .
اولین بهاریه پرویز دوایی
اتاق پذیرایی از مدتها پیش از عید مثل اتاق هفتم قصهها، اتاق ممنوعه میشد که حق نداشتیم پا بگذاریم. پردههای توری سفید، شسته و آهارزده، به اتاق نور شیری ملایمی میداد که مثل منظرهی زیر آب، مرموز و بیصدا و احترامبرانگیز بود. دستههای مبلها در جلای لاک و الکل تازه، برق میزد و رنگهای عنابی و لاجوردی قالی (که در چشمهعلی شسته بودندش) تر و تازه شده بود. روی میز بزرگ شیشهای وسط اتاق و عسلیهای اطراف، در ظرفهای بلور رنگهای طلایی و سرخ و سبز و آبی و بنفش و صورتی کاغذهای قلعی شکلاتها و زرورق آبنباتها به اتاق جلوهی جواهرات غار علیبابا را میداد. ظرفهای پایهدار نقرهای، ظرفهای پهن و گود بلورتراش، کود شده از آجیل و نقل و پسته و بادام و نان نخودچی و سوهان عسلی و نان برنجی و آبنباتهای سکهای رنگوارنگ و شکلات کشی… آخ! اگر ما را فقط پنج دقیقه در این اتاق تنها میگذاشتند. ولی در اتاق پذیرایی دایم قفل بود و کلیدش را مادرم در هفت سوراخ قایم میکرد. فقط گاهی که لای در چند لحظه باز میشد، عطر سنگین سنبلها و سیکلمهها همراه با بوی لاک و الکل و نان نخودچی بیرون میزد و روح آدم پرواز میکرد. در آفتاب لطیفشدهی نرم، اتاق پذیرایی پر از رنگ و نور میشد؛ مثل حجلهی عروس٫ پیش از تحویل سال دورتادور سفرهی هفتسین مینشستیم. عکس شمعهای رنگارنگ که به تعداد افراد خانواده در دیس روشن کرده بودند در آیینه میافتاد. چراغها را روشن میکردیم و فقط شمعها بودند که به بساط هفتسین یک نور مقدس و مَحرم مثل نور جلوی سقاخانه میدادند؛ نور لحظههای خلوص و دعا.

در منقل اسفند میسوخت. مادرم که عینک را نوک دماغش گذاشته بود، چادر را سر شانهاش انداخته بود و قرآن میخواند و خودش را کمی میجنباند. از رادیو راشد حرف میزد و صدای یکنواختش به آدم آرامش میداد. من در همهحال چشمم به بچه ماهی قرمز توی تنگ بلور بود که در لحظهی تحویل سال باید در جایش میچرخید. بشقاب گندم در وسط سفره، مثل یک باغ خرم، سبز رفته بود بالا، سبز نوی شاداب، و دورش را روبان قرمز بسته بودند. شمعها با جزجز خفیفی میسوختند و سرِ هم کج میشدند. مادرم قرآن میخواند و گاهی از بالای عینک به ماها نگاه میکرد، اشک توی چشمش میآمد و دماغش را بالا میکشید. من منتظر بودم که گاو، کرهی زمین را از یک شاخ به شاخ دیگرش تحویل بدهد و ماهی جابهجا بشود و تخممرغ روی آینه بچرخد و دنیا یکطور دیگری بشود؛ هوا عوض شود، یکطوری بشود. بعد راشد ساکت میشد و رادیو ساکت میشد و فقط صدای ترقترق اسفند میآمد و صدای تِکتِک ثانیهها در رادیو و بعد توپ درمیرفت و گوینده میگفت: «آغاز سال یکهزار و سیصد و نمیدانم چند هجری خورشیدی.» و همه همدیگر را ماچ میکردند و مادرم باز گریه میکرد که خدا را شکر همه زندهایم و خدا کند که هزار سال زنده باشیم. بعد یکی که قدمش خوب بود از خانه بیرون میرفت و در میزد و دوباره میآمد تو، که آن سال به خانه خوشبختی بیاورد و بعد رخت نوهایمان را تنمان میکردیم و میرفتیم خانهی بزرگهای فامیل.
مادربزرگ چارقد سفید نوی آهارزده سرش بود و آدم را ماچهای تر میکرد و تنش بوی صابون عطری میداد. اغلب اسمهامان را قاطی میکرد و به هرکداممان یک دانه دوقرانی نوی براق میداد و جلویمان توی بشقاب زیردستی نقل بادامی و آبنبات قیچی میگرفت. ظرفهای شیرینی تر و آجیل و سوهان عسلی، در اتاق پذیرایی مخصوص مهمانهای رودرواسیدار محفوظ بود. اینجا هم اتاق ممنوعهی مرموز خودشان را داشتند که فقط بعضی افراد خوشبختِ مخصوص، به آن راه پیدا میکردند. توی کوچهها آفتاب رنگ دیگری پیدا کرده بود. آفتابِ تازه بیدارشده، از سر دیوارها توی کوچه میافتاد؛ هنوز کمی به زردی میزد. زمین نفس کشیده بود و در جوبها آبهای زلال گُر و گُر میرفتند و کوچهها پر از رنگهای سرخابی و لاجوردی تند لباس بچهها بود. دخترکوچولوها روبان سفید به سر و جوراب سفید به پا، با کفشهای عنابی دکمهدار. پسربچهها با کتوشلوار یخهآهاری و کراوات و بعضیها با یونیفرم افسر شهربانی، با کلاه و واکسیل و یراق و همهچیز٫ توی کوچهها صدای سازدهنی میآمد که از یک سر سوراخ تا سر دیگر، از زیرترین تا بمترین نُت و بالعکس مرتب میزدند. و صدای تقتق هفتتیرهای ترقهای. صورت مردها دوتیغه تراشیده و حمامرفته، برافروخته بود و برق میزد.

از مدتها پیش از عید مینشستم و برای پول عیدیای که فکر میکردم میگیرم، مصرف خرج میتراشیدم. اسم آدمها و پولی را که معمولاً عیدی میدادند ردیف مینوشتم و جمع میزدم. معمولاً میشد بیست، بیستودو تومن. به این لیست فشار میآوردم و اسم دو سه تا آدمهای حاشیه را هم اضافه میکردم، بلکه سه چهار تومنی بیشتر شود. بعد صورت چیزهایی را که میخواستم با این پول بخرم و کارهایی را که میخواستم بکنم مینوشتم. همیشه یک رقمش انداختن یک عکس آرتیستی شش در چهار در فتومهتاب بود. در تمام آن سالها همیشه آرزو داشتم که یک بار تصادفاً هم که شده، عکسم آنقدر خوب دربیاید که فتومهتاب یکیاش را بزرگ کند و رنگ کند و در ویترین بگذارد (آن حوالی یکی دو سه تا مدرسهی دخترانه بود و باقی قضایا)… این میشد چهار تومن و پنج قران. برای بقیهی پولهای عیدی هزار جور مصرف سراغ داشتم که اگرچه با خون دل یکی یکی ازش حذف میکردم، میدانستم که وسع عیدیام به برآوردن هیچکدام از این آرزوهای کوچک نخواهد رسید و مثل هر سال باید امید برآوردنش را بایگانی کنم تا سال بعد.
یک سازدهنی خوشگل براق نقرهای توی جعبهی مخمل آبی پشت ویترین یکی از خرازیفروشیهای لوکس بالای شهر دیده بودم که خوراک شب و روزم شده بود. دورش آرزوهای رنگی زیادی بافته بودم، اما خدا میداند قیمتش چند بود. مغازهاش از آن مغازههایی بود که آدم حتی جرأت نمیکرد پا بگذارد و جنس قیمت کند. یک دوربین چشمی هم بود که توی دکان دیگری دیده بودم؛ شکل لولهای که توی هم تا میشد. جان میداد برای تماشای طیارههای مشقی که از قلعهمرغی بلند میشدند و میآمدند سر محلهی ما و در آسمان فیروزهای پشتک و وارو میزدند. یک کارد شکاری دیده بودم با غلاف چرمی، از اینهایی که تارزان به کمرش میبست، که بعد در میآورد لای دندانش میگرفت و از بالای درخت شیرجه میرفت توی آب و با سوسمارها کشتی میگرفت. چراغ قوهای بود که قوهی کتابی میخورد و سه رنگ میشد؛ سبز و سفید و سرخ. یک پیراهن فوتبال بود آلبالویی رنگ، با سرآستین و یحهی سفید؛ دو جلد کتاب «سیاحت دور کره» سرگذشت دو تا پسربچه که با موتورسیکلت به مسافرت دور دنیا میرفتند… چیزهای دیگری هم بودند که من به خریدن و داشتنشان حتی فکر هم نمیکردم: دوربین عکاسی بود، کفش بسکت بود، یک ششلول نقرهای براق دستهصدفی بود؛ چیزهایی که فقط برای خودن به دل کردن آدم پشت شیشهها چیده بودند. عادت کرده بودم که با حسرتشان بسازم. میساختم. بعد هم پول سینماهای عید بود: یکی «صاعقه»، یکی «رابین هود»، یکی «بغداد»، این میکند سه تومن و شش قران. یکی «هیولا» بود سینما ایران نشان میداد. «دام برف» بود، سینما مایاک بُد آبوت و لو کاستلو بازی میکردند. اینها را میشد گذاشت بعداً در سینما میهن دید؛ سینما میهن ارزانتر بود. اما کوچهها دیگر قشنگ شده بودند. کوچهها پر شده بودند از شوق و اعجاب. آدم با ذوق از خواب بیدار میشد. آدم زیر لحاف همچه که چشمش را باز میکرد خوشحال میشد که روز در پیش است؛ که میتواند بدود توی کوچه و خودش را بزند به وسط نور، برود توی حیاط، با چشم بیدار، بیدار.

