تاريخ: دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت: 14:44
کتاب " چراغها را من خاموش می کنم " را که باز می کنی ...
انگار درب شیشه عطری شیرین و خوشبو را باز کرده ای که مشامت را از زنانگی می آکند ...
" صدای ترمز اتوبوس مدرسه آمد . بعد قیژ در فلزی حیاط و صدای دویدن روی باریکه ی وسط چمن . لازم نبود به ساعت دیواری آشپزخانه نگاه کنم . چهار و ربع بعداظهر بود . در خانه که باز شد دست کشیدم به پیشبند و داد زدم " روپوش درآوردن ، دست و رو شستن ، کیف پرت نمی کنیم وسط راهرو ." جعبه دستمال کاغذی را سراندم وسط میز و چرخیدم طرف یخچال شیر در بیاورم که دیدم چهار نفر دم در آشپزخانه ایستاده اند . گفتم " سلام ، نگفته بودید مهمان دارید . تا روپوش عوض کنید ، عصرانه دوستتان هم حاضر شده " . "
زویا پیرزاد متولد 1331 در آبادان است . نویسنده معاصر ارمنیتبار ایرانی که پدرش مسلمان و مادرش ارمنی بوده و کودکی اش در شهر آبادان دهه چهل گذشته است . در مصاحبه با روزنامه کوریه انترناسیونال در این باره روایت جالبی دارد :
فرهنگ ارمنی بسیار متفاوت است. ارمنیان ۴۰۰ سال است که در ایران زندگی می کنند، ولی فرهنگ شان را خوب حفظ کرده اند، حتی اگر چیزهای زیادی را از فرهنگ فارسی گرفته باشند. من هر دو فرهنگ را دارم و با مشکلات مربوط به هر دو فرهنگ نیز مواجه بوده ام. ارمنیان نسبت به زبان و فرهنگ شان بسیار حساس اند. من در ابتدا با این کم تحملی موافق نبودم، ولی به سر خودم آمد. مادرم، ۱۰۰ درصد ارمنی، با یک مسلمان ازدواج کرد و مسلمان شد. این مسأله برای او بسیار مشکل بود؛ خانواده اش او را طرد کردند. من همیشه در مدرسه ارمنی ها اذیت می شدم، چون نام خانوادگی ام به "یان" ختم نمی شد. به دلیل این که به ارمنستان نرفته بودم، با ارمنی ها چندان نزدیک نبودم. زمانی که به آنجا سفر کردم، متوجه شدم که ارمنی ها اگر اینطور نبودند، الان دیگر جامعه ای نداشتند. در کتاب "یک روز مانده به عید پاک" درست است که داستان تخیلی است، ولی درحقیقت درباره خودم نوشته ام .
بعدها به تهران آمد و ازدواج کرد و دو پسر به نامهای ساشا و شروین به دنیا آورد . در ابتدا دست به ترجمه زد که از جمله آنها میتوان به «آلیس در سرزمین عجایب» اثر لوییس کارول و کتاب «آوای جهیدن غوک» که مجموعهای است از هایکوهای شاعران آسیایی اشاره کرد.
در سال های ۱۳۷۰، ۱۳۷۶ و ۱۳۷۷، سه مجموعه از داستانهای کوتاه خود را به چاپ رساند؛
«مثل همه عصرها»، «طعم گس خرمالو» و «یک روز مانده به عید پاک»
مجموعه داستانهای کوتاهی که به دلیل نثر متفاوت خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند و داستان کوتاه «طعم گس خرمالو» برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال ۱۳۷۶ شد . این مجموعه داستانها بعدها در یک کتاب با عنوان سه کتاب از سوی ناشر همیشگی آثار پیرزاد (نشر مرکز) به بازار کتاب عرضه شد.
اولین رمان بلند زویا پیرزاد، با نام «چراغها را من خاموش میکنم» در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسید.
داستانی با نثر ساده و روان که در آبادان دههٔ چهل خورشیدی میگذرد و شخصیتهای داستان از خانوادههای کارمندان و مهندسین شرکت نفت هستند و در محلهٔ بریم جدا از بومیان آبادان زندگی میکنند. راوی و شخصیت اصلی داستان، زنی خانهدار به نام کلاریس است که روزمرگی هایش را به دلواپسی های اطرافیان و دلتنگی ها و حسرت های خودش گره می زند . این رمان بعد از انتشار علاوه بر اقبال عمومی با اقبال منتقدان و ادیبان هم روبرو شد و توانست تنها کتاب داستانی باشد که تمامی جوایز نخست سال 80 تمامی گروهها و طیفهای ادبی را ( پکا، بنیاد گلشیری، یلدا، منتقدان ونویسندگان مطبوعات) و حتی جایزه کتاب سال رمان و داستان را از آن نویسنده و ناشرش کند . این رمان تا کنون 29 بار تجدید چاپ شده است که در نوع خود یک رکورد به شمار میآید.
زویا پیرزاد در این کتاب همچون زنی نشسته روی مبلی قدیمی و بافتنی در دست ، حکایت و روایت و مونولوگ و دیالوگ و توصیف و تمثیل و پرشهای زمانی و خیال و خاطره و آرزو را لابلای هم می بافد . آنچنان ماهرانه و زیبا و رنگ به رنگ که محو تماشا می شوی و زمان و مکان را از یاد می بری و عطر گرم و شرجی باغچه و خنکای و سکوت و سایه روشن خانه و ادوکلن و قهوه به هم می آمیزد .
" وارد خانه شدم و در را پشت سر قفل کردم . در آبادان کسی وسط روز خانه اش را قفل نمی کرد . من هم فقط وقت هایی کلید را توی قفل می چرخاندم که می خواستم مطمئن باشم تنها هستم . ور بهانه گیر ذهنم بارها پرسیده بود " در قفل کردن چه ربطی به تنها بودن دارد ؟" هربار جواب داده بودم " نمی دانم " .
تکیه دادم به در و چشم ها را بستم . بعد از گرما و نور بیرون و سر و صدای بچه ها ، خنکی و سکوت و سایه روشن خانه دلچسب بود . فقط هرم یکنواخت کولرها می آمد و بوی ادکلن آرتوش که هنوز توی راهرو بود . هوس قهوه کردم . زیاد سیگار نمی کشیدم . فقط گاهی که خانه خلوت بود دوست داشتم بنشینم توی راحتی چرم سبز ، سر تکیه بدهم به پشتی ، سیگار بکشم و فکر کنم . در این لحظه های نادر تنهایی سعی می کردم به مسائل روزمره مثل شام شب و درس نخواندن آرمن و خونسردی و فراموش کاری آرتوش فکر نکنم . به چیزهایی فکر می کردم که کم فرصت می شد یادشان بیفتم . مثل خانه مان در تهران که حیاط کوچکی داشت و اتاق های بزرگ و راهرو درازی که وسط روز هم تاریک بود . به پدر فکر میکردم که ظهرها به خانه می آمد دست و رو می شست ، پشت میز می نشست و هرچه مادر در آن روز پخته بود با اشتها می خورد و با حوصله به مادر گوش می کرد که ماجراهای روز را با ریزترین جزئیات تعریف می کرد . از کمرنگ بودن هندوانه ای که آن روز خریده بود تا گران شدن لوبیا چیتی و دعواهای من و آلیس که حتما جزو اتفاق های هر روز بود . "
رمان بعدی او «عادت میکنیم» نام دارد . حکایت زندگی " آرزو صارمی " زن مطلقه و بچهداری که دلش میخواهد بعضی وقتها خودش را دوست بدارد و کاری که مطابق میل خودش است انجام دهد نه هر کاری که دختر و مادرش میخواهند. موفقیتش در داستانسرائی به سیمین دانشور بزرگ پهلو می زند . زبان ساده ، نثر گویا و بدون زوائد و از همه مهمتر انتقال دقیق حس زنانگی گه باعث شهرت و دوام محبوبیتش در عالم ادبیات ایران شد .
نکته مهمی که منتقدین در نوشته های پیرزاد بر آن دست گذاشته اند واقعی بودن زنان داستانها است . از جنس همین زنانی که هر روز در خیابان های شهرمان می بینیم. زنانی گاه منفعل و تسلیم و گاه فریاد کشان و گاه سرسخت اما مدام در حال تلاش تا زندگی شان را آنگونه که می خواهند بسازند و البته هر از چند گاه هم طعنه ای می زند به زنانی که نقش سنتی زن در جامعه ایرانی را پذیرفته اند و به آن دلخوش کرده اند.
در رمان های او نگرانی های نسل گذشته درباره فرزندانشان موج می زند ، فرزندانی که شناختن آن ها نیازمند تسلط به ابزاری است که میانسالان با آن زندگی نمی کنند و بخش مهم از زندگی نوجونان را تشکیل می دهد.در «عادت می کنیم» تصویری هنرمندانه از شکاف نسلی ارائه می شود، شکافی که به ناهمزبانی می انجامد و گفت و گوی آن ها را قطع می کند. این شکاف از زاویه نگاه میانسالان توصیف می شود و وقتی درکنار ناهمزبانی میانسالان و نسل پیش از او قرار می گیرد ، توصیفی هنرمندانه از تنهایی نسل میانسالان را نشان می دهد، نسلی تنها در میان دو نسلی که آنها را و دغدغه ها و نگرانی ها و رؤیاهایشان را نادیده می گیرد.
