بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

باشگاه بارسلونا

باشگاه فوتبال بارسلونا با ۲۱ عنوان قهرمانی در لاليگا ، ۲۵ قهرمانی در كوپا دل ري ، ۹ قهرمانی در  سوپر جام اسپانيا  و ۲ قهرمانی در كوپا دي لاليگا ، بعد از رئال مادريد  پرافتخارترین تیم اسپانیا است.

بارسلونا تنها تیمی است که از سال ۱۹۵۵ تا به حال در جام باشگاه‌های اروپا حاضر بوده...

 افتخارات بارسلونا در اروپا شامل ۴ قهرمانی درليگ قهرمانان ، ۳ قهرمانی درسوپر جام اروپا ا، ۴ قهرمانی در جام در جام اروپا  و ۲ قهرمانی در جام لاتين  می‌شود.

در سال ۲۰۰۹، بارسلونا موفق شد اولین باشگاهی باشد که سه گانه  لا لیگا، کوپا دل ری و لیگ قهرمانان اروپا را به دست آورد. هم‌چنین تنها تیمی است که توانسته شش‌گانه جام‌ها را فتح کند.

این باشگاه با نام باشگاه فوتبال بارسلونا در سال ۱۸۹۹ توسط عده‌ایسوئيسي ، اتگليسي و اسپانیایی و به رهبری خوام گمپر  تأسیس شد. بارسا به نوعی، نهادی برای ترویج فرهنگ كاتالان  و كاتالانيسم است و از این رو عبارت " فراتر از یک باشگاه " به اسپانيايي" Més que un club"  را به عنوان شعار خود انتخاب کرده‌است.

سرود رسمی باشگاه، اثر جوزپ ماریا اسپیناس است که El Cant del Barça نام دارد. برخلاف بسیاری از تیم‌های جهان این باشگاه توسط هوادارنش اداره می‌شود.

باشگاه بارسلونا با درآمد ۳۶۶ میلیون یورو، دومین باشگاه ثروتمند جهان است. این باشگاه رقابت دیرینه‌ای با رئال مادريد  دارد و به مسابقه‌ای که بین این دو تیم برگزار می‌شود اصطلاحاً ال كلاسكو  گفته می‌شود.

نو کمپ با گنجایش ۹۹.۳۵۴ تماشاگر، ورزشگاه خانگی بارسلونا و بزرگترین استادیوم اروپا است. حدود ۲۵،۷% مردم اسپانیا طرفدار بارسلونا هستند ، این در حالیست که بارسلونا با دارا بودن ۴۴،۲ میلیون هوادار در اروپا، پرطرفدارترین تیم حاضر در اروپا نیز می‌باشد .

باشگاه فوتبال بارسلونا نقشی تاريخی به عنوان يک نماد ملی گرایی کاتالان‌ها بازی کرده است ...

کمپ نو " میدان جدید"     Camp nou   که غالباً به طور اشتباه  "نوکمپ"  خوانده می‌شود " هم در انگلیسی و هم در اسپانیایی"، ورزشگاه فوتبالی است که در شهر بارسلون در کشور اسپانیا قرار دارد.

این ورزشگاه از زمان احداثش در سال ۱۹۵۷، محل انجام بازی‌های خانگی تیم فوتبال بارسلونا است. این استادیوم جزو استادیوم‌های ۵ ستاره  يوفا  بوده و تاکنون میزبان مسابقات بسیاری در رده‌های بالای بین‌المللی و فینال‌های ليگ قهرمانان اروپا ، که آخرینش به سال ۱۹۹۹ مربوط است، بوده‌است.

گنجایش این ورزشگاه  آن را تبدیل به بزرگترین ورزشگاه اروپا  و یازدهمین ورزشگاه بزرگ دنیا می‌کند. اسم رسمی آن، " استادی دل اف سی بارسلونا "    "استادیوم باشگاه فوتبال بارسلونا  " بود که در سال ۲۰۰۰ با رای اعضای باشگاه مبنی بر تغییر نام آن به لقب محبوب کمپ نو، این نام به عنوان نام رسمی ورزشگاه انتخاب شد.

کنار کمپ نو  ، "  پالائو بلوگرانا  " قرار دارد، ورزشگاهی که محل انجام بازیهای داخل سالن است، و نیز در مجاورت آن  "  آیس رینک"   قرار دارد که محل انجام بازیهای هاكي روي يخ و پاتيناژ  است. پشت استادیوم نیز محل قرار داشتن ميني استادي  است، ورزشگاهی که تیم بارسلونا اتلانتيك  بازی‌های خود را در آنجا برگزار می‌کند.

سی و نهمین رییس در تاریخ اف س بارسلونا " ساندرو روسل" 46 ساله است. او عضو شماره 12556 می باشد، مدرك مدیریت بیزینس و همچنین مدرك MBA از ESCADE دارد ...

و یك كارآفرین ورزشی و بازاریابی فوتبال است. وی یكی از پایه گذاران كمپانی Bonus Sports Marketing است.

وی پیش از این نیز در بخش بازاریابی بازیهای المپیك 1992 و همچنین برای كمپانی نایك كار می كرد. وی پسر خاومه روسل است كه در دوران ریاست آگوستی مونتال یكی از اعضای هیات مدیره بود.
 
او همیشه با بارسا و فوتبال در ارتباط بوده است. در واقع، او روزگاری یك توپ جمع كن در كمپ نو بود، مانند گواردیولا. ساندرو روسل بازیگری اش را با تیم Penya Barcelonista de Collblanc آغاز كرد و سپس برای هوسپیتالت در دسته­  دو  B بازی كرد .

ساندرو روسل همیشه گفته است كه این خاومه روسل ای سانوی پدرش بوده كه عشق به اف س بارسلونا را به وی آموخته است، و اكنون بزرگترین آرزویش به واقعیت پیوسته است. اینك چالش پیش روی وی حفظ موفقیتهای فوتبالی و رسیدن به اهداف اقتصادی و اجتماعی است.

پپ گواردیولا مربی بارسلونا محصول آکادمی جوانان باشگاه فوتبال بارسلونا است. بین سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۱، ۳۷۹ بار برای تیم بارسلونا در پست هافبك دفاعي  به میدان رفت.

اولین بازی حرفه‌ای وی در تاریخ  ۱۶ دسامبر  ۱۹۹۰ برابر تیم كاديس و در کنار يوهان كرايف  بود که او را بدل به بکی از مهره‌های کلیدی و محبوب بارسا  کرد. بازی با دو گل به سود بارسا پایان یافت.

همچنین آخرین حضور وی در بارسلونا در تاریخ ۱۷ ژوئن  ۲۰۰۱ در مقابل تیم والنسيا بود که به برد سه بر دو بارسا انجامید.

گواردیولا یکی از حامیان استقلال ایالت خود مختار كاتالونيا  است. در بین سالهای ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵ هفت بار برای کاتالونیا به میدان رفت.

گواردیولا در ۲۱ ژوئن ۲۰۰۷ از سوی خوان لاپورتا به مربی گری بارسا برگزیده شد. وی به سیستم ۳-۳-۴ تمایل دارد.

دوران مربی گری وی با جدایی رونالدینیو، دکو، زامبروتا، جیووانی، ادمیلسون، اوله گر و سانتیاگو ازکه رو از بارسا و با پیوستن دنی آلوس، سیدو کیتا، مارتین کاسه رس و خرارد پیکه به بارسا بود.

اولین حضور گواردیولا به عنوان مربی در تیم بارسلونا در سومین دور مقدماتی جام باشگاه‌های اروپا (۹_2008) برابر تیم ویسلا کراکوو لهستان بود که با جهار گل به سود بارسا خاتمه یافت .

آخرین بازی آبی اناری ها در مقابل منچستر یونایتد آتشفشانی از تکنیک و مهارت و هوش و غریزه و  بازی جمعی بود ...

بازیکنانی که فارغ از نامشان و شهرتشان  به هم پیوستند و همجون تنی واحد فقط با یک اندیشه به میدان آمدند   " پیروزی " ...

شاید این انرژی نهفته و نظم همیشگی و یکدست بودن در تیم علیرغم تعویض بازیکنان و آمدن  افراد جدید به همان  خصلت کاتالونیایی بر می گردد که قرنها این مردم را در مقابل تغییرات حفظ کرده است ..

جا دارد در اینجا از وب لاگ خوب

http://barca1.mihanblog.com  

و سایت http://www.fcbarcelona.ir

تشکر کنم به خاطر مطالب خوبشان و اخبار به روزشان  

که من و پسرم مشتری پر و پاقرصشان هستیم  .....

پی نوشت : شدیدآ دلتنگ شروع فصل جدید فوتبال

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 21:33 ] [ بهار ]

[ ]

کاتالون

نمی توان از بارسلونا یاد کرد و در باره کاتالون سخن نگفت ....

 سرزمین کاتالونی که قرن ها به صورت کشور مستقلی حیات داشت امروزه در مرزهای چند کشور محدود شده است و سهم عمده ای از آن بخشی از اسپانیا را تشکیل می دهد.

شهرستان های بارسلون ، ژرون ، کاستلون ، والانس و جزایر بالئاروپیتوز اسپانیا امروز در حقیقت همان ایالت های سرزمین کاتالونیاست. بقیه این سرزمین نیز در فرانسه و در بخش پیرنه شرقی به حیات خود ادامه می دهد.

کاتالونی در ۸۰۱ میلادی به عنوان سرزمین پاسدار امپراتوری شارلمانی در تاریخ نمایان شد ولی بسیار زود و در قرن دهم میلادی به صورت یک کشور خودمختار اداره شد. در طی این مدت کشور کاتالونی مرزهای خود را گسترش داد و با ملحق ساختن سرزمین های سیسیل ، یونان ، ساردنی و قلمروی سلطنتی ناپل ، امپراتوری وسیع کاتالان را در مدیترانه شکل داد.

این سرزمین به سرعت از نظر فرهنگی شاخص شد و معماری با شکوه آن ، موسیقی و منظومه های شعری آن را به یکی از مراکز شعر و موسیقی قرون وسطی در آورد.

 در قرن هجدهم میلادی اسپانیا این سرزمین را تحت اطاعت خود درآورد و فرانسه نیز بخش های شمالی آن را تصرف کرد. از آن زمان فرانسه و اسپانیا هر یک به نوبه خود برای ترویج زبان ، آداب و رسوم و شیوه زندگی خود در این مناطق تلاش کردند.

 با هم اینها کاتالونی در قرن نوزدهم با تجدید حیات در عرصه های اقتصاد ، ادبیات ، علوم و زندگی سیاسی موجب شکل گیری منطقه صنعتی جدیدی شد که از یک پایگاه دریایی مهم نیز برخوردار بود و زبان کاتالونی نیز به صورت رسمی پذیرفته شد.

در اوایل قرن بیستم «آنتونیو گودی » بی شک تواناترین شخصیت جنبش نوگرایی به حساب می آید. این هنرمند معماری متفاوتی ایجاد کرد که از نظر رنگ بسیار غنی بود و نشانه هایی از هنر اسلامی و ژاپنی را در تجسم طبیعت با خود داشت.

"گودی " همه بناها را از نقوش برجسته فراوانی که متشکل از هزاران تصویر از ستاره و صورت های فلکی گرفته تا ابرها ، سنگ ها ، بلورهای یخی ، گیاهان، جانوران و افراد انسانی بود، لبریز می ساخت...

پنجره هایی به شکل دهان های باز، سرستون هایی به شکل ابرو ، ستون هایی به شکل استخوان و یا ساختمان هایی پوشیده از فلس و گردنبندهایی به شکل بوته سیر و پیاز بخش هایی از معماری جدید گودی را تشکیل می دهد. در تداوم همین هنر است که آثار نقاشی بزرگانی چون پابلو پیکاسو شکل گرفت و پس از او سالوادور دالی پیشتاز مکتب سورآلیسم آثار خود را در ادامه همین آثار خلق کرد.

شاخص ترین اثر «گودی » که یکی از نمادهای شهر بارسلون است ، کلیسای مشهور « ساگراد افامیلیا » یا خانواده مقدس است. ساختمان ناتمام این کلیسا که در قلب شهر امروزی بارسلون سر به آسمان کشیده ، از نظر مفهوم و فرم ساختمان بنایی منحصر به فرد و باعظمت است که در جهان همتایی ندارد.

"گودی " که برای آفریدن این بنا نهایت نبوغ و خلاقیت خود را به کار برده است ساختمان این کلیسا را برروی زیرزمینی که برای دفن اجساد ساخته شده بود بنا کرد و از سال ۱۸۹۱ تا آخرین روزهای حیاتش یعنی ۱۹۲۶ به کار روی آن ادامه داد.

پیکره هایی از تولد عیسی مسیح، انسان های مختلف و موضوع های نجومی پیچیده و فراوانی که ترکیبی از گیاهان و جانوران، تخته سنگ ها، مواد مذاب آتشفشانی ، ابرها و ستارگان و صورت های فلکی مختلف است در نقاط مختلف این بنا با برج های مختلف سر به آسمان کشیده جای گرفته است.

برای تزیین بخشی از این کلیسا «گودی » به قول خودش از طرح ستارگان به هم چسبیده کهکشانی استفاده کرد و در بخش های دیگر مجسمه های بی شماری را در طاق ها و ستون ها جای داده است. او برای نقاشی این چهره ها و شکل دادن به این پیکره ها از کارگرانی که در کارگاه او مشغول کار بودند به عنوان الگو استفاده کرد و یا اعضای خانواده آن ها را مدل خود قرار داد.

این کلیسا که امروز به عنوان یکی از دیدنی ترین آثار اسپانیا مطرح است با ظاهری عجیب و متفاوت در قلب شهر بارسلون، به عنوان نمادی از فرهنگ کاتالونی مطرح است. فرهنگی که در قرن بیستم نیز مسیر متفاوتی را پیمود و در مکتب بارسلون و در قالب پژوهش ها و آثار عملگرایانه به حیات خود ادامه داد ....

 

پی نوشت : با تشکر از نویسنده ای که نامش ذکر نشده بود در مقاله ای در سایت www.aftabir.com

 

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 19:44 ] [ بهار ]

[ ]

مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»

فدریکو گارسیا لورکا در سال 1936توسط نیروهای ژنرال فرانکو ...

در حالی که کمتر از چهل سال داشت ...

همراه با مدیر مدرسه ای و دو تن دیگر تیرباران و در گودالی مدفون شد ....

تصور او در هراسی مطلق از مرگ دردناکتر از قتلش بود ....  

درساعت پنج عصر

درست ساعت پنج عصر بود...پسری پارچه سفید را آورد

در ساعت پنج عصر

سبدی آهک از پیش آماده

در ساعت پنج عصر..باقی همه مرگ بود و تنها مرگ

در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی

در ساعت پنج عصر "ستیز یوز و کبوتر"

در ساعت پنج عصر

رانی با شاخی مصیبت بار

در ساعت پنج عصر"ناقوس های دود و زرنیخ"

در ساعت پنج عصر

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند

در هر کنار کوچه دسته های خاموشی

در ساعت پنج عصر

مرگ در زخم های گرم بیضه کرد

بی هیچ بیش و کم ساعت پنج عصر.

تابوت چرخداری ست در حکم بسترش

در ساعت پنج عصر

نی ها و استخوان ها در گوشش مینوازد.

در ساعت پنج عصر

زخم ها میسوخت چون خورشید

در ساعت پنج عصر

و در هم خرد کرد انبوهی مردم...دریچه ها و درها را

آی چه موحش پنج عصری بود

ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها

ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه..!!

 

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 18:55 ] [ بهار ]

[ ]

میشل عزیز

ناتالیا گینزبرگ نویسنده مشهور ایتالیایی است که در سال 1928 به دنیا آمده  و در سال 1991 از دنیا رفته  و داستان کوتاه می نویسد با نثری ساده و صریح و اغلب هم وقایع عادی روزمره ..

داستانهایش به فلسفه و سیاست آمیخته است .....

اولین کتابی که از او دارم از همان کتابهای ته قفسه کتابفروشی است به نام " میشل عزیز " با ترجمه بهمن فرزانه و چاپ سال 2537 شمسی انتشارات جاویدان با قیمت 240 ریال ....

میشل تنها پسر خانواده است با دو خواهر دیگر و بزرگ شده کنار پدر و سخت مورد توجه و علاقه مادر ...

افکارش همچون خانه اش و اتاقش و وسایلش آشفته و سرگردان است ...

و این آشفتگی ناشی از پریشانی دسته جمعی است که گریبان آدمهای قصه را گرفته ...

آدمهایی که کنار هم اند وبیگانه و دور از هم و دلتنگ .....

داستان از نامه هایی تشکیل شده که اعضای خانواده به  میشل که مدتی است پیدایش نیست می نویسند و به آدرسهایی که از او دارند می فرستند...

و در این نامه ها هریک از شخصیتهای داستان از مادر و خواهرانش و دوستان زن و مردش روایت خود را از او و از خودشان بیان می کنند ...

و در این روایتها نویسنده نقب می زند به درون روابط آدمها در حصاری بسته به نام  خانواده و ترس از تنها بودن و تنها ماندن که گاهی تنها عامل بودنشان با هم است ...

و غیبت آشکار عشق ، محبت ، دوست داشتن و دوست داشته شدن و ...

تعلیق بین ماندن و رفتن ...

و زندگی که طعم تلخ و ترش تهوع به خود می گیرد و آدمهایی که حتی زندگیشان را هم در این برهوت تعلیق بالا می آوردند و می میرند چون چاره دیگری برایشان نیست  ....

چهار کتاب دیگر هم از او هست .... والنتینو ، الفبای خانواده ، شهر و خانه و فضیلتهای ناچیز ...

 

پی نوشت : قابل توجه دوستان علاقه مند به داستانهای کوتاه

 

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 18:33 ] [ بهار ]

[ ]

کوردوبا و فلامنکو

اولین بار که با واژه " قرطبه " آشنا شدم در کتاب شعری بود از " فدریکو گارسیا لورکا " با ترجمه احمد شاملو و کاستی به همراهش که هدیه تولدم بود ... و حریصانه  خواندم و صدای موسیقیایی شاملو ...

شاعری که به او " شاعر کولی"  لقب داده اند  ...

 در جنگلهای غرناطه پا گرفت و با موسیقی و آوازهای کولیان سرودن آغاز کرد  و زندگی برایش سرنوشتی کولی وار رقم زد سرگردان در اسپانیا و امریکا و نمایشنامه ها و ترانه ها و اشعار و بازگشتش به اندلس و مرگی که خود به طرزی حیرت آور در شعرهایش  از آن سروده بود  و اعدامی در سحرگاهی در زمان جنگهای داخلی اسپانیا .....

 

صد عاشق دل‌سوخته
آراميد‌ه‌اند اينک جاودانه

در اعماق زمين خشک.
اندلس

چه گذرگاه‌هاي سرخ بي‌پاياني دارد
و قرطبه، باغ‌هاي زيتون سبز

آن‌جا که صد صليب مي‌توان نشاند،
به‌ يادشان.

صد عاشق دل‌سوخته.
آراميد‌ه‌اند اينک جاودانه

و بعدتر دانستم شهری است در جنوب اسپانیا که به اسپانیایی کوردوبا می نامنش و در منطقه اندلس هست و تاریخی دارد گره خورده با حکومت امویان و مسجدی بزرگ یادگارش و شهری که موسیقی " فلامنکو "در آن پای گرفت با پیوند  اعراب مغربی و مراکشی و مسیحیان و یهودیان و کولی ها به هم ....

باور بسیاری است که کولی ها نقش پر رنگ تری در این موسیقی دارند شاید به خاطر آوازهای مهم فلامنکو همچون " سولئا " ،  " سگریا " ، " تانگو " و " بولریا " ... ولی کولی ها خالق همه این آوازها نبوده اند و آنها تاثیر گذارند شاید به دلیل  حزنی که دارند و در رقص بسیاری فیگورها به مانند ماتادورها در میدان گاوبازی بوجود می آید .

فلامنکو دارای ضربان ریتمیک بسیار گیراییست و همراهی ها با پالماس و ضربات پای رقصنده Tacaneo  ، بشکن ( Pitos )   و کاستانت ( Castañuela ) توسط رقاص و خواننده ی همراه بر تاثیر آن نیز می افزاید و حتی اخیراً در اجراها از ساز کوبه ای به نام کاخن ( Cajon ) که سازی است از آمریکای لاتین نیز برای درک بیشتر و همراهی ها استفاده می شود .

کولی ها روش های آوازخوانی خاصی که یکی از مشخصه های آن ایجاد " خش " در صدای خواننده می باشد و آن را شاعرانه el dolor en la garganta   ( بغض گلو )  لقب داده اند را نیز به موسیقی فلامنکو انتقال دادند .

فلامنکو یک راه و رسم برای زندگی است ، اگر یک رقصنده ، نوازنده و یا آوازخوان فلامنکو این فرهنگ را با اعماق وجود خود درک کند متوجه خواهد شد که این موسیقی چقدر دردناک و توام با آن ، چقدر شادی بخش می باشد ، گوشه کنارهای فراموش شده زندگی ساده ی روزمره را برای ما مجددا بازگو می کند ، از رنج ها و ناله ها می گوید و می گرید ، از شادی ها ، از زیبایی ها . فلامنکو به زنــدگی یـــک ریتـم تازه می بخشد و آن را به سر زندگی  و شادابی فرا می خواند ...

در اینجا یادی می کنم از ابولحسن علی بن نافی متخلص به زریاب از شاگردان اسحق موصلی که استاد به نامی بود و  تبحر خاص در موسیقی و فلسفه یونان و رومی داشت و پس از به پایان رساندن تحصیل خود نزد او ، به اندلس سفر کرد و در دربار عبدالرحمان دوم مقام بسیار بالایی را یافت .

زریاب اواخر قرن هشتم میلادی  طرحی را برای دستگاههای موسیقی تنظیم کرد ( دستگاههای پارسی )  و آن را " شجرة الطبوع " نامید و او همچنین سیمی به سیم آخر عود افزود و تغییراتی در آن بوجود آورد  و اسپانیایی ها او را مخترع گیتار می دانند .

آوازهای تصنیف شده توسط او از نظر هنری قابل توجه بوده و با قواعد علمی امروز مطابقت دارند و این قواعد ترکیبی از آواز و سوئیت است که ٥٠٠ سال بعد در اروپا رواج یافت .

زریاب موسیقی این منطقه را به شمال آفریقا و اسپانیا برد و در آنجا رواج داد . گفته می شود که او ده هزار آواز را با آهنگشان از بَر داشته است ،

او تا آخر عمر در کوردوبا  از شهرهای اسپانیا ماند و در آنجا مدرسه ی موسیقی بنا نهاد و در نتیجه به شخصه تاثیر بسزایی در موسیقی اندلس گذاشت و از اینرو در اندلس موسیقی پیشرفت شایانی کرد .

پاکو دِلوسیا نوازنده ی بزرگ اسپانیایی برای اسم یکی از مشهورترین پرفروش ترین آلبوم های خود " زریاب " را انتخاب کرد و یکی از قطعات خود را نیز بیاد بود او زریاب نامید .