از رختهای تازه آبکشیدهی روی طناب بخار بلند میشد. آدم روزبهروز نگاه میکرد به بیدار شدن درختها. پوست درختها که قهوهای تیره بود کمکم روشن میشد؛ عنابی میشد. جوانههای سفت و سخت بستهشده تویشان یک نقطهی کوچک مغزپستهای پیدا میشد و این نقطه و لکه روزبهروز بزرگتر میشد، جوانه دور خودش میپیچید و باز میشد و اولین برگهای ریز مغزپستهای شفاف پیدا میشدند. اولین شکوفههای سفید، شکوفههای صورتی، با حجب و تردید در میآمدند. مورچهها راه میافتادند. بعد یک روز حاشیهی باغچه، بین دیوار و آجرفرش لب باغچه پر میشد از نور صورتی شکوفههای سیب و شکوفههای به. کمکم زنبورها پیدایشان میشد و در آفتابی که هنوز تند و تیز نبود، هنوز چیزی از خنکا درش بود و گرمایش درست به اندازه بود، دور شکوفهها شلوغ میکردند و بعضیهاشان میافتادند توی حوض که با برگ از آب میگرفتیم و میگذاشتیم لب باریکهی کنار دیوار که جان بگیرند. خودمان هم مینشستیم پای دیوار و آفتاب چقدر میچسبید. آدم خمار میشد و مدرسه و مشق هنوز خیلی دور بود. از پشت دیوار کسی با آهنگی که آنقدر آشنا، آنقدر جذاب و شوقانگیز بود میخواند: «بیا که نوبرِ بهاره بستنی…»
(شمارهی ۴۸ ماهنامهی «فیلم»، نوروز ۱۳۶۶)

سرمای زمستان کم کمک جایش را به خنکای مطبوع روزهای آخر فوریه می دهد . ابرهای خاکستری همچون همیشه آسمان این شهر دور را پوشانده و بارانی و چتر وسایل ضمیمه همیشگی کمد کنار درب خروجی است . درب خروجی وسوسه همیشگی زندگی من است . چالشی مدوام بین ذهنی منطقی و برنامه ریز و نتیجه گرا و قلبی شوریده و دیوانه و عاشق فرار از چهارچوبهای تنگ پیش تعریف شده کلیشه ای . مدتی پیش در صفحه اینستاگرام آقای فهیم عطار مطلبی خواندم که بر قلبم چنگ زد . انگار همه آن سالهای دور دوباره برایم زنده شد . همه آنچه پشت سر گذاشتم و می گذارم و می روم .

fahim.attar
" فشنگهام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا بغلم.
عزیزم!
یک سیدی پیدا کردم که تا خرخره پر است از آهنگهای قدیمی. ته گودترین کمد خانه. همان آهنگهایی که گوش دادنشان مثل کشیدن ضامن نارنجک است. امروز صبح با خوف و لرز گوشش دادم. آهنگ اول آهنگ مری لسلین بود. همان که صدایش را مثل بوق کشتی کلفت میکرد و میگفت بوسهی تو از پوست من عمیقتر است. همین یک جملهاش کافی بود که ضامن نارنجک خاطراتم را بکشد و یاد تو بیفتم و بپکم.
عزیزم!
یاد هیلمن قرمز پدرت افتادم. یاد کوچههای دزاشیب. برف میبارید تا زانو. یادم نیست که قد من کوتاه بود یا آنوقتها تهران زیاد برف میگرفت. اما میدانم که زنجیر میانداختی روی لاستیکهای دور سفید هیلمن و کوچههای دزاشیب را بالا و پائین میکردیم. یک بار هم پلیس نگهمان داشت. نسبتمان را پرسید. گفتی مسافر تو هستم. آخر کدام رانندهای دست مسافرش را میگیرد تا با هم دنده عوض کنند؟ آن هم با آهنگ مری لسلین. بهمان گفت دومین چهارراه را بپیچیم دست چپ. خلوت است و جان میدهد برای مسافرکشی. پلیسها زیر برف، معنی مسافر را خوب میفهمند.
عزیزم!
یادت هست آن شب سرد که توی کوچههای عباسآباد قدم میزدیم؟ میگفتی کوچهها بدون قدم زدن آدمها، به خودشان ماهیت نمیگیرند. نسبت خاطرهها به کوچهها، مثل نسبت خون است به رگ. وگرنه کوچهی بیخاطره، فقط آجرهای سرد و زمستانزدهاند. یادت هست که خواستیم به کوچهی بیستوچهارم ماهیت بدهیم؟ زیر باران سرد دیماه، زیر تیر برق و کنار چند تا گربهی خیس و خسته. اینها هیچ کدام هویت نداشتند مگر اینکه آدم خودش را به بوسیدن کسی مشغول کند و بوی عطرش را آنقدر عمیق بکشد توی ششهایش که گلویش مثل وزغ باد کند. آمدیم ماهیت بدهیم به کوچه که موتور گشت سر رسید. پلیسها زیر برف شاید عاشق بشوند اما زیر باران فقط خیس و بداخلاق میشوند. ما را بردند وزرا. ما و هزار آدم دیگر که جرمشان بوسیدن بود.
عزیزم!
یادت هست شب عروسی که میگفتی میتوانی عاشق چاقترین، لاغرترین، زشتترین یا بدبوترین مرد دنیا بشوی اگر بلد باشد شعر بگوید و عاشقی کند؟ میگفتی که بوی گند آدمها فقط از اخلاقشان ممکن است بلند بشود و نه ظاهرشان. تا خرخره شراب شیراز خورده بودی. آنقدر که من را زنعمو ناهید صدا میکردی. تو اصلا عمو نداشتی که بخواهی زنعمو داشته باشی. اما راست میگفتی. عاشق من شدی که چاقترین و زشتترین مرد زندگیات بودم. میگفتی مردها نیمی از مغزشان خاموش است. با آن نیمهی روشنشان هم فقط به فکر سیاست و تجارت و رختخواباند.
اینها را به من نگفتی البته. اینها را داشتی به پدربزرگم میگفتی. قهر کرد و رفت. مرز نازکی بین من و پدربزرگم و زنعموناهید وجود داشت.
عزیزم!
متفاوت بودی. دنیا را از دریچهی دیگری نگاه میکردی. دریچه که نبود. یک پنجرهی گل و گشاد بود. به همه چیز معترض بودی. حتی اعتراض داشتی که چرا برای آدرس کتابفروشیها مینویسند جنب بانک فلان یا مسجد فلان. چرا آدرس هیچ بانک و مسجدی را از روی کتاب فروشی پیدا نمیکنند؟ مثلا جنب کتابفروشی جعفری. یا اعتراض داشتی چرا هیچ کدام از مجریهای زن چاق نیستند؟ چرا سینهی مردها باید عضله داشته باشد؟ چرا لبها زنها کلفت باید باشد؟ یا اصلا چرا شب عروسی مردها باید رانندگی کنند؟ شب عروسی گفتی بگذار باد تفاوت بوزد. وزیدی و نشستی پشت فرمان و آنقدر توی شیخفضلالله لایی کشید که شیخ به لرزه افتاد و پلیس نگهمان داشت. اینطور مواقع هیچوقت به پلیس نگو: ناخدا، جون مادرت بذار بریم، شب درازی پیش رو داریم. خب؟
عزیزم!
همیشه از روزمرگی فراری بودی. ایدئولوژی زندگیات در تغییر خلاصه میشد. یادت هست که روز رفتنت چه مثالی برایم زدی؟ گفتی که هر رابطه مثل بالا انداختن توپ فوتبال است. هیچوقت ثابت نیست مگر لحظهای که به اوج خودش میرسد. کسری از ثانیه و نه بیشتر. فقط همان کسری از ثانیه ارزش ثابت ماندن و تغییر نکردن را دارد. وقتی که در اوجی. بعد هم ناپدید شدی. تمام نبودنت تبدیل شد به یک اعتراض بزرگ که صدایش از گلوی من بیرون میآید. همهی اینها از همان یک جمله درآمد. بوسهی تو از پوست من عمیقتر است. من هزار برابر چاقتر و زشتتر و ثابتتر شدهام. درست مثل عدد پی. "

ترانه وبلاگ : hadi soyle
http://s9.picofile.com/file/8352972818/haydi_soyle_kalben.mp3.html
با صدای خواننده اهل ترکیه Kalben Groomsman
چرا به هنگام دیدنت دلم چنین بی قرار می تپد
چرا به هنگام دیدنت گلی در دستهایم می پژمرد
به هنگام دیدارت جهان برایم به پایان می رسد
به چشمانم می نگری و دنیا از آن من است
خاموش نباش عزیزم
به من بگو
از دوست داشتن عشقم از دوست داشتن دردم
بگو بگو ...
که چگونه دوستش داشتم بگو که در رویاها دیدارش کرده ام
بگو از شبهای بی خوابی
آه بگو
بگو از زمانی که دیدمت آتشی بر جانم افتاد
از زمان دیدنت قلبم روشن شد
از زمان دیدنت خاطراتم زنده شد
وقتی تو را دیدم زمان و مکان از حرکت ایستاد
عزیزم خاموش مباش و بگو
تو بگو
به من بگو
از دوست داشتن عشقم از دوست داشتن دردم
بگو بگو که چگونه دوستش داشتم بگو که در رویاها دیدارش کرده ام
بگو از شبهای بی خوابی
آه بگو

پانزدهم دی ماه 1397 و باز کردن پنجره word و تنظیم فونت و سایز و پاراگراف بندی و نوشتن به زبان شیرین فارسی بعد از 9 ماه و بیست یک روز که از آخرین پست این وبلاگ می گذرد و عجیب آنکه رسم واژه های آهنگین خوش خرام بر این پرده سپید چقدر آرامش به همراه دارد و هیچ زبان دیگری این حس و حال را به من نداده است و چقدر فراموش کرده بودم این حس خوب عجیب نوشتن و خواندن در صفحات وبلاگ که هرگز در دنیای پیشرفته تکنولوژی و هزار راه ارتباطی تلگرام و اینستاگرام و واتس آپ و ... تکرار نشد که خاصیت پیامهای موبایلی کوتاهی آن است و دل نوشته، بلندای مطلب می طلبد و حوصله خواندن و وقت فراغت و چای آلبالو در جوار و ترنم موسیقی.
زمان و زمانه به طرز غریبی در گذر است و جهان شاهراه حوادث و اخبار و انگار بشر عزم جزم کرده بر نابودی و تخریب و دلشوره ای هزار بار قدرتمند تر از بمبهای اتمی چتر قارچی شکل منحوس بد هیبتش را بر غالب آسمان هرجای جهان گسترده و در پس همه دوندگی های معاش و برنامه ریزی تعطیلات و خرید این و آن و شرکت در مجالس و در پس ماسک خنده های شادمانه و عکسهای ادیت شده ماهرانه و نمایش خوشبختی مجازی انگار همه می دانند دیگر هیچ چیز مانند گذشته نیست و نمی شود .
هوا سرد است و زمستانی دیگر زیر آسمانی دیگر به اقتضای جبر زندگی . اما هرجای این کره خاک هم که باشم وقتی به زبان فارسی می نویسم قلم ناخودآگاه دل در کوچه خیابانهای وطن دارد و آن خاک گسترده پاک مهمان نواز و هزار خاطره رنگین که زندگی ام را معنا داده و می دهد . امیدوارم فراغت امروز باز هم باشد و باز هم بنویسم و شاید هم خوانده شوم . یادی کنم از پست شانزده دی ماه سال 1390 که اولین سالی بود که وبلاگ نویسی را آغاز کردم .