این نویسنده هم اکنون در آلمان زندگی می کند و مجموعه داستان کوتاه او به نام «طعم گس خرمالو» برنده جایزه «کوریه انترناسیونال» در سال ۲۰۰۹ شد و تمام آثارش به فرانسوی ترجمه شده است و اگرچه دیر هنگام و کوتاه بر روی صحنه ادبیات داستانی ایران ظاهر شده است ولی نوشته های صمیمی و ساده و روانش سخت مورد استقبال خوانندگان از اقصی نقاط جهان است . امید که این استقبال موجبی باشد بر ادامه کارش و نوشته های زیباترش در آینده .
در مصاحبه با روزنامه کوریه انترناسیونال می گوید :
/**/
من در مورد زنان زیاد می نویسم، زیرا موضوع زنان درحال حاضر در مرکز دلمشغولی های من قرار دارد. اینکه فکر کنیم زنان به مردان وابسته اند، واقعاً مرا می رنجاند. در ایران، ارمنستان، هندوستان و بسیاری کشورهای دیگر که فرهنگ غیرغربی دارند، دختر زمانی که متولد می شود، دختر پدرش است و سپس زن شوهرش و در نهایت مادر پسرش. سرنوشت و زندگی یک زن همواره به زندگی یک مرد گره خورده. این چیزی است که جامعه از زن توقع دارد: کار کردن در منزل، ازدواج کردن و سپس بچه دار شدن. حدود پنجاه سال پیش در فرانسه نیز به همین منوال بود .
با این حال، وضعیت در ایران تغییر کرده. داستان "طعم گس خرمالو" به وضوح این واقعیت را بازگو می کند، یعنی برخی از زنان کار می کنند و برخی دیگر، به مانند بسیاری از کشورها، در خانه می مانند. خصوصیت ویژه ایران این است که مسأله خانواده همچنان فراگیر است. به عنوان مثال در رمان "عادت می کنیم" اغلب از من می پرسند چگونه ممکن است آرزو که یک زن خودساخته است، مدیریت یک شرکت را برعهده دارد و مردان زیادی زیر دستش هستند، تا این حد به اجرای خواسته های دختر و مادرش تن می دهد. خیلی ها به من گفته اند که باور این موضوع کمی سخت است. ولی رابطه دختر و مادر واقعاً خیلی خاص است و این موضوع در رمان به شکلی مضاعف نشان داده شده. زنان خودساخته و مستقل بسیاری هستند که تحت سلطه مادرشان اند. آنها در واقع میان اجبارهای اطرافیان و تمایلات خودشان گیر کرده اند. آرزو مجبور است کار کند و نیازهای خانواده اش را برآورده نماید، ولی ته قلبش دوست دارد عاشق باشد و زندگی ساده ای داشته باشد.
منبع :
ویکی پدیا
http://poroge.parsilog.com
تاريخ: دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت: 11:44
بزرگمردان و زنان متفاوت ، همیشه برایم جذاب بوده اند ..
آنها که می توانند قالبها و کلیشه های مرسوم را کنار بگذارند ...
و ورای مرزهای جنسیت و زادگاه و مرز و بوم و شهرت و مقام و موقعیت اجتماعی ...
انسان باشند و عاشق به عطر و طعم زندگی....
و هسته لطیف کودک درونشان همیشه و همیشه با طراوت و تازه باشد ...
فارغ از آنکه در کدام پله زندگی ایستاده اند و به کدام مسند تکیه زده اند ....
خود خود خودشان ...
همانگونه که هستند نه آنگونه که دیگران می خواهند ....
مردانی همچون واتسلاو هاول ...
اولین رئیس جمهور جمهوری منتخب مردم چک از ۲ فوریه ۱۹۹۳ تا ۲ فوریه ۲۰۰۳....
که ادبیات را به سیاست گره زد اگرچه آخرین انتخابش باز هم ادبیات بود و قلم ...
و پابلو نروادا ...
دیپلمات، سناتور و شاعر و نقاش شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل ...
نام اصلی اش «نفتالی ریکاردو الیسر ریهس باسوآلتو» بود و به علت مخالفت پدرش با سرودن شعر ، نام «پابلو نرودا» را از روی نام نویسنده چک " یان نرودا " به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرده بود که بعدها «پابلو نرودا» نام رسمی او شد . در 1904 در شهر پارال در ۴۰۰ کیلومتری جنوب سانتیاگو بدنیا آمد. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود. هنگامی که دو ماهه بود مادرش درگذشت و او همراه پدرش در شهر تموکو ساکن شدند . از کودکی به نوشتن مشتاق بود و بر خلاف میل پدرش با تشویق اطرافیان روبرو میشد. یکی از مشوقان او گابریلا میسترال بود که خود بعدها برنده جایزه نوبل ادبیات شد. نخستین مقاله نرودا وقتی که شانزده سال داشت در یک روزنامه محلی چاپ شد.
با رفتن به دانشگاه شیلی در سانتیاگو و انتشار مجموعههای شعرش شهرت او بیشتر شد و با شاعران و نویسندگان دیگر آشنا شد. مدتی به عنوان کارمند دولت شیلی به برمه و اندونزی رفت و به مشاغل دیگر نیز پرداخت. بعد مامور به کنسولگری شیلی در بارسلون و بعد کنسول شیلی در مادرید شد. در همین دوره جنگ داخلی اسپانیا در گرفت. نرودا در جریان این جنگ بسیار به سیاست پرداخت و هوادار کمونیسم شد. در همین دوره با فدریکو گارسیا لورکا دوست شد. پس از آن نرودا کنسول شیلی در پاریس شد و به انتقال پناهندگان جنگ اسپانیا به فرانسه کمک کرد. بعد از پاریس به مکزیکو رفت. در آنجا با پناه دادن به نقاش مکزیکی داوید آلفارو سیکهایروس که مظنون به شرکت در قتل تروتسکی بود، در معرض انتقاد قرار گرفت.
مردی شوخ طبع ، پر جنب و جوش با اشتهای بسیار به غذاهای خوشمزه و زنان زیبا و شعر و موسیقی و نقاشی . در سال 1930 با همسر اولش ماریا ( Antonieta Hagenaar ) ازدواج کرد که این زناشویی در سال 1936 به جدایی انجامید . در 1943 به شیلی بازگشت و با همسر دومش ( Carril DELIA ) ازدواج کرد و پس از آن سفری به پرو کرد و بازدید از خرابههای ماچوپیچو بر او اثر کرد و شعری در این باره سرود. در 1945 به عنوان سناتوری کمونیست در سنای شیلی مشغول شد و چهار ماه بعد رسما عضو حزب کمونیست شیلی شد. در 1946 پس از شروع سرکوبی مبارزات کارگری و حزب کمونیست او سخنرانی تندی بر ضد حکومت کرد و پس از آن مدتی مخفی زندگی کرد . در سال 1949 با اسب از مرز به آرژانتین گریخت. یکی از دوستان او در بوئنوسآیرس شاعر و نویسنده گواتمالایی میگل آنخل استوریاس، برنده بعدی جایزه نوبل ادبیات بود. نرودا که شباهتی به آستوریاس داشت با گذرنامه او به پاریس سفر کرد. پس از آن به بسیاری کشورها سفر کرد و مدتی نیز در مکزیک بسر برد. در همین دوره شعر بلند آواز مردمان را سرود.
در دهه 1950 به شیلی بازگشت. همسرانش تاب زندگی ناآرام و سرشار از ماجرای او نداشتند و در سال 1955 ازدواج دومش نیز به جدایی منجر شد . در دهه ۱۹۶۰ به انتقاد شدید از سیاستهای آمریکا و جنگ ویتنام پرداخت. در 1966 در کنفرانس انجمن بینالمللی قلم در نیویورک شرکت کرد. دولت آمریکا به دلیل کمونیست بودن از دادن روادید به او خودداری میکرد ولی با کوشش نویسندگان آمریکایی، بویژه آرتور میلر، در آخر به او ویزا دادند. در همان سال او با ماتیلده اوراتیا (Urrutia Matilde ) آوازه خوان زیبا آشنا شد و این آشنایی به عشقی پرشور بدل گشت که تا پایان زندگیش سرچشمه الهام بسیاری از اشعار عاشقانه اش بود .
خانه ای در سانتیاگو به نام " "La Chascona برای محبوش ساخت که در آن ریورای نقاش پرتره ای از او کشید که چهره پابلو نروادا در میان موهای ماتیلده به تصویر در آمده و نشان از مهری عمیق داشت که جان مایه و هسته زندگی شاعر بود . آنها بیست و دو سال در کنار هم و در شرایط وحشتناک دوره اختناق دولت نظامی پینوشه و آزار و اذیت و شکنجه عزیزانشان در شرایطی همچون تبعید خودساخته در خانه ای در ISLA NEGRA زندگی کردند .