آلگریاس یکی از بهترین توکه ها و استیل های فلامنکو از گروه کانتینیاس می باشد که آن را راهی برای شناخت فلامنکو می دانند.

نوع آوازی این دستگاه اصالتا متعلق به شهر کادیز از منطقه آندلس می باشد، ساختار ریتم های آن با سولئا مطابقت دارد، با اشعاری در نوع چهار خط  چهارخطی، و هشت سیلابی. در واقع آن را ترکیبی از دستگاه سولئا و رقص های سنتی آراگون ها به نام خوتا می دانند.

نوع دیگری از آلگریاس که آلگریاس دکوردوبا (Alegrias de Cordoba) نامیده می شود، دارای طبیعتی ملایم و تا حدودی ملودیک است که این نوع از آلگریاس به اعتبار خواننده شهیر، انوفره (Onofre) به وجود آمده است.

تکنیک های رقص در توکه آلگریاس نیز در میان غنی ترین و با نشاط ترین رقص ها در فلامنکو محسوب می شوند.

 

به روش سنتی، این توکه برای رقص زنان در نظر گرفته شده است که بر اساس حرکات موج دار بدن و حرکات بازوهای ظریف و باریک زنان است و مهمتر از همه، در طول سیلنسیو (silencio) یا همان جایی که قطعه بر روی کلید مینور به حرکت در می آید و نیز در حین انجام حرکات پای پیچیده در این رقص که اصطلاحا اسکوبیا (escobilla) نامیده می شود اجرا می گردد.

شخصیت این توکه، شفاف و رقص آن دارای لباسی سنتی و زیبا که نشان دهنده برون گرا بودن رقصنده را می رساند می باشد، که این نوع لباس باتا دکولا (bata de cola) نامیده می شود و یا شال های ابریشمی مانیلی نیز که به همین ترتیب در این رقص استفاده می گردند ...

کسانی مانند

ماتیلده کورال  (matilde coral)

 میلاگروس منخیبار   (Milagros menjibar)

 په په مونتس

بلن مایا  (belen maya)

و رافائل کامپایو  (rafael campallo) را می توان نام برد که از این استیل استفاده می کنند.

 

پی نوشت :

سپاس از آقای امیر سالار و وبلاگ تخصصی خوبشان

 http://www.amirsalarabdolhay.com

که بخشی از مطالب پست را از ایشان وام گرفته ام ..

و همچنین وبلاگ http://www.kermanflamenco.com

 

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 17:12 ] [ بهار ]

[ ]

شد خزان گلشن آشنایی

دخترخاله مادر بود و تنها بازمانده خانواده ای که همه قربانی بیماری شدند و یک به یک رفتند ..

پدر و مادرش را در کودکی به علت بیماری ناشناخته ای از دست داد و خواهر و برادرش را در سالهای جوانی در اثر بیماری سل ...

نامش مریم بانو بود و مادر یادمان داده بود به او خاله جان بگوئیم بس که دوست داشت خواهری می داشت و خواهر زاده ای ....

زیبا بود ... بسیار زیبا ... به هنرپیشه های فیلمهای صامت می  ماند ..

با پوستی به غایت سپید و چشمهای میشی و موهای تابدار بلوند و کت و دامنهای خوش دوخت و کفشهای پاشنه بلند چرم  ....

دیپلمش را گرفته بود و در مدرسه ای معلمی می کرد و همان اوایل کارش بود که به جبر تنهائی و بی کسی زود شوهر کرده بود ...

شوهرش اما مردی بود از آن مازندرانیهای یل ... بالا بلند و کشیده و ستبر و مغرور ... با چهره ای که همه صلابت و مردانگی بود ...

با پیشانی بلند و دماغ خمیده بزرگ و چشمهای درشت و کشیده و لبهای برجسته زیر انبوهی از سبیل مردانه که هر روز اصلاحش می کرد با قیچی کوچکی و انتهایش را به رسم آن زمان کمی تاب می داد و شانه های پهن و دستهای بزرگ .....

و کت و شلوارهای برازنده مرتب و کراوات و سنجاق کراوات و کلکسیونی از دگمه های سردست برای پیراهنهای سپیدش  و کفشهای واکس زده براق ....

 در وزارت خارجه آن زمان استخدام شده بود و آمده بود تهران و خانه ای داشتند حوالی میدان فردوسی ..

ویلائی و دو طبقه با حیاطی و باغچه ای و اتاقهای تو در تو  و ایوان با صفا و همه جا گل ....

خاله جان علیرغم داشتن چهار فرزند و کار مدرسه ، کدبانوئی بود در آشپزی و خانه داری و پرورش گل ...

همه جای خانه اش گلدان گل و گیاه بود  و باغچه اش مرتب و  همسرش هم وسواس داشت عجیب به نظم ترتیب ...

مثل نظامی ها بود و همه چیز در خانه باید اتو کشیده و مرتب می بود و حسابی جنجال می کرد با آن صدای بم مردانه اش به کوچکترین آشفتگی و بی نظمی ...

این بود که هر وقت و بی وقتی به خانه شان می رفتی همیشه روی میز قهوه ای براق جلوی مبلهای بزرگ اتاق پذیرائی که روکشی از مخمل داشتند  پر از آب نبات بود و انواع شیرینی خانگی و  خوردنیهای رنگ و وارنگ ...

و قفسه ای در آشپزخانه که گوش تا گوش شیشه های ترشی و مربا صف کشیده بودند و خاله از پارچه چهارخانه سفید و قرمز برایشان درپوش دوخته بود ....

خانم با سلیقه ای بود ....

یک جور سلیقه خاص در همه چیز ....

از خانه و منزل و میز غذا تا لباس بچه هایش و خودش و شوهرش ...

خیاطی داشت در میدان مخبر الدوله که بر و بیایی داشت و خیلی معروف بود و از دوستان شوهرش ..

و تمام لباسهای خاله جان را از کت و دامن و پالتو های آستر دار با یقه های پهن و لباسهای مجلسی و عروسی برایش می دوخت یکی از یکی قشنگتر و خوش دوخت تر ....

در آن عالم کودکی برایمان به عروسکهای فرنگی می ماند که در ویترین مغازه ها با گیسوان طلائی و چشمان آبی دلربائی می کرد ....

با اخلاق شوهر مدارا می کرد ..

شاید هم چاره ای نداشت .. خانه ای نبود که به آن امید ببندد  در زمان تلخی و ترشی شوهر ...

نه پدری و مادری و نه خواهری و برادری ....

آمد و رفتشان بسیار بود .. شوهرخاله معاشرتی بود و رفیق باز  و خوش مشرب و خوش صحبت ...

سواد دانشگاهی نداشت اما خیلی اهل مطالعه بود و دیواری از اتاقهای نشیمن سرتاسر کتابخانه بود از تاریخ ایران و جهان و انواع داستانهای قدیمی ...

و خودش هم که تاریخی زنده بود ... اینقدر که خاطرات داشت از زمان اوایل سلطنت پهلوی و بعدها و بعدها ....

هر وقت هم که دلش می گرفت زن و بچه را می گذاشت و می رفت با دوستان هم سلکش به گشت و گذار و باغ و شکار ...

و خاله در غیبتش همه چیز را مرتب می کرد از بچه ها تا خانه و تا مهمانها ی خوانده و ناخوانده و فامیل شوهر که بسیار هم بودند ....

یادم هست در خانه گرامافونی داشتند از آن قدیمی ها که گویا عتیقه هم بوده به نوعی و در حراجی خریده بودند و کمدی بزرگ از انواع صفحه های قدیمی ....

بعداظهر های تابستان حیاط را آب پاشی می کردند ...

و همه جمع می شدند رو ی صندلیها ی فلزی ایوان ....

و خاله جان میز را پر می کرد با انواع میوه های فصل و هنوانه تو سرخ و تنقلات رنگ و وارنگ و چای تازه دم خوش رنگ ...

شوهر خاله صفحه ای می گذاشت  از خواننده های قدیمی الهه و دلکش و صبا و  وزیری و ...

و دیگر هیچ کس نباید دم می زد تا ترانه تمام می شد ....

و بوی پیپش تمام باغچه خانه را پر می کرد ...

و بین همه اینها تصنیف معروف" شد خزان " جای خاصی داشت ...

شعر رهی معیری و صدای بی بدیل جواد بدیع زاده

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دآرد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم

تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی وگریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراغت ناله کنم تا کی

تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
عشق تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه توانی ناز
هر چه توانی ناز
کز عشقت می سوزم

می دیدم که گاهی دهها بار صفحه را می گذارد و مرد با صلابتی که اخمش همه را خشک می کرد ...

ته چشمانش مرطوب می شد و رویش را می کرد آن ور که کسی نبیند ....

هفته گذشته در مزارشان بودم ...

کنار هم خفته بودند .....

سنگ های خاک گرفته  را شستم  و دسته بزرگی گل مریم رویشان پر پر کردم  آنقدر که همه جا را بپوشاند ...

خاله جان عاشق عطر گل مریم بود ....

 

پی نوشت : سپاس بیکران از وب لاگ کافه بلاگ که این تصنیف را از آنجا وام گرفته ام ....

 

  

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 19:0 ] [ بهار ]

[ ]

جادوی چشمان تو
و باز هم شعر زیبای دیگری از کافه بلاگ


 

این نفس ها
تن تو را  در می نوردم
و هر لحظه چیزی هست
برای کشف کردن،
چیزی نو. . .
برای هرچه بیشتر دوست داشتنت

حس غریبی است
حسی که با تمام وجودت لمسش می کنی
ولی از بیانش عاجزی 

گاهی در حضور تو
کم می آورم
پیش تو و چشمان تو
وقتی یک دنیا سخن برای  گفتن دارند
وقتی در آمیخته اند  با حس دوست داشتن
 
در چشمان تو جادویی است
که نمی شود توصیف کرد
حتی با تمامی واژه های قشنگ روزگار
چیزی که می شود دلیل
برای بودن … و از تو سرودن

چیزی به نام جادوی چشمان تو

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 9:51 ] [ بهار ]

[ ]

کافه بلاگ

با توجه به استقبال و خوشامد دوستان از موسیقی های جدیدی که ضمیمه وبلاگ کرده ام ...

جا دارد یاد کنم از دوست گرامی که وبلاگ خوب   http://www.cafeblog.ir   را با ذوق و سلیقه اداره می کند..

و هم کافه دنج و زیبا و خلوتی دارد ...

و هم فضای وبلاگش با نثر ها و شعرهای ساده و صمیمی و زیبایی آذین شده است ...

و مهمتر از همه موسیقی های فوق العاده که با وسواس انتخاب می کند...

و برای هر پست می گذارد و تعدادی را هم برای شراکت گذاشته که در وبلاگ موجود هست و می توانید لذتش را ببرید ........    

شعری از او که توازن کلمات و قافیه و وزن و لطافت احساسی که پشت آن است به دلم نشست خیلی ....

عشق عشق است
حتی کهنه اش

بعضی عشق ها
شدتشان بیشتر و بیشتر می شود
وقتی که عمرشان زیاد و زیاد تر می شود

خصوصا عشقی که من داشته باشم
آنهم به تو!

زخم زخم است
حتی کهنه اش

بعضی زخم ها
تازه دردشان شروع می شود
وقتی کهنه می شوند

خصوصا زخمی که تو زده باشی
زخمی که من خورده باشم

خاطره خاطره است
حتی کهنه اش

بعضی خاطره ها
عزیز تر می شوند
هرچه ;کهنه و کهنه تر می شوند

خصوصا خاطره ای که من داشته باشم

خاطره ای که از تو داشته باشم

 

 

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 9:34 ] [ بهار ]

[ ]

اعتراف

خارها
خوار نیستند
شاخه‌های خشک
چوبه‌های دار نیستند
میوه‌های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگ‌های زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می‌رسد:
برگ‌های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می‌کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می‌خورد!

" قیصر امین پور "

[ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ] [ 22:44 ] [ بهار ]

[ ]

سه نسل

 

فیلم سنتوری را پسرم برای من خرید و اصرار که با من به تماشایش بنشیند ...

سه نسل پای تلوزیون من و علی سنتوری و پسرم  ....

سینمای مهرجویی را با فیلم گاو شناختم ...

و بازی های تئاتری فوق العاده عزت الله انتظامی و علی نصیریان و جمشید مشایخی  ...

و فیلمنامه ای قوی بر اساس داستان " عزاداران بیل " نوشته غلامحسن ساعدی ....

و بعدها آقای هالو و پستچی و دایره مینا و اجاره نشینها و هامون با بازی عالی خسرو شکیبائی ...

و داستان پردازی منظمش در دایره ای از خانواده تا جامعه و پرسشهای فلسفی از بیننده پس هر روایتی ....

پسرک نشسته و با دقت فیلم را دنبال می کند و دیالوگهای بهرام رادان و گلشیفته فراهانی ...

که انگار خود روایت است از نسلی که بین همه چیز سرگردان است ...

گذشته ای که نمی داند افتخار کند یا انکار ....

آینده ای که نمی داند از آن اوست یا نه ....

گمشده بین مرزها ...

مرز بدی و خوبی و سیاه و سپید و ارزشهای نسل گذشته و خواسته های خودش ...

و قصه دختران و پسران جوان این خاک با دنیایی استعداد و علاقه و هوش ....

با ذهنی آشفته و قوام نیافته و تثبیت نشده ...

از هر خرمنی گلی و حرکت با باد ....

و تن سپرده به امواج زندگی گاه به اوج و گاه به حضیض   .....

همین ها که می بینیم  و می شنویم و می خوانیم در خبر های ستون حوادث روزنامه ها و مجله ها ....

و البته موسیقی اردوان کامکار ....

و صدای  محسن چاووشی ...

و هرچه بهرام رادان مشکل دارد فیزیکش و میمیک چهره اش و دستهایش با موسیقی ...

گلشیفته انگار  غرق است در نتها و دستان زیبای هنرمندش مثل عصای جادوئی

رو ی کلید های پیانو حرکت می کند و  چشمهایش پر از لذت است ....

و همین است که بیننده باور می کند خودش را و نقشش را و اینکه می داند چه می خواهد از زندگی ...

پسرک فقط تماشا می کند و می خواهد ببیند آخرش چه می شود ....

و متأسف است از سقوطی که نسل قبل از او را نشانه رفته ....

از پلشتی که دامنگیر روحشان شده ...

و از آینده مبهمشان .....

وقتی فیلم تمام می شود می گوید موسیقی فیلم خوب بود اما داستانش نه ... باورم نشد ..

[ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ] [ 22:8 ] [ بهار ]

[ ]

پرویز دوائی ، سینما و عشق

پرویز دوائی نامش با عشق سینما عجین است ...

و اهالی سینما و سینما بازها خوب او را می شناسند از نقدها و نوشته ها و کتابها ....

ار نسل اولی هاست و متولد 1314 ...

و با مجله سپید و سیاه شروع کرد و نقدهایش با امضای " پیام " چاپ می شد...

سینما را عاشقانه دوست داشت و سینما و اهالی سینما هم او را خوب می شناختند ...

نقدهایش همیشه محترم بود و منصف ولی دقیق ...

ولی از نقدش که بگذریم نثرش مرا شیفته خود کرد و  کتاب " بازگشت یکه سوار "

و قصه کودکی اش و زندگیش در کوچه پس کوچه های تهران قدیم  ...

و فقری که با آن دست و پنجه نرم می کرد اما سخت و تلخ روایتش نمی کرد ..

انگار همه آن روزها رویایی بوده که آپارتچی سینما روی پرده می انداخته  ...

خانه ما یک خانه قدیمی بود با در دو لنگه گل میخدار و کلون و دالان پشت در ..

و دوتا ایوان روبروی هم ....

بعد اتاق پنجدری بود و اتاق زاویه و اتاق یمین و یسار و آب انبار و زیر زمین های زیر ایوان ....

حوض گردی که وسط حیاط بود و چهار تا باغچه دور حوض ...

و یکی اش یک درخت شمشاد داشت که شاخه هایش به ابر می رسید ...

توی یکی اش بوته های جارو درآمده بود ،

سبز و سرخ از قد ما بلندتر که با بهرام لایش قایم موشک بازی می کردیم ...

نوشتۀ او با عنوان " خسته نباشی رفیق" اولین نقدی بود که در باره فیلم " خداحافظ رفیق" امیر نادری  نوشته و به‌چاپ رسید . فیلمی که مردم، جز ترانۀ متن آن، یعنی" جمعه "  با صدای فرهاد، شعر شهیار قنبری و موسیقی اسفندیار منفردزاده، هیچ شناخت دیگری از عوامل آن، امیر نادری (کارگردان)، سعید راد، ذکریا هاشمی، و جستا (بازیگران)، و یا علیرضا زرین‌دست (فیلم‌بردار) نداشتند.

و وقتی برای اولین بار  به سینما رفت زمانی بود که پدر مرده بود و مادر سپرده بود او را دست آقای هروی ، مرد کرمانی مودب و مهربان که از همسایه ها بود ...

با آقای هروی راه افتادیم برویم سینمای " ایران" که فیلم " معشوقه جنگل " را نشان می داد با شرکت " دوروتی لامور " و " ری میلاند " . دوروتی لاموند از هنرپیشه های محبوب و سرشناس آن سالها بود که تیپ شرقی داشت ، چشم و ابرو و موهای تیره رنگ و نقش دخترهای بومی جنگل را بازی می کرد . چشم های خمار قشنگ و موهای بلند داشت که دالبر دالبر روی شانه هایش ریخته بود و گل سفید درشتی هم پشت گوشش میزد و به نظر من یه کمی شبیه به همین خواهرم میامد که او را دوست میداشت .....

او که نامش پای هر نوشته و نقدی کافی بود تا فیلمی تازه اکران شده، اعتبار بیابد، و یا برعکس از چشم بیفتد؛ با حسی از دلسوزی و مسئولیت، و با نیتی خیر، برای هرچه بهتر شدن جریان و فضای فیلم‌سازی ، علیرغم اینکه شاخص‌ترین نام در جبهۀ منقدان سینما و فیلم است ، در پشت صحنه، دستی به مدد و همدلی، همراه کارگردان‌های جوان و تازه پا گرفته می‌کند؛ و با اعتبار کلام و جایگاه معتبری که به‌عنوان منتقد فیلم و صاحب‌قلم دارد، ضمن حمایت و تشویق، به شکل‌گیری واقعی هویت سینمای معاصر ایران کمک می‌کند....

 

و عشقش به آرتیستهای آن زمان که نقش قهرمانان شجاع را در فیلم باز می کردند با هیبتی مردانه و زن زیبای فیلم را از دست بدکاران نجات می دادند ...

تا مدتی کور بودیم ، همان جا چند لحظه صبر می کردیم تا چشمهایمان به تاریکی عادت کند ، در ظلمت غلیظ تالار پنجره روشن و عظیمی در آن انتها آویخته بود . بر صفحه ی تصویر مردی ایستاده بود . پاها کمی از هم دور ، دستها آویخته و کمی از بدن فاصله گرفته ، به حال آماده باش ، و یک لباس چسبان سرتاسر هیکل متناسب او و سر و صورتش را می پوشاند . سرپوش او فقط دو سوراخ کوچک جای چشمها و قسمت پائین صورت ، لب ها و چانه مردانه اش را باز می گذاشت .  ششلول به سرغت برق در پنجه مرد نقابدار ظاهر می شد . دزدان دستها را آهسته به حالت تسلیم بالا می بردند .....

حالا نزدیک به سی سالی می‌شود رحل اقامت را در شهر " پراگ" انداخته و گرچه سر و مویی سفید کرده، ولی هنوز هم یاد ایام جوانی دل و جانش را گرم و روشن نگه می‌دارد.....
سال 1360 اولین مجموعۀ قصه و یادنوشت‌های او به نام "باغ" به بازار آمد ...

و " بازگشت یکه‌سوار" در سال 1370  

و " سبز پری"  در سال 1373 و "ایستگاه آبشار" در سال 1378 ......

استقبال از او و قلم و ذهن شفاف او که خاطره‌های کودکی و نوجوانی را با جزئیات حیرت‌انگیزش به یاد و کلام می‌آورد، چنان گرم و مقبول بود که ادامۀ آن یادنوشته‌ها  در مجموعۀ تازه و دیگری به نام " بلوار دل‌های شکسته" منتشر گردید ....
 

مجموعه ای داشتم تقریبآ کامل از مجله فیلم از سالهای شصت به این طرف ...

بیشتر به عشق نقدهای آقای دوائی و بهاریه نویسی هایش .....

داده بودم صحافی کرده بودند و جای خاص در قلب و کتابخانه ام داشت ....

دوستی داشتم عاشق سینما که هم او مرا با پرویز دوائی و دوستان دیگر اهل سینما آشنا کرد ...

بسیار می دانست و بسیار می خواند و بسیار تماشا می کرد  ....

به سال خیلی از من بزرگتر بود ولی عشق به سینما پل زده بود به این سالها ....

و ساعتها سیری ناپذیر به گفتگو می نشستیم و یا خیره به پرده سینما و جادویش  ...

سالهای اول دانشگاه بودم و او داشت دکترایش را می گرفت که به بیماری ام اس دچار شد ....

آخرین باری که دیدمش همراه خانواده اش می رفت برای معالجه به دیار فرنگ ...

بعد ها برایش مجموعه صحافی شده را فرستادم به توسط دوستی ...

و خیلی بعدتر خبر رفتنش را شنیدم ....

این پست را به او تقدیم می کنم با

" سینما پارادیزو  "

به کارگردانی جوزپه تورناتوره

و موسیقی زیبای انیو موریکونه آهنگساز ایتالیایی

و سکانس جاودانه آخرش

که بوسه های فیلمها را

از زمان لومیر و سینمای صامت

تا فیلمهای سیاه و سپید و رنگی

جاودانه می کند  .....

و عشق را جاودانه می کند ...

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 23:30 ] [ بهار ]

[ ]

مه دره و گرد راه

آن روزها پاتوقم میدان انقلاب بود ....

روزهای اول درس و دانشگاه که چون کار می کردم دستم در جیبم بود ...

و آخر هر ماه که حقوق می گرفتم یک راست می آمدم  میدان انقلاب و از روبروی سینما بهمن و بازارچه کتاب شروع می کردم تا انتهای ردیف کتابفروشیها و کلی بالا و پایین می کردم برای پیدا کردن کتابهای دلخواهم  که معمولأ از جنس کتابهای پشت ویترین نبود و داخل قفسه های کتاب ته کتابفروشیها خاک خورده و تا خورده پیدایشان می کردم و چون اغلب فروشندگان می شناختند مرا و وسواس مرا و سماجت مرا به نرخ پشت کتاب برایم حساب می کردند و این باعث می شد با کوله ای پر از نوشته های نویسندگان و مترجمان معتبر برگردم خانه و تا خود سپیده دم بخوانم و بخوانم و بعد پشت میز کارم و بعد در اتوبوس که می رفت به دانشگاه و بعد مابین کلاسها و وقت ناهار و هرجا که گوشه ای بود و کسی نبود ....

و با مهشید امیر شاهی در همین قفسه ها آشنا شدم ...

با کتاب بعد از روز آخر ...

و گرفتار نثرش شدم که روایت بود و شعر بود و وصف بود و شیرینی و ملاحت خاصی داشت ....