ايرج افشار درباره كارنامه زندگي سید محمد علی جمال زاده نوشته است:
«اين مرد عمرش در سرزمينهاي بيگانه گذشت و دلبسته آسايش و زندگي داشتن كنار درياچه لمان (ژنو سوئيس) بود. اما بدانيد به چيزي جز ايران نميانديشيد. خانهاش سراپا ايراني بود. معاشرانش ايراني بودند. مركب قلمش هماره نام ايران و زبان فارسي را بر صفحات مطبوعات ايراني جاري ميكرد، كتابخانهاش را به كتابخانه مركزي و مركز اسناد دانشگاه تهران بخشيد و حقوق تاليف آثارش را در اختيار دانشگاه تهران گذاشت كه به مصارف فرهنگي برسد.»
با یادی از این بزرگمرد ادبیات داستانی ایران
قسمتی از داستان " فارسی شکر است " را برایتان در این پست می گذارم .
" هیچ جای دنیا تر و خشك را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحهی كشتی به خاك پاك ایران نیفتاده بود كه آواز گیلكی كرجی بانهای انزلی به گوشم رسید كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههایی كه دور ملخ مردهای را بگیرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین كار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما كاسبكارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد یموت هم بند كیسهشان باز نمیشود و جان به عزرائیل میدهند و رنگ پولشان را كسی نمیبیند. ولی من بخت برگشتهی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگیم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمهی چربی فرض كرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهایمان مایهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بیانصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقرهای برپا گردید كه آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم كه به چه بامبولی یخهمان را از چنگ این ایلغاریان خلاص كنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به كلاه با صورتهایی اخمو و عبوس و سبیلهای چخماقی از بناگوش دررفتهای كه مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینهی دق حاضر گردیدند و همین كه چشمشان به تذكرهی ما افتاد مثل اینكه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یكهای خورده و لب و لوچهای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینكه به قول بچههای تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره یكیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟» گفتم « ماشاءالله عجب سوالی میفرمایید، پس میخواهید كجایی باشم؛ البته كه ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بودهاند، در تمام محلهی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمیشود كه پیر غلامتان را نشناسد!» ولی خیر، خان ارباب این حرفها سرش نمیشد و معلوم بود كه كار یك شاهی و صد دینار نیست و به آن فراشهای چنانی حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقیقات لازمه به عمل آید» و یكی از آن فراشها كه نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بیفت» و ما هم دیگر حساب كار خود را كرده و ماستها را سخت كیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن . خداوند هیچ كافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت میداند كه این پدر آمرزیدهها در یك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی كه توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یكی كلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان كه معلوم شد به هیچ كدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند كه آن را در یك طرفةالعین خالی نكرده باشند و همین كه دیدند دیگر كما هو حقه به تكالیف دیوانی خود عمل نمودهاند ما را در همان پشت گمركخانهی ساحل انزلی تو یك هولدونی تاریكی انداختند كه شب اول قبر پیشش روشن بود و یك فوج عنكبوت بر در و دیوارش پردهداری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بین راه تا وقتی كه با كرجی از كشتی به ساحل میآمدیم از صحبت مردم و كرجیبانها جسته جسته دستگیرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد كه تمام این گیر و بستها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوقالعادهای هم كه همان روز صبح برای این كار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و كاردانی دیگر تر و خشك را با هم میسوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بیپناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بیچاره كرده و زمینهی حكومت انزلی را برای خود حاضر میكرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یك دقیقهی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.

به مناسبت روزی که برای بسیاری از زنها " روز زن " نبود !!.....
با سپاس از مطلب زیبای خانم نبات در اینستاگرام : nabauti
وقتی از ایران اومدم بیرون، از همون روز اول تا دو سال با برادرم زندگی میکردم. تو تمام اون دو سال “حتی یک بار “ به من نگفت این لباس رو نپوش، حق نداری بری، با کی حرف میزنی، با کی بودی ! تو تمام اون دو سال از من نخواست اشپزی کنم و خونه تمیز کنم، تو تمام اون دو سال “همراه” من غذا درست کرد و خونه تمیز کرد. تو تمام اون روزا به من یاد داد زنها از رو ضعف گریه نمیکنن بلکه مردها هم گریه میکنن. تو تمام اون روزا به من یاد داد که هیچ مردی حق نداره بهم بگه فلان چیز و “حق نداری” بپوشی یا فلان جا “حق نداری” بری چون زن و مرد برابرن، تو تمام اون دو سال جوري رفتار نكرد كه از پريود بودنم خجالت بكشم و پنهانش كنم! وقتی به راحتی عذر خواهی میکرد و خودش رو مقصر میدونست بهم این رو یاد میداد که فقط این زنها نیستن که تو رابطه ها مقصرن! روزی که سیبیل قشنگ به عنوان دوستش بهش تکست زد و گفت که من میخوام با نبات باشم ولی دوس دارم که تو بدونی و اگر مخالفی بگی! هیچی نگفت و این برای من به معنی این بود که من رو باور داره! وقتی بدون مخالفت اجازه میداد که چند روز در هفته بیاد خونمون و با ما و کنار ما باشه و باهاش مثل قبل رفتار میکرد بهم این حس و میداد که باور داره زنها هم مثل مردها ازادن و حق دارن و میتونن اگر دلشون خواست قبل از ازدواج با کسی که انتخاب میکنن باشن و همدیگرو بشناسن.
.
وقتی با سیبیل قشنگ دوس شدم ،هیچوقت “هیچی” ازم راجع به گذشته ام نپرسید، و این برام به این معنی بود که منه الان براش مهمم نه گذشته. وقتی خودم بهش گفتم قبل از تو كسي رو دوس داشتم، بهم گفت : مثل من ! این برام به این معنی بود که من رو با خودش برابر میدونه و اگر حقی برای خودش قاىل بوده براي منم هست. و اينكه باعث نشد زندگيمون رو با دروغ شروع کنیم بهم قدرت داد. اينكه هيچوقت ازم نپرسيد امشب شام چي ميخواي درست كني بهم ياد كه وظيفه ندارم اينكارو كنم. اينكه هيچوقت ازم نخواست با دوست صميمي پسرم قطع ارتباط كنم و به جاش خودش باهاش دوس شد و الان اونا بهم نزديكترن تا من، بهم اعتماد به نفس داد كه كارم اشتباه نبوده و تو انتخاب دوست اشتباه نكرده بودم.وقتي بهم گفت با دوستات برو مسافرت ، برو بيرون و نخواست من و حبس كنه تو خونه بهم ياد داد ما برابريم. وقتي قبل از پست هر عكس و نوشته نظرش رو خواستم و حتي يك بار هم نگفت :نه “نباید” این و بزاری ولي پيشنهاد خودش رو داد و به جاي اينكه بگه: "به جاي اين كارا به زندگيت برس" بيشتر تشويقم كرد كه بنویسم و خود واقعيم باشم، بهم اعتماد به نفس داد. من برابری رو کنار خواهر و مادرم از مردهای زندگیم یاد گرفتم❤️

خیابانی به طول هجده کیلومتر زاده سال 1300 شمسی که میان املاک و مستغلات قاجاری خریداری شده بنا شد و دو طرفش چنار کاشتند که با آب و هوای آن روزهای تهران بسیار سازگار بود . هجده هزار چنار با فاصله هر دو متر و میان هر دو چنار یک بوته گل سرخ و برای آبیاریشان دو حلقه چاه حفر کردند در سه راه زعفرانیه و یک استخر بزرگ بین محمودیه و تجریش برای ذخیره آب و نامش جاده پهلوی شد و در ابتدا محل عبور خاصان، درباریان، وزیران، سفرا و نظامیان که دستور شرفیابی به آنان ابلاغ میشد و بعد از 1320 عمومی شد و در سمت چپ میانه آن محدوده خیابان شاهرضا نهر کرج قرار داشت که سالها دانش آموزان و دانشجویان در سایه درختان پر شاخ و برگ آن کتابهای درسی خود را برای امتحانات مرور میکردند و عشاق برای خلوت و مردم برای تفرج در آن قدم می زدند که بعدها بلوار شد و به نام ملکه انگلیس الیزابت نام گرفت .