در 1970 نام او به عنوان نامزد ریاست
جمهوری مطرح بود اما او از سالوادور آلنده حمایت کرد و در 1971 برنده جایزه نوبل ادبیات
شد. پابلوی نروادای شصت و نه ساله ، تنها چند روز پس از کودتای ژنرال
پینوشه و کشته شدن رئیس جمهور وقت آلنده ، در 23 سپتامبر،
1973 در کلینیک سانتا ماریا سانتیاگو بر اثر بیماری سرطان پروستات درگذشت و تشییع
جنازه اش در زیر سرنیزه های کودتاگران خود بدل به اعتراض علیه رژیم دیکتاتوری شد
که او همواره در زندگی و اشعار و نوشته ها و نقاشی هایش بر علیه اش مبارزه کرده بود
.
نویسنده و شاعری از آن مردم که تا آخرین لحظه ی حیاتش، در همه ی درد ها و رنج ها، مردانه در کنار مردمش ایستاد :
“من برای مردم می سرایم،هرچند چشمان روستایی آنان به خواندن آن قادر نباشد
لحظه ای فراخواهد رسید که بیتی از شعرم
نسیمی که زندگی مرا به جنبش می آورد، به گوش آنان رسد
آنگاه رنجبر چشمان خود را خواهد گشود و معدنچی همچنان که سنگ می شکند لبخندی خواهد زد
… شاید بگویند:این،از یاران ما بود”.
و شاید به همین دلیل بود که همواره از حمایت بی دریغ مردم برخوردار بود، هرجا که می رفت، در هر مقامی، سناتور یا مجرمی فراری، مورد احترام و حمایت مردم بود… او دیگر یک شاعر نبود قلبی شده بود به وسعت یک کشور! او شاعر طبیعت و زیبایی بود، شاعر صلح، عشق و مردم، و سرانجام شاعر خویشتن خویش و این ایستادن را، و این نیرو را، مدیون عشقی بود که از او حمایت می کرد، عشق همسرش ماتیلده اروتیا که بسیاری از اشعارش از جمله دو کتاب مشهور " ابدیت یک بوسه " و " هوا را از من بگیر خنده ات را نه" را برای او و به یاد سروده است .
ماتیلده ، سوگوار برای محبوبش به ادامه راه او و مبارزه ای پایان ناپذیر با حکومت پینوشه پرداخت و در کتابی به نام My Life with Pablo Neruda بیست و دو سال زندگی مشترک عاشقانه پر التهاب را به آوازی ماندگار بدل کرد که این اثر پس از مرگش در سال 1985 به چاپ رسید .
شايد بسيار ديرهنگام
خواب هاي مان به هم آميخت
برفراز و يا در اعماق،
برفراز چون شاخه هائي كه به يك باد مي جنبند،
و در اعماق چون ريشه هاي سرخي كه به هم مي پيوندند.
شايد خواب هاي تو
از خواب من برخاستند
و از ميان درياي تاريك
به جستجوي من آمدند
همچون گذشته،
زماني كه تو وجود نداشتي،
بي آنكه تو را ببينم
در كنارت پارو زدم،
و چشمان تو
در پي آنچه كه امروز مي جويند-
نان،شراب،عشق و خشم-
در تو پر مي شوم
زيرا تو جامي هستي
در انتظار هديه هاي زندگي من...
«پابلو نرودا» از كتاب«هوا را از من بگير،خنده ات را نه!»
تاريخ: چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت: 8:51
/**/
این روزها همه چیز عطر مدرسه دارد ..
خیابانهای شلوغ و پرترافیک و پدران و مادران خسته و خرد و خراب و جیبهای نه چندان پر پر و پیمان و کتابفروشیها و مغازه هایی که بعد از مدتها کسادی درب خانه شان زده شده است و خرید سال نو تحصیلی و قیمتهای نجومی انواع و اقسام نوشت افزارهای تکنولوژیک و دفاتر مزین به تصاویر مشهورترین شخصیتهای کارتونی ممالک دیگر که هرکدام از گوشه ای از این دهکده جهانی سرازیر بازارهای ما شده و شاید در این میانه و آشفته بازار چند تنی اندک باشند از نسل قدیم که کفش ملی و بلا و مداد سوسمار نشان و خودکار بیک یادشان مانده باشد که چه بادوام بودند و پر برکت و زینت بخش جامدادیهای کوچکمان ....
پدربزرگ او سالها پیش از تولدش از اصفهان به تهران کوچ کرده بود . خانواده رفوگران تباری اصفهانی داشتند و نام اصلی آنها «تحریریان» بود که در تهران به رفوگران بدل میشود . بزرگ خانواده در تهران شریکی به نام «تحریریان» داشت. پس از فوت شریک تهرانی، نام رفوگران به خانواده تحریریان منتقل میشود. روایت سومی از دلایل نامگذاری این خاندان چنین است: «اینها بهدلیل اینکه در بازار در زمینه نوشتافزار کار میکردند به عنوان تحریریان معروف شده بودند. اما نام واقعی آنها هنگامی که شناسنامه میگرفتند، آسم بوده است. عباس آسم هم که فردی بسیار سیاسی و مبارز بود، برادر بزرگتر همین خانواده بود. اما در زمانی که اینها شناسنامه میگیرند، نامشان را رفوگران میگذارند ولی همچنان در بازار به نام تحریریان شهرت داشتند. این جریان را یکی از پژوهشگرانی که در مورد خاندان رفوگران تحقیق کرده، بیان میکند اما شاید تفاوت چندانی میان رفوگران، تحریریان یا آسم وجود نداشته باشد چراکه خودکار «بیک» از همین خانواده متولد میشود.
پدربزرگ اصفهانی هنگامی که به تهران قدم میگذارد، یکسره راه بازار را پیش گرفته و در سرای امینالملک حجرهای با شراکت سه فرد دیگر میگیرد. او سه فرزند داشته که از میان آنها میرزاعلی راه پدر را ادامه میدهد و در بازار و صنف نوشتافزار به کسبوکار خود ادامه میدهد. میرزاعلی دو برادر دیگر نیز داشت که هردو در کنار میرزا، در یک خانه زندگی میکردند. او در چهار سوق کوچک بازار تجارت میکرد. مردی متدین که به کسب روزی حلال در اندازه نیاز رضایت داشت . علی اکبر رفوگران فرزند او از پدر خود چنین روایت میکند :
«یک روز درحالی که پدر در حجره بودند، یکی از مدیران دولتی برای خرید 20 هزار تومان نوشتافزار به ما رجوع کرد. او پس از خرید گفت که اگر میشود دو فاکتور برای او صادر شود که در یکی رقم معامله 20 هزار تومان باشد و در دیگری رقم 30 هزار تومان ذکر شود. من هم این کار را کردم. فاکتورها را روی میزگذاشته بودم که پدر سر رسید. ایشان تا فاکتورها را دیدند، سوال کردند که جریان چیست برای او توضیح دادم که اینگونه شده است. پدر درحالی که مشتری هنوز در حجره بود سیلی محکمی به گوش من زدند. گفتند: دیگر از این کارها نکن. من نان حرام به خانه نمیبرم.»
اما پدر به همان اندازه که بر فرزندان برای درستکاری سخت میگرفت روحیهای لطیف هم داشت و آواز میخواند و دستگاههای موسیقی را نیز میدانست ولی وقوع جنگ جهانی دوم او را فقیر کرده بود و به همین دلیل فرزندان مجبور شدند درس را رها کنند و به کار بپردازند و علیاکبر هم همین کار را کرد و به کار در حجره پدر مشغول شد اما میرزاعلی در دوران تنگدستی نیز راه و رسم مردان متدین را رها نکرده بود و در خانه و تنور خانگی نان میپخته و در دوران قحطی میان مردم پخش میکرده و پس از جنگ با رونق کسبوکار مواجه میشود ولی او چندان در کار گسترش و توسعه کسبوکار خود نبود . علی اکبر فرزند چهارم خانواده بود و سالها در بازار فعالیت کرده و راه و رسم تجارت را آموخته بود ولی تفاوتی اساسی با پدر داشت و هر اندازه پدرش به حفظ موقعیت «موجود» خود اصرار داشت، علیاکبر به همان اندازه قصد «توسعه» کسب و کار خویش را داشت.
او تنها تا کلاس ششم ابتدایی درس خوانده بود و تا هنگامی که روانه خدمت سربازی شود، هشت سال در بازار سابقه کار داشت و به لطف پشتکار خود، زبان انگلیسی را نیز در اندازه مکالمه آموخته بود ولی روحیاتی سیاسی نیز داشت و در جریان ملی شدن صنعت نفت و ماجراهای 28 مرداد بهشدت بر شتاب فعالیتهایی سیاسی خود افزوده بود. برادر بزرگتر او عباس آسیم هم مردی سیاسی در بازار بود. او مدتی در کنار ملیون حضور داشت. بعدها هم در همراهی با یاران بازرگان و آیتاللهطالقانی کم نگذاشت. دورهای بسیار طولانی هم همکاری با مبارزان موتلفه اسلامی در بازار را تجربه کرد. علیاکبر در رفتار اجتماعی شباهت بسیاری به او داشت.