که بعدها فهمیدم که اهل کرمانشاه است و چهره ملیح و متینش را در عکسهایش دیدم دریافتم راز این کلام آهنگین و زیبا از کجاست که می شناختم  دیالوگ کردی را که پر از واژگان پر محبت و مهربان است  و به شعر می ماند وقتی صحبت می کنند به خصوص زنان کرد ...

و بعد معمول عادت کتابخوانی ام هرچه از او بود خریدم و قفسه ای شد به نامش در کتابخانه ام  ....

اما هیچ یک از داستانهای نغزش برایم مثل اولین کتابی که از او خریدم نشد ...

و به خصوص داستان " مه دره و گرد راه "

" و این شروع بی بدیل که به سکانس ابتدای فیلم می ماند انگار دوربین نرم  و ملایم با باد حرکت می کند و نما ها را می گیرد و نتهای ملایم  در پس زمینه محو و آرام به گوش می رسد ...

دوطرف جاده سبز بود و خرم، خط تپه‌ها نرم و تا افق، درختها تنگ و پشت به پشت هم .

 نوک تپه‌ها تو مه بود و مه از لابه‌لای تپه‌ها تو دره ریخته بود ، مثل پله‌های لوری که نرم نرم تا آسمان می‌رفت .

هوا صاف بود، نسیم خنک بود، جاده خلوت بود ...

از قشنگی و از هوا دل زن نرم و مهربان می‌شد . برای همه پسر بچه‌هایی که کنار جاده تمشک می‌فروختند، یا دخترکهایی که جارو، دست تکان می‌داد و به عابرهای عبوس می‌خندید.

فکر کرد: حتما دل او هم از قشنگی راه و سبزی دره‌ها و نرمی تپه‌ها و لغزندگی مه، مثل دل من نرم شده است.

از این فکر خوشحالتر شد و برای بچه‌های تمشک فروش و جاروفروش با هیجان بیشتر دست تکان داد، و به عابرهای عبوس شیرین‌تر خندید.

چند پرنده سفید، به سفیدی مهی که در چین تپه‌ها و لابه‌لای برگها جا کرده بود، در هوا بال زدند و چرخیدند. زن به بهانه دنبال کردن یکی از آنها به طرف مرد برگشت. مرد جاده را نگاه می‌کرد.

زن فکر کرد: نه پرنده‌ها را می‌بیند نه مرا.

و وقتی سر برگرداند پرنده‌ها هم دیگر نبودند. "

و داستان زنی و مردی در جاده که انگار در دو خط موازیند بدون هیچ برخوردی و تقاطعی ...

و هریک در خیال خود با دیگری حرف می زند ....

و در خیال خود دلتنگ دیگری می شود و او را به یاد می آورد ...

و سر مست بویش و عطرش و لمسش ...

اما در عالم واقعیت این جاده هست که هی می رود و می رود ...

مثل سوء تفاهمی کشدار که زندگی را به دو نیم می کند بدون فرصتی و رخصتی برای توضیح ....

و سکانس پایانی داستان که همچون شروعش بی نظیر است و بس زیبا ...

 

خورشید که رفت، باد تندتر شد و خاک‌آلوده بود، و جاده ساکت و دلگرفته .

مرد آسمان را نگاه کرد و فکر کرد: چه تاریک است ماه اصلا نیست. تاریک است… خسته‌ام . چقدر خسته‌ام.

هیچ نمی‌گوید. هیچ نمی‌پرسد. اگر خوابیده بود کناری نگه می‌داشتم و من هم می‌خوابیدم

اگر حرف می‌زد خواب از چشمم می‌رفت… کاش اصلا به این سفر نیامده بودیم. جز خستگی نداشت.

آسمان فقط ابر بود و فضا فقط خاک.

مرد فکر کرد: دیگر نمی‌توانم برانم. چشمهایم نمی‌بیند. نمی‌توانم خسته‌ام، خسته.

خورشید رفته بود، ماه پیدا نبود، جاده تاریک بود و خالی و بی‌پایان.

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 22:19 ] [ بهار ]

[ ]

گمشده

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده است.

با چشمهای روشنِ براق،

با گیسویی بلند به بالای آرزو.

هرکس از او نشانی دارد،

ما را کند خبر.

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر  

" شفیعی کدکنی "  

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 20:28 ] [ بهار ]

[ ]

خشونتي به نام مرگ

ديشب تا پاسي از شب بيدار بودم . بايد گزارشي را براي كار امروزم تمام مي كردم ....

صداي بوق شادي ماشينها فضا را پر كرده بود ...

حال خوبي بود ...

هنگام نماز براي همه شان دعا كردم ...

براي سلامتي شان و زندگي زيبايي كه شروع كرده اند ...

اما صبح خوب شروع نشد ....

با خبر مرگ شروع شد و چقدر سايه اين مرگ سنگين است در اين روزهاي شاد تابستان  ....

يكي از قويترين مردان جهان آقاي روح الله داداشي سي ساله در چهلمين روز مرگ پدرش ...

در ساعت يازده و چهل و پنج دقيقه ديشب ...

در بلوار گلشهر كرج به دنبال درگيري لفظي يا فحاشي يا عصبانيت با سه جوان كه سوار بر پرايد بودند ...

يا به روايتي از بستگانش با برنامه قبلي و سوء قصد و يا هرچيز ديگر كه حالا مي شود خيال كرد ..

با ضربات چاقو به سينه و گردنش جان سپرد و علت اصلي مرگ ضربه اي بوده به شاهرگش ..

كه دستي كه اين ضربه را وارد كرده مي دانسته دارد به حيات جواني سي ساله خاتمه مي دهد...

كه افتخار ميليونها جوان بود و نامش شهره جهان  ....

فقط در چند ثانيه اتفاق افتاد و چهره خندانش و قلب مهربانش و بدن همچون كوه استوارش ..

براي هميشه خاموش شد ....

پيكرش را در امامزاده محمد در زادگاهش كرج به خاك مي سپارند ...

و خاك چه تحملي دارد از در آغوش گرفتن پيكر بي جان اين جوانان زيبا كه چنين زود رفتند  .....

و ديگري دختر جوان زيبايي به نام زهرا فرجي كه قايقران تيم ملي رويينگ كشور بوده

با چند مدال رنگارنگ كشوري و مقام سومي جهان در مسابقات زير 23 سال ....

روز جمعه با هم تيمي اش خانم رويا عباسي رفته بوده به سد شهر چايي...

جايي در 12 كيلومتري جنوب غربي اروميه با 84 متر عمق از بستر رودخانه ...

كه جت اسكي سوار شوند و شاد باشند و تفريح كنند ..

و يادشان رفته بود عمق درياچه پشت سد را ..

كه جليقه نجات همراهشان نبود ...

كه واژگون شدند ...

و دست تقدير مرگي رابرايش رقم زد در آبهاي زيباي پشت سد در يك روز آفتابي و زيبا  .....

و آخرين ثانيه هاي زندگيش در آبي رقم خورد كه بارها با قايق آن را شكافته بود ...

و قطرات خنكش روي چهره جوانش نشسته بود و شوق پيروزي گونه هايش را رنگ زده بود ...

دوستش نجات پيدا كرد به همت مردم بومي منطقه...

اما جسد زهرا هنوز پيدا نشده و جايي در عمق درياچه آرام خوابيده ..

با دنيايي آرزو پشت چشمهاي بسته اش ....

پي نوشت :

دوستي دارد كتابي مي نويسد درباره خشونت  ...

و من فكر مي كنم چه  خشونتي بالاتر از خشونت مرگ ....

كه تاراج مي كند زندگي جواني را در بهترين روزهاي زيباي زندگيش .....  

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 11:7 ] [ بهار ]

[ ]

عروس سبز پوش

اولین بار که به بندر عباس رفتم برای نظارت بر بارگیری محموله ای بود در اسکله شهید رجائی ....

بندرعباس در قرن چهارم هجری بندر و روستایی بوده کوچک به نام  سورو که بعد هم بندر جرول نامیدنش

و در سال 1514 پرتغالیها به خاطر خرچنگهای بسیارش آن را گامبرون خواندند

و به لطف فتح دوباره اش توسط شاه عباس در سال 1622 میلادی بندرعباس شد و بندر عباس ماند تا به حال ....

هوای گرم و سوزانش به گرمی محبت و دوستی مردمانش بود ...

با پوستهای سبزه تند و چشمهای تیره پر از احساس و خنده های گرمشان ...

که از کنه وجودشان بر می خواست و همه زندگی بود و سرزندگی  ....

سفر کوتاه بود ولی به پیشنهاد یکی از دوستان و همسر نازنینش که دختر خاله اش هم بود

دعوت شدم چند ماه بعد برای شرکت در مراسم سنتی عروسی در اطراف بندر عباس  ...

مراسم خواستگاریشان معمول همه جای ایران است ...

و پسند دختر از طرف خانواده داماد و بعد رفت و آمدها و ناز کردنهای عروس و خانواده ..

و بالاخره رد و بدل کردن خلعت و طلا و وجه نقد بعنوان پیشکشی و گرفتن جواب مثبت ...

سر سفره عقد معمول است که دگمه های لباس عروس و داماد را باز می گذارند به نشانه بار ماندن بختشان و نبودن گرهی در کار و زندگیشان ...

بین عقد و عروسی شبی فاصله است که زنان با لباسهای زیبای رنگارنگ که ترکیبی است از لچک و ارنی و جلبیل که روسریها و سربند هایی است از جنس تور و حریر و اطلسی با تزئیناتی از نوار و زری دوزی و گلابتون و سکه  

و نقاب یا برقع که روی چشمانشان قرار می گیرد و به رنگ مشکی است و در مجالس و عروسی تزئینش می کنند وگاه طلا به آن می آویزند ..

و پیراهن یا به زبان محلی کندوره که در دو مدل ساده و دورچین است بدون یقه با چاکی درجلوی سینه  که دگمه می خورد و در قسمت سر دست ، سینه ، دورگردن و همچنین دور تا دور دامن تزئین شده با انواع زری دوزیها و  جنس کندوره بیشتر از شالمز و پولیستر است و اغلب به رنگ قرمز وسبز ...

با شلواری  به نام  بادله و  گلابتون که هردو دارای تزئینات کاملی از زری دوزی هایی در زمینه قرمز و سفید و سبز است و گاه با نخهایی با روکش فلزی نقره ای و طلائی در دمپای آن که زیبایی چشمگیری به آن می دهد ..

و چادری به نام کول که از هنوستان وام گرفته اند و در رنگهای روشن و زییا که از دو طرف روی سر می گذارند و نیم دایره است  ...

و صندلهای روباز به پا می کنند  به نام سواس که  نعلین بومی بندری است و از حصیر بافته می شود و قسمتی از آن لای انگشت شست قرار می گیرد به وسیله دو بند بر پشت پا گره می خورد و یا از نعلینهای وارداتی از هندوستان که رنگین تر است و با تزئینات بیشتر ...

به سوی خانه داماد می روند و هلهله می کنند و کیلیلی می کشند و داماد شخصآ پذیرائی می کند و بعد راه می افتند در محل و مردم به جمعشان اضافه می شوند با ساز و دهل و آوازه خوان تا خانه عروس ...

و بعد دست و پای عروس را حنا می بندند با این شعر :

 امام اولش آمده به میدان

ملایک بر سرش می خوانده قرآن

که تا دین محمد برقراره

علی در خدمت پروردگاره

و بعد عروس را به حمام می برند و لباس سبز زیبائی از همان جنس و تزئینات لباسهای زنان منتهی کمی پر زرق و برقتر بر تنش می کنند و در اتاقی در خانه پدر به نام تخت یا حجله می نشانند  و می خوانند :

به ناز نازانش برن

چو ماه تابانش برن

به حجله بندان خوش آیت

و داماد هم  حمام رفته و مرتب به خانه پدر می رود و درخواست انعام از پدر می کند و از مادر می خواهد شیرش را حلال کند و در غریو شادی می رود به خانه عروس و بعد از سه روز عروس و داماد به  دیدار پدر و مادر خود می روند که در اصطلاح محلی، آن را به «سر آخونی رفتن» می گویند و به این ترتیب دختر و پسر زندگی زناشویی خود را آغاز می کنند در میان برکت و سبزی ...

اصولاً رنگ سبز درخت نيز در تمام آيين‌ها و مراسم مختلف منطقه‌ داراي تقدس و اهميت است.

حجله و سفره عقد و تزيين آن با برگ درخت كنار افزون بر معناي سلامتي و خوشبختي، نماد زندگي است.

در هنگام حركت مسافر، در يك سيني گذاردن آينه، يك بشقاب آرد، يك كاسه سبز آب و برگ درخت كنار هم نشان از زندگي دوباره و حيات جاويدان است.

در قديم در تمام جشن‌ها لباس سبز مي‌پوشيدند، در جشن ختنه‌سوراني براي پسربچه‌ها قباي سبز به آنان مي‌پوشاندند... سپس او بر اسبي كه با پوششي از پارچه سبز مزين بود سوار كرده در شهر مي‌گردانيدند.

شب عروسي، داماد و عروس هر دو لباس سبز مي‌پوشيدند و تا ممكن بود پوشش و زينت‌ اطاق‌ها را هم سبز قرار مي‌دادند. تمام اطراف سفره عقد را هم با برگ كنار تزيين مي‌كردند. هنوز هم اين رسم پسنديده كم و بيش در برخي دهات و ايلات فارس رواج دارد ...

پی نوشت : دوستان اهل بندرعباس کمی و کاستی را ببخشند ...

هدف تنها یادی بود از خاطره ای و نقل گفته ها و شنیده ها ....

 


[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 13:13 ] [ بهار ]

[ ]

من و تو
شب است و تاریکی ته نشین شده و نسیم گرم تابستان ....

و نگاهم به ورای پرده های رقصان ..

به ماه ...

و بخار معطر و گرم قهوه ...

و اشعار شمس لنگرودی ....


سروي بودم

زير سايه‌ام نشستند

خوردند و خفتند

بيدار شدند و

مرا بريدند

آتش باشي

براي تو هيزم مي‌شوم

دريا بروي

پارو

تو هميشه درست پنداشته‌اي

دل من

شبيه تكه سنگي است

كه مي‌خواهم

تو با همه خستگي‌هايت

يك لحظه

به من تكيه كني

بهار هم

براي چيدن تو

جوانه زد

اما

كسي تو را نديد

جز من

كه فقط

براي ديدن تو آمدم

" شمس لنگرودی "

[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 23:58 ] [ بهار ]

[ ]

چشمهایش

کتابی است قدیمی با جلد بنفش و چاپ شده در سالهای بسیار دور و برگهای که زرد شده در مرور زمان ...

اما نامش هنوز مرا می برد به خیابان پهلوی در سالهای سی با درختان چنار بلند و جویهای آب روان  ...

" چشمهایش " رمانی از بزرگ علوی ..

یعنی اولین کتابی که از او خواندم و بعد هرچه که نام او داشت یا ترجمه کرده بود خریدم و گذاشتم درکتابخانه و بعد که از خانه پدر آمدم  تنها چیزی که به خانه خود آوردم چهار  کتابخانه بزرگ قدی  کتاب بود و مقداری هم درجعبه و کارتن ...

متولد 1382 بود و در خانواده مشروطه خواه بزرگ شد و همه زندگی اش به سیاست آلوده بود اما ..

این کتاب و روایتش و بیان لطیف داستان از زبان زنی زیبا  با دیگر نوشته هایش فرق می کرد ...

داستان آشنایی دختری نازپروده به نام فرنگیس و استاد نقاش ماکان ...

که پشت پرده نقاشی زندگیش مبارزه ای پنهان بود با حکومت وقت ...

و این مبارزه گره خورد به مبارزه ای با دل ...

که عشق زنی زیبا را که هر روز می بیند و حس می کند و می بوید ..

از دل برون کند و به آرمان بیندیشد و به دیگران  ...

و تلاش دخترکانه فرنگیس در دل بردن از استاد برای ارضای غرور زنانه ...

که شد عشقی شور انگیز که در سایه اش بزرگ شد و زنی شد و پنهانی برایش اعلامیه تایپ کرد ...

و هر خطری را به جان خرید ....

تا دمی و فقط دمی در کنار آب روان جویهای خیابان پهلوی و زیر سایه چنارهای بلند ...

خوشبختی را در آغوش گرم محبوب احساس کند ....

و مردی که با همه تلاش و خودداری و سخت دلی ظاهرش اسیر چشمها شد ...

چشمهایی که حتی روی پرده نقاشی دلش را می سوزاند و آب می کرد و آتش به جانش می زد ...

و این دست تقدیر که فرنگیس را در لبه تیغ قرار داد ...

بین مرگ محبوب و زنده ماندنش به شرط جدایی و دوری از او برای همیشه ....

و اشکهایش در عمق چشمهای تیره مورب کشیده زیبا ...

که سرازیر نشد تا ندانند و نفهمند بدخواهان که در دل چه دارد ....

که محبوبش سلامت باشد اما او را جفاکار بداند ...

و این تراژدی که از او زنی ساخت رشد کرده و کمال یافته و تنها ....

حتی سالیان بعد هم ...

که چهره زیبایش با پوستی مهتابی قاب گرفته میان چین و شکن موهای تیره اش ...

و پالتوی سرخش  طعنه می زد به تابلوی استاد که از او کشیده بود...

بایستد و با لبخند بگوید : " این زن من نیستم و چشمها از آن من نیست ... "

و زنی را به جا بگذارد در تابلو....

بی تاب محبوب و دستهای بزرگ گرمش ....

[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 21:47 ] [ بهار ]

[ ]

همصدا

 

شعري زيبا از خانم شهين حنانه

و تنظيم و آهنگي استادانه از ناصر چشم آذر

و اجراي بي بديل خانم پوران

در اين روزهاي مبارك و شادماني و جشنهاي ازدواج ..

تقديم مي كنم به همه آنهايي كه عاشق بودند ...

كه عاشق هستند ....

و عشق را گرامي مي دارند در همه عمر ...

 

اي همصداي ديروز و فردا

عاشقتر از ما کي مي شه پيدا

وقتي تو باشي هر لحظه با من

فرقي نداره اينجا و اونجا

اي هميشه ناجي من

مرحمي بر زخمه اين تن

سخته بي تو زنده بودن

اين روزها که عاشقي هم

ديگه از ياد رفته کم کم

با تو خوبم با تو خوبم

با تو روز بي غروبم

 

اي همصداي ديروز و فردا

عاشقتر از ما کي مي شه پيدا

وقتي تو باشي هر لحظه با من

فرقي نداره اينجا و اونجا

[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 12:44 ] [ بهار ]

[ ]

عار

نزدیک به چهل دارد ولی شکسته تر است ...

با قدی کوتاه و چشمانی ریز و پوستی سبزه و خنده ای در چشمانش و قلبی مهربان ....

هر هفته مهمانم هست برا ی کمک در کار خانه ...

می گوئیم و می خندیم و با هم خانه را زیبا می کنیم ...

خیلی تمیز است و همچون خودم از پاکی لذت می برد و سخت کار می کند ....

اهل کنار دریای خزر است و زمینی دارند آنجا و موقع کار فصلی خودش هم می رود برای کمک ...  

چندین مشتری ثابت دارد با نام و نشان و تلفن در دفترچه ای و برنامه مرتب ...

و روزهای خالی را هم شرکتی می فرستد برای کار  اینجا و آنجا ...

دستپختش عالی است به خصوص غذاهای شمال ایران را با علاقه درست می کند ....

البته فقط پیش من ... احساس خواهرانه ای به هم داریم بعد از سالیان سال ...

در کم و کیف زندگیش هستم ...

هر بار که خسته می شود می نشینیم به خوردن چای و تعریف می کند برایم .....

شوهرش راننده تاکسی است و فقط تا ظهر کار می کند و بعد می آید خانه و برا ی خودش تنقلات می خرد و می نشیند پای سریالهای فارسی وان ....

درآمد شوهر فقط کفاف اجاره خانه را می دهد و خرج خودش می شود و بقیه را خانم باید جور کند از کار هر روزه ...

دختری دارد که لیسانس گرفته و سر هر کاری می رود ناراضی است و غر می زند و دنبال شوهر است و تازگی هم فشار آورده که مادر پول جور کند تا دماغش را عمل کند مثل دخترخاله اش ....

گفته یک میلیون خرج دارد شاید هم کمی بیشتر ....

پسرش هم بعد از دو سال فرار از سربازی و با دوست و رفیق گشتن و پول توجیبی از مادر گرفتن بلاخره راضی شد که برود سربازی و حالا آموزشی است و جایی اطراف تهران و مدام مادر برایش تلفن می زند و پول می فرستد ...

به دستهایش نگاه می کنم که رد شستشوی بسیار با مواد اسیدی در پوست چروکیده اش مانده است ....

و لاغری مفرطش ...

و موهایش که هر چند ماه یکبار رنگ می کند ....

و مانتوی تنش که مال دخترش هست و هر وقت کهنه می شود می دهد مادر بپوشد .....

و فکر می کنم  به بیست و پنج سال پیش که تازه هجده سالم بود ...

و به پدر گفتم می خواهم بروم سرکار که حوصله ام سر رفته که می خواهم وارد اجتماع شوم ....

و نگفتم دیگر خجالت می کشم پول توجیبی بگیرم ....

که عارم می آید از این کار ....

[ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 21:8 ] [ بهار ]

[ ]

بارون باهار

بذار بارون ماچت کنه
بذار بارون مث آبچک نقره  

رو سرت چیکه کنه
بذار بارون واسه‌ت لالایی بگه

بارون، کنار کوره راها
آبگیرای راکد دُرُس می‌کنه
تو نودونا
آبگیرای روون را میندازه،
شب که میشه، رو پشت بونامون
لالایی‌های بُریده بُریده میگه.

عاشق بارونم من

شعری از لنگستون هیوز با ترجمه شاملو

[ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 19:46 ] [ بهار ]

[ ]

قدم خیر

در گشت و گذارم در دنیای وب به وبلاگی نفیس برخوردم ..

http://loresoon.blogfa.com

 که مهمترین ویژگی اش این بود که نویسنده ای فارس زبان این وبلاگ را به همسرش هدیه کرده ..

که اهل لرستان است و خواسته هدیه ای بدهد به مناسبت تولدش و عشقش به زاد و بوم همسرش ..

و چه زیبا است نوشته ها و چقدر عمیق و پربار ...

که مطالعه آنرا به دوستان اهل ادب و  موسیقی و علاقه مند به ایرانشناسی توصیه می کنم ...

دوستی دارم اهل لرستان ...

یک خواهر است و هشت برادر و همه تحصیلکرده ...

سالها پیش مرا دعوت کرده بود به روستای زادگاهش ..

و دیدار اشترانکوه و دریاچه گهر و همه زیبائیهای طبیعت و تاریخ  ..

که ثبت شده در جای جای سرزمینشان و دلهاشان ...

و آنچه فراموشم نمی شود موسیقی زیبای ترانه هاشان است که آن زمان معنای اشعار را نمی فهمیدم ولی به جانم آتش میزد ....

مطلب زیر را از وبلاگ فوق انتخاب کرده ام به رسم تشکر از خانمی شیرزن که دوستم بود و هست...