فروردین سال 64 ، یک روز بهاری زیبا و باران تند که هوا را هاشور می زد و من جایی بین چهارراه پهلوی سابق و چهارراه ولیعصر بعد ها و نرسیده به میدان ولیعهد و یا ولیعصر فعلی ، معلق در میانه بازی تاریخ و سیاست که این جاده بلند پردرخت شاهد آن بوده در اوج شادابی و طراوت نوزده سالگی با گامهای تند گویی زمینی زیر پایم نیست می رفتم و نسیم چتری های قهوه ای روشن موهایم را به بازی گرفته بود و انگار در این روز خاص و سال خاص و مکان خاص ثبت شدم آنقدر که هنوز اگر پلکهایم را روی هم بگذارم عطر نمناکی روی پوست صورتم روان می شود و باد میان موهایم می دود و چیزی شگرف و عمیق در وجودم نطفه می بندد و گر می گیرد و می خواهد افسار از پای بکند و این شور جوانی و بی قیدی و امید به سالهای دور آینده که گویی جایی میان کرات دیگر است و جهان فقط همین لحظه حال است متوقف شده در هجومی از عطر اقاقیا و شکوفه های بهاری و درختان بلند جوانه زده سبز عاشق . حکایت نسلی که نمی تواند فراموش کند و در هر شهر و خیابان و کوچه و بنای این کشور پهناور هزار خاطره ساخته است با اسامی و آدمها و رویدادها و شادی ها و غمها ....
با سپاس از خاطره بازی های بسیار زیبای آقای یونسیان در cafenostal
:
"در «كافه نوستال» با نوستالژي به عنوان چيزي از جنس خاطره بازي و تكرار معناباخته خاطرات و عكس هاي سياه و سفيد و غم گذشته خوردن مواجه نميشويم، نوستالژي در «كافه نوستال»، يعني خواندن و شرح فلسفي هر تصوير و محتواي نوستالژيك روي خطوط «در زماني» و «همزماني»، يعني فرار از تعلق خاطر وسواس گونه به گذشته و حركت در مسير كسب تعريف و انرژي براي جهش به سمت امر نو، امر نوين و امري كه در حال آمدن است. نوستالژي يعني حفظ ردپاها و نشانه شناسي دقيق خاطرات و گذشته هاي متفاوت، نوستالژي حفظ گذشته و باز كردن راه براي امر نو و آينده است. كافه نوستال تلاش ميكند تا به مرجع بينالمللي و گسترده خاطرات و قدمت فرهنگ، شخصيت، هنر و اصالت ايراني تبديل شود. ما متعلق به امر مرزي و ساحت بدون محدوده چيزهاي نو و تازه هستيم. توسل و توجه به خاطرات و عكسهاي قديمي همراه با بازخواني بافت هاي نوستالژيك اگرچه يك وسواس و علاقه شخصي است ولي عامل و دستاويزي براي نمايش حيات برهنه و بافت بدون پوشش و نقاب ذات ايرانيان و هويت ايراني است. "

جمع شدن نوارِ كاست ماكسل، خودكارِ بيك، تركيبى از نقش و نگارِ فرشِ ايرانى، ضبطِ صوتِ قديمى، جانوارِ كاسِتِ قديمى و حال و روزِ برزخى: چيزهايى هستند كه از همان آغاز، روزهاى پايانى و پيرى شان را لمس مى كنند، مثلِ نسل هايى كه پير مى شوند اما بزرگ نمى شوند، چيزى از "ناكافى بودن ها و كَم آوردَن هاى جَهان" در ما شعله مى زند، مثلِ خاطراتِ مشتركمان از روزهاى كودكى و خانه پدربزرگ، پَهن شُدنِ آفتاب در اِيوانِ خانه و شيشه هاى تِشنه نور، بازى با پِسرعموها، دُختر عَمه ها و تجربه گوش دادن و محو شدن در صداى "خواننده محبوبمان"، از ضَبطِ صوتِ جوان ترين عمو، كه هنوز "مُجَرّد" بود و مِهمانِ خانه، صداى تَكيده پدربزرگ و دَست هاى پدر كه مِثلِ "وَان يَكاد" بود وَسَطِ اين تاريخِ "چِشم زَخم" و "سِريالى ترين قاتِلِ جَهان". و ما نسلى كه "كلاهِ گشادِ تاريخ" بر سرمان رفته، دلخوش به چيزهايى كه حقيقت نداشتند و با شتابى مضحك و بى فايده به دهه و تاريخ واردمان كردند، به فاصله اى نورى كه با خودمان داريم، از خانه هاىِ بى شمارى كه نقلِ مكان كرديم، به كوپن هاىِ نفت و گازوييل، به تصويرِ رهبران و زمامدارانمان كه از تلويزيون هاىِ پارس و شاب لورنس پخش مى شد، به فيشِ حقوقِ پدر و تلاشش براىِ عوض كردنِ ماشينش، به چهره عموهاىِ جوانمان كه با ته ريش به "سالِ دوهزارِ داريوش" روىِ ضبطِ كهنه "آيوا" گوش مى دادند. و قصه ما شبيه جمع شدن نوار، درست در لحظه شروع بهترين آهنگ ضبط شده روىِ نوار كاستمان بود. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

نامه مورخ 25/5/1393 آقای محمد رضا شعبانعلی به خانم مریم میرزاخانی
پیش نوشت:
زمانی که در اردوی تابستانی مرکز المپیاد، برای المپیاد فیزیک شرکت میکردم، مریم میرزاخانی هم آنجا بین ما بود. همه میدانستند دانش آموز مستعدی است. با دانش آموزان دیگری که آنجا بودند به طرز معناداری فاصله داشت. پسرها آن روزها بین خودشان، او را «میم – میم» صدا میکردند و برایش جوک میساختند. البته زیبا و مودبانه و معمولاً با تاکیدی بر هوش خوبش.
حدود صد نفر در اردوی تابستانی در رشتههای مختلف حضور داشتند که قرار بود از میان آنها تیم های هفت نفره برای هر یک از رشتهها انتخاب شود. آن روزها، هر کدام از ما در سادهاندیشی کودکانه خود، فکر میکردیم یک نابغهایم. فکر میکردیم قرار است سرنوشت کشور را عوض کنیم! بعد از عبور از چند مرحله آزمون های مختلف، باورمان شده بود که با بقیه جامعه فرق داریم.
یک روز در حیاط مرکز، یک نیسان آبی رنگ، در حال حرکت به سمت عقب بود. با چند نفر از بچهها ایستاده بودیم و سرگرم گفتگو بودیم و نیسان را ندیدیم. یادش بخیر آقای تولا و هر جا هست آرامش و شادی همراه زندگیش باشد که درستترین آموزهی آن تابستان را او به ما منتقل کرد. ما را صدا کرد و به کناری کشید تا زیر نیسان له نشویم. بعد هم با لحنی آمیخته به شوخی گفت: «خودتان مواظب خودتان باشید! شاید شما فکر کنید آدمهای خاصی هستید. اما ما مثل شما زیاد دیدهایم. میآیند و میروند و بخشی از آمار میشوند! ما شما را جدی نمیگیریم. خودتان باید خودتان را جدی بگیرید».

مریم جان سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد.
جایزهات هم مبارک باشد. حتماً خوشحال شدی که جایزهی فیلدز را گرفتی و حتماً خیلی تعجب نکردی که این جایزه را گرفتی. چرا که جایزههای بزرگ کم نگرفتهای و پس از این هم کم نخواهی گرفت. به خاطر این میگویم حتماً زیاد شگفتزده نشدهای که توانمندیهای خودت را میدانی. راستش را بگویم ما هم که تو را میشناسیم، خبر جایزهی فیلدز را خیلی راحت خواندیم و از آن عبور کردیم. مثل همهی خبرهایی که در آن تابستان داغ، از کلاس مجاور میشنیدیم که تو، بسیاری از مسئلهها را سریعتر و زیباتر از دیگران حل میکنی.
اما فردای آن روز، انگار دنیا تغییر کرد. تصویر تو، در رسانهها دیده شد. راستی! زیباتر از آن سالها شدهای. اگر چه اینجا چهرهی دانشآموزهای دختر دبیرستانی، همه مثل هم است و تو هم یکی مانند دیگران بودی.
اینبار، حتی ما هم که استعداد زیاد تو را میشناختیم و به موفقیتهای متناوب تو، عادت داشتیم، کم کم باور کردیم که باید خبر «فیلدز» را جدی گرفت.
حالا دیگر همه ما تو را جدی گرفتهایم.
همکلاسیهایت به همه یادآوری میکنند که مستقیم یا با یک یا دو واسطه، دوست تو بودهاند.
وبلاگنویسها – همچنانکه من هم یکی از آنها هستم – از تو مینویسند.

توییتری ها، از تو «توییت» میکنند و بحث داغی دارند که کدام هشتگ، برای پوشش اخبار تو مناسبتر است.
در سایر شبکههای اجتماعی، درباره تو حرف میزنند.
موافقان سیاسی، عکسهای سابقشان را با تو منتشر میکنند تا نشان دهند که چه نقش مهمی در پرورش تو و امثال تو داشتهاند.
مخالفان سیاسی، بحث میکنند که تو اگر ایران بودی، با پراید خود در جاده چپ میکردی یا هواپیمای تو هنگام پرواز، سوراخ میشد!
زنان، لبخند میزنند که یکی از همجنسهایشان، رشد کرده و موفقیتی بزرگ به دست آورده و این را دستاویز بحثهای خود درباره تبعیض جنسیتی قرار میدهند.
سیاستمداران، از تو به خاطر کمک به بهبود تصویر کشور تشکر میکنند.
حتماً از چند روز دیگر، در وایبر هم، جملات حکیمانهای از تو نقل خواهیم کرد. درست مثل کوروش و شریعتی و دکتر حسابی و پروفسور سمیعی.

اما مریم جان.
حرف آن روز آقای تولا را – که تو نبودی بشنوی و من به عنوان آخرین مطلب آموزشی آن اردوی تابستانی اینجا برایت نقل میکنم – جدی بگیر: ما تو را جدی نمیگیریم!
ما هنوز معنی جایزه فیلدز را نفهمیدهایم. البته میگویند در حدنوبل است. راستی! خود ما خود نوبل را هم درست و حسابی نمیشناسیم. شنیدهام که میگویند خیلی سیاسی است!
مریم جان. ما را جدی نگیر. ما حتی در خبرها، خیلی کاری نداریم که روی چه موضوعی کار کردهای.
نه اینکه نخواهیم بفهمیم، اما خوب خواستیم بفهمیم و نشد.
دانشگاه استنفورد در گزارشش نوشته است تو برای درک Symmetry of Curved Surfaces تلاش زیادی کردهای و سهم بزرگی در آن داشتهای. ما خواستیم بفهمیم که تو چه کار کردهای اما ظاهراً آن طور که به زحمت از روی لغتنامهها فهمیدیم، تو برای درک «تقارن سطوح منحنی» تلاش کردهای! اصلاً فراموش کن. به ما چه که تو برای چه تلاش کردهای. تو الان جایزهی فیلدز را گرفتهای که چیزی شبیه نوبل است.
مریم جان. ما را جدی نگیر. تو برای ما چیزی بیشتر از یک تیتر خبری نیستی.
همانهایی که امروز نسبت خودشان را با تو یادآوری میکنند و نسب خودشان را به تو میرسانند، اگر کوچکترین خبر بدی از تو در رسانهها منتشر شود، هر چه فکر کنند رابطهای بین خودشان و تو به خاطر نخواهند آورد.
ما وبلاگ نویسها هم، از چند روز دیگر، مجبوریم راجع به خبرهای دیگر بنویسیم. آخر میدانی. مطالبی که درباره تو نوشته میشوند، «تاریخ مصرف دارند». برای رتبهبندیمان در موتورهای جستجو خوب نیست که یکی دو هفته دیگر دربارهی تو بنویسیم. باید به دنبال خبر دیگری بگردیم.