علیاکبر رفوگران اوایل سال 1330 ازدواج کرد و در خانه پدرش با امکانات محدود تشکیل زندگی داد . پدرش یک محموله بزرگ مداد ژاپنی در سال 1332 خریده بود. آن زمان اجناس ژاپنی کیفیت خوبی نداشتند و پرطرفدار نبودند. علیاکبر 23 ساله فکر کرد چه کار کند این مدادها به فروش برسند تا هم پدر از دست آنها خلاص شود هم خود بتواند پولی به دست بیاورد و جلوی پدر و همسرش خودی نشان دهد. این اندیشه به ذهنش رسید که میتوان کاری کرد تا مدادها مورد توجه بچههای دانشآموز قرار گیرد. غروب آن روز به کارگاه یک جوان ارمنی که قالبساز بود رفت و از او خواست قالب کله عصا بسازد که وقتی روی مداد قرار میگیرد، مداد به شکل یک عصای کوچک در بیاید و قالب کوچکی هم بسازد که به وسیله آن، دو مداد روی هم سوار شوند. صاحب کارگاه ایده را بهخوبی اجرا کرد و مداد در واقع عصایی زیبا بهطول دو مداد با منگولهای در قسمت بالا شد. به همسرش که در آن زمان 14 ساله بود گفت که با کلافهای نخ ابریشم منگوله درست کند.
فردا صبح نزد پدرش رفت و یک صندوق مداد با شرط پرداخت یک ماهه از او خرید و آن را به منزل برد و به کمک همسرش آن مداد را به شکل نمونه درست کرد. مدادها را پیش یک حراجی در بازار ناصر خسرو برد که چیزهای مختلف از جمله ساعت میفروخت. حراجی پس از دیدن مدادها توجهی به آنها نکرد. احساس شکست میکرد. ناگهان اندیشهای به ذهنش رسید. «سود فروش ساعتت چقدر است؟ گفت: 20 تومان.» وی پیشنهاد کرد 20 تومان را به وی بپردازد تا به جای آن مدادها را روی میز حراجی بفروشد. پس از اینکه مدادها روی میز ریخته شد طی نیم ساعت فروخته شدند، این موفقیت به گونهای وی را به وجد آورد که تحقق تمام رویاهایش را ممکن دانست. درتمام زندگیاش موفقیت بیش از سود، وی را شاد میکرد. جدی گرفتن کارها اساس کسب وکار و اصول زندگیاش بود. پس از آن زیرزمین منزل را کارگاه مداد عصایی کرد و در طول چند روز، همه مدادها را فروخت و سرمایه لازم برای کارهای بعدی را به دست آورد. پس از آن بسیاری از تجار نوشتافزار اینگونه مدادها را به شرکتهای سازنده مداد سفارش دادند.
این موفقیت قدرت ریسکپذیری علیاکبر را بیشتر کرد و بعد از آن، تصمیم گرفت به واردات نوشتافزار بپردازد. چون پدرش بنکداری میکرد و به تجارت خارجی رضایت نمیداد، از پدرش جدا شده و از سال 1332 کار مستقلش را شروع کرد در بازار بینالحرمین پاساژ مهتاش، یک مغازه خرید و به مدت سه سال در آنجا کار کرد. چون نمیخواست مشتریهای پدرش را بهدست آورد تجربههای تازه و مختلفی را پیش گرفت. در همین سالها تحصیلش را بهصورت شبانه ادامه داد. در همین زمان کارت بازرگانی گرفت و یک ماشین تحریر لاتین و برخی از وسایل دست دوم دفترش را گشود. به این صورت تجارتخانه علیاکبر رفوگران تاسیس شد. جنگ جهانی تازه تمام شده بود و کالاهای آلمانی نسبت به سایر کشورهای اروپایی ارزانتر بود. شناخت علیاکبر از سبد کالاهای مختلف وارداتی، او را به سمت کالاهای آلمانی هدایت کرد. همین دقت به قیمت کالاهای مختلف، متناسب با سرمایه اندک وی و تقاضا برای کالاهای ارزان قیمت آلمانی در بازار ایران، زمینه اولین موفقیت را برایش فراهم نمود. او مکاتباتش را با آنها آغاز کرد و هر روز کاتالوگها و نمونههای مختلف به دستش میرسید تا اینکه کاتالوگ یک عکس برگردان به دستش رسید، همان موقع طرحی به ذهنش رسید؛ تصمیم گرفت برای اتومبیلهای سواری و تاکسیها دعایی تهیه کند.
پیش یک استاد خطاط رفت و جمله «فالله خیر حافظا و هو ارحمالراحمین» را به خط زیبا نوشتند، دو تا نقاشی طاووس هم کنارش گذاشت و یک نامه ضمیمهاش کرد که 10 هزار عدد از این طرح چاپ کنید. پس از یک ماه، یک کارتن از آلمان از طریق پست به دستش رسید. طرح را بهصورت عکس برگردان چاپ کرده بودند. به شاگردش هزارتا از این عکس برگردانها را داد و گفت تا اینها را نفروختی، مغازه نیا، اگر یک هفته هم طول کشید، اشکالی ندارد. شما مرخصی تا اینها را بفروشی. چند ساعت بعد برگشت و گفت همه را فروخته! قیمت هر برچسب را پنج ریال گذاشته بود و در عرض چند روز همه را فروخت تا اینکه یک بسته دیگر رسید. همینطور هفته به هفته یک بسته 10 هزار تایی میرسید و او تعجب کرده بود! تقریبا با آخرین بستهها یک نامه هم از آن شرکت آلمانی به دستش رسید که گفته بود چون قیمت 10 هزار تا از این برچسبها با 200 هزار تای آنها یکی بود، برایتان 200 هزار تا چاپ کردند و شما پول 10 هزار تا را بدهید. شرایط جوری بود که بهصورت باورنکردنی سود کرد، چون به ازای هر 10 برچسب باید یک ریال بهشرکت میداد و اگر این نامه همان روزهای اول به دستش میرسید، قطعا قیمت را خیلی پایینتر میگذاشت.
با این طرح و طرح دعای «و ان یکاد» و چند طرح دیگر، کارش به شدت رونق گرفت و طوری شد که فرصت نمیکرد حتی به مشتری جواب دهد، تا بازاریها بفهمند که این برچسبها چیست و از کجا میآید توانست سرمایه خوبی به دست بیاورد. پس از آن سفارش یک میلیون برچسب را داد و این کار را چند سال بعد تکرار کرد. پس از مدتی محموله دعای وارداتی از کانال بانک و گمرک در تعداد بسیار زیاد وارد میشد و از طریق عمدهفروشیها صورت میگرفت. سفارشهای فراوانی از تهران و شهرستانها دریافت میکردند. این دعاها برای ماشینها، میزهای مختلف آینه عروس، ویترین مغازهها و... خریداری میشد. پس از اینکه کارش مورد تقلید سایر تولیدکنندگان این کالاها قرار گرفت رفوگران دیگر سفارش اینگونه برچسبها را به خارج از کشور نداد. اما سرمایه کافی از این ابتکار نصیبش شده بود که بستر لازم برای فعالیتهای تجاری و تولیدی را فراهم کند.
بعد از مدتی پدرش موافقت کرد تا دوباره با هم کار کنند. کار واردات را به کارشان اضافه کردند، علیاکبر، پدر و برادربزرگش شرکتی تاسیس کردند و به واردات کالاهای مختلف نوشتافزار پرداختند. او از تجارت خود سرمایه مناسبی اندوخته بود. او قصد داشت تا الگوی توسعه را همچنان ادامه دهد و موفقیتهای بیشتری را تکرار کند و نمایندگی کارخانه خودنویسسازی «لوکسور» آلمان را داشت. او خودنویسهای آلمانی را وارد میکرد و از این راه درآمد مناسبی نیز کسب کرده بود ولی همچنان اهداف بزرگتری داشت . زمانی که هنوز قلم، مداد و خودنویس ابزار نوشتن بودند و کسی خودکار را نمیشناخت یک روز دلالی نمونهای را برای فروش به حجره میرزاعلی رفوگران آورد که همان خودکار بیک بود. میرزا علی رفوگران گفت چطور کار میکند؟ جوهر را چطور توی آن میریزند؟ علیاکبر که میدانست این نوشتافزار چیست، گفت نیازی به ریختن جوهر ندارد. از آن به بعد نام خودکار روی آن باقی ماند. نماینده خودکار بیک فردی به نام کلیمیان بود و رفوگران از او خودکارهای بیک فرانسوی را میخرید و پخش میکردند.