 و همه شیرزنان آن دیار .....

 قدم خير نام مقامی حماسی از موسيقی لری است که چهار ضربی و از جمله حماسی های قبيله ای است.

زيرا قهرمان اصلی آن شير زنی بنام قدم خير از طايقه قلاوند يا قلاون  است .

نوازندگان بومی بالاگریوه که آهنگ و شعر قدم خیر را در توصیف دلاوری های او سروده اند ، نام این مقام موسیقی لری را نیز بنام او قدم خیر نهاده اند.

اصولا آهنگ های مقامی که بوسیله هنرمندان  و نوازندگان بومی منطقه میان کوه و بالاگریوه ساخته شده اند ،مانند اشعار هجایی یک نواخت نیستند، بلکه دارای ضربی آرام و کشش های کوتاه و بلند آوایی و موسیقیایی با بار احساسی قوی هستند که بعلت جاذبه های متغییرش ، شنونده را تحت تاثیر قرار می دهند بی آنکه نیازی به توجیه و توصیف باشند.

این حالت از ویژگی های موسیقی میان کوه است زیرا مقام های حماسی دیگر نقاط لرستان دارای طنینی خشمگین و تند است (دایه دایه و مرشد خان). لذا آهنگ و ترانه قدم خیر هم دارای جاذبه های حسی موسیقیایی است و هم موضوعی و توصیفی ترانه ای. از این جهت گاه از قدم خیر در موسیقی لرستان بعنوان اسطوره ای از ایل و تبار لر نام برده اند.

طايفه قلاوند یا قلاون که قدم خیر نیز از این طایفه است ، يکی از طوايف مهم ديرکوند در جنوب خاوری لرستان در بخش الوار گرمسيری و بالاگريوه اند. حدود يک سده قبل ، يکی از غيور مردان قلاوند بنام «بزرگ» صاحب فرزندی بنام «قني» (Qani) شد که پس از بزرگ شدن و رشد کردن مبدل به مردی بسيار لايق و شجاع گردید و با صفاتی چون پردلی و بخشش بويژه مهمان نوازی زبانزد طايفه های ديگر شده و در ميان ايل و تبار خود نیز مردی سرشناس و برجسته گردید.

شادروان قنی (قندی) قلاوند، فرزند «بزرگ» که خانواده سرشناس «بزرگی ها» در لرستان و مناطق الوار گرمسيری منسوب به او هستند ، دارای چندين فرزند پسر و دختر گردید. از پسران ، بابا خان و عباس خان و از دختران «قدم خير» و« گوطلا» بيش از همه به دليل شجاعت و جنگاوری و دلاوری مشهور بودند.

قدم خير ، دختری زيبا و رشيد و دلاور و در جنگ های قبيله ای پشتيبان بی بديل برادران و طايفه خويش بود. چنانچه اگر گاهی برادران يا افراد قبيله اش در جنگی به محاصره در می آمدند ، اين قدم خير بود که به شهادت دوست و غريبه ، بدون ترس از آتش تفنگ و گلوله دشمن به سنگرنشينان قبيله خود نان و آب و فشنگ و سلاح می رسانيد. گاهی رفتار شجاعانه اين شير زن قلاوندی سبب می گرديد تا همه وظايف و ويژگی های زن بودن را فراموش کند .

در ابتدای دوره پهلوی زمانی که تازه نيروهای نظامی و ارتش به لرستان و منطقه الوار گرمسيری آمده بودند، ميان سربازان و برادران قدم خير مبارزه و جنگ در گرفت .

قلاوندی ها مانع ورود نظاميان به منطقه خود شدند و قدم خير با برادران خود در اين جنگ همراه و هم رزم بود. يکبار نيز که برادرانش در محاصره نظاميان پهلوی بدون آب و فشنگ قرار گرفته بودند، اين قدم خير بود که سوار بر اسب و بدن هيچ ترسی مشک آب و قطار فشنگ را به سنگر برادران خود رسانده وآنان را نجات داد. سرانجام نيروهای دولتی بدليل کثرت عده و عده برنده جنگ شدند و بعد از چندی عباس خان کشته شد .

قدم خير  با پسر عموی پدرش ازدواج کرد و حاصل اين ازدواج پسری بود بنام «محمد خان» که ظاهرا هنوز در قيد حيات است. داستان جنگ قدم خير و طايفه اش با نيروهای دولتی حدود سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۰ خورشيدی( حدود ۷۵ سال پيش) اتفاق افتاده است . پس از درگذشت باباخان و عباس خان ، قدم خير نيز در غم و  اندوه برادرانش بيمار و نهايتا دارفانی را وداع گفت ، اما شرح دلاوری های اين شير زن قلاوندی در قالب موسيقی بسيار زيبای حماسی لری نه تنها بر اذهان تک تک مردم لرستان و مناطق همجوار بلکه در جای جای فرهنگ غنی لرستان و ايران باقی مانده و خواهد ماند.

و اما چند بيتی از ترانه لری " قدم خیر "

قدم خير زنه د مينه ميشو

پشم ها بهر کنه و قم و خيشو

قدم خير دو هار ميا ميلش و جنگه

هفت تيری در پيچ سووش پر د شنگه

قدم خير دو هار ميا ميلش و قيه

تفنگچی در ميدونش خوشی نه ييه

کولائی سيت بونم د شاخ پينه

چشياکت و نازکی افتو نه وينه

قدم خير يا جون خوت يا جون بووت

واکنی هفت تيرته و پيچ سووت

ترجمه فارسی :

 قدم خير قدم ميزنه در بين گله ميشان

شير وپشم تقسيم می کنه به قوم و خويشان

قدم خير از اون پايين مياد ميلش به جنگه

هفت تيری در پيچ سربندش پر از فشنگه

قدم خير از اون پايين مياد ميلش به جنگه

تفنگچی تو ميدونش روی خوش نبينه

سايبانی برات ببندم از شاخه های پونه

تا چشمات از نازکی آفتاب نبينه

قدم خير به جون خودت و به جون بابات

باز کن هفت تيرت رو از پيچ سر بندات   

 

[ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 16:36 ] [ بهار ]

[ ]

گبه

فیلم " گبه " را سالها ی پیش دیدم ...

نماهای خاصش  هرگز رهایم نکرد ....

گبه ای که در آب رود شسته می شود ... و چهره دختری که روایتگر عشقی است به انتظار ..

و نماهای بی دیل از طبیعت که می روند در گبه و جان می گیرند به تار و پود و نخ و رنگ ...

و موسیقی آقای حسین علیزاده ....

گبه نوعی فرش است با پرزهای بلند که در اندازه های قالی و قالیچه و پتوئی بافته می شود .

دارش افقی است و تارش از موی بز و پودش از پشم گوسفند که بیشتر با رنگهای طبیعی رنگ شده و نقشه هم ندارد ..

نقش گبه حكایت حال بافنده است ، قصه رمه و شبان است و برف و بوران و آتش و آب و آفتاب و كوچ، عشق و دلدادگی و اسبی كه به سیاه چادر عشق می رود. چهره گبه نامنظم است و نشان از اوج و حضیض حالات روحی بافنده دارد و این گبه را می کند فرش خیال ...

گبه بافی در اكثر مناطق روستایی و عشایری مرسوم بوده و مركز اصلی بافت آن در مركز كشور و جنوب می باشد. از جمله مراكز مهم بافت گبه می توان از دو گنبدان، باشت، آرو در شهرستان گچساران، تل گر، چشمه بلقیس، ده شیخ و چرام در شهرستان كهكیلویه از سراب تا ده علیا و ده سفلی و موردراز علیا و سفلی در شهرستان بویر احمد، برازجان و حوزه های روستایی شول و ده كهنه از استان بوشهر نام برد.

ایل قشقایی از دست بافته های بسیار مشهوری برخوردار می باشد كه مورد تحسین جهانی واقع شده ،  قالیچه های ایل قشقایی تركی بافت می باشند، نقش آنها تكرار اشكال شكسته و ساده هندسی است .

اكثر قالیچه های ایلات فارس از شفافیت رنگی خاصی برخوردار است، تار و پودهای گبه های قشقایی تماما از پشم می باشد و پشم های  مورد استفاده گبه ها در فارس تهیه می شوند. پشم فارس یكی از مرغوب ترین پشم ها جهت بافت قالی و گبه می باشد

دست بافته های كوچ نشینان قشقایی باغ های بافته ای را می ماند كه در نهایت ظرافت و دقت زبان باز می كنند و از طریق نمایش نقش ها تاریخ قومی و قدمت فرهنگی و قلمرو ذوق این كوچندگان را بازگو می نمایند

هر یك از بافته های عشایری دارای نشانه قومی و تاریخی است به همین دلیل بافته های بلوچ و تركمن افشار و قشقایی به آسانی از هم ساخته می شوند.

طرح های گل و گیاه و نقش مایه های حیوانی و نقش های مربوط به ستارگان در دست بافته های عشایری لر و بختیاری مكرر به چشم می خورد

گبه قشقایی سه ویژگی بارز دارد، شیر رام شده (دست آموز) و قلاده بر گردن كه اغلب به سگ شباهت دارد.

ستاره هشت پر كه نشانه و جانشین خورشید است،

نقش مایه باستانی مرغ و درخت كه به شیوه ای دلپذیر بافته شده است

در فرهنگ ایرانیان شیر سمبل شوكت و جلال و قدرت و عظمت بوده است.

نقش شیر در نزد لرها و تركان قشقایی متداول بوده است. بافندگان عشایر هر یك به طور نامكرر به این مظهر صولت و شجاعت پرداختند. البته نقش شیر با فراوانی این حیوان در منطقه كامفیروز و دشت ارژن فارس كه تا اوایل قرن گذشته نسل آن باقی بود هم بی ارتباط نیست.

به طور كلی می توان گفت كه شیر از زمان های قدیم مورد علاقه ایرانیان به خصوص مردم فارس بوده است و از طریق سكه ها، مهرها، شیر سنگی و سایر نقوش بستگی خود را به گذشته حفظ می كردند. این بستگی با گبه های شیری به داخل چادر و زندگی عشایری راه یافته است. همین مسایل سبب شده است كه زنان قالیباف عشایر آن را سمبل مناسبی برای زینت بخشیدن به گبه های خود كنند.

رنگ آمیزی گبه ها زیبا و بی نظیر است. رنگ آمیزی اكثر آنها به استثنای معدودی از آنها تماما طبیعی و گیاهی است.

رنگرزی سنتی و بهره گیری از رنگ های گیاهی اعتبار ویژه ای به صنایع دستی عشایر می بخشد همچنین نوعی گبه بافته می شود كه خودرنگ می باشد یعنی بر روی مواد اولیه ای كه در تولید این محصول استفاده می شود هیچ نوع عمل رنگرزی انجام نمی شود.

پشم‌ آن اصطلاحا خودرنگ است یعنی مستقیما از دام چیده شده و به عبارت دیگر دستچین است. این نوع گبه در رنگ های طبیعی پشم گوسفند (سفید، سیاه، خاكستری و بژ) بافته می شود. به همین سبب در برابر شستشو و نور آفتاب مقاومت بیشتری دارد حتی می توان گفت مقاومت رنگ آن از قالی هم بیشتر است زیرا مواد تشكیل دهنده رنگ ها كاملا طبیعی است.

هنرمند خالق گبه با صورت هایی برخاسته از روایت و داستان و مضامین طبیعی و بیان حالات روحی در واقع دنیا را از دریچه دید خود در نقش گبه به عرصه ظهور می رساند. طرح ها و نقوش گبه از افكار ساده و روان منشا می گیرد و نقوش خودجوشی با سادگی و بیانی زلال و شفاف بر عرصه بافت شكل می گیرند بافنده با خط تصویر، طبیعت، عشق و شیدایی، آزادگی و آزاد زیستن را نقش می كند.

گبه ای دارم درخانه به یادگار ...

که هروقت دلتنگم دست که می کشم رویش ...

برایم همچون صدفهای دریا عطر و بوی عشق را در ایلات به آواز می خواند ....

 

 

 

[ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 2:9 ] [ بهار ]

[ ]

پل

 

برای خواب معصومانه عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

تورو میشناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه و تو و چشم تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی
تورو میشناسم ای سر در گریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکستتو بسپار به دست
نوازشهای دست عاشق من

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتنه تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقهای دنیاست
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید و به دست من سپردی

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

کمک کن جاده های مه گرفته
من مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
روی یخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم

کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

" ترانه سرا ایرج جنتی عطائی "

 

[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 22:15 ] [ بهار ]

[ ]

دخترخاله

شماره ای روی مانیتور موبایلم نقش بست ...

 دخترخاله زنگ زده بود برای احوالپرسی و صدای ملایم و لطیفش هنوز پس از 53 سال که از سنش می گذرد برایم یادآور دختری بود که شهری به زیبایش عاشق بودند ....

هفده ساله بود و دختر بزرگ و هنوز همچون کودکی اش یکی یک دانه پدر  و نازپرورده مادر ....

چشمهای تیره بادامی داشت و صورت ظریف بیضی  و بینی قلمی زیبا و پو ست مهتابی  و موهای خرمائی بلند و لخت و بسیار شبیه یک از خواننده های معروف آن زمان  .....

خوش اندام بود و بلند قد و بسیار خوشپوش ...

هنوز یادم هست روزی که رفته بودیم به عکاسی با دوستش و تونیک سپیدی پوشیده بود و شلوار جین و آنقدر عکاس معطل کرده بود پشت دوربین که محو زیبایی اش شده بود ....

شهری عاشقش بودند و خاله جان مدام می گفت زود است و درسش تمام شود و ....

پشت این چهره زیبا و قامت خدنگ دختر بچه ای بود که بزرگ نشد که نشد ...

اهل مطالعه نبود و به زور چند مجله مد ورق می زد و در خانه هم که خاله جان نمی گذاشت دست به سیاه و سپید بزند و دوستانش هم همچون خودش بودند و موضوع حرفهایشان از حد مد لباس و لوازم آرایش و خرید این و آن بالاتر نمی رفت ...  

رویایش عشقی احساساتی بود از آن مدل که در داستانهای مجله ها می خواند و پسری با ماشین آخرین مدل و لباسهای زیبا که از صبح تا شب برایش بمیرد و قربان صدقه برود ...

و این پسر پیدایش شد ....

تنها پسر یک ملاک و زده بود از خانه پدر بیرون به قهر و داشت درس می خواند و ماشین قرمز رنگی زیر پایش بود و پیراهنی می پوشید با یقه باز و زنجیر طلا و موهایش مد روز و حسابی هم خرج می کرد ...

چشمهای دخترخاله را ظاهرش گرفته بود و زبان چرب و نرمش و چشمهای خاله را زمینهای وسیع پدری ....

قرار و مدار ازدواچ در یک هفته گذاشته شد و پدرش پیغام داد که هزینه ها را می دهد ولی نمی آید به عروسی و..

دنیای پسر شد خاله و دخترش و هر شب به این جا و آنجا به گردش و تفریح و خرید عروسی و لوازم و لباس و ...

و دیگر همه چیز عالی بود و دنیا بهشت بود و عروسی مفصل و چشمهای فامیل خیره  ...

و عروس و داماد سوار ماشین شدند که بروند ماه عسل  ...

ماشین که حرکت کرد خاله یادش آمد که آب نریخته پشت ماشین ..

و دعای مخصوص را نخوانده و خواست به دلش بد نیارد و چند ساعت بعد تلفن زنگ خورد ...

تصادف کرده بودند و عروس و داماد را برده بودند بیمارستان ...

دخترخاله زخمهایش سطحی بود اما شوهرش به هوش نیامده بود ..

چندین نقطه از بدنش شکستگی شدید داشت به خصوص پای راستش ....

و همه نگران و بر سر کوبان و ...

چند هفته ای گذشت و دخترخاله خوب شد اما شوهرش !...

پروتزی در پایش گذاشتند و یکی از پاها از پای دیگر کوتاهتر شد ...

گفتند چشم کردند و دعا خواندند و نذر کردند و رفتند سر خانه خودشان و رویاها به واقعیت بدل شد ...

آنهم واقعیتی تلخ .. خیلی تلخ ...

زندگی زیر یک سقف و زنی که هنوز در رویاهایش غرق بود و دلش همان روزهای نامزدی را می خواست و قربان صدقه ها و مردی که در یک لحظه همه چیز برایش جهنم شد و نمی توانست بپذیرد نقص چسمش را و همه عالم را مقصر می دانست  ....

زخم زبانها بود و ناتوانی دخترخاله در جمع و جور کردن زندگی و مدیریتش که هرگز نیاموخته بود  ...

و روزها و رویاهای شیرین که خیلی زود تمام شده بود و همه پادرمیانی کردند و گوشه ای از زندگی را گرفتند تا کودکی آمد پسری زیبا ...

و دخترخاله که حالا مادری زیبا بود عشق دیگری داشت و این از نگاههای حسودانه همسر دور نماند ...

و انواع فشارها که اتاق بچه جدا باشد و تحمل گریه را ندارد ....

تا اینکه شبی که هردو خواب بودند و خاله هم نبود و دخترخاله هم عادت نداشت به بیدارخوابی ...

بچه در خواب غلت زد و صورت کوچکش روی بالش ماند و با چند نفس کوتاه رفت .....

می گویند وقتی مصیبتی می آید به دنبالش مصیبتهای بعدی می رسد و حکایت آنها چنین شد ....

عزاداری و مراسم و بیماری دخترخاله تا مدتها و تجویز طبیب کم فکر به بارداری مجدد ...

که یادش برود و بچه بعد دختری و بچه بعد دختری و ....

باز هم هر روز درگیری و طعنه و کنایه و خشونت .....

خشونتی شدید ، پر از خشم و نفرت از زندگی و زیبایی و عشق ....

و این تراژدی ادامه پیدا کرد به قهر و به آشتی و به خشونت و به شکایت و دوبار پادرمیانی و چند بار دادگاه و دوباره تعهد و باز هم ....

تا دو سال پیش که دخترخاله که حالا مدیر دبستانی است  و تحصیلات دانشگاهی دارد ..

و شوهرش که مدیر اداره ای است در جایی و مدیریت خوانده و فوق لیسانس گرفته ..

و بچه ها که بزرگ شدند و ازدواج کردند ...

رفتند دادگاه و پای ورقه ای را امضاء کردند ... و راهشان جدا شد ....

هنوز زیباست با همه آنچه سالها بر او گذشت ....

و قامتش هنوز خدنگ و پوستش مهتابی ...

اما دستهایش می لرزد و شبها مشت مشت قرص می خورد تا بخوابد ...

و دوبار عمل جراحی داشته معده و کلیه و ....

و هنوز  عکس کودک اولش را نگاه داشته در کیفش ....

و عکس مردی را که دوست داشت در روزگار سلامت کنارش ....

[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 21:54 ] [ بهار ]

[ ]

دهکده چوبین نیشابور

اوایل خرداد ماه بود و هوا نسبتأ خنک که راننده جوان و تحصیلکرده ای از اهالی مشهد ما را برد به نیشابور  ..

شهری که همیشه در خاطرم عزیز است به حرمت تاریخ و دانشمندان و شاعران و منجمان گرانقدرش ...

که هم دانش پژوه بودند در چندین و چند رشته و هم شاعر و ادیب ...

و کمال الملک که جایی خاص در قلبم دارد ...

و هر گوشه و سنگ سنگ شهرش خاطره است از هزاران سال .....

و آن چشمهای آبی مردمانش که انگار به معادن سنگهای فیروزه اش پهلو می زند....

 و چندین و چند بار عاشقانه راه سپرده ام به دیار سنگهای فیروزه  ....

و مجال سخن در باره اش را به زمانی دیگر می گذارم ....

اما این بار مقصد جایی دیگری است ..

روستای محمد آباد آقازاده در 12 کیلومتری نیشابور  در جاده اسحاق آباد و دهکده چوبین نیشابور که کار دستان هنرمند مهندس مجتهدی است که خود از این دیار است وتحصیلکرده آمریکا و بازگشته تا  اعجاز سازه های چوبی را در بنای مسجدی که قطب توریستی این مجموعه است به کار گیرد ....

بناهای دیگر مجموعه همچون موزه، کتابخانه ، رستوران، فروشگاه، آلاچیق و سوئیت ترکیبی از چوب و کاه گل است و دیوارها به رنگ خاک و قاب چوبی پنجره ها و سقفهای شیروانی هندسی و زاویه دارش یادآور نماهای گوتیگ و ایوانهای چوبی روی ستونهای لاغر از چوب تنه درختان ..

اما نخستین و تنها مسجد چوبی دنیا که جایگرین مسجد قبلی که در سال 1325 ساخته شده بوده و بعدها تخریب شده در سال 1378 بنا شد در وسعت دویست متر مربع با دو مناره با ارتفاع هرکدام 13 متر از سطح زمین ...

مسجدی همه از چوب ...

نمایش و داخلش و حتی طراحی چوبهای سقفش همه چند ضلعی هایی هستند با گوشه هایی تیز ...

مقاوم در برابر زلزله حتی تا صدها سال در آینده با دیوارهای دوجداره که بین دولایه اش اسکلت بنا است ..

و اسکلت مناره ها و سقف و دیوارها همچون تار عنکبوت به هم متصل بطوریکه وزن آنها بصورت مساوی روی سقف و سپس دیوارها و به زمین منتقل می شود و حتی دسترسی هست به داخل مناره ها و بالای آن ..

و دریچه ای در محل اتصال مناره به سقف که همچون کانال تهویه هوای گرم را در تابستان خارج و هوای پاکیزه را از طریق بادگیر مخصوص تعبیه شده در سقف جایگرین می کند ..

وزن هر مناره حدود 40 تن است و زاویه ملایم دیوارها انتقال وزن را روی زمین راحتتر می کند ..

برای جلوگیری از آسیب آفت موریانه چوبهای به کار رفته با فرآوری خاصی پرداخت شده اند تا مصون باشند برای سالیان سال ..

همه چیز از دیوارها ، کابینتها تا سینی آبدارخانه  از چوب ساخته شده و تنها کف ایوان بیرونی اش از خشت است ..

علیرغم سازه چوبی  این بنا می تواند تا 8 ریشتر زلزله را تحمل کند ....

روی دیوارها ی داخلی و بیرونی مسجد 13 کتیبه زیبا از آیات قرآن با قابهایی از چوب گردو و توت نصب شده ..

فضاهای داخلی مسجد سایه روشنی است از رنگهای متفاوت چوب درختان که در خطوط موازی و  منحنی از کف تا سقف ادامه پیدا می کنند و در نمای بیرونی و در میان حاشیه ای از ردیف شمشادها و درختچه ها این تصویر مسجد است که در حوضچه آب امتداد پیدا می کند ...

دست که می کشی روی این چوبها عطر وبوی درختان به مشام میرسد درختان کاج ، اشن، سپیدار، گیلاس، گلابی، زبان گنجشک، گردو و توت ....

بوی نان گرم و تازه فضا را پر کرده بود سر که چرخاندم بنایی دیدم از کاه گل که سقفش به شکل بانویی بود که طبق نان بر سر دارد  ...