توییتریها هم، از چند روز بعد، هشتگهای دیگری را پیدا خواهند کرد و به «جهادهای ۱۴۰ کاراکتری» ادامه خواهند داد و در جنگی مجازی، در جبههای جدید، به نبرد حق علیه باطل مشغول خواهند شد. تو هم چیزی هستی شبیه مرزبانها که امروز در خط خبرها نیستند. مثل هواپیمای مالزی که آخرین تصویرش را هشتادهزار بار در یک ساعت در شبکههای اجتماعی به اشتراک گذاشتیم و هشتاد ساعت بعد، برای همیشه فراموشش کردیم. تو هم چیزی هستی شبیه هواپیمای ایران ۱۴۰ یا ببخشید اشتباه گفتم: آنتونوف ۱۴۰ که از چند روز دیگر، پیامکها و کاریکاتورهایشان را کناری میگذاریم و اجازه میدهیم داغداران و بازماندگان، طعم تلخ باختن را در تنهایی خود تجربه کنند.
موافقان سیاسی، در پی شمارش موفقیتها هستند و نه یک موفقیت خاص. تو همین الان جزو آمارها شمرده شدهای و بیشتر حرف زدن از تو، کاربردی ندارد. زیاد هم نباید روی خبرهایی مثل تو صبر کنیم. ممکن است حرفهای دیگری بزنی که به مذاق ما خوش نیاید. همین یکی دو روز بالای روزنامهها و سایتها را هم، با ترس و لرز تحملتکردیم.
مخالفان سیاسی هم، هر روز به گلوله های جدیدی برای حمله و نقد فکر میکنند. تو گلولهای هستی که دیگر شلیک شدهای! پوکهی این گلوله را هم، کناری خواهند انداخت و سلاح بعدی را به دست خواهند گرفت.
وایبریها هم حکیم تازهای خواهند یافت. اینجا حکیم بودن هم تاریخ مصرف دارد و امثال تو، زودتر از خیلی از حکیمان دیگر، منقضی میشوید.
البته شاید ماجرا در مورد زنان، همچنانکه تو در مصاحبهات برای «دانشمندان زن جوان» آرزو کردی، کمی فرق کند. جامعه مرد صفت، در طی این چند قرن اخیر، دست آنها را از دنیا کوتاه نگه داشته و آنها احتمالاً قدر کسانی چون تو را بیشتر و برای مدت طولانیتر خواهند دانست.
اما به هر حال…
مریم عزیز. ما را جدی نگیر. قبل از آنکه ما فراموشت کنیم، تو فراموشمان کن. اینطوری حس خود ما هم بهتر است…

در اسفندماه ۱۳۷۶ اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکتکننده در بیست و دومین دورهٔ مسابقات ریاضی دانشجویی، که در آن تیم متشکل از میرزاخانی، ایمان افتخاری و حسین نمازی در آن رتبهٔ اول کشور را کسب کرده بودند که از اهواز راهی تهران بود (مسابقات ریاضی دانشجویی در اهواز برگزار شد) به دره سقوط کرد و طی آن شش تن از دانشجوی نخبهٔ ریاضی دانشگاه صنعتی شریف شامل آرمان بهرامیان، رضا صادقی - برندهٔ دو مدال طلای المپیاد جهانی - علیرضا سایهبان، علی حیدری، فرید کابلی، دکتر مجتبی مهرآبادی و مرتضی رضایی دانشجوی دانشگاه تهران که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ملی و بینالمللی ریاضی بودند، جان باختند و مریم میرزاخانی از جمله دانشجویان بازمانده از این سانحه بود.

بخشهایی از کتاب " من او را دوست داشتم " نوشته : آنا گاوالدا

هوس سیگار کردم. ابلهانه بود سیگار نمیکشیدم. بله اما حالا دلم میخواست، زندگی همین است... ارادهٔ راسختان را در ترک سیگار تحسین میکنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم میگیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید ، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی ، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .

شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همین چند واژه ... شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ... به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض ؟ البته که نه ، نه به خاطر خودخواهی .. پس چه ؟ غریزه بقا ؟ میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی ؟ ترس از مرگ؟ شهامت با خود رو به رو شدن . دست کم یک بار در زندگی . رو به رو با خود . تنها خود . همین . "حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله ، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟ چه کسی جز خودت؟ در خانه من، ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است.

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است. باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟
و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
پی نوشت :
تصاویر پست وام گرفته از فیلمی به نام "Je l'aimais" و بر اساس این کتاب به کارگردانی " Zabou Breitman " است .
موسیقی متن ترانه " Run and Hide " است که در همین فیلم استفاده شده است .

صفحه پنجره وبلاگش " www.rojna.blogfa.com" را که باز می کنی چهره ای متین و زیبا و دو چشم مهربان و لبخندی ملایم به تو سلام می کند . نگاهی سرشار از زندگی که خیلی خیلی زودهنگام به دیار باقی شتافت . اولین بار که خواندمش دل نوشت ابتدای پروفایلش کنجکاوم کرد انگار ضربه ناگهانی روی شصتی پیانو فرود آمد :
" پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم ،
پیش از آنکه پرده فرو افتد،
پیش از پژمردن آخرین گل،
بر آنم که زندگی کنم;
بر آنم که عشق بورزم;
بر آنم که باشم. "

حکایت غریب دانشجویی جوان و سرشار از شور زندگی که در میانه تحصیل در رشته پزشکی به بیماری دچار می شود و بعد دیگر روز از پی روز مبارزه ای سخت و توانفرسا برای هر دم و باز دم ، برای یک روز دیگر ماهی دیگر و سالی دیگر که بتوان زندگی را به تماشا نشست و از صبح دم و شباهنگامش لذت برد و عشق و شریک زندگیش پاشای دوست داشتنی و خواهران بسیار بسیار مهربان و خانواده ای پشتیبان و دوستانی وفادار که در این راه در کنار او هستند . قلمش صریح و خودمانی است و نگاهش کنجکاو و نکته بین و سفرنامه هایش بسیار بسیار خواندنی و عکسهایش گزارشی تصویری از هرآنچه به دیدگانش و دلش می نشست و بی دریغ با خوانندگان وبلاگش شریک می شد . شجاعتش در رویارویی با درمانهای سخت و سهمگین و دردناک و سایه همیشگی مرگ و به سخره گرفتنشان بی بدیل بود . زندگی را در عرض پیمود و اگرچه خیلی زود از میان ما رفت اما یادش و یادگارش با ما است . روژین عزیزم برایت بسیار دلتنگم . اولین روز سومین ماه بهار است . عطر گلها در هوا می پیچد و زندگی با هوهوی باد میان برگها می رقصد . دل آشوبه ای غریب بر دلم چنگ می زند . آفتاب عجیب سرد است . خیلی سرد ...
ای کاش امروز یک خواب بود و من همچنان بر همان تخته سنگ تنها، آسوده خاطر نشسته بودم و بی فکر آینده، به آبی آسمان و امواج دریا چشم میدوختم. امروز هم معجزه شد ! و زنجیر وابستگی من به این خاک بیشتر و آزمون مرگ و زندگیم جدی تر. قبل از آنکه شادی و خاطرات دیروزم با ترس و درد امروز و فردا کمرنگ شوند مرورشان میکنم تا رنگ زندگی، طعم چای و آهنگ دریا را خوب به خاطر بسپارم . شاید روزی نه چندان دور دگر بار به وطن برگردم و از فراز ابرها ، از فراز مه در اوج خوشبختی به زندگی لبخند زدم. شاید فردا هم معجزه ای شد. اینبار معجزه ای خوب ...
نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:14 توسط Rojin
" تو روزی باز خواهی گشت"
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت"
نوشته شده در جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:59 توسط Rojin
پی نوشت : تصاویر این پست همه وام گرفته از عکسهای زیبای روژین است .
موسیقی متن وبلاگ : قطعه cold sun اثر Vladimir-Sterzer

ترانه ها در حافظه تقویمی خانواده من جای خاصی دارند . خیلی از مناسبتها و روزهای شاد و حتی فراقها و دلگیریها و غمها با ترانه ای خاصی شکل می گرفت و معنا پیدا می کرد و تا سالها با همان ترانه به یاد آورده می شد . صدای مخملین خانم گوگوش و ترانه های زیبایی که استاد جنتی عطایی سروده اند یکی از این خیل خاطره سازهای زندگی من هستند .
بخشهایی از گفتگوی دو ساعته خانم لیلی نیکو نظر و آقای ایرج جنتی عطایی در شبی پاییزی در خانه- استودیوی قدیمی و آجری پر لطفی در شهر دوسلدورف، به تاریخ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی :

با او در فصل برگریز درخشانی از شهر آنتورپ بلژیک، یکی از پایتختهای الماس جهان، تا دوسلدورفِ شهره به زیبایی و نازنده به رفاه آلمان، سه چهار ساعتی همسفر بودهام. او رانده و من و دوستم، در سکوت جاده پاییزی، ترانه شنیده و آرام زمزمه کردهایم. ماشین آکنده است از صدای ترانه «مرا به خانهام ببر»؛ چه همزمانیِ معنادارِ نامنتظرهای!
- من هرگز ترانه را به عنوان شغلام انتخاب نکردم. کارهای دیگری برای امرار معاش کردم که ترانه گفتن به خاطر تامین هزینههای زندگیام حرفه من نباشد. از این چشمانداز من ترانهسرایی حرفهای نیستم. ترانه گفتن برای من یک تجربه عاطفی بوده است و صدایی برای بیان حس عمومی جامعه پیرامونم. من با آهنگسازان بسیاری همکار بودهام. کسانی که از آغاز کار، از هفده هجده سالگیام با من بودند؛ مثل میلاد کیایی، سلیمان اکبری، زاون و بعدها گونهای که همترانگی نامیده شد، آرام آرام با ما، من و زنده یادان پرویز مقصدی، بابک بیات و واروژان شکل گرفت و «تیم» به وجود آمد. همترانهگی! همراه با هنرمندانی که مجری این همترانهگیها بودند. این تیم باعث شد که بتوانیم قد بکشیم و خودمان را به جامعه نشان دهیم. تیمهایی که به وجود آمده بود، برای ما شبیه خانواده بود. وقتی که تبعید برای بخشی از ما پیش آمد، ما باید این همگریزی را با هم تجربه میکردیم. باید هم را پناه میدادیم؛ آن را با هم در میان میگذاشتیم. اما آرام آرام شرایط عوض شد و تجربه عاطفی من در پیوند با کار ترانه هم تغییر کرد. وقتی که شرایط کل تبعید با آمدن خیل مهاجران، عوض شد، و بعد، بخشی از همتیمهای من خاموش شدند یا نیامدند، مثل واروژان یا بابک بیات، و بعد شرکتهای پخش و تولید موسیقی و تبلیغات برای ترانه تصمیم میگرفتند، و با مرور فرآوردهها، به این نتیجه رسیدم که گویا پیوند و پیمانی که بین ما همتیمها بود، دیگر وجود ندارد.
- من مطلقاً نوستالژی ندارم. به خودم قبولاندهام که هرگز بازنمیگردم و این حق را به خودم نمیدهم که مدام درگیر خاطره گذشته باشم. من آرزو دارم بدانم مادر یا پدرم کجا به خاک سپرده شدهاند. شوربختانه من چون جامعهشناسی خواندهام، یک چیزهایی را میدانم. این را میدانم که اگر الان چشمهایم را ببندم و به زادگاهم بازگردم، هیچ شناختی از آنجا نخواهم داشت. کلانسالگی هم البته بیتاثیر نیست. وقتی که دیگر بابک بیات رفته، واروژان نیست، وقتی اصغر محبوب نیست، وقتی خیابانها اسمهایی دارند که نمیشناسی و کسی خیابانهای تو را با اسمهای قدیمیش نمیشناسد و بلد نیستم، کجا بروم؟
نه، نمیدانم اگر برگردم به کجا برخواهم گشت. فقط یک چیز را میدانم؛ میخواهم بدانم قبر مادرم کجاست. اگر این نوستالژی است، بله این نوستالژی را دارم. هر چند میدانم اگر به دنبال قبر مادرم هم بروم، در خیابانها گم خواهم شد. به زبان تازهای صحبت میکنند که من نمیشناسم. کلماتی استفاده میکنند که من معنیاش را نمیدانم. خواب مادر، پدر، چارصددستگاه و مسابقه فوتبال، خواب مدرسه اخوت و دبیرستان دهخدا، سرآسیاب دولاب… اما به هر صورت همانطور که گفتم این اندوه که ای کاش میتوانستم بروم و میدانستم مادرم یا پدرم کجا خوابیدهاند رهایم نمیکند. خوابهایی میبینم که کابوس در آنها تسلط دارد. خواب میبینم پرواز میکنم و به سیمهای تیرهای برق گیر میکنم. نمیدانم اسم اینها نوستالژی است یا نه. نمیدانم کوچه بچگیام ارباب فرامرز در سرآسیاب دولاب، جایی که با بابک بیات والیبال بازی میکردیم، هنوز هست یا نه. گاهی فکر میکنم برگردم و زادگاهم را ببینم و بعد زندگیم تمام شود.
ترانه : یه روزی پیدات می کنم
شعر زیبای آقای جنتی عطایی
ملودی بی نظیر آقای پرویز اتابکی
و صدای همیشه جاودان خانم گوگوش
با اون همه قول و قرار و پيمون
كه با من غم زده داشتي رفتي
مي خواستي از تنهايي دورم كني
اما منو تنها گذاشتي رفتي
پس اون همه وعده كه دادی چی شد
رفتي و وعدتو وفا نكردي
گفتي خدا تو رو به من رسونده
رفتي و شرمی از خدا نكردي
برو ولي هر جا باشي
هر جاي اين دنيا باشي
يه روزي پيدات مي كنم
نگاه تو چشمات مي كنم
راز تو رو پيش همه
مي گم و رسوات مي كنم
با اون همه قول و قرارو پيمون
كه با من غم زده داشتي رفتي
مي خواستي از تنهايي دورم كني
اما منو تنها گذاشتي رفتي
برو ولي يادت باشه كه با من
از روز اول تو وفا نداشتي
گفتي خدا گواهه دوست دارم
تو گفتي اما به خدا نداشتي
اون روزا يادت نمياد كه گفتي
اگر بري غم واسه من ميمونه
يادت بياد گفته بودي به جز تو
راز تو رو فقط خدا ميدونه
باز هم جاده و باز هم طراوتی سبز و خنک و مه آلود و هوسناک بوسه زنان بر چهره ام و بازی کنان میان موهایم و هجومی سنگین از آن همه خاطره در این سنگفرش خاکستری که زیر چرخهای ماشین همچون نواری پهن می دود و می دود و باز می دود .
چند وقت است که سراغ دلم نرفته ام ؟ ....
چند وقت است که قلم را روی صفحه سپید با عشق ندوانیده ام ....
چند وقت است که خودم را از یاد برده ام میان طوفانی از روزمره گی هایی که تمامی ندارد ... خدا داند !

اندک آرامشی در واپسين ساعات روزی پا در گريز
اندک آرامشی در فاصله روزها
تا ديروز شکل گرفته به فراموشی سپرده نشود
و فردا به هيات امروز فراز آيد ...
مارگوت بیکل و صدای گرم احمد شاملو و جعبه ای پر از نوارهای کاست قدیمی در کمد خانه بالای تپه و عطر کهنه کاغذ کمی زرد شده کتابهای کتابخانه و فنجانی قهوه داغ و تلخ و ضرباهنگ باران روی شیشه و من که حالا زیر آسمان وطن دوباره می شکفم ...

شاید سهم من از این جهان دگرگون نیمکت آبی کوچکی باشد در دامنه سبز کوهی آشنا که هنوز خنده های شاداب کودکی ها و نوجوانی هایم را در خود به یادگار دارد . باریکه راهی معطر ،خیس و نمناک که گذشته و حال و آینده را به هم می رساند ...
در راه ديروز به فردا
زير درختي فرود مي آيم
در سايه اش
براي لحظه يي کوتاه از زندگيم
انديشه کنان به راه خويش
انديشه کنان به مقصد خويش
انديشه کنان به راهي که پس پشت نهاده ام
انديشه کنان به تمامي آنچه در حاشيه راه رسته است
آنچه شايسته ي تحسين است
نه بايسته ي تاراج شدن
آنچه شايسته ي عشق ورزيدن است
نه بايسته ي کج انديشي
آنچه شايسته ي به جاي ماندن در خاطره است
نه بايسته ي به سرقت بردن
در راه ديروز به فردا
زير درخت زندگيم فرود مي آيم
در سايه اش
براي لحظه اي از فرصتم
سرمایی دلچسب در پاهای برهنه ام روی ساحل ماسه ای خاکستری و دریایی پر آشوب و نسیمی گس و شور که ولوله در جانم می اندازد که مانندی بر آن نیست که هیچ کجای این جهان بزرگ حس و حالش را به من نداده . عطری که در خود طعم اولین بوسه های شانزده سالگی و خاطره گونه های بر افروخته و تپش قلبی جوان و پاهای باریک و بلندی که دوان دوان بر لب ساحل رد پایی آشنا بر جا می گذاشتند و موهای قهوه ای بلندی که با باد می رقصید را با خود دارد .
زندگی به امواج دریا مانند است
چیزی به ساحل می برد و چیزی دیگر را می شوید
چون به سرکشی افتد
انبوه ماسه ها را باخود می برد
اما تواند بود که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد
تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند

زنگ تلفن تمامی ندارد . عشق و محبت و دلتنگی احاطه ام کرده . پدر و مادر و برادر و عزیزانی که دنیایی خاطره های زیبا برایم ساخته اند . حتی آنها که نیستند اما عطر علاقه بی دریغشان همیشه باقی است . از این خاک سبز به همه شما دوستان خوب و نازنین سلام می کنم .
موطن آدمی را بر هیج نقشه ای
نشانی نیست.
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که
دوستش می دارند

زنی شصت و شش ساله با موهای بلند قرمز ...
و چشمانی سرشار از زندگی و عشق ...
که به هیجده زبان آواز خوانده و در عرصه بین المللی بسیار مشهور است .
Leman Sam در سال 1951 در استانبول به دنیا آمد . پدرش نظامی بود و مادرش روحیه ای لطیف داشت و کودکی او در شهرهای مختلف همراه با انضباطی شدید سپری شد اگرچه او بعدها شکل گیری شخصیت و عامل موفقیتش را همین تضاد همیشگی و نیاز به جنگیدن برای رویاهایش می داند .در ابتدا به آموختن رقص ، پانتومیم و تئاتر رو آورد و حتی برای گذران زندگی به ترجمه و روزنامه نگاری و کار در وزارت ورزش پرداخت . در همان اوان جوانی ازدواجی ناموفق داشت که حاصل آن دو دختر به نامهای Şevval و Şehnaz است .