سه سال بود که خودکار به ایران آمده بود و طرفدار زیادی نداشت، در کل این سالها 500 هزار تا از آن هم فروش نرفته بود. همان روزها رئیس صادرات بیک فرانسه به ایران آمده بود. پسر کلیمیان از علیاکبر خواست بهواسطه آشناییاش با زبان خارجی وی را در بازار بچرخاند. وی که اسمش لوک بود، حین گردش در بازار گفت: چطور میتوان کاری کرد که فروش خودکار بیک در ایران بالا برود؟ علیاکبر هم جواب داد نوشتهای از آقای کلیمیان بگیرد که حداقل تا 10 سال این کالا را به کسی جز رفوگران نفروشد. وی قول میدهد فروش آن را در یک سال به دو میلیون برساند. «کلیمیان به شما چند میفروشد؟ - هشت ریال، گفت: عجب دلال گران قیمتی.» لوک پس از تحقیق درباره وضع اعتباری رفوگران و اطمینان از اعتبار و درستکاری آنها، خواست نمایندگی خودکار بیک در ایران را به آنها منتقل کند. وقتی پدرش از ماجرا باخبر شد، نهتنها خوشحال نشد، بلکه برافروخته شد و گفت: من این کار را نمیکنم علیاکبر رفوگران معتقد بود اگر قبول نکنند، به کس دیگری میدهند.
پدر همچنان در قید حیات بود ولی علاقه چندانی به توسعه نداشت. علیاکبر به اصرار پدر را مجاب میسازد تا در ساخت کارخانه نمایندگی بیک در ایران همراهی کند. پدر میپذیرد. علیاکبر به سرعت راهی فرانسه میشود تا دیداری با رئیس کارخانه بیک ترتیب دهد. او از مدیر کارخانه بیک درخواست میکند تا دستگاه تزریق پلاستیک دست دومی را به او بدهند تا به ایران بیاورد. علی اکبر قصد داشت با این دستگاه، خودکارهای بیک را درکشور تولید کند. در کارخانه او پدر 43درصد سهام، عباس، برادر بزرگتر علیاکبر 33درصد سهام و علیاکبر 33درصد سهام را در اختیار داشت. زمینی در حوالی منطقه «تهران نو» برای کارخانه خریداری شد و اولین سری محصولات بیک به تیراژ 500هزار تولید شد و در مدتی کوتاه 500 هزار به 100 میلیون رسید.
مدتی از فعالیتهایی کارخانه بیک در ایران گذشته بود که رفوگران به اندیشه بازآفرینی مداد سوسمار میافتد. مداد سوسمار را اولین بار فرمانفرماییان به ایران وارد کرده بود ولی کارخانه به دلایل مالی تا آستانه ورشکستگی رفته بود. اما رفوگران تصمیم داشت تا کارخانه ورشکسته را بازهم به روزهای خوش بازگرداند. پدر برای خرید این کارخانه رضایت نداشت ولی علیاکبر او را مجاب ساخته بود. او به سرعت مدیرعاملی جدید برای کارخانه منصوب کرد. رفوگران به این نتیجه رسید بدون کمک یک مدادساز باسابقه خارجی کاری از پیش نمیبرد. چون آن زمان مداد سوسمارنشان از کارخانه «فابرکاستل» در نورنبرگ آلمان وارد و مارک آن بسیار مشهور بود، به فکر تولید آن در ایران افتاد. وی به آلمان رفت و با راضی کردن روسای فابرکاستل آلمان، امتیاز ساخت آن را گرفت.
نمایندگی انحصاریاش در ایران، عمویش حاجمحمد باقر تحریریان بود. پس از سفر به آلمان توانست اعتماد شرکت مذکور را برای تولید تحت لیسانس آن بهدست آورد. قرار شد مغز مداد را از آنها بخرد و هر قراص مداد را یک مارک رویالتی بپردازد. همچنین یک هفته در کارخانه آلمانی برای مطالعه نحوه تولید مداد مستقر شد. کارخانه پس از مدتی کوتاه به سودآوری رسید و علی اکبر بازهم موفقیتی دیگر کسب کرد. او در این دوران دو محصول مهم بازار ایران را در اختیار داشت.
«عطر بیک، عطر جوانی» شعاری است که موسسان کارخانه بیک در ایران برای محصول خود انتخاب کرده بودند. آنها با بازار جوان ایران مواجه بودند. چنین بازاری رفوگران را به اندیشه فرو برد تا راهکاری تازه برای کسب سود پیدا کنند. کارخانه عطر بیک را از فرانسه در سال 1375 خریداری کرد. علت رویکردش به تولید عطر، این بود که مخارج گمرکی واردات عطر به ایران زیاد و کاهش قیمت با تولید آن در ایران امکانپذیر بود، همچنین کشور ایران جمعیت جوان زیادی دارد که بسیاری از آنها قدرت خرید عطرهای گران قیمت خارجی را ندارند. بسیاری از همکارانش معتقد بودند نمیشود چنین چیزی در ایران تهیه کرد، حتی صاحب بیک فرانسه هم فکر میکرد این کار در ایران موفق نمیشود؛ اما رفوگران با کمک خواهرزادهاش «مهندس کاتوزیان» موافقت بیک را جلب کرد تا عطر بیک را در ایران تولید کند. او باور داشت میتواند محصولی با کیفیت عطرهای گرانقیمت خارجی را با قیمت بسیار کمتر در ایران تولید کند. سال 77 کارخانه سوم هم اینگونه تاسیس شد.
علیاکبر کارخانه خود را گسترش داده بود. برادر او عباس در قامت مردان سیاسی همراه موتلفهاسلامی به مبارزه پرداخته بود. روایت میکنند که آسایشگاه «کهریزک» را عباس با دیگر خیران بازار تاسیس کرده بود. اما سوابق انقلابی برادران رفوگران تنها به اندازهای بود که از مصادرهها در امان بمانند. اما گرفتاری رفوگران هنگامی آغاز شد که سازمان تعزیرات حکومتی قصد کرد تا کارخانه بیک را از کار بیندازد. علیاکبر دوران سختی را پشت سرگذاشت و نجواهای بسیاری برای حقخواهی کرد . او با دشواری زیسته بود و طعم ورشکستگی را بسیار چشیده بود ولی نزدیکان او نقل میکردند که ماجرای حکم شلاق، پیرمرد را افسرده کرده بود. سازمان تعزیرات دستور داده بود که رفوگران را در مقابل چشم کارگرانش به شلاق ببندد. شاید تنها پادرمیانی مسوولان عالیرتبه کشوری بود که رفوگران را از چنین رسوایی نجات داد. برخی از افرادی که در جریان پرونده رفوگران بودند، نقل میکنند که علیاکبر تنها بهدلیل مسائل داخلی سازمان تعزیرات گرفتار این ماجرا شد.
رئیس وقت سازمان تعزیرات حکومتی اصلیترین مسوول اجرایی به شمار میآمد که بهشدت پیگیر داستان شلاقزنی رفوگران بوده است. رفوگران را بهعنوان رباخوار بازداشت کرده بودند. او میگوید، شبها در اتاق خواب از وحشت کارگران خشمگین آسایش نداشتهاست: «همش فکر میکردند مردم در بیرون در فریاد میزنند: رباخوار.» کسانی او را به صفت رباخواری مینواختند که از زندگی رفوگران بیاطلاع بودند. علیاکبر در ماه رمضان سفره افطاری برای کارگران پهن میکرد که در میان بسیاری از بازاریان مشهور بود. مردی که روزگاری قصد داشت تا بزرگترین «کارخانه تولید نوشتافزار» خاورمیانه را در همین خاک تاسیس کند ولی حاصل کار او در عالم واقعیت 80 ضربه شلاق و مدتی خانهنشینی و سپس رماننویسی به جایی کارآفرینی بود.
برادران تحریریان از محترمان تهران شکایتی به دفتر رهبری داده بودند و ایشان پرونده را به حجتالاسلام علیاکبر ناطقنوری برای پیگیری دادند و نوشتند؛ «خدا کند که اینگونه که اینها (تحریریان) میگویند درست نباشد؛ والا وای بر من، وای بر ما، اگر این درست باشد. اگر این ظلمها در کشور شود، در قیامت چه پاسخی خواهیم داد» و خواسته بودند که گزارش اقداماتی که انجام میدهید را به من ارائه کنند.
علی اکبر رفوگران در حال حاضر به تالیف و نوشتن می پردازد و دو کتاب " یادی از بودها " و "گپی به بحر" از جمله آثار منتشر شده او هستند .
/**/
منابع :
http://www.khabaronline.ir/news-140469.aspx
فریدون شیرینکام در کتاب «پیشگامان رشد»
تاريخ: یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ ساعت: 21:44
از شمال کشور بازگشته ام و بارانهای سبز و شیروانی های رنگ به رنگ ...
اما کتاب ارسالی دوستی از دیار جنوب دلم را برد کنار آن خط آبی خوشرنگ ساحلی و صدای موزون دمام و سنج و مردمانی که انگار هرم داغ شرجی هوا در چشمهای تیره درخشان و پوست سبزه تند و خنده های بلند شاد -غمگینشان ته نشین شده و آفتابی که همه چیز را برهنه می کند از تلخی و تندی زندگی و فقر تا عشق ...
محمد صادق چوبین مشهور به صادق چوبک در تیرماه سال 1295 در بوشهر به دنیا آمد ...