و چه نانی که انگار عطر گندمهای طلائی را داشت که در مسیر جاده که می آمدیم با نسیم می رقصیدند ....

رستورانی هم هست با غذا های خوش طعم  و خوش رنگ ....

و اگر دلتان استراحتی خواست بین دیوارهایی از چوب  و کاه گل....

 همه چیز مهیا است برای شبی بی نظیر نزدیک به ستاره های آسمان نیشابور و عطر هوایش ...

" و برای حسن ختام شعری از عطار نیشابوری "

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد

رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد

سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید

اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد

هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را

زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد

آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند

هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد

 آنجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند

دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد

اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی

از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد

عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد

 زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد

 

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 18:49 ] [ بهار ]

[ ]

" رباعیات حکیم عمر خیام "

در کارگه کوزه گری بودم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویای خموش

هر یک به زبان حال می گفت با من

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟

[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ 23:53 ] [ بهار ]

[ ]

راوی شانکار و سیتار







استاد راوی شانکار را دوستی از دیار هند به من معرفی کرد ...

و با او من سیتار را شناختم ....

نوایش رنگهای شاد لباسهای زنان هند را انگار تصویر می کند در زمینه سبزی مزارع برنج و جلگه های انبوه

و عطر هزار ادویه دارد که تندیشان جان را می شکوفاند و این ساز و نوایش روح را .....

مطالب زیر را از بخشهایی از نوشته های دوستان موسیقیدان وام گرفته ام  ...

" یکی از قدیمی ترین تمدنهای جهان، تمدن هندوستان است که دارای موسیقی و آواهای غنی است.

قدمت موسیقی این کشور به ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح باز می گردد.

سبک موسیقی کشور هندوستان و کلآ شبه قاره نسبت به کشورهای غربی که به سرعت دستخوش تغییر هستند، کمتر دچار تغییر و تحول شده است.
موسیقی دانان هندی به ندرت بدون در نظر گرفتن ریشه اصلی موسیقی کشورشان آهنگ سازی می کنند.
آنها موسیقی را یکی از ابتکارات همیشگی کشور خودشان می دانند که بطور دائمی روی آن کار شده است و خلق مجدد ملودی ها و ریتم ها از هزاران سال پیش تا به امروز ادامه دارد.
نگرش های مذهبی نیز در ساختار موسیقی این کشور تأثیر بسزایی دارد.
لازم به ذکر است که برعکس موسیقی غربی که تا نیم پرده دارد و موسیقی ایرانی که تا ربع پرده دارد، موسیقی هند و شبه قاره دارای یک هشتم پرده نیز می باشد.


سیتار یکی از سازهای زهی کشور هندوستان است که دارای دسته ای بلند و کشیده است و کاسه ای بزرگ به شکل گلابی دارد. سیتار علاوه بر سیمهای اصلی دارای سیمهای فرعی یا هم نوا نیز می باشد که در زیر سیمهای اصلی سیتار بسته می شوند. سیمهای اصلی که وظیفه تولید اصوات را عهده دارند پس از ضربه خوردن، سیمهای فرعی را به صدا در می آورند.
سیتار دارای هفت سیم اصلی و یازده تا سیزده سیم هم نوا می باشد. نوع دیگر سیتار که در هندوستان به آن Mind گفته می شود، قابلیت نواختن گام Minor را دارد که برای نوازندگان Rock Guitar یک رؤیا محسوب می شود. نواختن این گام به نوازندگان سیتار این اجازه را می دهد که به صورت کامل تمام ملودی را بنوازند و نوایی شبیه به گریه انسان را خلق کنند.
فراگیری این ساز بسیار پیچیده و سخت بوده، نیاز به زمان طولانی و همچنین تمرین جدی دارد.


راوی شانکا ر آهنگساز و نوازنده افسانه یی ساز سیتار هفتم آوریل ۱۹۲۰ در بنارس هندوستان با نام پاندیت راوی شانکار متولد شد.

از نوجوانی به سیتار علاقه مند شد و نزد پیر و مرادش استاد بابا علاءالدین خان به شاگردی پرداخت.

شانکار نزد استاد تنها شاگرد نبود بلکه مانند پسر استادش با وی زندگی می کرد که این شیوه خود طریق سنتی شاگردی در هند است.

اولین اجراهای عمومی اش در ۱۹۳۹ برگزار شد و از ۱۹۴۶ به بعد نیز در نوشتن موسیقی فیلم فعالیت هایش را آغاز کرد. از موسیقی فیلم هایش می توان به سه گانه کارگردان مشهور هند ساتیا جیت رای و فیلم گاندی ساخته ریچارد آتنبرو که با همکاری جرج فنتون ساخت و برای آن نامزد دریافت اسکار بهترین موزیک متن ۱۹۸۲ شدند، اشاره کرد. شانکار معروف ترین نوازنده سیتار در قرن بیستم است. در دهه ۵۰ امکان نوآوری بیشتری برای او فراهم شد که از آن جمله می توان به آهنگسازی، اجراهای گوناگون، کار در رادیو سراسری هند (دهلی) به عنوان کارگردان موسیقی، تاسیس ارکستر وادیا وریندا و آغاز به برگزاری تورهای دور دنیا که تحسین جهانی را برای خود و کشورش در بر داشت، اشاره کرد. سال های ۱۹۶۰ هنوز بر شهرتش افزوده می شد، مخصوصاً با تاثیر بر گروه پر آوازه آن زمان اروپا یعنی بیتلز که برای برخی از کارهایشان از شانکار و سیتارش استفاده می کردند. شانکار در آن موقع دوست صمیمی جرج هریسون شد که در سال های بعد برخی از آلبوم های شانکار را تهیه کنندگی کرد و تا زمان مرگ هریسون این دوستی پابرجا بود. از او دعوت می شد در جاهایی نوازندگی کند که در موسیقی سنتی معمول نیست، مانند فستیوال مونتری پاپ ۱۹۶۷ که به همراه استادالله راخا نوازنده طبلا در آن شرکت کرد یا اولین فستیوال بزرگ ووداستاک که سال ۱۹۶۹ در تپه ووداستاک نیویورک برگزار شد.


شانکار را می توان از معدود موسیقیدان هایی دانست که همگام با روز موسیقی را پیش می برد و از سازهای دیگر نقاط دنیا نیز بهره می جوید و از توانایی های او باید به تلفیق دو یا چند گونه ساز مختلف اشاره کرد که مستلزم داشتن علم موسیقی است. از نمونه های آنچه گفته شد، می توان

به آهنگسازی برای دو کنسرت تلفیقی سیتار و ارکستر، سیتار و ویولن به نوازندگی خودش و نوازنده مشهور ویولن «یهودی منوهین»،

نوشتن موسیقی برای استاد بین المللی فلوت ژان پی یر رامپال،

ساختن قطعه تلفیقی برای هوزان یاماموتو نوازنده فلوت ژاپنی "شاکو هاچی"

و خیل آهنگ هایی که برای فیلم ها و باله های هندی، کانادایی، اروپایی و امریکایی ساخته است، اشاره کرد.

او همچنین توانسته با هنر منحصر به فردش به موسیقی عصر جدید رسوخ کرده و سازهای سنتی را با موسیقی الکترونیک تلفیق کند.
هر دو فرزند او نیز به هنر روی آورده اند. نورا جونز شانکار خواننده و بازیگر امریکایی و آنوشکا شانکار نوازنده سیتار هندی ثمره زندگی شانکار هستند.

 

[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ 21:38 ] [ بهار ]

[ ]

نادر و سیمین

چشمانش درشت و سیاه است با ردیفی ار مژ ه های بلند  و صورتی مهتابی..

و موی کوتاه تیره و لبهای کوچک نازک که سخت به هم فشرده .... ته چشمانش مرطوب است  ....

برایش  شکلات داغ می ریزم و کیک می گذارم و از کتابهای کارتونی تن تن پسرم نشانش می دهم ...

شش ساله است و پدر و مادرش آمده اند برای صحبت و مشاوره پیش یکی از دوستان وکیل که امروز مهمان من است ...

نسخه برگردان فیلم جدائی نادر از سیمین ....

که حالا نادر می خواهد برود و سیمین می خواهد بماند و البته علت هم کسی نیست غیر از خودشان ..

تفاهم نداریم ... حرف هم را نمی فهمیم ... از هم دلزده ایم و یک کلام عشقی نیست ...

درخواستشان رتق و قتق بی سرو صدای مسائل مالی است و بچه و نفقه ..

و بعد بروند هرکدامشان سوی کار خودش ...

شکلاتم را که می خورم می گذارم دور لبم قهوه ای شود ...

نگاهم می کند و لبخند کمرنگی می زند ...

می گویم دست خودم نیست خیلی خوشمزه است اینجوری بیشتر مزه می ده ...

و او هم می خورد و دور لبش قهوه ای می شود و می خندد ....

نگاهش مدام به در بسته اتاق است .. و نگرانی در چشمانش در رفت و آمد ...

مداد رنگیها را می دهم دستش و صفحه ای کاغذ سپید برای نقاشی ...

و او هم خانه می کشد و ماشین و آنتن تلوزیون و پرده و حتی گلهای باغچه ...

ولی پدر و مادر و بچه در نقاشی اش غایبند ....

همانطور که در زندگی هم غایبند ...

نسل جدیدند و در آستانه قرنی نو با تحصیلات عالی از بهترین دانشگاههای داخل و خارج و کلی روانشناسی و جامعه شناسی و تکبر و تفرعن در جیبهای ذهنشان که هر جا رسید رو کنند به نشانه تمول فرهنگی ...

و مدل ماشین می شناسند و خانه را با فلان دکوراسیون می پسندند و به تکنولوژی آویزانند ...

و آن وقت نمی دانند که خانه نظافت می خواهد و بچه محبت می خواهد و آشپزخانه قرار است محل غذا خوردن دسته جمعی باشد آنهم با غذای گرم ...

و زندگی مشترک محل آزمایش و رزمایش تحمل است و صبر است و ساختن ....

نه ماکروویو روی کانتر که داخلش مفروضات بگذاری و پخته و آماده تحویل دهد ...

و حالا برای این نسل هنوز پدربزرگ و مادربزرگی هست که نوه ها را تیمار کند و برایشان لالائی بخواند

و قصه بگوید و تر و خشکشان کند و برایشان آش گرم بپزد ...

و پارک ببردشان و روی پشتش سوار کند و با او قهقه بزند ..

اما کودکان نسل چهارم ...

کودکانی هستند که شاید هیچ کس برایشان لالائی نخواند  ...

 

پی نوشت : جمع نمی بندم و نسخه نمی پیچم و فقط روایت می کنم  آنچه می بینم  ...

[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ 17:55 ] [ بهار ]

[ ]

کودکانه

امشب خواب از چشمانم سفر کرده ....

و به جایش رویا یی نشسته سبز سبز ...

رویایی از جنس صدای فرهاد ...

 

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 23:47 ] [ بهار ]

[ ]

هرچه هستی ، باش

یادی از شاعر بزرگ خطه خوزستان قیصر امین پور ....

که شعرهایش طعم و عطر بی نظیر پرتقال و لیموی دزفول را در خود دارد ....

 و شیرینی رطب نخلهای خوزستان ......

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 22:20 ] [ بهار ]

[ ]

شوشتر شهری بر پایه آب

در ادامه مطلب پست قبلتر به تحقیقی بسیار  ارزشمند از خانم سمانه پرموز برخوردم  در باره مدیریت منابع آب منطقه خورستان و به خصوص کارون در سالهایی بس دور که جای مکث بسیار دارد  .

مطلب کمی طولانی است اما اگر حوصله کنید و تورقی کنید به ارزش آن پی خواهید برد ....

شوشتر یکی از شهرهای بزرگ استان خوزستان است .

شهری که حیاتش در تاریخ با آب و حرمت آب آمیخته است.  

این روزها که مشکل  کم آبی در ایران و به خصوص خوزستان بیداد می کند

مفید فایده است که بدانیم ایرانیان کهن با همه کمبود تکنولوژی امروزی چه خردمندانه آب را مدیریت می کردند . شاید که درسی باشد برای امروز و آینده ما ...

در مورد بافت کهن شوشتر، ویژگی بارز پیچیده تر، بلند تر و پرتزئین تر شدن فضای شهری با هرچه خصوصی تر شدن و به عمق رفتن در بافت مسکونی است .

این روند با سردر های بلند، پیچیده و پرتزئین در انتهای کوچه های تنگ و تاریک با دیوارهای مرتفع به فراز می رسد و چون به درون خانه می آیی به اوج می رسی.
ایوانهای بلند و پرکار، فضاهای متعدد و پر سایه، حیاطهای مرکزی معمولاً محدود و کم وسعت، (به دلیل نیاز به سایه و خنکا ) بی حوض و درخت  (به دلیل صدمه ای که آب و ریشه درخت به شودانها یا همان زیرزمینها می زند) و بالاخره چندین طبقه زیرزمین (شوادان) با فضاهای پیچیده و در نهایت در پائین ترین سطح رسیدن به آب.
در بررسی های محلی در دو نقطه از شهر دو نمونه از استخرهای زیرزمینی را مشاهده می شود  که از شوادانهای چند خانه پیرامون آن قابل دسترسی بود و آب مصرفی و تهویه طبیعی را تا 40-50 سال پیش تأمین می کرده است، این یافته در جهت تأیید فرضیه و شواهدی می باشد که از شبکه آب زیرزمینی شهر از طریق نهر داریان وجود دارد و تنبوشه های آن در نزدیکی شهر پیدا شده است.

تنها با حرکت به درون شهر و حرکت به فضاهای خصوصی تر است که شگفتی آغاز می شود.
اینگونه شکل گیری متضاد فضاهای خصوصی عمومی در شوشتر نه تنها به دلیل مقابله با اقلیم خاص منطقه بوده است، بلکه تهاجمها و غارتها و روابط پیچیده اقتصادی و اجتماعی با عشایری که در طول هزاران سال برای قشلاق به اینجا می آیند نیز نقش عمده ای در شکل گیری آن داشته است. نمای دروازه در قلعه مانند ورودی خانه ها و درهای قطور و مستحکم آن شاهدی بر این مدعاست.
جشن آجرکاری ها، کاشی ها، سنگهای کارشده و مزین به نقوش کهن و فرمهای شجاعانه و بدیع در معماری فضاهای شهری چشم را خیره می کند. اگر در دوران گرمای شهر که بیش از هشت ماه از سال را در بر می گیرد به آن وارد شویم ارزش بالای سایه ها و دیوارهای بلند و پر از شکستگی، ساباط های طویل و تاریک و خنکای چندین طبقه شوادانها را درمی یابیم. شوادانهایی که با وجود بیش از 50 درجه تغییر حرارت محیط بیرون، همواره درجه حرارت مطبوع بین 18 تا 21 درجه را دارا هستند.
اما فراتر، پدیدار شدن قدیمی ترین سکونت گاههای مبتنی بر کشاورزی از ده هزار سال پیش در منطقه و شکل گیری جوامع سازمان یافته و بوجود آمدن همزمان با شهرهای ابتدایی دشت بین النهرین در اواسط هزاره چهارم پیش از میلاد، با دو پدیده محیطی ارتباط داشته است:
اول  - موقعیت ورودی کارون از کوههای زاگرس به دشت و آرام گرفتن آن در برخورد با صخره ماسه سنگی شوشتر.
دوم -  بریده شدن امتداد راه کهن پایکوهی زاگرس از فارس به بین النهرین.
ایجاد اولین مکان عبور از کارون عظیم و پهناور، مهار و بهره برداری از آب و انرژی آن به مدد پشتکار، هوش و درایت پدران ما در طی هزاران سال، یکی از بزرگترین و کهن ترین مجموعه های دست ساخت بشر تا پیش از دوران انقلاب صنعتی را پدید آورده است. مجموعه ای که در طول کیلومترها ادامه می یابد و در طی هزاران سال کامل می شود و در جوار خود یکی از هوشمندانه ترین اشکال بروز معماری شهری-آبی را بوجود می آورد.
از شگفتیها و فرازهای این کار آبی، ایجاد مجموعه عظیم چند عملکردی، در طول نزدیک به یک کیلومتر شامل عناصر اصلی زیر می باشد:
الف)  بند میزان با هدف اصلی تقسیم آب کارون به دودانگه و چهاردانگه.
ب  )  تاج(دیواره سنگی) روی بند میزان که تا کناره نهر داریون و زیر قلعه سلاسل ادامه داشته است و آثاری از آن در چند نقطه بجا مانده، باهدف بالا آوردن آب و سوار کردن آن به نهر داریون و جزیره میان آب و … .
ج  )  نهر داریون با کانالها و دریچه های متعدد و اهداف گوناگون و پیچیده ای چون آبیاری جزیره میان آب به وسعت حدود چهارصد کیلومتر مربع[چهل هزار هکتار] با تقسیم بندی ها و دریچه های بسیار دقیق کانالها، آب پخش کن ها، پلهای آب بر هوایی و نهرهای مفروش و… همچنین تأمین آب شرب شوشتر و نیز ایجاد دسترسی ویژه به قلعه شاهی سلاسل.
د  )  پل بند شادروان به عنوان دریچه خروجی و تنظیم ارتفاع آب در نهایت غربی این مجموعه آبی و ایجاد امکان عبور از کارون در شاهراه اصلی شرقی غربی منطقه.
ه‍  )  ایجاد تعداد زیادی کانالهای فرعی برای آبیاری و به راه انداختن آسیابها و استفاده صنعتی از انرژی آب.
و   )  کف سازی سنگی کارون در این فاصله بمنظور تثبیت کف رودخانه.
ح  )   ایجاد عمارت کلاه فرنگی برای کنترل میزان ارتفاع آب و نظارت بر عملیات در محدوده این مجموعه.
ط  )  و در نهایت خود قلعه سلاسل بعنوان مرکز فنی، حکومتی و کنترل کننده.
گلوگاه دستیابی و کنترل خوزستان و آب آن عمدتاً در این منطقه شکل گرفته و تجلی آن قلعه سلاسل است که به تناوب از دوران ایلامی تا اواخر قاجار، محل استقرار حکومت محلی برفراز صخره شوشتر بوده است.

این مجموعه عظیم چنانکه گفته شد در فاصله بند میزان تا پل شادروان کامل می شود و بصورت چند منظوره آب کارون را در طول نزدیک به یک کیلومتر، چند متر بالا آورده، از آب و انرژی آبی آن بطور شگفت انگیزی در طول چهل کیلومتر اراضی جنوبی شوشتر تا بند قیر (یعنی محل تلاقی دوشاخه کارون و رودخانه دز ) بهره جسته و منطقه گسترده میان آب (میان او، مینو، بهشت)  را به یکی از سرسبزترین مناطق دنیا مبدل کرده بوده است.

کانالهای دستکند و دست ساخت متعدد و پلهای آب بر و پل بندها و آسیابها و دیگر تأسیسات آبی صنعتی نه تنها شهر شوشتر را سیراب و تهویه می کرده، بلکه یکی از سرسبزترین و آبادترین مناطق را برای تولید انبوه و گسترده و کشاورزی (چونان انبار بزرگ غله ) خلق کرده بوده است.
کشاورزان در حاصل تولید، شهرنشینان و نیروهای نظامی و دیوانی نیز از بازار تولید تغذیه می کرده اند، به نحوی که منطقه خود بستر تمدنها و شهرهای مهمی چون احتمالاً هیدالو (ایلامی هخامنشی) ، دستوا (قبل و بعد از اسلام عسکر مکرم«اسلامی»)  و شوشتر کنونی بوده است.
در ادامه این تأسیسات آبی، پیرامون شاخه های کارون عناصر متعدد دیگری شکل گرفته اند. از آن میان می توان به مجموعه شگفت انگیز پل بند گرگر و آبشارها، برج عیار و تأسیسات منظم به آن، بند زیبای ماهی بازان (خدا آفرین) ، زیگورات عظیم قلعه نو، پل بند لشکر و خاک و بسیاری از دیگر پلها و آب پخش کن ها و کانالها و تأسیسات در دوسوی جزیره میان آب(و نیز شماری از عناصر هنوز ناشناخته) اشاره کرد.

رد این مجموعه را بوسیله کانال دستکند مسرقان از بندقیر تا شرق اهواز و نیز تأسیسات آبی-صنعتی کهن اهواز می توان پی گرفت. کار انسانی شگفت انگیزی که به قول مهندس حامی اجازه نمی داده است حتی یک قطره از آب کارون هدر رود و به دریا بریزد.
این مجموعه عظیم درواقع تنها با پشتیبانی مالی، نظامی، اداری و فنی حکومتهای متمرکز و مقتدر در کشور و نمایندگان آنان بصورت شاهکان و میرآبها و مهندسان خوزستان میسر می شده است به نحوی که حکومت همواره با مدیریت مهندسی آب در هم آمیخته بوده است و بر این اساس می توانسته پابرجا بماند و انبار غله منطقه و تولیدات گسترده صنعتی آن باشد.
مدیریت آب خوزستان به قدری تخصصی و مهم بوده است که حتی با تغییر حکومتها تغییر نمی کرده و تا حمله مغول هم کمابیش سر پا بوده است. این مجموعه عظیم تر از آن بوده است که با توان افراد و حتی حاکمان محلی قابل کنترل و اداره باشد.
در نتیجه مرکز مدیریت و مهندسی آب خوزستان در طول تاریخ بطور عمده در قلعه سلاسل شکل می گرفته است و شاهک خوزستان که خود میرآب خوزستان و مسئول تشکیلات فنی آن بوده، عنصر مهمی در مجموعه حکومت کشور به حساب می آمده است. وزارت «کست افزود» ساسانی با وظیفه مدیریت پیمون و آب، شاید از همین قلعه سلاسل هدایت می شده است.
هرزمان قدرت و تمرکز حکومتهای مرکزی افول کرده، در معرض تهاجمها و نابسامانی قرار گرفته است، این مجموعه در هم پاشیده و از کارآیی و رونق افتاده است. با ضعف قدرتهای متمرکز ناشی از جنگ و تهاجم و ضعف مالی و نظامی و قطع ارتباط متقابل حکومت منطقه و حکومت مرکزی این ماشین عظیم که به مراقبت پرهزینه و سنگین دائمی مالی نظامی و فنی نیازمند بوده است از کار می افتاده و قحطی و ویرانی در منطقه رخ می نموده است. 
به همین سبب آب همواره عنصر مورد ستایش، مطهر، مقدس و مهمی در اعتقادات و سنن مردم این مرز و بوم بوده است. باتوجه به بحث فوق روشن است که مطالعه سیستم آبی خوزستان، ریشه ها، زمینه های تاریخی و عناصر آن نه تنها خود فی نفسه بسیار مهم و پر جذبه است، بلکه زمینه منحصر بفردی برای شناخت علت پایدار شدن حکومت های مقتدر و متمرکز آسیایی و شکل خاص آن در ایران به شمار می آید.
در این راستا شایسته است که با همکاری های ویژه فرهنگی، دانشگاهی و بخصوص سازمان میراث فرهنگی، با زمینه های معماری، معماری شهری، شهرسازی، تاریخ، هنر، مردم شناسی و جامعه شناسی در منطقه به آموزش و انتقال تجربه بی نظیر نیاکان در طول هزاره ها در مهار بزرگترین رودخانه کشور، درجهت ایجاد تمدنی بزرگ همت گماشت.
این جاری بی زوال که در جهت تکامل زندگی، تولید نعم مادی و جهت احیای شهر و منطقه در گذشته کار کرده است امروزه باید به یک مجموعه فرهنگی تفریحی و تولید با کمک احیای بخشهایی از سیستم آبی گذشته، و نیز محلی برای جلب سیاحان، بصورت یک پارک موزه گسترده، تبدیل شود. تا به حفظ میراث و انتقال شگردها و تجربه های تولید کهن و شناخت علمی اسرار زندگی پیشینیان کمک کند.  