در سال 1979در آزمون اپرای اپرای دولتی استانبول بعنوان سولیست پذیرفته شد و بعدها به واسطه آشنایی با موزیسینی به نام Mehmet Teoman دروازه های موسیقی به روی او گشوده شد . اولین آلبوم او به نام Livaneli Şarkıları بر اساس سروده های شاعر مشهور Zulfu Livaneli در سال 1988 روانه بازار شد و مورد تحسین همگان قرار گرفت سپس با همکاری Garo Mafian در سال 1990 آلبوم Çağrı را منتشر کرد . سال 1992 برای او سال شهرت بود . اشعار آلبوم Ayak Sesleri ( صدای گامها ) بسیار مورد استقبال قرار گرفت . دو آلبوم Eski Fotoğraflar ( عکسهای قدیمی ) در سال 1994 وİlla ( مگر ) در سال 1998با همکاری Vedat Sakman تلاشی دوباره برای ارائه آوازهای بدیع شد . شرکت در جشنواره های بین المللی ، کنسرتها و همچنین فعالیتهای او در حمایت از حیوانات بخشی دیگر از زندگی امروزه او را تشکیل می دهند . آخرین آلبوم او Nereye Kadar ( تا کجا ) در سال 2012 به بازار آمد .
او خود می گوید : من در زندگی هرچه را خواسته ام با ترانه هایم سروده ام . برای سادگی نهفته در هر چیز که موجب آن است که با وجدانی آسوده به خود بنگریم . انسانها برای رفتن به بهشت هرچه می توانند می کنند در حالیکه بهشت درون خود را از بین می برند . همه چیز در طبیعت نهفته است . آن زمان که با طبیعت و تنها در طبیعت به موسیقی درون خود گوش فرا می دهید . به آنچه مام طبیعت برایتان فراهم آورده وافق می شوید . تماشای ستاره گان و طراوت سبز گیاهان . در باغها و باغچه ها بسیار چیزها می رویند و در این لذتی یگانه هست . به دریا می روم و در دامان طبیعت زمان به آسودگی می گذرد . آسوده می خوابم و کتاب می خوانم و بی دغدغه درک می کنم و در این فراغت است که همه چیز اغاز می شود . همچون عاشقی دلخسته ترانه می سرایم و همچون ترانه سرایی عاشق می شوم . مجنون عشقم . عشق برایم همچون بیماری است . دوره طولانی نقاهت که از پایم می اندازد . مدت طولانی است که می گویم به دنبال عشقم اما نمی شود . برای همچو منی که در کنج خلوت خود هستم عاشق شدن راحت نیست .

Gonul
تا به امروز از همه گریختی
در آخرین لحظه گمان بردی که یافتی
به ناگاه خود را گشودی
گفتم که این کار را نکن اما کردی قلب من
چشمانش را از تو برگرفت
بی تفاوت شد
با تو چنین کرد
گفتم که این کار را نکن اما کردی قلب من
او مسافر بود و تو استراحتگاهش
دروغگویی بیش نبود و تو او را حقیقت یافتی
گفتم نرو اما ماندی قلب من
تو خواستی و من گوش فرا دادم
گفتم که از تو فراغی نیست
و من نیز در نهایت عاشق شدم
حالا مرا برهان قلب من
دیگر در چشمانت خیره نمی شود
دستانت را میان دستانش نمی گیرد
روز و شب تفاوتی ندارد
مگر نگفته بودم قلب من
پایان سحرگاه نزدیک است
و دردهایت در اوج
اما باز هم بدنبالش هستی
گفتم نرو باز هم رفتی قلب من
برای چنین دوست داشته شدنی
برای چنین عشق کوری
درونت میگریی و میگریی
به تو گفته بودم
تو خواستی و من گوش فرا دادم
گفتم که از تو فراغی نیست
و من نیز در نهایت عاشق شدم
حالا مرا برهان قلب من
http://s9.picofile.com/file/8292406018/MP3indirco_leman_sam_gonul.mp3.html
http://s9.picofile.com/file/8292406418/MP3indirco_leman_sam_gul_guzeli.mp3.html
http://s8.picofile.com/file/8292406826/MP3indirco_leman_sam_illa.mp3.html

" به من که آگهینویس سینما بودم گفته بود: «بنویس، فیلم دیدنی دو ناقلا، هدیه عید نوروز.» دو- سه روز که از نمایش فیلم گذشت گوش به گوش رسید که این فیلم گریهآور است و اسمش قلابی است. یکهو سینما خلوت شد و بلیتفروش بنا کرد به مگس پراندن. مدیر سینما هی تلگراف میزد به تهران که: «فوری کمدی بفرستید». کسی به دادش نمیرسید. پاک ناامید شده بود که کمکم سر و کله عاشقهای شهر پیدا شد. سینما پر از عاشق شد. انواع و اقسام عشقها. تو تاریکی از صدای هقهق گریه و آه و ناله سوزناک، بالا کشیدن بینی، بوی عطرهای جورواجور، و بر دستمالهای سفید اشکپاککن غوغا برقرار بود. مدیر سینما، بلیتپارهکن، نظافتچی، آگهینویس، کنترلچی، همراه تماشاگران عاشق بارها و بارها فیلم دو ناقلا را دیدند و همراه با عاشقان گریه کردند. البته پول هایشان را میگرفتند. سانس آخر شب از همه سانسها شلوغتر بود. عاشقها که موقع بیرون آمدن از سینما گریه خوبی کرده بودند، زیر لب میگفتند: «شهر ما این همه عاشق دارد و ما فکر میکردیم فقط خودمان عاشقیم. چقدر زیباست که همه عاشقها سلیقههای جورواجورشان را کنار بگذارند و هفتهای یک روز در یک جا جمع بشوند و گریه کنند و حال همدیگر را بپرسند!» مدیر سینما که کار و کاسبیاش رونق گرفته بود، توی سالن انتظار قدم میزد و میگفت: «بعد از سالها سینماداری تازه دارم این جماعت را میشناسم، خنده میخواهند چه کار؟»
http://s8.picofile.com/file/8290906476/as_time_goes_by.mp3.html
(هوشنگ مرادی کرمانی - بهار 75- مجله فیلم)

«هوا شفاف تر شده بود. چیزی از برق شیشه های شسته شده ی پنجره ها، از انتظار شکفتن شکوفه های گیلاس در هوا بود و در جوب ها آب های زلال و پاکیزه می رفت. آفتاب در اولین روز خلقتش بالا می آمد. هر سحر از نو به دنیا می آمدیم و چشم هایمان انگار که برای اولین بار این معجزه ی طلوع، معجزه ی شکفتن، رنگ گل ها و تولد باغچه را «می دید»، می چشید، می نوشید و آناً جزو خون و نفس کشیدن آدم می شد. شکفتن در رگ های ما و همگام با تپش قلب ما بود. زندگی به شکل غریبی که تا آن زمان نمی شناختیم قشنگ تر شده بود! همه ی چیزهای آشنای در و دیوار انگار که در مه سبز لطیفی پیچیده شده بودند. رنگ و گرمای آفتاب درست به اندازه بود. پوست درخت های خفته کم کم از قهوه ای سوخته به آلبالوئی تبدیل می شد. در جوانه های سفت به هم پیچیده شده و سیاه، اولین خلل های ریز سبز درمی آمدند و ما هر روز این دگرگونی ها را با عشق و شوق دنبال می کردیم. تا اولین برگچه ها با احتیاط، مثل بچه ی شیرخواره ای که بیدار شود، سر بلند می کردند.
در لحظه ای که توپ تحویل سال در می رفت (هرچند که بچه ماهی در تنگ بلور در سر هفت سین و تخم مرغ روی آینه قرار بود در لحطه ی تحویل بچرخند نمی چرخیدند)، ولی هوا آشکارا یک درجه روشن تر و زمانه چندین درجه شاداب تر می شد. آدم برای پوشیدن لباس نو و دویدن به کوچه و زدن به میان نور اولین روز آفرینش، برای جاری شدن در رویش جهان، در این ضیافت عظیم عمومی خلقت و مثل نسیم عطرآگینی به بساط هستی پیوستن، در پوست نمی گنجید...»*
برگرفته از کتاب «بازگشت یکه سوار» نوشته پرویز دوایی،

شادی هایت را بر صورت من بریز
فروردین من !
و اضافه هایش را پست کن
برای کسی که بهاری ندارد ...
شادا بهار
که دست مرا گرفته نمی دانم به کجا می برد
شادا من
که دست بهار را گرفته به خانه خود می برم ...
"شمس لنگرودی"

معنی دل بستن، معنی پیوستن
معنی دل کندن، گسستن
معنی خاطره (آنچه بر کسی گذشته و در حافظه اش مانده)
معنی حافظه (عارضه ضبط و نگهداری مطالب و وقایع)
معنی عارضه (اتفاق، پیشامد، مرض عشق)
معنی فاصله (مسافت بین دو چیز یا دو کس)
توخیلی دوری، خیلی دوری
خیلی دوری، خیلی دوری
معنی خستگی، معنی کهنگی
معنی دلتنگی، بیهودگی
معنی انتخاب (بیرون کشیدن کسی از میان گزینه های موجود)
معنی التهاب (افروخته شدن، زبانه کشیدن، اضطراب)
معنی اضطراب (هیجانی ناخوشایند همراه با بی قراری)
معنی اجتناب (سازوکار دفاعی که در آن فرد از آنچه یادآور موارد ناگوار باشد دوری می کند)
توخیلی دوری، خیلی دوری
خیلی دوری، خیلی دوری
معنی ابتدا، معنی اشتباه
معنی انقضا، انتها
معنی استمرار (گذشتن و رفتن پیوسته)
تکرار (گذشتن و رفتن پیوسته)
تکرار (گذشتن و رفتن پیوسته)
تکرار (گذشتن و رفتن پیوسته)

قبل از هر کلامی از همه دوستانی که با محبت بسیار مهمان خانه ام شدند و کامنت گذاشتند ، از بابت تاخیر پوزش می خواهم . رفته بودم شهری دور .

صبح بارانی سردی از خواب بیدار شدم . کیف سفری کوچکی بستم . برای همسر و پسرم یادداشتی گذاشتم و رفتم . پدر روی تلفن خانه پیغام گذاشته بود : بهارجان ! مادر حالش خوب نیست . برف پاک کن های ماشین با هر رفت و آمد انگار برشی بر جاده خیسی می زد که تمامی نداشت . دور بی انتهایی از فراز و فرود و پیچهای پی در پی . ضربان قلبم با ضرباهنگ تند باران و نمایشگر سرعت ماشین یکی شده بود . باید خونسرد باشم . به خودم مسلط شوم . پدر را دلداری بدهم . به بیمارستان آشنای شهرشان زنگ بزنم و از دوستی که پزشگ معتمد آنجا است بخواهم کنارشان باشد . برادرم ایتالیا است و نگران و همسرم پشت خط و پسرم تازه رسیده خانه . پله های بیمارستان را دو تا یکی بالا رفتم و مستقیم به بخش آی سی یو . لخته ای در رگهای مغز مادر ایجاد شده بود و سرگیجه و کمی لمسی در دست راست که خوشبختانه با حضور به موقع در بیمارستان با دارو رفع خطر شد و بعد از آن مراقبتهای ویژه و حالا خدا را شکر خیلی بهتر است .