پدرش تاجر به نامی بود بود اما او دل در گرو صفحات سپیدی سپرده بود که روی هم تا می خوردند و واژه ها که رویاهایش را درهم می تنیدند و این شد که بعد از گذراندن دوره ابتدایی در مدرسه سعادت بوشهر به همراه خانواده رفت شیراز و دیپلم ادبی را از کالج امریکایی البرز در تهران دریافت کرد . در سال 1314 با پرویز ناتل خانلری و مسعود فرزاد آشنا شد و به خانه صادق هدایت رفت و دوستی ماندگار بین آن دو شکل گرفت و در سال 1316 شد کارمند وزارت فرهنگ و برای تدریس رفت به مدرسه شرافت خرمشهر و در کنار نخلهای آوازه خوان ، عاشق قدسی خانم همسرش شد و زندگی مشترک را با او آغاز کرد ..
یک سال بعد رفت خدمت سربازی و چون زبان انگلیسی می دانست مترجم ستاد ارتش شد و بعد از اتمام دوره به استخدام شرکت نفت درآمد و نخستین ترجمهها و داستانهایش را به کمک صادق هدایت در مجله " سخن " و ماهنامه ” مردم” به چاپ رساند.
اولین مجموعه داستانش در سال 1324 " خیمه شب بازی " ….
و بعد داستان " چرا دریا طوفانی شد " در سال 1328 ....
و سه داستان و یک نمایشنامه در اثری به نام «انتری که لوطیش مرده بود» در همان سال ...
او توصیف کننده زندگی مردم جنوب ایران (بوشهر و شیراز) است . بسیاری از رویدادهای داستانش در جنوب اتفاق میافتد و قهرمانانش نیز جنوبی اند و همانند دیگر نویسندگان هم دوره خود از اندیشه های هدایت بسیار تاثیر گرفت و زبان کوچه و بازار را وارد ادبیات نوشتاری کرد و خرافه ها و باورهای کهنه را به تازیانه انتقاد گرفت و آشنایی با فضای داستان نویسی آمریکا و آثار نویسندگانی همچون همینگوی و استاین بک و فاکنر و ادگار آلن پو از یک سو و ادبیات نوین روسیه و طنز کوتاه و گزنده چخوف از سوی دیگر تاثیر به سزائی در شکل گیری داستان کوتاه نویسی او دیگر نویسندگان آن زمان همچون گلستان ، آل احمد و علوی به جای گذاشت .
اما آثار صادق چوبک اصالت خاص خود را دارد و سبکی منحصر به فرد ...
زبان استعاره و به کارگیری حوادث طبیعی همچون طوفان و سیلاب به عنوان نمادهای فقر و نکبت و جدال تلخ و دهشتناک و پایان ناپذیر شخصیتهای داستانش با هراس و اندوه و فقر و تلخاب زندگانی با نوشتاری توصیفی و دقیق که جزء به جزء واقعیتهای پیرامونش را همچون چاقوی جراحی می شکافت و زخم درون اجتماع را آشکار می کرد آن هم در زمانه های که سپید نمایی رسم روزگارش بود و قلم سرخ سر بر باد می داد .
در سال سال ۱۳۳۴ به دعوت دانشگاه هارواد سفری چند ماهه به آمریکا کرد و خاطراتش را از این سفر منتشر ساخت و سپس به دعوت کانون نویسندگان شوروی ، به مسکو، سمرقند و بخارا رفت و در همان سال بود که چاپ دوم “خیمه شب بازی ” منتشر شد . اساتید ادبیات آثارش را به دو دوره تقسیم می کنند ...
آثار نخست شامل دو مجموعه " خیمه شب بازی " ، " انتری که لوطیش مرده بود" و بعضی از داستانهای مجموعه " چراغ آخر" که ویژگیهای ممتاز و منحصر به فردی دارند و ساختمان و شکل پرداخت داستان هایش در این دوره قوی و سنجیده است و منتقدین ، چوبک را در این داستانها " نظاره گر" چیره دست معرفی کرده اند و ایجاز و فشردگی و سرشار بودن از وصفهای تازه را از ویژگیهای بارز آثار او دانسته و علت تأثیر فوری و قاطع آن را در جامعه، غنای مضمون، اطمینان نویسنده از قوت تأثیر آن و برخورداری از زبان ساده و شفاف عنوان کرده و همواره از برتری آثار نخست بر کارهای بعدی او سخن رانده اند.
و آثار دوره دوم همچون دو رمان بلند " تنگسیر " که امیر نادری در سال 1352 فیلمی بر اساس آن ساخت و "سنگ صبور" و مجموعه “روز اول قبر" که علیرغم ارائه دیدگاه فردی از معنای زندگی و استفاده از شخصیتهای سطوح پایین جامعه و بکارگیری زبان عامیانه و تصویرگری هنرمندانه از جامعه ایران، نتوانسته است خوانندگان دوره نخست را قانع و راضی کند.
دکتر اسلامی ندوشن در کتاب ” آواها و ایماها ”مینویسد:
“ تنزّلی در مجموعه " انتری که لوطیش مرده بود" نسبت به کتاب اول او دیده میشود. چوبک این قوس نزولی را تا به آخر طی کرد، و پس از آن هر اثری را که انتشار داد، اندکی از کتاب پیشین پایینتر بود، تا بدانجا که رمان " تنگسیر" سر به ابتذال میزد و مجموعه داستان " چراغ آخر " سلسله مکررّات مربوط به همان خرافه های دینی بود که از فرط تکرار دیگر بازارش رونقی نداشت و اگر چوبک بعد از دو مجموعه نخست دیگر چیزی نمی نوشت در ادبیات فارسی جائی مهمتر از آنچه تاکنون دارد، اشغال میکرد. "
اما بعضی از منتقدان و محققان و نویسندگان چون خانلری، جمالزاده، غلامحسین یوسفی، قانونپرور و مرکوش با مدارای بیشتری به آثار دوره دوم چوبک نگریسته و علیرغم بعضی ضعفها و کاستیها آنها را سزاوار تحسین دانسته و سنگ صبور را درخشانترین کار وی دانسته اند. دکتر خانلری درباره سنگ صبور می گوید: “این کتاب فصل تازه ای در ادبیات امروز ایران گشوده است. انتشار سنگ صبور به نظر من یک واقعه مهم ادبی است، چیزی در ردیف یکی بود یکی نبود و بوف کور”.
جمالزاده در نامه خود به چوبک درباره سنگ صبور می گوید: “سنگ صبور داستان چند تن مرد و زن و کودک بینوای خودمانی ست که مظهر جماعت کثیری و بلکه اکثریت هموطنان ما هستند که در جهل و بیخبری و خرافات و گرسنگی و کثافت و دروغ و فریب غوطه ورند و معهذا چندان گله و شکوه ای هم از خالق و مخلوق و خلقت ندارند و با تریاق توکل و رضا دل خود را خوش نگه می دارند. بینهایت استادانه از عهده کار برآمده اید و همچنانکه گویا سابقا معروض داشته ام، آنچه را گوشمی شنود و آنچه را چشم میبیند و گاهی آنچه را خاطر احساس میکند، همه را مانند دستگاه عکاسی و جعبهء صوت صدا با قدرت و بصیرت کامل منعکس ساخته اید. سنگ صبور بر خلاف نوشته های دیگر چون شعر دارای کلید مفتاح است. باید سنبلها را شناخت. باید از گذشته آگاه بود. باید گذشته، زمان و مکان و فضا همه چیز را در نظر گرفت. در هر خط صفحه آن گرهی خفته است. کلید مفتاح در خم این سنبل ها، این گرههاست. پس از این چنین شناختی آنوقت رمز ناآشنای آن، آشنا خواهد شد. تازه آنوقت است که خواهی فهمید سنگ صبور یعنی چه… اگر من به کتابی ببالم به سنگ صبور است.”
در سنگ صبور قصه را به صورت جریان سیال ذهنی از زبان شخصیتهای مختلف می خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملا تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیتها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن میگوید؛ کودک، کودکانه میاندیشد و کودکانه هم حرف می زند، زن زنانه فکر میکند و زنانه هم حرف میزند و بدین ترتیب هر یک از شخصیتها به بهترین وجه شکل میگیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد میشود که در بستر حوادث داستان، زیبایی وعمق خوشآیندی به داستان میدهد.
صادق چوبک آثاری هم از نویسندگان خارجی به زبان فارسی ترجمه کرده است. ترجمه های او از زبان انگلیسی زیاد نیست اما همه رسا و گیراست؛ از جمله آنها می توان به شعر “ راب “ ادگار آلن پو، “ ، آدمک چوبی ( پینوکیو) “ کارلوکولودی ، نمایشنامه “ پیش از ناشتایی “ یوجین اونیل ، “ آلیس در سرزمین عجایب “ و “ مهپاره “ اشاره کرد. چوبک در ترجمه پینوکیو مهارت فراوان بکار برده و ترجمه او بسیار زیبا، دلپذیر و روان است. و در ترجمه نمایشنامه “ پیش از ناشتایی“ تلاش کرد مانند متن اصلی از کلمات ساده، طبیعی و عامیانه بهره گیرد تا بیانگر شیوه بیان و انشای یوجین اونیل باشد. “ مهپاره “ که متن اصلی آن به زبان سانسکریت بوده و سپس توسط “ ف.و.بین “ به انگلیسی ترجمه شده، توسط مسعود فرزاد در اختیار چوبک قرارگرفت و او نیز متن انگلیسی را با زبان ادب و شعر کهن و الفاظی گیرا و دلپذیر به فارسی بر گرداند.