 

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 20:57 ] [ بهار ]

[ ]

سرولات

تابستان بود چند سال پیش در سفری به خطه سبز کنار دریای خزر.....

 و خوش خوشک رفتیم از رامسر و کمی جلوتر نرسیده به چابکسر جاده ای که می پیچید و می رفت بالا ...

هرچه بالاتر می رفتیم جاده باریکتر می شد و پیچ و خمش بیشتر ...

و این طرف و آن طرف ویلاهای نوساز و خانه های قدیمی لابلای درختان سرک می کشیدند ....

پیچ آخر به روستایی رسیدیم به نام لیمه سرا و سراغ رستورانی را گرفتیم که از تهران به ما آدرس داده بودند  ...

باز هم کمی پیچ و کمی بالا رفتن از کوه و هوای لطیف که رطوبت جلگه و ساحل را نداشت ....

و ساختمانی پیدا شد در دو طبقه و ورودی اش جایی برای پارک ماشین و طبقه اول با شیشه های قدی ...

و پله ها را رفتیم بالا و در طبقه دوم ایوانی زیبا و فراخ با دو اتاق تمیز و  مرتب و میز و صندلیهای ردیف ...

و چشم انداری فوق العاده از رودخانه آچارود که پیچ می خورد و پیچ می خورد و به دریا می ریخت ..

و دریا قاب شده بود بین دامنه های کوه ...

و خانمی آمد به خوشامد گویی متوسط القامه با پوستی سبزه و اندامی درشت و کارکرده و زحمت کش ..

و دو چشم آبی رنگ زیبا که در آن تیرگی پوست می درخشید ...

خاور خانم بود که تعربفش را شنیده بودیم از دوستان دیگر که سالها مهمانش بودند ..

و همسرش که مرد بلند قدی بود با ترکیب چهره مازندرانی و خوب مانده بود و کلی برایمان از خودش گفت و ساخت این خانه و پسرش آمد و دختر جوانی که خواهر زاده خاور خانم بود و میزی چیدند بی نظیر .....

از کباب ترش که ساعتها در سس مخصوص سبزی معطر شمال و رب انار  محلی و گردو خوابانده بودند ..

و چه نرم و چه ترد و طعمش لذیذ تا جوجه محلی با گوشتی لطیف که عطر علفهای همانجا را داشت تا میرزا قاسمی با بادمجان و گوجه فرنگی باغ خودشان و این مزه فراموش نشدنی سیر و تا باقلا قاتق با لوبیای محلی و کمی ترشی آبغوره و رنگ سبز لیمویی و ماست آب رفته محلی که انگار همه سپیدی و پاکی و مزه را درخود داشت و کل کباب که ترکیبی است از بادمجان کبابی و گردو و سبزی معطر و آب انار ترش  و سیر ترشی های چند ساله که در دهان مثل عسل آب می شد ..

و از همه فوق العاده تر کته های قالبی مخصوصش با برنج معطر و کشیده شمال که به ته دیگش دارچین پاشیده بود تا همه روح و روان را به طرب وادارد ...

و این همه رنگ و عطر و مزه و  هوای فرحبخش کوهستانی و آن منظره بدیع که موقع رفتن با خرید مرباهای نارنگی تزئینی و بالنگ و انواع ترشیجات محلی دست ساز کدبانویی با سلیقه تکمیل شد ...

شنیدم کار و بارشان پر برکت است به لطف  دستانی زحمت کش که باعشق می پزد و عمل می آورد و از لذت مهمانانش چشمهای زیبایش برق می زند ....

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 20:56 ] [ بهار ]

[ ]

" شعری از پابلو نروادا " با ترجمه شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،

كه حداقل یك بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز كن!


امروز مخاطره كن  !

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن

 

 

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 0:16 ] [ بهار ]

[ ]

آزرم

مهمانی داشتم از سرزمین همسایه ....

 سال گذشته عمل جراحی قلب داشته در اینجا و به یمن سلامتش خواسته کلینیکی افتتاح کند در شهر پدری در جنوب ایران به جهت ثواب و خیرات برای پدر و مادرش .....

مرد بسیار نیکیست با قلبی مهربان و اگرچه خودش هیچگاه مجال درس خواندن نداشته ولی زیر سایه اش همه هشت فرزند دختر و پسرش تحصیلات عالی دانشگاهی دارند ....

رفتیم به اتفاق به شرکت یکی از دوستان که جمعی را گرد آورده بود از مهندسین و پزشکان به جهت مشاوره و برآورد کار  ....

جلسه طولانی بود و آقایان همه کراوات زده و با کت و شلوارهای مارک دار و ادوکلن نفس گیر و کلی ادعا ی ادب و آداب و سخنرانیهای لفظ قلم در باب دستگیری همنوع و کمک به نیازمندان و ...

در این بین چانه زدنهای معمول و تقسیم حق حساب و چشمها که برق می زد از تصور ارقام واریزی به حسابشان و ....

بحثها  تمام شد و دستی داده شد و توافق اولیه تا بعد طرحهای پیشنهادی شان بررسی شود ......

و پذیرایی شروع شد توسط خانمهای جوان با آرایش و پیرایش مرتب و تعارف و قربان صدقه حضرات ...

که دیدم دلشان خیلی تنگ شده برای کمی استراحت خودمانی و من تنها خانم جمعشان بودم و دست بر قضا خیلی هم سختگیر در رعایت ادب جمع و محترمانه زدم بیرون به بهانه تلفن به پسرم و تنهایشان گذاشتم با دل خوشی های مردانه شان ....

اتاق بغلی با پارتیشن شیشه ای جدا می شد از فضای اتاق جلسه و قهوه ای برایم آوردند و مشغول شدم به تلفن ..

از پشت شیشه می دیدم که نفسی به راحتی کشیدند و گره کراواتها باز شد و دهانها جنبان به خوردنیهای جور و واجور و فضا که دوستانه شد جوک و لطیفه بود که می رفت و می آمد و موبایل هایشان دست به دست می شد به تماشای بلوتوثهای ارسالی و .... و سر به سر دوست محترم می گذاشتند که تا بناگوش سرخ شده بود از وقاحت شوخیها و دهانش باز از این همه تغییر در فاصله چند دقیقه  ....

و من فکر می کردم که برا ی ما معنا و مفهوم طنز و خوشی تا چه اندازه با لودگی و بی پردگی آمیخته است و کجا می رسد به مرز و به حد حتی در جمعی همه مردانه و گاهی هم درجمعی همه زنانه ..

که راحتی و شوخی می شود وقاحت و می درد حریم و حرمت را یکسره و شهر و لهجه و گویش و آداب و سنن و خصوصی ترین مسائل زندگی می شود دستمایه لودگی و می خندیم خودمان به خودمان  ....

و من مرد نازنین را می دیدم  که چقدر در باره همسر دوم و سوم سر به سرش می گذارند ..

مردانی با آن همه ادعای فضل که حتی نام پدر بزرگشان هم یادشان نمی آید و روستای پدریشان نمی دانند کجای جغرافیای ایران است ...

و این مرد که می دانستم بنا به سنت حضرت رسول چقدر زنان و کودکان یتیم را سرپرستی می کند بدون هیچ ادعایی و پدرش و مادرش را که کور بود به جهت بیماری سالها با احترام و عزت در خانه روی چشم پذیرایی می کرد و هر ایرانی که در بلادش گرفتار می آمد به پاس زبان پدری کمک و راهگشا بود و با آنکه هیچگاه ایران زندگی نکرده ولی برای مردمان سرزمین پدریش درمانگاه می زند برای معالجه دردهایشان ....

تفاوت از کجاست .....

و تا کجاست .....

و چرا ؟!!!!!

 

[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 22:23 ] [ بهار ]

[ ]

نقش آّب در معماری کهن ایرانی

از کنار ساختمانها و دیوار باغها و ابنیه کهن که رد می شوی.....

 انگار دستانی را میبینی که با دلسوزی و عشق خشت روی خشت و آجر روی آجر گذاشته اند ...

و همه نبوغ را به کار گرفته اند برای گره زدن طبیعت زیبا و آرامش و راحتی به زندگی بشر ..

و همین است که جان آرام می گیرد و روح پرواز می کند در میان دیوارها و حیاطهای وسیع و ارسی های رنگی و دالبر و منحنی سقفها و طاقهای ضربی ایوانها .....

مطالعه ای بود در باب معماری که همیشه دغدغه ذهنم است که برخوردم به مطلبی در باره نقش " آب" که بسیار جالب توجه است ... 

کمبود آب در فلات ایران از دیرباز بوده و همین نقش آب را در معماری بسیار پررنگ می نماید .

" در ايران کهن، معماري به سوي آب حركت مي كند و دركنار آن آرام مي گيرد. ولي در دوره اسلامي آب در معماري حالت كاربردي پيدا مي كند و معماران آگاهانه سعي مي كنند تا به طبيعت تسلط يافته و آن را به نظم بكشانند و باشناخت قوانين فيزيكي و رفتار آب و درك نقش و تمثيل و ارتباط آن با انسان آب را به درون معماري بكشانند.

آب در شكل هاي هندسي در اكثر بناها متجلي مي شود و به نوعي مركزيت وحدت معماري در آب شكل مي گيرد. حركت پرموج آن در مفاهيم مذهبي و ادبي هنري در فرهنگ ما جاري مي شود. به اين ترتيب آن چنان در ساخت و تركيب بناهاي ما وارد مي شود كه عملا نمي توان آن را ازشكل ساخته شده جدا دانست.

آب در مركز كوشك ها وباغها و غيره ظاهر مي شود. در مناطق كويري، آب كمياب و زندگي بخش سبب شكل گيري معماري آب انبار ها و پاياب ها و رباط ها و يخچال ها مي شود. و به گونه اي ديگر خودرا نشان مي دهد.

حوض هاي جلو بناها مكمل معماري شده و مانند آيينه آنها را در خود منعكس مي كند. حوض هايي كه در معماري مساجد شاهد هستيم نيز غير از نقش تطهير، جنبه نمادين پيدا كرده و آب هم نماد زندگي و هم نماد مرگ را به وجود آورده است. و انسان را هم از نظر جسمي پاك مي كند و هم از نظر روحي و به طور كلي اينجاست كه درك مفهوم آب در معماري همان درك معماري آب است.

در سده‌هاي گذشته ايرانيان باغ‌ها را بيشتر در زمين‌هاي شيب‌دار احداث مي‌كردند و با ايجاد پلكان در مسير آب، جريان ملايم آب، تند و پر سرو صدا مي‌شد.اصلي‌ترين عاملي كه همواره به باغ‌هاي ايراني حيات مي‌بخشيد،آب جاري بود كه در چهارباغ‌ها،‌ جويبارها و جوي‌هاي كم‌شيب و مارپيچي به حركت درمي‌آمد و هواي باغ را مطبوع و دلپذير مي‌ساخت.

در باغ‌هاي تزييني كه به حوض‌هامي‌پيوست، جدول ها معمولا با سنگ و آجر ساخته مي‌شد. در كف آب‌نماها و بيشتر جاهاييكه آب در جريان بود، اغلب تخته سنگي با تراش سفيدرنگ يا با طرح‌هاي مختلف كارمي‌گذاشتند كه به موج آب، جلوه زيبايي دهد.

باغ‌هاي قديمي ايران اغلب درمناطق گرم و خشك و كم‌آب ساخته شده‌اند و دليل احداث آنها در چنين مناطقي، وجودچشمه‌هاي طبيعي و يا كاريز است.

نقش آب در ساخت بناي كاخ‌ها و باغ‌‌هاي ايراني، همانگونه كه در باغ‌فين‌كاشان و شازده ماهان و ايل‌گلي تبريز و... شاهدش هستيم، تنها به‌منظور آب‌رساني باغ نيست، بلكه از حركت و سكون و صدا و كف آن بهره‌برداري‌هاي لذت‌بخش مادي و معنوي ‌شده است.كاخ شاهان در برخي از موارد در با‌غ‌هايي بنا شده كه آب نقش مهمي در زيبايي آنها دارد. كاخ چهلستون اصفهان و كاخ فتحعلي‌شاه در چشمه علي دامغان از اينگونه‌ا‌ند.

در باغ‌هاي ايراني، براي ايجاد محيطي آرام، خنك و پرسايه، چاره‌اي جزاحداث جوي‌هاي آب در طول تمام باغ نبوده است و معمولا اين جوي‌ها در تقاطع‌ها به حوضچه تبديل مي‌شدند. آب از جوي‌ها كه اغلب از حوضخانه عمارت باغ آغاز و درفاصله‌هاي منظم با استفاده از شيب طبيعي زمين با تكرار آبشارها به داخل حوضچه‌هاروان مي‌شد.
آب‌نما كه از ضروري‌ترين عناصر ايجاد باغ محسوب مي‌شد، بيشتر درمقابل عمارت باغ احداث مي‌شد و بعد اصلي آن در جهت طول ساختمان و به شكل‌هاي مستطيل، مربع، چند ضلعي و دايره بود. گاهي در داخل عمارت‌هاي باغ‌هاي قديمي نيزآب‌نما ساخته مي‌شد كه در اصطلاح به آن محل، حوضخانه مي‌گفتند. ساكنان باغ درروزهاي گرم تابستان، به ويژه هنگام نيمروز، در كنار آب‌نما به آسايش مي‌پرداختند. "

زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 15:44 ] [ بهار ]

[ ]

عاشیق

تازه به دنیا آمده بودم که به لحاظ شغل پدر به تبریز رفتیم...

از زیباترین و به یاد ماندنی ترین خاطرات کودکی ام مراسم عروسی در آذربایجان است ...

که در میان همه زیبائی و شادی و طراوت این مراسم آنچه به یادم مانده ...

مردانی بودند با کلاه و لباس خاصی و سازی که به سینه می فشردند ...

و صدایی رسا که سوزناک و عاشقانه می خواند   .....

با تشکر از سایت " شورانگیز " بخشی از مطالبش را برایتان نقل می کنم ...

عاشيق آذري ساز مي‌نوازد و ساز آلتي شبيه تار است مركب از 9 سيم كه بر سينه پردرد خود مي‌نهد و آنچه در درون دارد در قالب انگشتان سراسر هنر و ظرافت خود به روي ساز گذاشته و تقديم شنونده مي‌كند.

نام قديمي اين آلت موسيقي "قوپوز" بود. اغلب اوقات يك يا دو ”‌بالابانچي” و ”قاوالچيعاشيق‌ها را همراهي مي‌كنند. گاهي نيز چند دسته عاشيق يكجا ظاهر مي‌شوند و هنرنمايي مي‌كنند .

عاشيق‌ آذري هنرمند مردمي است و بايد در چندين هنر مهارت داشته باشد؛ او هم شاعر است، هم آهنگ‌ساز، هم خواننده و هم نوازنده، هم هنرپيشه و هم داستان‌سرا، به عبارت ديگر عاشيق در تمامي عرصه‌ها خلاق است و هنرمندي است كه اين همه را با انگشتان ماهر و صداي دلنوازش اجرا مي‌كند.

" هاوا " ها نغمه هاي عاشيقي سازي و آوازي هستند كه توسط عاشيق ها اجرا مي شوند . تعداد اين نغمه ها كاملاً مشخص نيست و بر حسب نوع نغمه سبك واجرا و نام آن در مناطق مختلف آذربايجان داراي تفاوت هاي بسيار هستند.

در مجموع تعداد «‌هاوا» ها را حدود 170 نغمه مي دانند كه 80 نغمه از آن ها جزو نغمه هاي اصيل هستند و همگي به صورت ريتميك در سه مقام اصلي سه گاه ماهور و شور اجرا  مي شوند درسال هاي اخير تعداد زيادي از اين نغمه ها جمع آوري و نت نويسي شده اند.

مضمون موسيقیايي و شعري«هاوا» ها بيشتر حماسي و عاشقانه است مركب خواني و مركب نوازي يكي از شيوه هاي متداول هنر موسيقي عاشيق محسوب مي شود و عاشيق ها در برخي از نغمه هاي خود از بيش از يك مقام استفاده مي كنند .

 ساختمان نغمه هاي عاشيقي از سه ركن پايه ،‌ گؤل (‌گل) و يارپاق (‌برگ) تشكيل ميشود . پايه ،‌ركن اصلي و وجه مشخصه هر نغمه عاشيقي است كه در بيشتر موارد بدون تغيير مي ماند گؤل در واقع تزئين نامه نغمه عاشيقي است كه به صورت جمله هاي موسيقي اجرا ميشود و اگر اين تزئين ها به صورت كوتاه و مختصر و اشاره اي اجرا شود آن را يارپاق مي نامند ...

شاید یکی از ده آهنگ معروف فولکلوریک آذربایجان را بتوان همین آهنگ دانست :

 

یار بیزه قوناق گله‌جک

یار به میهمانی ما خواهد آمد

 

آلا گؤزون آلدی جانیم

االدن گئدیپ تاب توانیم

سنه قوربان منیم جانیم

 

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

 

دارا زولفون سال هر یانا

گؤزلرین بنزه ر جئیرانا

باخدیم قالدیم یانا یانا

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

 

چشمهای شهلایت جان مرا گرفتند

تاب و توانم از دست رفته است

جان من فدای تو باد

 

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

قول داده که فردا خواهد آمد

 

گیسوانت را شانه زده و پرا کنده کن

چشمانت شبیه چشمان آهو است

نگاه کرده و سوختم

 

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

قول داده که فردا خواهد آمد

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 0:28 ] [ بهار ]

[ ]

در محاصره

"  Besieged "

فیلمی است از برناردو برتولوچی کارگردان به نام سینمای ایتالیا و ساخته شده در سال 1998 ...

فیلم با دستگیری همسر دختری جوان آفریقائی بنام شاندروئی شروع می شود و چشمهای درشت زیبایش همه ترس می شود و اندام نازکش فرو می ریزد و مجبور می شود برود ایتالیا و در خانه آهنگساز جوان انگلیسی الاصلی به نام کینسکی کار کند ...

و داستان همچون معماری شکوهمند راه پله ها که مانند مارپیچی دوار به بالا می رود رابطه سرد آن دو را با ملودیهای موسیقی به هم پیوند می زند ..

نوای پیانو که دخترک با آن کار خانه را هماهنگ می کند و موسیقی آفریقا که در جانش هست و وجودش را لبریز می کند ....

و جادوی موسیقی در سرتاسر فیلم ....

و رنگ آبی لباس مرد و گلها ی آبی درون گلدان و زنبق آبی رنگی که به دخترک که او نیز لباس آبی رنگی پوشیده هدیه می دهد . ..

و رنگ در فضای معماری قدیم ایتالیا و رقص نور روی سنگهای نمای ساختمانهای کهن ...

و سایه روشن  غالب در فیلم ...

و فیلمبرداری بی نظیر مابیو چانکتی که با نوع حرکت دوربینش به صورت روی دست و استیدی کم در به وجود آوردن حرکتی سیال و رقص گونه در فیلم کمک بسیاری کرده است و همچنین تدوین فوق العاده جاکوپو کوادری .....

و پیانیست هرچه می تواند می فروشد تا بتواند همسر دخترک را از زندان برهاند ....

و سکانس پایانی و اوج فیلم که دخترک و پیانیست آرمیده اند و آرامش است و عشق است و سکوت

و دوربین که از بالای ساختمانها در تاریک روشن سپیده دم به خیابان نزدیک می شود ....

و ماشینی همسر از بند رسته را باز می گرداند و انگشتی که روی زنگ می رود.....

و هی زنگ می زند و هی زنگ می زند  .....  

و او باید انتخاب کند بین رفتن و تعهد و یا ماندن و عشق ...

و چشمهای درشتش پر از تردید و دودلی و در ماندگی و رویایی شیرین که در آن غوطه ور است ....

و نتهای پی در پی پیانو ... دنگ دنگ دنگ دنگ  ....

و او رفتن و تعهد را انتخاب می کند و پیانیست در رویاهایش به خواب می رود ....

و دری که بسته می شود و دری دیگر که باز می شود ...

[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 23:21 ] [ بهار ]

[ ]

الورد جمیل

ام کلثوم خواننده بنام دنیای شعر و موسیقی عرب

 شاید برای بسیاری از نسل جدید ما شناخته شده نباشد .

او در سال 1904 در روستای طمای الزهایره مصر به دنیا آمد

و بعد ها به همراه پدر به شعر خوانی و تواشیح قرآن پرداخت

و روستا را ترک کرد و به قاهره رفت و وارد دنیای موسیقی شد

و تا هفتاد و سه سالگی به زیبایی خواند

و "  کوکب الشرق " لقب گرفت  .

صدایش مورد علاقه و ستایش بسیاری از اساتید موسیقی ایران منجمله استاد شجریان بوده و هست .

 

 

الورد جمیل
الورد جمیل وله أوراق علیها دلیل من الأشواق

إذا أهداه حبیب لحبیب یکون معناه وصاله قریب
شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم

شوف واتعلم
والنرجس مال یمین وشمال على الأغصان بتیه و دلال
عیونه تقول معانا عذول تعال بعید عن العزال

شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم
شوف واتعلم

یا فل یا روح یا روح الروح
من شم هواک عمره ما ینساک
لکل جمیل تقول بلغاک حبیب مشتاق بیستناک

شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم
شوف واتعلم

شوفوا الیاسمین جمیل نعسان حلى له النوم على الأغصان
بکل حنان تضمه الإید وبه تزدان صدور الغید

شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم
شوف واتعلم

 

گلها زیبا هستند

گلها زیبا هستند و برگهایی دارند که به عشق گواهی میدهند

اگر عاشقی به معشوقش هدیه کند، بدان معناست که به زودی دیدار تازه خواهند کرد
گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

ببین و بیاموز
نرگسها مشتاقانه از راست به چپ بر روی شاخه هایشان به حرکت در می آیند
چشمانش میگویند اینجا ملامت کننده هایی هستند، بگذار از برابرشان دور شویم
گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

ببین و بیاموز

ای یاسمن، ای روح، ای روح جان

هر کسی که تو را ببوید هرگز نمیتواند فراموشت کند

با زبانت به هر زیبایی میگویی عاشقی مشتاق منتظر توست

گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

ببین و بیاموز

یاسمنها را ببین، عاشق خوابیدن بر روی شاخه ها هستند

دستها با مهربانی نگاهشان میدارند و زیبایی را صدچندان میکنند

گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند


ببین و بیاموز

[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 0:21 ] [ بهار ]

[ ]

هرچه می توانیم ....