آفتاب روی ملحفه های سپید تخت پهن شده . نواری پهن و نقره ای میان موهای عسلی خوشرنگش دویده . هنوز رنگ پریده است و کمی زیر چشمان کشیده میشی اش گود افتاده . لبهای نازک زیبایش آرام صدایم می زند . بهار ... بهار جان ! چقدر خوب که اینجایی . و این یعنی همه دنیا . یعنی گور پدر همه رفاه و آرامش و خیابانهای خط کشی مشجر منظم و آینده ای که نمی دانی به چه حوادثی گره خورده . خوشحالم که هستم . می توانم دستهایش را میان دستهایم بگیرم و با شمارش منظم نفسهای آرامش همه این چهل و چند سال زندگی را فرم به فرم و شات به شات مرور کنم . کودک شوم و بازیگوش و نوجوانی عصیانگر و زنی همیشه ناآرام و تشنه هیجان و او که همیشه آرام جانم هست .

پدر خانه را مرتب کرده و مشغول آشپزی است . به عادت همیشه زیر لب آواز می خواند . غذای مورد علاقه خودش را می پزد و بلند بلند از دستخت خودش تعریف و تمجید می کند . خوشحالم که یکدیگر را دارند . علیرغم همه غرولندهای دوران سالمندی جانشان برای هم می رود . شب همه فامیل دور آتش شومینه جمع شده ایم . سر و صدای انرژیک نسل سومی ها خانه را انباشته . همه کنارمان بودند در همه این هفته های سخت . مادر حق دارد . خانواده باغ بزرگ پر ریشه ای است که هر درختی که فرو بیافتد هزار نهال در آن می روید . و من چقدر دلتنگ این باغ بودم و عطر کنار هم بودن .

مسیر برگشت آرامش عجیبی دارد . آفتاب ملایم و برگریزان دل انگیز پاییزی و رودخانه ای که درختان برهنه و عریان را در خود قاب گرفته . و من هنوز عطر آغوش پدر را در مشام دارم و کلام گرمش را که هر جا که هستی مراقب خودت باش . چشمان من و مادرت دلتنگ بازگشتنت هست . چقدر خوب که اینجایی ....
شنیده ام عزم سفر کرده ای
هوای دلدار دگر کرده ای
مهر مرا ز سر بدر کرده ای
تورو به خدا اگه میشه تنها نرو
اونجا که میری نمیدونم کجاست
زمین شادیه یا جای غماست
خاک غریبه هست و یا آشناست
بگذر از این سفر تو بی من نرو
به راه دور نرو تو افسرده شی
رنج سفر نبینی آزرده شی
گُلی میترسم که تو پژمرده شی
تورو به خدا اگه میشه تنها نرو
بگذر از این سفر تو بی من نرو

تاریک روشن سپیده دم ، روزی دیگر و زندگی که با خمیازه ای کشدار یا شادمانی یک لبخند از دیدن قطره های تند باران یا همهمه بچه هایی که به مدرسه می روند یا صدایی گرم که می خواند و انگشتان باریک بلندی که تند و سریع و بی و قفه روی صفحه کیبرد نوار بلندی از کلمات را نقاشی می کنند دوباره پا می گیرد و نفس می کشد و در مسیری پر پیچ و خم جاری می شود . ذهنم به صورت منظم و خودکار لیست کارهای روزانه را تیک می زند و برنامه ریزی می کند و دلم هوای پای برهنه کردن ، روی سنگفرشهای خیس قدم زدن ، نوشیدن عطر باران و پیچیدن نسیم خنک میان موهای را دارد . این جدال همیشگی عقل و احساس که نمی دانم کدام بر کدام غلبه می کند اگرچه کفه احساس همیشه سنگین تر بوده ...

زیر طاق آبی کدام آسمان و در کدامین نقطه جغرافیای این سیاره مدور که به طرز حیرت آوری با همه وسعت و فراخی و گوناگونی به مدد تکنولوژی به اندازه چند کلیک روی صفحه ای در ابعاد یک کف دست کوچک و دست یافتنی و آشنا شده است ایستاده ام !؟ دیگر چه تفاوتی دارد وقتی در محله های این دهکده جهانی معماری و رنگها و آواها و طعمها در هم آمیخته اند و تو می توانی به هزار زبان زنده و مرده صبح به خیر بگویی . شاید تفاوت فقط در موقعیت است و کسی که در کنار داری و احساس درونت که می تواند لحظه هایت را از اوج خوشبختی تا حضیض اندوه رنگ بزند .

در سفر طولانی چند ماه گذشته من و همسرم مقدماتی را برای زندگی در یکی از کشورها فراهم کردیم . سفر همیشه رویای زندگیم بوده . سیال بودن در زمان و مکان و آشنایی با مردمان دیگر کشورها و تاریخ و جغرافیایی متفاوت تجربه ای بی نظیر است . اگرچه هنوز ترجیح من بر ماندن در وطن است . مادر بیمار است و پسرم عاشق زندگی در کنار خانواده و فامیل . مدرسه بسیار خوبی دارد و دوستانی خوش فکر و مهربان و باهوش و در باشگاه المپیاد هم عضو شده و برای آینده اش نقشه ای مشخص و روشن دارد و من می خواهم او هم همچون من و پدرش با کوله باری غنی از خاطره های زیبای کودکی در این آب و خاک ، در دوره دانشگاهی زندگی در سایر کشورها را تجربه کند .

اهل خانه هنوز خوابند . پیاده روی و غرق شدن در این مه نمناک پاییزی عالی بود . زندگی شاید فقط همین چند لحظه عمیق کشدار است و زنی با پیراهن سبز که در قاب پنجره روبرو میز صبحانه را برای یک روز تعطیل با رنگ و عطر و طعم می آراید . مقابل آینه طره ای از موهای بلند عسلی را از روی صورت سپید رنگ پریده اش کنار می زند . ماتیک صورتی ملایم را روی لبهای نازک می لغزاند . سگاری روشن می کند و انعکاش لبخندش روی شیشه پنجره خیس یک روز زیبای پاییزی را جاودانه می کند .

دوباره باران گرفت
باران معشوقهی من است
به پیش بازش در مهتابی میایستم
میگذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس
باران یعنی تو برمیگردی
شعر بر میگردد
پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست
پاییز یعنی مو و لبان تو
دستکش ها و بارانی تو
و عطر هندیات که صد پارهام میکند
باران، ترانهای بکر و وحشی ست
رپ رپهی طبلهای آفریقایی ست
زلزله وار میلرزاندم!
رگباری از نیزهی سرخ پوستان است
عشق در موسیقی باران دگرگون میشود
بدل میشود به یک سنجاب
به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!
چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر میشود
و باران زمزمه میکند
من چون گوزنی به دشت میزنم
دنبال عطر علف
و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!
شعر زیبایی از " نزار قبانی "

تقریبا دو ماه است که کشور به کشور و شهر به شهر و خیابان به خیابان در رفت و آمدم و آنقدر واژه ها را به زبانهای گوناگون تلفظ کرده ام که دیگر معنایشان درهم شده است و دیگر حرفم نمی آید و حالا می فهمم آنها که رفته اند چرا یکباره در سکوتی غلیظ و چسبناک گرفتار شده اند و اگر در محفلی و جمعی و خلوت دوستانه ای گپ و گفتی باشد باز هم به زبانی شیرین و موزون و آهنگین است که طنین هزار خاطره را با خود دنبال می کشد . همسرم پایش را کرده در یک کفش و به هزار و یک علت شاید منطقی می خواهد از اینجا برود و من نمی خواهم . یعد از سالها تجربه زندگی در سرزمینهای سرد و بارانی و بی آفتاب می دانم که حتی در بهترین شرایط و با بیشترین سرمایه و موفقیت تحصیلی و شغلی باز هم بیگانه ای مهاجر بیش نیستی و نمی توانی با تاریخ و گذشته و فرهنگ و زبانی غریبه خاطره بسازی و وطن که چیزی بیشتر از جغرافیایی خط کشی شده روی سیاره ای گرد و مدور است.
فعلا می گذارم که زمان بگذرد تا بتوان تصمیم درست گرفت . از آنچه هست لذت می برم . پدر و مادر و جمعی از بستگان مهمانم هستند و تعدادی از دوستان هم می آیند . نوای سه تار دوستی عزیز در خانه پیچیده . عشق را در این آب و خاک آموخته ام . عشق ورزیدنی عمیق و آتشین و پر احساس و با تب و تاب که عطر و طعم و رنگ زندگی است . برای همه شما دوستان که در نبودم لطف و محبتتان مهمان خانه مجازم بود آرزوی عشق و سلامتی و شادمانگی دارم .

عشق
زخم عمیقی که هرگزخوب نمی شه
عشق
یعنی تموم زندگیت رو آتیشه
عشق
اشکی که داره بی اراده می ریزه
عشق
باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه
عشق
ما که عمرمون رو پای عاشقی دادیم
ما
زخمی رویاهای رفته به بادیم
ما
با همین آرزوهای ساده شادیم
زندگی کن حتی بی نشونه
فردا که شد از ما چی می مونه
زندگی کن
دنیا گاهی غرق دو راهیه
کی می دونه رسم دنیا چیه
زندگی کن
پشت هر عشق بغض یه سفره
بس که عمر آدم زود می گذره
زندگی کن
عشق
زخم عمیقی که هرگزخوب نمی شه
عشق
یعنی تموم زندگیت رو آتیشه
عشق
اشکی که داره بی اراده می ریزه
عشق
باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه
عشق
ما
که همه جوونیمون فدای عشقه
ما
که حتی صدامون خون بهای عشقه
ما
زجه زدنامون برای عشقه
عشق
عزیزانی از خارج از کشور مهمانم هستند که همراه آنان ، پسر و همسرم در تعطیلات چند روزه ابتدای دی ماه سفری به یزد و اردکان و میبد رفتیم. جای شما بسی سبز ، عالی بود . هفته گذشته بازگشتم و هنوز مهمانان در خانه هستند و برای دیدن شهرهای دیگر برنامه ریزی می کنند . امتحانات پسرم پی در پی انجام می شود و مشغله های کاری خودم هم هست و فرصت نفس کشیدن برایم نمانده . کم رنگی ام را ببخشید .