چوبک سال ۱۳۴۹ را به تدریس در دانشگاه یوتا گذراند، درسال ۱۳۵۱ در کنفرانس نویسندگان آسیایی و آفریقایی در قزاقستان حضور یافت و گزیدهای از آثارش به زبان روسی در مسکو منتشر شد. وی در سال ۱۳۵۳ از شرکت نفت بازنشسته شد و بعدها راهی انگلستان وسپس امریکا شد و در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان (۱۳ تیر) ۱۳۷۷، در سن 82 سالگی در برکلی آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشتهای منتشر نشده اش را سوزاندند. همچنین بنا به در خواست خودش جسدش را نیز سوزانیدند.
از او دو فرزند به نامهای روزبه و بابک به یادگار مانده است.
آخرین روزهای چوبک از زبان همسرش قدسی خانم :
” این روزهایِ آخر چهقدر سخت اندوهبار بود چوبک. چهقدر سخت بر او میگذشت. صادق راه میرفت و گریه میکرد. از اینکه در ایران نبود و دور بود، گریه میکرد. تمام مدت اشک میریخت و گریه میکرد برای ایران. میگفت قدسی، آیا ممکن است که من یکبار دیگر به ایران بروم و آنجا را ببینم؟ حوصلهی خواندن نداشت و دیگر حوصلهای نداشت که کسی برایش داستان و مقالهای بخواند. میگفت بیا، دیگر وقتی برای ما نمانده قدسی. بیا اینجا نشین. ما دیگر وقت نداریم. وقت نداریم با هم باشیم. حس میکرد رفتنی است. به خواهرش میگفت بیا به دیدن ما. دیگر همدیگر را نخواهیم دید. پنج-شش روز آخر هیچچیز نمیخورد. میگفت سعی نکنید با دوا و درمان مرا نگه دارید. چوبک میگفت باید بروم. یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هرچه که قبلاً نوشته بود، سوزاند.
من نمیتوانستم مانع او بشوم و جلوی او را بگیرم. میگفت دیگر تمام شد. هر چه بود تمام شد. حالش خوب نبود. دکترها گفتند باید جایی باشی که از شما پرستاری کنند. اما صادق از خانهی سالمندان خوشش نمیآمد.
این اواخر خیلی وضع بدی داشتیم. هم من مریض بودم، هم صادق چوبک. خانهی سالمندان را قبول نمیکرد. در بیمارستان نه حرف میزد و نه چیزی میگفت. گوشش هم دیگر نمیشنید. بیماری فشار خون و قند، کلیهاش هم ضعیف بود. آخ ریههای صادق!
ساعت شش بود که دفنش کردیم. یک ساعت بود که صادق رفته بود. پنج و پنج دقیقهی جمعه. سه- چهار ماه بود که حس کرده بود. گاه چرت میزد. وقتی شب دیروقت ساعت ۱۱-۱۲ میخوابید، دو ساعت بعد از خواب بلند میشد و دیگر نمیتوانست بخوابد. خیلی کمحرف شده بود. فقط نگاه میکرد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اقیانوس بدهیم. میدانید که صادق به این حرفها عقیدهای نداشت؛ به ختم و دور هم جمع شدن و سخنرانی کردن و روضه و عزاداری. همهی نوشتههایش را سوزاند و وصیت کرد که جسدش را هم بسوزانیم”.
پی نوشت : با سپاس از http://www.aashti.com/issue12-2
داستان کوتاهی به نام " دوست " از مجموعه آخرین چراغ را در وبلاگ دیگرم گذاشته ام
http://baharsabz81.persianblog.ir/
تاريخ: جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت: 23:34
سه روز پیاپی مشغول جابجایی بخشی از لوازم خانه جدید بودم آن هم در در این هوای گرم و داغ و چه پاداشی بهتر از افطار عالی امشب در رستوارن ده ونک در کنار استخر و صدای آب و بعد راندن در خیابانهای خلوت به سوی کوههای البرز که بالای میدان تجریش لم داده اند و مغازه کوچک ولی همیشه پر مشتری بستنی فروشی و خنکای شیرین و زعفرانی رنگ و لذتبخش آن در کام ....
در شمال ميدان شاه سابق و ميدان قيام فعلي محله اي است به نام آب منگل كه نامش در بسياري از فيلم فارسي هاي قديم شنيده شده و بدجوري به تصاوير لوطي هاي كلاه مخملي با پيراهنهاي سپيد و كت و شلوارهاي تيره و پاشنه هاي به خواب گره خورده .
در زمانهاي قديم وقتي مسير جريان آب با مانعي برخورد می کرده ، مجرايي را به صورت نيم دايره در دل زمين قرار مي دادند و از طرف ديگر مانع ، آب را از دل زمين بيرون مي كشيدند . به اين تكنيك اصطلاحا شتر گلويي گفته مي شده و به محلي که از اون آب خارج مي شده، منگل يا آب منگل .
وجه تسميه نام اين محله هم به خاطر يكي از اين شترگلويي ها بوده كه در شمال ميدان كار گذاشته شده و منجر به شهرت اين محله به نام آب منگل شده و كوچه هاي پر خاطره اين محله براي طهرونيهاي قديم ...
حموم یاس، حموم زیبا، باغ حاج ممد حسن، کارخونه ی جورابچی ، مسجد زهرا ، نونوايي تافتوني ، نونوايي مشدي ، بيمارستان سوم شعبان ، مدرسه اثني عشري ، مدرسه محبان الحسين ، كلاس درس اخلاق و....
از توي كوچه آب منگل ونزديك بيمارستان سوم شعبان مي روي داخل خيابان ري و آن طرف خيابان محل سابق اولين بستني فروشي در ايران به نام اكبر مشتي .
وقتي ناصرالدين شاه قاجار به فرانسه رفت در كنار زيبارويان خيابانهاي پاريس طعم خوش بستني به مذاقش نشست و وقتي بازگشت اين طعام لذيذ و خنك را با خود سوغات آورد .
اکبر مشتی در سال 1257 در ملایر به دنیا آمد و به همراه والدین و دو برادر خود صادق و شعبان سالها در این شهر زندگی میکرد پس از آنکه جعفر پدر خانواده بر اثر وبا درگذشت، فاطمه (مادر خانواده) تصمیم گرفت تا برای گذران زندگی بهتر به تهران بیایند، اما در میان راه و در کاروانسرایی نزدیک اراک در درگیری با راهزنان، صادق برادر بزرگتر کشته میشود. پس از این اتفاق خانواده اکبر مشتی در محله ری ساكن شدند .
پس از مدتی شعبان با خانم صاحبخانه كه بيوه زني بود و اکبر با دختر صاحبخانه ازدواج کرد. اکبر مشتی شغلهای متعددی داشت و از سال ۱۳۱۰ به مدت هشت سال چارواداری (حملونقل بینشهری با چهارپا) میکرد و بین تهران و بابل چای و شکر حمل میکرد. در سال ۱۳۱۸ با شخصی به نام محمد ریش شریک شد كه به دربار مضفرالدين شاه رفت و آمد داشت و او را با بستني هايي كه توسط درباريان مصرف مي شد آشنا كرد .
در سال 1318 و پس از به قدرت رسيدن رضا خان محمد ريش و اكبر مشتي ملايري ، مغازه اي نبش بازار نایبالسلطنه سابق (نایبالامام) برای فروش بستنی و میوه راه انداختند . دو سال بعد محمد ريش از شراكت در اين كار جدا شد و كار را رها كرد ولي اكبر مشتي به ادامه فروش بستني اصرار و پافشاري كرد و در همان سال به فکرش رسید که به بستنی وانیلی گلاب، ثعلب و خامه خشک اضافه کند و بدین ترتیب بستنی سنتی ایرانی ابداع شد.
در آن زمان يخچال وجود نداشت و اكبر مي بايست يخ را از كوه هاي نزديك تهران جمع مي كرد جايي كه مردم از يخچال طبيعي استفاده كرده ، زمين را تا عمق 60 متر گود مي كردند و در فصل زمستان برف ها را براي مصرف در تابستان ذخيره مي كردند. او يك بشكه بزرگ چوبي كهنه استوانه اي داشت كه داخلش يك ظرف استوانه اي از جنس روي بود . ابتدا زير و لاي اين استوانه را پراز خرده يخ و نمك مي كرد و داخلش شير و شكر و ثعلب و زعفران و مغز پسته مي ريخت و با دستهاي ورزيده اش مرتب به چپ و راست مي چرخاند و با يك وسيله مخصوص مخلوط ماسيده شده را از سطح داخل استوانه مي تراشيد و مي ريخت داخل ظرف و بي وقفه مي چرخاند و مرتب عرق صورتش را با يك لنگ پاك مي كرد . وسط كار كه مي شد خامه فراوان را مي ريخت وهمچنان به چرخاندن به چپ و راست ادامه مي داد و دست آخرهم همه را با پارو در مي آورد ودر يخچال مي گذاشت .