امروز دوستی به دیدنم آمده بود که بسیار برای خانوده ما عزیز است

و هر سال همین موقع دعوتش می کنم  به ناهار و گپ و گفتی و احوالپرسی ...

جانباز است و آن موقع که من و تو درخانه هایمان بودیم ...

و صدها کیلومتر دورتر و خدا را شکر می کردیم به دور بودن از دشمن .....

او و همراهانش زیر آتش مستقیم بودند و یک به یک از کف می رفتند و یا همچون او چندین کیلو یادگارهای فلزی در هزار جای بدنشان حمل می کنند و زخمهایی که بهبود نمی يابد ...

زخمهائی در جان و زخمهایی در روح ....

توقعی نداشته هیچ وقت....  

رفته جبهه و جنگش را کرده و جانش را سپر کرده برای مام وطن و بعد برگشته سر تحصیل و کار و حالا برای خودش درآمدی دارد آبرومند و دستش دراز نیست به استفاده از سهمیه و چه و چه   ....

ولی من همیشه شرمنده اش هستم به آمدنش و پله های دو طبقه ساختمان که آسانسور ندارد  و پله مخصوص معلولین ندارد و این کلانشهر بزرگ که همه چیز دارد در ساختمانهای زشت سر به فلک کشیده اش از نمای گرانیت و چیلر و سونا و جکوزی و هزار تشریفات بی قواره بی استفاده و آن وقت حتی بیمارستانها هم اولیه ترین تمهیدات را ندارد برای کسانی که مثل من و تو انسانند و به اجبار سرنوشت و بیماری و تصادف و جنگ پاره ای از بدنشان معلول است و باید فقط تحمل کنند بی اعتنائی ما را که شاید روزگاری نه چندان دور همین را رقم بزند برایمان یا برای فرزندانمان سرنوشت .....

تقویم را نگاه می کنم ...

میلاد امام حسن و خیر و برکت " امام حسین " و برادرش " حضرت ابوالفضل " که همه زیبایی بود و رشادت  روز پاسدار است و روز جانباز ....

ای کاش به خاطر این دو مرد بزرگ که مردانگی و رشادتشان عالمی را مبهوت خود کرده سالیان سال و به خاطر همه مردان مردی که شرافت من و تو را پاسداری کردند به جان باختن و جانبازی ...

یاد بگیریم گرامیداشتشان فقط در دو روز یادبود و شربت نذری نماند ....

و هرچه می توانیم انجام دهیم تا آبرومند و سربلند در جامعه زندگی کنند ...

که منش و بزرگواریشان افتخار هر جامعه ایست ...

هر چه می توانیم انجام دهیم به خاطر خودمان ....

و شرمنده نبودنمان که نام انسان بر خود نهاده ایم و مسلمان ....

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 20:53 ] [ بهار ]

[ ]

رفاه اجتماعی تا چه اندازه در میزان رضایت از زندگی تاثیر دارد ؟!!

چندین سال پیش که پسرم هنوز خیلی کوچک بود مورد اداری داشتم در یکی از کشورهای همسایه که نیاز به حداقل ده روز کاری زمان داشت و من باید ظرف دو روز باز می گشتم به لحاظ تعهدی ...

دوستی راهنمائی کرد و رفتیم به اداره متبوعه که ساختمانی بود بزرگ با راهروها و اتاقهای انتظار بزرگ و تمیز  و مرتب و بوفه کوچکی برای رفع تشنگی  و احیانأ گرسنگی و سکوت دلچسبی آمیخته با عطر خوش پاکیزگی در هوا پراکنده بود ...

نشستیم روی مبلهای آبی رنگ که بدجوری آرامش القا می کرد .. پسرم در آغوشم بود  و نوبت الکترونیکی داشتیم که بر اساس شماره می رفتیم داخل ...

جمعیتی که آنجا بودند انگار در معبدی هستند آهسته می رفتند و می آمدند و صحبت می کردند ...

نه صدای بلندی و نه خنده بیجایی .. و نه اعتراضی و ...که صدایم کردند و رفتیم داخل و کارمندی با لباس مرتب و چندین نفر قبل از من در صف که صدایم کرد جلو و گفت چون بچه همراهم هست نیاز به صف نیست و می توانم از باجه مخصوص مادران استفاده کنم ..

جالب است در محل اداری و باجه مخصوص مادران ..

رفتیم و توضیح دادم و مدارک را چک کرد و گفت مطلبی نیست و می توان با پرداخت مبلغی معقول که به حساب اداره مربوطه واریز می شود کارم را طرف دو روز انجام دهند و تحویلم دهند ....

اداره جامعه به اداره خانواده ای می ماند که معقول و  مرتب نیازهای اعضای خانواده برآورد می شود و به موقع تامین می شود و احترام هست و تبادل افکار و تصمیم دسته جمعی در مورد هزینه ها که ثبات خانواده را تضمین می کند ...

البته دوستان دیگر که با علم جامعه شناسی آشنائی بیشتری دارند بهتر می دانند که اهرمهایی همچون بیمه های تامین اجتماعی ، آموزش رایگان  و امکان تحصیل در مقاطع بالاتر دانشگاهی با کار همزمان ، شغل مناسب ، میزان حقوق دریافتی متناسب با تخصص و تحصیلات و درآمد متناسب با هزینه ها و ارائه خدمات مناسب برای شهروندان در مراکز دولتی و خصوصی و .... تاثیر بسزائی در روحیه اجتماعی که در آن زندگی می کنیم و حفظ طراوت و شادابی و پایین آمدن درصد بزهکاریها و خشونتها دارد ...  

کاملا آشکار است که نمی توان با انبوهی از مشکلات ریز و درشت مالی و بدهکاری به این و آن و وام دریافتی پرداخت نشده و قسطهای عقب افتاده و بالا رفتن مداوم هزینه ها و نگرانی از شغل مناسب و در آمد کافی لبخند زد و شاد بود و مهربان بود و فریاد نزد و مشت نکوبید و پشت چراغ قرمز عقده های دل بیرون نریخت و با همسر و فرزندان و همکار و همسایه خشونت نورزید ..

به نظر من آرامش اجتماعی و آسایش اجتماعی معادله ای دو طرفه است که باید در یک کفه ترازو به توازن برسند چه در غیر اینصورت همین خواهد شد که هست ....  

دوستان مجال سخن به دست گیرند ...

[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 20:46 ] [ بهار ]

[ ]

دوستي
 

با تشكر از دوستي نازنين

كه اين ترانه را به مناسبت تولدم در بهار

از راهي بس دور برايم فرستاده  ....

" بهار بهار با صداي ناصر عبداللهي "

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود



بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی



وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه



بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد



بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو اورد از تو کوچه تو خونه



خیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون



بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی



یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود



یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود



آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون



بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد



چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت



بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد



یه حرف که از حرفهای من کتاب شد
حیف که همش یوال بی جواب شد



دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود



بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود



بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی



وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه



یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود



چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

 

[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 12:27 ] [ بهار ]

[ ]

دائي جان
 

دائي جان خيلي جوان بود كه ازدواج كرد .

 پسر ارشد بود و پدربزرگ مي خواست تا زنده است سرپرستي زمينهايش را به او بدهد براي همين دست بالا كرد و زني برايش انتخاب كرد كه چند سالي هم بزرگتر بود تا هم همسرش باشد و هم مادرش كه در خيلي كودكي از دست رفته بود ...

و زن دائي هم مادر شد هم همسر و هم دوست براي پسري جوان شايد هيجده ساله با قدي بلند و پوست روشن و خطوط چهره زيبا و دو چشم ميشي رنگ ...

زيبا نبود ولي تا بخواهي مهربان و كدبانو . خانه به آن بزرگي و همه خواهر ها و برادرهاي ديگر را مديريت مي كرد با خوشروئي . مي پخت و مي دوخت و مي بافت و خنده هايش يك محله را شاد مي كرد ..

پدربزرگ كمك كرد و خانه اي خريدند در شهر با حياطي بزرگ و دو باغچه در وسط و اتاقهاي متعدد و سقف شيرواني . صاحب شش پسر شدند و يك دختر و زن دائي به نام و عشق هركدامشان بوته گلي در باغچه مي كاشت گلهاي رز و لاله عباسي و هفت رنگ و ميخك و پامچال و ....

دائي جان بزرگ شد و مردي شد و شانه هايش پهن شد و هروقت زن دائي قربان صدقه اش مي رفت گونه هايش سرخ مي شد و لبهايش را مي گزيد و ابرو در هم مي كشيد و خنده هاي زن دائي خانه را پر مي كرد..

خانه شان پر از محبت بود پر از تميزي و پاكي ، برق مي زد و بوهاي معطر دستپخت بي نظير زن دائي كه انگار عشق را لقمه مي گرفت براي شويش و فرزندانش و مهمانانش حتي ...

پسرها و دخترش بزرگ شدند و خانه پر شد از كتاب و موسيقي و جدلهاي ادبي و دائي به مخده تكيه مي زد و هميشه كتاب حافظ و سعدي كنار قرآنش بود كه شبهاي جمعه براي مادرش مي خواند ....

بچه ها رفتند به خانه هاي خودشان و خانه بزرگ ماند و آن دو و بعداظهرهاي دلچسب و آفتاب كه پهن مي شد روي قالي ها با نقش گلهاي لاله عباسي و عطر چاي دم كرده و عصرانه هاي زن دائي و اين بار نوه هايش شادي را در خانه مي پراكندند ...

يك روز دايي كه ديگر موهايش سپيد بود يكدست و قامت خدنگش كمي خميده شده بود نشست كنار پنجره و تكيه زد به مخده و قرآنش را باز كرد تا سوره اي بخواند براي پدر و  مادرش ...

شب جمعه بود و خيلي ثواب داشت ...

عينكش روي چشمش بود ...

زن دائي برايش چاي ريخت رنگ آلبالو و رفت سري به غذايش بزند ...

دائي جان خسته بود ..

عينكش را برداشت و سرش را گذاشت روي مخده و به خواب رفت ...

زن دائي چا ي ديگري ريخت و كنارش نشست و عينكش را برداشت و قرآنش را بست و صداي راديو را كم كرد كه راحت بخوابد ....

اما دائي جان ديگر بيدار نشد .....

و دو ماه بعد هم زن دائي كه تاب دوريش را نداشت پيشش رفت ......

 پي نوشت : از همه دوستان عزيزي كه در پست قبل شركت كردند صميمانه متشكرم

[ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ] [ 13:1 ] [ بهار ]

[ ]

صحنه هایی از یک زندگی زناشویی

این دو روز تعطیل آخر هفته فرصتی بود مغتنم برای خلوت کردن با دنیای کتاب و سینما ...

یکی از فیلمهای که به علتهای بسیار دلم خواست که در این جا به آن اشاره ای کنم

فیلمی است از اینگمار برگمان کارگردان سوئدی به نام صحنه هایی از یک زندگی زناشویی ساخته شده در سال 1972 با بازی درخشان لیو اولمان و ارلاند یوزفسون در نقشهای اصلی ...

 

فیلم طولانی و پر دیالوگ و تاتری دو نفره است  در صحنه های متعدد و از سکانسهای خاص و فیلمبرداری ویژه برگمان و موسیقی هم در آن خبری نیست ولی با همه اینها آنقدر جذاب است که بیننده را به مدت طولانی تا به انتها همراه خود نگاه میدارد...

 

فیلم با صحنه ای شروع میشود که خبرنگاری با آن دو در منزلشان مصاحبه می کند . ماریان وکیل است و همسرش استادیار موسسه روشهای روانشناسی . هردو قبلا یکبار ازدواج کرده اند و حالا با دو دخترشان زندگی خوب و آرامی را به مدت بیست سال سپری می کنند ..ر اضی اند ، خوشحالند ، زیبا هستند و از هم لذت می برند اما یک چیزی انگار کم است ....  

و برگمان دست می گذارد روی همین کمی ها و کاستی ها ....

 

اینکه زندگی زناشویی را چه چیزی می تواند به مدت طولانی تضمین کند ...

که علاقه ها نمیرد ، عشق خاموش نشود ، نفرت به جایش نیاید ، به سراشیبی بطالت و دلزدگی نیفتد، آدمها از هم خسته نشوند و ....

و چاره نشود پیدا کردن تنوع و لذت بیرون از دیوارهای خانه به هر بهانه و ناپاکی اش بشود سوهان دیگری بر روح و روان و جان ...

پرسشی که کارگردان از خودش ، از هنرپیشه ها و از ما می کند با نشان دادن سکانسهایی از خیانت ، وسوسه ، تنهایی و جدایی آدمهای فیلم ....

 

در سکانسی از فبلم ماریان  گوش سپرده به حرفهای یکی از موکلانش که از یخ زدگی احساسش می گوید چون عشقی در زندگی مشترکش احساس نکرده و که حتی میزی را که لمس می کند حس نمی کند ..

و او با چشمان درشت آبی پر از سوال و سرگشتگی به خودش می نگرد بعد از بیست سال  !.....

 

اینکه زوجی بتوانند فارغ از تحصیلات و منصب و مقام اجتماعی و جغرافیایی که در آن ساکنند رابطه ای طولانی را شاداب نگاه دارند هنری است بس عظیم که به ظرفیتهای شخصیت بر می گردد ..

 

اینکه آدمی جقدر خودش است چقدر خودش برای خودش جالب است چقدر سعی می کند متنوع باشد و به روز باشد و یک خطی نباشد و منحنی باشد و هر روز که می گذرد چیز جدیدی به خودش اضافه کند از دانش و سلیقه و هنر و مهارت و در زمان منجمد نشود نگوید حالا بس است نگوید همه چیز کافیست خود را بهتر بخواهد نه آنگونه که الان هست بهتر و زیباتر و آگاهتر و جذابتر در هر سنی در هر حالت فیزیکی و جسمی و روحی ...

 

و همراهش را با خود بکشاند به این دنیای متنوع رنگارنگ بدون زنگار زمان ...

مجال سخن بسیار است .. دوستان خواننده وبلاگ همراهی کنند ..

[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 13:32 ] [ بهار ]

[ ]

کودک درون

امروز برنامه ای را می دیدم به نام کودکی انسان که تحقیق جالبی است در بلاد اروپا بر روی رفتارهای اجتماعی اکتسابی از نوزادی تا بزرگسالی ....

گروههای تحقیق به کمک والدین و کودکان از نوزادی تا سنین بالاتر  سعی دارند بدانند که بشر چگونه و از چه سنی رفتارهای اجتماعی از قبیل کمک به دیگران و شراکت و احترام به حق دیگران و همکاری و ... را یاد می گیرد تا بتوانند با تدوین برنامه های مناسب از مهد کودک تا دبستان و مراکز آموزشی بالاتر کودکان را مهیا کند برای ورود به اجتماع ...

و من نگاه می کردم به کودک دو ساله که با خودخواهی اسباب بازی دوستش را می گیرد و دیگری برای سوار شدن به دوچرخه خود را به زمین انداخته و گریه می کند و آن دیگری خودخواهانه دیگران را در بازی شریک نمی کند و ... چقدر می بینیم در اطرافمان بزرگسالانی با همین رفتار و کردار ....

که چراغ قرمز را رد می کنند و خیابان یکطرفه را می آیند و مراعات نوبت نمی کنند و خستگی و مشکلات را بر دوش خانواده و دیگران می گذارند و از آدم و عالم شکایت می کنند و هروقت منافعشان اقتضاء کند دروغ می گویند و از له کردن دیگران ابایی ندارند و .... اسم همه اینها را هم زرنگی می گذارند و ..

بزرگسالانی که کودکی ناپخته داشته اند ، خوب تربیت نشده اند ، مهارتهای اجتماعی را فرا نگرفته اند  ، احساس مسئولیت پذیری ندارند و همچون کودکان نو پا در کودکی ذهنشان منجمد شده اند و این کودک درونشان باعث می شود به حرکات ناپخته و غیر عاقلانه و غیرقابل پیش بینی و دامن خانواده و همکار و اجتماعی را می گیرد ...

و می شود دختران و پسران و زنان و مردان جوان این دیار که اگر دو روز مامان و بابا و عمه و خاله نباشند در شام شبشان هم می مانند و به هربهانه ای به قهر به خانه آنها فرار می کنند و با فربان صدقه و عشق آتشین شروع می کنند و به ناسزا و فضاحت براحتی کانون زندگیشان را از هم می پاشند ....

ای کاش وزارتخانه عریض و طویل آموزش و پرورش و مسئولان محترم دیگر کمی هم اهتمام می کردند به صرف بودجه ای یرای تحقیقات مشابه تا به جای داشتن اجتماعی رشد یافته و پویا شاهد جامعه ای کودک صفت نباشیم ...  

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 23:49 ] [ بهار ]

[ ]

اقرأ باسم ربک الذی خلق.

 

 

پائیز بود در سفری به مکه برای به جا آوردن سنت حج ...

برنامه فردای کاروان دیدار از مساجد بود که دوستی گفت اگر بخواهید می توانیم ماشین بگیریم برویم غار حرا ..

معمولا به علت سختی و طولانی بودن راه و بالا رفتن از کوه همه کاروان را نمی برند ...

قبول کردیم  ... نیمه های شب بود که حرکت کردیم رسیدیم به پای کوه " جبل النور " ....

کوه نور کوه روشنایی .. در روز دیده بودمش اما در شب چیزی دیگری بود راه افتادیم به پای دل که ما را می برد ...

هر قدم ، قدم دیگر را با شوق می کشاند از آن سربالایی و سنگلاخ ...

انگار آمده ایی کنار عطر رسول خدا کنار جای پای او روی این خاکهای نرم و سنگهای سخت ....

ستارگان ، آسمان مکه را پوشانده اند ، سالهاست که به تماشا نشسته اند نسل آدم را بر این کره آبی رنگ....  

چه ها دیده اند؟!!  .... چه ها ؟!!....

می رسیم به غار ..

غار حرا .... غاری بنام مقدس آزادی و آزادگی ....

که خدا انسان را آزاد آفرید ...

آنقدر آزاد که خود خیر و شر زندگیش را برگزیند و حتی او را انکار کند که همه هستی اش از اوست ...

غار کوچک است محاصره در میان سنگهای کوه ..

آنقدر کوچک که فقط می تواند یک تن را در خود جای دهد ..

و فقط یک تن را در خود جای داد در آن شب بزرگ که ستارگان از آسمان به زمین آمدند ...

و جبرائیل ندا داد " بخوان "

" که خواندن نمی دانم و نتوانم .. "

و باز هم ندائی " بخوان "  " بخوان به نام پروردگارت که آفریدت "

و همه جهان عظمت شد ، نور شد و تنها یک تن بود ..

" محمد " چوپانی که مادرش شیر گوسفندان را می دوشید و در دامان پدربزرگ رشد کرد ...

و " امین " شد برای قبیله ای بزرگ و محبوب دلها بود و چشمهایش همه محبت...

و دلش رئوف و کلامش دلنشین و امانتدار و در درستی زبانزد خلق ....

و سالها بود که می آمد به این غار برای تنهایی هایش با معبود ، با خالق و غرق در عظمت آنچه او خلق کرده ...

تا آن روز که چهل ساله بود و  به روایتی بیست و هفت رجب بود و آسمان آن شب یکی شد با زمین ....

"بسم الله الرحمن الرحیم.

اقرأ باسم ربک الذی خلق.

خلق الانسان من علق.

اقرأ و ربک الاکرم.

الذی علم بالقلم.

علم الانسان مالم یعلم.

به نام خداوند بخشنده مهربان.

بخوان به نام پروردگارت که بیافرید.

آدمی را از علق بیافرید.

بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است.

خدایی که به‌وسیله قلم آموزش داد و به آدمی آنچه را که نمی‌دانست، آموخت."

 

و خواندیم خدایمان را به سجده شکر ....

آن صبح که سپیده دمید در آستانه غاری ...

که مردی را از خاک به افلاک برد اراده " او  "

که هرچه اراده کند همان می شود ...

مبعث پیامبر گرامی " محمد " ( که درود خدا بر او و خاندانش باد )

بر همه جهانیان مبارک

که در روزگاری همه خون و شمشیر ...

دینی مقدس همچو اسلام  به سلاله " آدم " هدیه کرد

که با قلم و خواندن آغاز گردید و بخشش ...

 

  


[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 23:27 ] [ بهار ]

[ ]

اميد دل
 

ای امید دل من کجایی ...

همچو بختم کنارم نیایی

آشناسوز و دیر آشنایی

یا بلای دل مبتلایی

 

بی وفا بی وفا بی وفایی ...

تو غارتگر عقل و هوشی

به آزار جانم چه کوشی

چو نی دارم در جان خروشی

 

چه خواهم از تو جز نگاهی ...

چه خواهی از جانم چه خواهی

ندارم جز عشقت گناهی

بر سیه بختی من گواهی

 

چون دو چشم مستت دل سیاهی ....

کو به غیر از آغوشت پناهی

آتشی سرکشی فتنه جویی

آفتی خانه سوزی گناهی

 

عشق من جان ِ من را چه کاهی ....

ماه مجلس آرا تویی تو

روشنی بخش دل ها تویی تو

راحت جان شیدا تویی تو

سرگران از چه با ما تویی تو

شعر: نواب صفا

آهنگ: پرویز یاحقی

خواننده: سالار عقیلی – آلبوم مایه ی ناز

با تشكر از دوستي بسيار بسيار نازنين

كه با اين ترانه كه برايم فرستاد اميد در دلم شكوفا كرد ...

 

 

[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 11:33 ] [ بهار ]

[ ]

در همه چيزي رازي نيست
 

گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو

تا بدان جا برمت که می خواهی.

 

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری 

زورقی که هیچگاه واژگون نشود 

 

به هر اندازه که ناآرام باشی 

یا متلاطم باشد دریایی که در آن می رانی   

 

اگر می خواهی نگهم داری

دوست من از دستم می دهی 

 

اگر می خواهی همراهیم کنی

دوست من تا انسان آزادی باشم،

 

میان ما همبستگی یی 

از آن گونه می روید

 

که زندگی ما هر دو تن را

غرق در شکوفه می کند.  

 

بسیار وقتها با یکدیگر 

از غم وشادی خویش

سخن ساز می کنیم

 

اما در همه چیزی رازی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم ها

نیازی نیست

سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت.....

" مارگوت بيكل " با ترجمه شاملو

 

 

[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 12:48 ] [ بهار ]

[ ]

لقمه هاي حرام
 

پشت چراغ قرمز بودم و ترافيك سنگين و من در فكر كار امروز كه صدايي توجهم را جلب كرد ...

روي موتور نشسته بود و كلاه ايمني سرش بود چشمهايش ديده نمي شد ...

خيلي چاق بود با پيراهني آستين كوتاه آبي كمرنگ  گشاد و شلواري كتان برنگ سبز  و كفشهاي كتاني ...

 با هندز فري صحبت مي كرد ..

صاف به جلو خيره شده بود و صداي بمش در خيابان مي پيچيد ..

" بابا صد دفه بهت گفتم به اين ناجنسا نفروش چك داده مي گم كو پول ميگه برو از ميرزا كوچك خان جنگلي بگير .. حالا جواب حاجي رو چي بدم ؟!...

بابا اينا حروم لقمه اند حروم لقمه !!!!

و من به لقمه هايي مي انديشم كه بر سر سفره ما مي آيد .. سفر من .. و سفره تو ....

 

[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 10:35 ] [ بهار ]

[ ]

فردايي سبز سبز
 

در سفري به بلاد مجاور حاشيه خليج فارس در جلسه اي دوستي آرشيتكت مرا با فناوري نويني آشنا كرد به جهت مشاوره براي توسعه تجارتش  .

معماري نخوانده ام و رشته تخصصي ام نيست ولي بسيار علاقه دارم و از طريق مطالعه و دوره هاي كوتاه مدت دنبالش مي كنم ...

آنچه اين دوست محترم  به آن اشاره داشت فناوري نويني است كه از قضا بسيار هم مورد توجه قرار گرفته و تحقيقات طولاني اش به ثمر نشسته و حال در توليد انبوه است .

" سازه هاي سبز "

اصول اين كار ساده است استفاده از انرژيهاي پاك همچون انرژي پرتوهاي خورشيدي و جريان قابل توجه باد در ارتفاعات بالاتر  با سازه هايي كه بصورت پيش ساخته تهيه مي شود ودر مدتي كوتاه و با نيروي كار بسيار اندك در محل اجراي پروژه سرهم شده و  در كوتاه مدتي به علت صرفه جويي در هزينه انرژي سرمايه ساخت خود را مستهلك مي كند . جالبترين بخش اين تحقيقات در  زمينه استفاده از نيروي آب بارانها است كه با ذخيره سازي در ساختمانها در قسمتهاي خنك كننده مورد استفاده قرار مي گيرد .

مجموعه اي از مهندسي فناوري و سازه و معماري بي نظير دست به دست هم داده تا درآينده اي نزديك شاهد ساخت شهركها و برجهايي باشيم كه نه فقط موجب آلودگي كره زمين نيستند بلكه خود در بهينه سازي پوشش سبز و هواي پاكش به طور حيرت انگيزي موثرند ..

در اينجا به قسمتي از مقاله تحقيقي از " روژين نورجهان " تحت عنوان " green building "  اشاره مي كنم كه توضيح علمي و خوبي در باره يكي از اين پروژه ها در دبي دارد .

" یکی از بارزترین مصادیق توسعه دانش سازه های سبز که اتفاقا با الگوهای نوین شهرنشینی و استفاده از پرتوهای خورشیدی به عنوان شاخصه ای مهم در افزایش بهره وری مصرف انرژی نیز منطبق شده است، برج چرخان دبی است.

این برج را می توان نمونه بارزی از سازه های دینامیکی برشمرد که نه تنها همراه با مسیر تابش خورشید قابل حرکت به دور خود است، بلکه این گردش در هر یک از 59 طبقه آن مجزا از یکدیگر بوده و از این رو هیچگاه نمی توان شکل ثابت و مشخصی برای آن در ذهن متصور شد مگر این که از تصمیم روزمره ساکنان طبقات آن اطلاع داشته باشیم.

در حقیقت برج به گونه ای ساخته می شود که قابلیت تعقیب جهت حرکت خورشید را دارد و در عین حال می تواند مسیر حرکت به دور خود را نیز با جهت وزش باد منطبق کند. چنین تطابقی از این نظر مهم است که توربین های بادی نصب شده در میان طبقات بخوبی تغذیه می شوند و برای تامین انرژی در کل سازه به مولدهای انرژی که با سوخت های فسیلی کار می کنند، نیازی نخواهد بود.
    در برج چرخان دبی، سازش خیره کننده ای میان طرح های نوین معماری با محیط زیست دیده می شود و از آنجا که سازه می تواند انرژی مورد نیاز خود را خود تامین کند، می توان تصور ساخته شدن مرکز تولید انرژی های پاکی را در قلب دبی در ذهن ایجاد کرد که به دلیل بهره گیری از مصالح ساختمانی لوکس و دکوربندی بی نظیر داخلی به عنوان الگویی برای شهرنشینی سبز و فوق مدرن آینده به شمار آید.
    برج چرخان دبی قابلیت چرخش 360 درجه به دور خود را دارد و به لطف طراحی صفحات خورشیدی در قسمت های مختلف، استفاده از نور خورشید در آن به حد اعلارسیده است. به گفته طراحان سازه، کل حجم انرژی که سالانه در آن مصرف می شود ارزشی معادل بیش از 7 میلیون دلار دارد که تماما در آن تولیدشده و حتی گفته می شود بخشی از آن برای تامین نیاز سازه های مجاور به کار گرفته می شود. دیوید فیشر معمار کهنه کار ایتالیایی که طراحی برج چرخان 330 میلیون دلاری دبی را به عهده داشته، معتقد است، استفاده از منابع تجدیدپذیر انرژی در این برج، حرف اول و آخر را می زند.

 شاید خرید واحدهای این برج در مقایسه با برج های مشابه کار سخت تری باشد، اما دور از انصاف است که هزینه بسیار کم حامل های انرژی را در آن نادیده بگیریم. بر اساس برآوردهای صورت گرفته، سالانه در این برج بالغ بر 200 میلیون کیلووات انرژی کاملاپاک تولید می شود که تقریبا در هیچ نقطه ای از جهان نظیری برای آن نمی توان پیدا کرد.

تمام این ویژگی ها بجز این مشخصه بارز است که تقریبا 90 درصد سازه به صورت پیش ساخته در محل اجرای طرح حاضر شده و به جای استفاده از صدها مونتاژکار، تنها از کمتر از یکصد نفر متخصص برای سرهم کردن آن استفاده می شود. "

به اميد فردايي سبز سبز ..

 

[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 10:42 ] [ بهار ]

[ ]

علي
 

نيمه هاي شب بود و من به ياد مردان مرد روزگار .....

و يادم رفت به مردي كه خود فراتر از زمانش بود و با كلامش و نوشته هايش مرا با مردي آشنا كرد

كه عشق به شخصيتش و محبتش  و قاطعيتش و تلاشش و رنجش و غمش همه زندگي تحمل را به من آموخت

يعني آن روز

كه حق بود

و دگر هيچ نبود ...

در پس پرده معبود

علي بود به سجود ...

هيچ كس بهتر از علي در باره علي نگفته است :

" علی (ع) یكی از شخصیت‌های بزرگی است كه به نظر من بزرگترین شخصیت انسانی است (پیغمبر (ص) را باید جدا كرد كه رسالت خاصی دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته می‌بود، بدشناخته‌تر است كه كیست، محققین او را برای اولین بار می‌شناختند.

گاه علی (ع) را كه توی این جنگ‌ها یك قهرمان شمشیرزن است، توی شهر یك سیاستمدار پرتلاش حساس است و توی زندگی یك پدر و یك همسر بسیار مهربان و بسیار دقیق است و یك انسان زندگی است و در همه ابعادش می‌بینیم، تاریخ می‌گوید، تنها در نیمه‌ شب‌ها، توی نخلستانهای اطراف مدینه می‌رفته و نگاه می‌كرده كه كسی نبیند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو می‌برده و می‌نالیده! هرگز، من نمی‌توانم قبول كنم كه رنج‌های مدینه و رنج‌های عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامی و حتا یارانش، این روحی را كه از همه این آفرینش بزرگ‌تر است وادار به چنین نالیدنی بكند، هرگز!

درد علی (ع) خیلی بزرگ‌تر است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، كه این روح را این اندازه بی‌تاب بكند! مسلما این همان درد انسانی است كه خود را در این عالم زندانی می‌بیند، انسانی است كه خود را بیشتر از این عالم می‌بیند و احساس خفقان در این عالم می‌كند.

مسلما هر كسی كه انسان‌تر است، پیش از آنچه هست در خود نیاز احساس می‌كند، انسان است، این است كه می‌بینیم علی (ع) قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاكی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن در حد نمونه‌های اساطیری است، نمونه عالی عدل خشك دقیقی است كه حتا برای مرد خوبی مانند عقیل ـ برادرش - قابل تحمل نیست، نمونه اعلای تحمل است در جایی كه تحمل نكردن، خیانت است و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی است و همه فضایلی است كه انسان همواره نیازمندش بوده و ندانسته.

علی (ع) نه تنها امام است، در طول تاریخ هیچ شخصیتی با این امتیاز را نداشته كه یك خانواده امام (ع) است، یعنی خانواده اساطیری است، خانواده‌ای كه پدر علی (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسین (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زینب (س) است.

درد علی (ع) دو گونه است: یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم كه از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌كند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است كه ما آن را نمی‌شناسیم!

باید این درد را بشناسیم، ‌نه آن درد را كه علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی‌كند و ... ما درد علی (ع) را احساس نمی‌كنیم.  "

" دكتر علي شريعتي "

 

[ یکشنبه پنجم تیر 1390 ] [ 11:53 ] [ بهار ]

[ ]

تصور كن
 

جان لنون را در سني شناختم كه پا به نوجواني مي گذاشتم  .

بودن در خانواده اي پرجمعيت از پسردائي ها و پسرخاله هاي همه در سنين دبيرستان و  دانشگاه باعث شد خيلي قبلتر از همسالانم با موسيقي و كتاب آشنا شوم و دنيايم شد كتابهاي كافكا و آلبر كامو و ديويد سلينجر و رومن رولان و موسيقي بيتلزها بخصوص صداي گرم جان لنون ...

اكتبر 1940 بدنيا آمد مي خواست ملوان شود اما  همه كار كرد از آهنگسازي و شعر و خوانندگي و هنرپيشگي و ينيان گروه بيتلزها را گذاشت و گرداننده اصلي اش بود به همراه ديگر خواننده بي نظيرش پل مك كارتني ...

آهنگهايشان خطوط اجتماعي خشك آن زمان را به هم ريخت و موسيقي اعتراضي را بنيان گذاشت

و از واقعيتها گفت و روزمره و آرزوها و زندگيش در ميان همه شهرت و جنجال پيرامونش گذشت

و مرگش نيز آنگونه رقم خورد كه روزي خودش پيش بيني كرده بود

وقتی خبرنگاری از او پرسید مرگش را چگونه تصور می‌کند گفته بود: «احتمالاً یه دیوونه ترتیبم رو می‌ده».

ترانه اي دارد بنام  imagine  كه گويا گوگل در هفتادمين سالگردش به احترامش آهنگ اين ترانه را كنار  لوگويش قرار داد .

Imagine!

تصور کن!

 

Imagine there's no heaven,

تصور کن بهشتی در کار نیست

 

It's easy if you try

کار آسانی است اگر سعی کنی

 

No hell below us,

و جهنمی آن پائینها وجود ندارد

 

above us only sky,

بالای سرمان فقط آسمان است

 

Imagine all the people

و تصور کن همه آدمها

 

living for today...

فقط برای امروز زندگی می کنند

 

Imagine there's no countries

تصور کن هیچ کشوری وجود ندارد

 

It isn't hard to do

کار سختی نیست

 

Nothing to kill or die for

دلیلی برای کشتن یا مردن نیست

 

No religion too

و مذهبی نیز در کار نیست

 

Imagine all the people

تصور کن همه مردم

 

living life in peace...

در صلح زندگی می کنند

 

You may say I'm a dreamer

ممکن است بگوئی من خیالبافم

 

but I'm not the only one

اما من فقط یکی نیستم

 

I hope some day you'll join us

امیدوارم روزی تو هم با ما باشی

 

And the world will be as one

و تمام زمین قطعه ای واحد باشد

 

Imagine all the people

تصور کن که تمام مردم

 

sharing the entire world...

سهمی از تمام زمین دارند

Imagine no possessions

تصور کن هیچ مالکیتی در کار نیست

 

I wonder if you can

من تعجب می کنم اگر تو بتوانی

 

No need for greed or hunger

نیازی به طمع و یا گرسنگی نیست

 

a brotherhood of man

برادری همه آدمها

 

Imagine all the people

تصور کن که تمام مردم

 

sharing all the world...

در تمام جهان سهیم هستند

 

You may say I'm a dreamer

ممکن است بگوئی من خیالبافم

 

but I'm not the only one

اما من تنها نیستم

 

I hope some day you'll join us

امیدوارم تو هم روزی با ما باشی

 

and the world will live as one

و تمام زمین قطعه ای واحد باشد

 پي نوشت : ميانه كار اداري و تنفسي در هواي موسيقي

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 11:27 ] [ بهار ]

[ ]

وقتی همه برای فوتبال در ایران گریه می کنند


دیروز تیم ملی امید ایران به مربیگری آقای منصوریان به میدان رفت تا با تیم عراق بازی را با حداکثر یک امتیاز ببرد .

همه چیز برنامه ریزی شده بود و پانزده هزار نفر هم رفتند تا بازی را ببینند ولی بازی در میدان رقم نخورد .

به علت استفاده از کمال کامیابی نیا که ظاهرأ دو اخطاره بوده در بازی در اربیل ناظر کنفدراسیون فوتبال آسیا نتیجه برده آن بازی را 3 – 0 به نفع عراق اعلام می کنند و مربی و سرپرست تیم ملی امید ایران تنها چند ساعتی قبل از بازی می فهمند و باید تیم 4 گل بزند تا ببرد و تیم می بازد و پس از 40 سال تیم ملی امید فوتبال ایران به المپیک نمی رود .

در غیاب برنامه 90 به تماشای برنامه ورزش و مردم نشسته ام ..

آقای حاجیلو ، آقای ترابیان ، آقای کفاشیان ،  آقای منصوریان و آقای نبی ...

همه و همه می آیند و توضیح می دهند و از مدارکی می گویند که تحویل نشد و از فاکسهایی که اطلاع داده نشد و کارمندهایی که مقصر بودند و بعد طرف مقابل هم زاویه دیگری و تلاش برای رفع تقصیر و صحبتهای بی پرده منصوریان در رابطه با مسائل دیگر و جابجائی بازیکنان در لیست و نبود آی دی کارت تمرین دهنده تیم و جا ماندن گذرنامه در فرودگاه و بیرون آوردن پاسپورتها با شکستن درب اتاق مسئول محترم در امور بین الملل فدراسیون ....

و هزار اتفاق عجیب و خیلی هم عجیب که به قول آقای منصوریان فقط در ایران می تواند اتفاق بیفتد ...

سالهاست از برنامه ریزی می گوییم و مسئولیت پذیری و مدیریت و همه می آیند در تلوزیون و مرتب و منظم و آراسته قول می دهند و نمودار نشان می دهند و برنامه رو می کنند و این زنجیره اشتباهات فاجعه بار همچنان ادامه دارد و ورزش متاثر از نبودن بلیط و آماده نبودن پاسپورت و جاماندن بازیکن و دو اخطاره بودن این و اخراجی بودن آن به قهقرای جداول جهانی می رود ...

و همه نیرو و فکر و سلامت بازیکنانی که اگر یک شوت یا لگد به سرشان و یا مهره های کمرشان بخورد برای همیشه زندگی و سلامتی را باید وداع کنند به هدر می رود از این همه بی تدبیری و بی کفایتی ...

و باز هم تیم ملی امید ایران پس ار 40 سال به المپیک نرفت و .....

آقای منصوریان گفت که گریه کرده و همینطور آقای حاجیلو و بازیکنان تیم ...

و من فکر می کنم همه ما گریستیم برای فوتبال ایران ....

 

[ جمعه سوم تیر 1390 ] [ 12:51 ] [ بهار ]

[ ]

نامه هایی به چایکوفسکی

 

در یکی از جشنوار ه های فیلم فجر بود ...

که داستان زندگی موسیقیدان برجسته چایکوفسکی را به تماشا نشستم ....

صحنه ای در خاطرم مانده از همه آن فیلم بلند و سرشار از موسیقی و سمفونی هایش ...

صحنه ای که چهره بانو"نادژدا فون مِک" بیوه چهل و پنج ساله ثروتمند ....

در شیشه قطار منعکس شده ...

و صدای راوی قسمتهایی از نامه هایش را به چایکوفسکی می خواند و او که دور می شود .....  

نمی دانم چرا حسرتی که در چشمهایش بود ...

آمیخته به تصاویری از زندگی تلخ چایکوفسکی ....

 و حزن و یاس بی حد سمفونی شماره شش ( پاته تیک )

که چند روزی بعد از اجرایش جان سپرد از ابتلا به وبا در جانم نشست .....

که هنوز هم  چشمهایم را که میبندم نقش می بندد پشت پلکهای بسته ام ..

بیوه ای که فرزندانی بزرگ داشت و عاشق موسیقی بود و خبر داشت از روزگار تلخ هنرمند در اوضاع مالی اش

و ازدواج تلخ اش و بیماری گه به گاهش و برایش مقرری سالیانه تعیین کرد تا تدریس نکند و یکسره موسیقی بیافریند .....

و این بود تا چهارده سال و هیچگاه یکدیگر را ندیدند علیرغم میل چایکوفسکی و به درخواست مادام فون مک ...

که می خواست این علاقه و اشتیاق در نامه های صمیمی و دوستانه شان جاری باشد....

و قطع ناگهانی این ارتباط نوشتاری و آزردگی و سرگشتگی چایکوفسکی و ... چند سال بعد مرگش ..

مهمترین آثارش را بپرسید و سمفونیهایش را گوش بدهید ...

اینجا بیوگرافی نمی گویم و تنها عشقی را یاد می کنم که چهارده سال و شاید هم بیشتر

در صفحه های سپید باقی ماند تا جاودانه شود ...

 

 

[ جمعه سوم تیر 1390 ] [ 1:29 ] [ بهار ]

[ ]

تصویر رویا

با تشکر از دوست بسیار عزیزی

که همه محبتش را کادو پیچید با این ترانه و فرستاد برای من و برای پسرم ....


شب از مهتاب سر می‌ره

تمام ماه, تو آبه
شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی, جهان خوابه


زمین دور تو می‌گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن, سکوتِ تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی

 شب از جایی شروع می‌شه
که تو چشمات و می‌بندی
تو را آغوش می‌گیرم

تنم سر ریز رویا شه


جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تو را آغوش می‌گیرم

هوا تاریک‌تر می‌شه


خدا از دست‌های تو
به من نزدیک‌تر می‌شه
تمام خونه پر می‌شه

از این تصویر رویایی


تماشا کن, تماشا کن

چه بی‌رحمانه زیبایی…”

" ترانه بسیار زیبایی از داریوش "

[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 22:30 ] [ بهار ]

[ ]

چگونه میشود ؟!!!

خبر در سایت الف کار شده است مورخ امروز اول تیرماه سال 1390 با این تیتر :

همسرفرمانبردار می خواهید؟ به اینجا سفر کنید

و بقیه خبر ....

" پس از آنکه مالزی ماه گذشته خبر راه اندازی باشگاه همسران فرمانبردار را منتشر کرد، این باشگاه با همین نام در اندونزی نیز آغاز به کار کرد و توجه رسانه ها را به خود معطوف کرد.گزارش خبرگزاری مهر به نقل از رسانه های اندونزی، تشویق زنان به اطاعت کامل و آموزش راههای پاسخ به نیازهای همسران از اهداف این باشگاه اعلام شده که موسسین آن تعداد اعضای آن در اندونزی را 300 تن عنوان کرده اند.
ماه گذشته نیز باشگاهی به همین نام در مالزی اعلام موجودیت کرد و در مراسم افتتاح آن چندین زوج جوان ازدواج خود را با اعلام پایبندی به ارزشهای این باشگاه جشن گرفتند و عکسهای خبری منتشر شده از مراسم افتتاحیه این باشگاه را منتشر کردند. "

و بقیه خبر که نشان از انتقادها و اعتراضها دارد از سوی اسلامگرایان و مدرنیست ها و .....

و توجیه صاحبان این باشگاه از اهدافشان و تشویق زنان به اطاعت کامل از مردان برای جلوگیری از طلاق و از هم پاشیدن خانواده ....  

و من فکر می کنم که واقعآ چه چیزی می تواند دو نفر ..

مردی و زنی را کنار هم بنشاند ، آنها را زن و شوهر اعلام کند

زیر یک سقف بفرستد برای روزهایی ماههایی و سالهایی .....

 در کنار فرزندان یا بدون فرزند ..

در روزهای شادی و غم در داشتن ها و نداشتن ها در قهر ها و آشتی ها ...

در روزهایی که خودت هستی بدون آرایش و پیرایش و خسته و دلزده و گرفتار و هم خانه ات هم چیزی شبیه تو شاید هم بدتر ....

روزهایی که عشق پیدا نیست رفته پشت ابرهای اختلافها و تفاوتها و بهانه ها و دلتنگی ها ...

روزهایی که بین مردی و زنی فقط برگه ایست کمی سفید کمی نوشته با دو امضا ء ذیلش ....  

فرمانبرداری ؟!

اطاعت ؟!

ندیدن ؟!

نفهمیدن ؟!

تحمل محض ؟!

بی هویتی ؟!

بی ارادگی ؟!

چگونه می شود مطیع و فرمانبردار و بی هویت

دوست داشت ... عاشق شد

گر گرفت ...شکوفا شد....

 پا پیش گذاشت ... دستی دراز کرد و دستی گرفت ....

آغوشی باز کرد و آرامش داد ....

لطف گذاشت و مهر برداشت کرد ...

ناز گذاشت و نیاز دید ....

تفاوتها را به اشتراک گذاشت در دامن تشابهات ...

اخمها را به لبخند تبدیل کرد ....

اشکها را زدود به سرانگشتان مهر  ....

تکیه کرد و آغوش گشاد برای تکیه گاه بودن ....

چگونه می شود زندگی کرد روزها و سالها ....

و انگار کرد که لحظه ای بیش نبوده بین آن اولین نگاه و اولین تپش قلب و اولین داغی بوسه و این اکنون پر از محبت و مهر  ....

با شعور

با درک

با تحمل متقابل

با تشابهاتی بیش از تفاوتها

با عشقی عمیق سرشار از احترام به محبوب

با امید به پشت سر نهادن پله های زندگی دست در دست ...  


[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 23:29 ] [ بهار ]

[ ]

چادر نماز
 

امروز سفارشم به خانم خياط حاضر شد ...

يك هفته اي دستش بود .. با وسواس كار مي كند و با سليقه ...

لباسي است براي مهماني هر روزه ام با " خدا "

چادري بلند به رنگ ياس و روسري برنگ سپيد با گلدوزي هاي ظريف در حاشيه پائينش ...

گلدوزي را دوست دارم .....

انگار عطر دستان زني را كه نشسته و با حوصله يك به يك نخها را لابلاي پارچه رد كرده ...

 با خود دارد ...

و سجاده اي به رنگ گل سيكلمه .... با جانمازي به همان رتگ و مهري از تربت كربلا

و تسبيحي دانه بلند برنگ فيروزه يادگار نيشابور ...

شايد روزي پسرك در نبود من بوي خاطره مادر را لابلاي چينهايش جستجود كند ...... 

من مسلمانم

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي " تكبيرة الاحرام " علف مي خوانم

پي " قد قامت" موج .

*****

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

"حجر الاسود " من روشني باغچه است .

 

" صداي پاي آب سهراب سپهري "

 

[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 10:32 ] [ بهار ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،