بستني اكبر مشتي با نوع خارجي آن بسيار متفاوت بود. او استفاده از گلاب و زعفران را ترجيح مي داد و همچنين از گياهان خاصي نيز بعنوان طعم دهنده استفاده مي كرد و شهرتش به خاطر صداقت و درستي بهترين كيفت توليد و عرضه بستني بود . در هنگام فروش بستني را در ظروف بلور و يا در نان بستني هاي كوچك و بزرگ مي گذاشت و مي فروخت. اكبر مشتي چند پادو هم داشت كه بستني هاي سفارشي را داخل سيني گذاشته به خانه ها مي بردند. از پاييز تا اول عيد سال بعد بستني فروشي تعطيل مي شد و جايش را به لوز هل و گلاب و شله زرد مي داد كه آن هم حال و كيف خاص خودش را داشت و بستني زمستاني محسوب مي شد.
نان بستني هم براي خودش حكايتي داشت.كارگاه هاي كوچكي بود كه داخل آنها فقط نان بستني درست مي كردند.ناني زرد رنگ و ترد و بسيار حساس و نازك و گرد در دو اندازه بزرگ و كوچك . اين نان بستني ها قالب هاي برش گردي داشت كه تا نرم و تازه بود قالب مي زدند و در كاغذهاي لوله اي بصورت صدتايي بسته بندي مي كردند. اين نون ها خرده و دور ريز كناره زياد داشت كه جدا گانه بصورت فله اي و به قيمتي بسيار ارزان مي فروختند. بچه ها عاشق اين خرده نون بستني هاي فله اي بودندكه يك چيزي تو مايه هاي پفكهاي امروز بود.
درباريان ، سفرا و مردم عادي از اكبر مشتي بستني مي خريدند و نقل است يكبار فخرالدله مادر دكتر اميني نخست وزير وقت از اكبر مشتي خواست تا با او براي پذيرايي بستني از ميهمانانش همراه او به فرانسه برود.
در بسیاری از مراسم دولتی مانند جشنهای مشروطیت با این بستنی از میهمانان پذیرایی میشد و بسیاری از کارکنان سفارتخانهها مشتریان همیشگی اکبرمشتی بودند و حتی آوازه بستنیهای او به کشورهای خارجی هم رسیده بود، بهطوری که در ۱۴ مرداد سال ۴۲ (همزمان با جشن مشروطه) بستنی اکبرمشتی در فلاسکهای عقابنشان که شمارشان به ۴۰ عدد میرسید،به فرانسه ارسال شد .
در آن زمان قيمت بستني بسيار با كيفيت اكبر مشتي هر كيلوگرم تنها 3 ريال بود.
اکبر مشتی پس از ۳۰ سال بستنیسازی در سن ۹۵ سالگی و در سال ۱۳۴۹ بر اثر بیماری کلیوی درگذشت.
طبق وصیت او مغازه به عبدالله میرزا عبداللهی که همکار بستنیفروشی بود و به قول بستنیفروشها خلیفه بود، فروخته شد و بستنیفروشی اکبرمشتی توسط او تا سال ۶۰ اداره میشد. در این سال پسر عبدالله در جنگ جانباز قطع نخایی شد و به همین دلیل نتوانست به کار ادامه دهد و مغازه اکبرمشتی در ری بسته شد.
آقای محمد ملایری برادرزاده همسرش و تنها وارث او پس از بازنشستگی از شرکت نفت و در سال 1375 تصمیم گرفت تا مغازه بستنی فروشی اکبر مشتی را این بار در تجریش راه اندازی کند . مغازه کوچکی بین دو میدان تجریش و قدس که دیوارهای آن پر از عکسها و تکه روزنامههای ایرانی و خارجی است .
می گوید همه سعی اش را می کند تا با استفاده از بهترین مواد ، بستنی را مشابه بستنی قدیمی اکبر مشتی به عمل آورد ولی این کار بسیار مشکل است چوت اکبر مشتی از ثعلب طبیعی استفاده می کرده و حالا ثعلب ها کارخانه ای شده .
اگرچه در چند نقطه دیگر شهر تهران و حتی کشورهای آلمان،فرانسه و ایالت کالیفرنیای آمریکا هم بستنی فروشیهایی به این نام وجود دارد ولی او گله ای ندارد و معتقد است اگر فروشنده منصف باشد و بستنی خوب به مردم عرضه کند ، چه اشکالی دارد که نام اکبر مشتی هم زنده و پایدار بماند .
و درانتها یادی از مردی صادق و زحمتکش که طعم خوب و شیرینی از خود در تاریخ صنعت غذایی ایران به یادگار گذاشت و شعری که همواره بر زبانش جاری بود :
از کار کرم خیزد و دیزی پر گوشت از بیکاری ورم خیزد و سیلی بر گوش
منابع :
مقاله مورخ 08/06/1385 آقای مهدي بصيرزاده - كارشناس ارشد مديريت صنايع
مصاحبه با آقای محمد ملایری
تاريخ: دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت: 22:46
ریتا آتانث سرکیسیان كه همه ما او را به نام آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو مي شناسيم ...
معشوق و محبوب و همدم و همدلي هماره در سايه شاعري بزرگ و نامدار كه عطر حضورش در اشعار شاملو هميشه هست و دو دفتر "آیدا ، درخت و خنجر و خاطره" و "آیدا در آینه" را به نام او و به ياد او سروده و در مقاله اي در مجله فردوسي در باره او گفته است :
"هر چه مینویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکردهبودم پیدا کردم"
در سال 1217 در تهران به دنيا آمد ...
پدرش كارمند شركت نفت بود و چند سالي اصفهان زندگي كردند و بعد كه او ديپلم گرفت آمدند تهران .
سال 1341 بود كه آيدا تازه وارد دانشكده شده بود و شاملو و مادر و خواهرهايش همسايه آنها ...
مي گويد او را ديد و "قاعده دگر شد" ..
" 14 فروردين 41 همديگر را براي اولين بار ديديم .
دو سه ماه اول فقط همديگر را نگاه مي کرديم. روزي در حياط خانه بود و من در بالکن . آمد جلو پرسيد؛ «اسمت آيداست؟» هيچ وقت يادم نمي رود. يک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم مي آورد که فکر کردم دارم از پشت مي افتم.
شوکه شدم. کمي خودم را گرفتم و گفتم «شايد،». دوست نداشتم حرفي رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه هاي خاموشً آکنده از حس بودم. "
از همان نوجواني عاشق موسيقي بوده و موسيقيدانان و هنرمندان با احساس ...
شاملو آن زمان كتاب هفته را سردبيري مي كرده و آيدا مدتها بوده كه عاشقانه اين مجله را مي خريده و با ولع مي خوانده و بعدها فهميده كه اين همه هنر او است و همان هنگام دو مجموعه شعر هم از شاملو منتشر شده بوده و اين چنين آيدا در عشق مردي گرفتار مي شود كه شعرش همه موسيقي بود ..
کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نمي کرد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
شاملو «آيدا در آينه» را در خانه خيابان ويلا ، زماني كه با مادر و خواهرهايش زندگي مي کرد نوشت .
" ساعت 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن ميزي گذاشته بود. روي تخت نشستم و آيدا در آينه را روي ديوار ديدم، با خطي زيبا، با مداد و بدون قلم خوردگي، مرتب روي گچ ديوار سپيد نوشته شده بود. حيران شده بودم. ناگهان آمد تو ديد دارم شعرش را مي خوانم.
گفت ديشب يکهو بيدار شدم و
خواستم شعر بنويسم کاغذ دم دستم نبود روي ديوار نوشتم. "
البته مشكلات بسيار فراروي آنها بود ...
شاملو زندگي پر تب و تابي داشت و از ازدواج اولش صاحب چهار فرزند بود و بعد از جدايي مدتي را به خاطر عقايد سياسي در زندان گذرانده بود و ازدواج دومش با مرگ پدرش قرين شده و بعد از چهار سال به جدايي انجاميد و حالا ازدواج سوم با دختري از ارمنيان كه رسمشان است ميان خود ازدواج كنند و دختر به غريبه نمي دهند و اين چنين شد كه عشق تنها سرمايه آن دو شد براي شروع يك زندگي سخت ..
فروردين سال 1343 از صفر شروع كردند ..
شاملو پرکار و سخت کوش و در کارش جدی و دقیق بود و در عين حال جذاب ، شوخ طبع و دست و دلباز ، با حضوری مطبوع در محافل ادبي و البته هميشه آراسته و خون گرم با ولعي بي اندازه براي آموختن و ديدن و شنيدن ...
پانزده سال اول ازدواجشان با سختي بسيار توام بود ...
شش ماه در ده شیرگاه (مازندران) اقامت كردند و بعد به تهران آمدند و اجاره نشين بودند و مشكلات بسيار در تامين معاش داشتند و ناشرين مبلغ چنداني بايت سروده ها وتاليفهاي شاملو پرداخت نمي كردند و آيدا به ناچار خياطي مي كرد ، اما به نظر او اين سالها پربارترين سالهاي زندگيشان بوده و بيشترين شعرهاي شاملو در آن سالها سروده شده است .
اعتراف مي كند كه در ابتدا عشق برايش كشش و احساسي بسيار قوي بوده ولي به مرور زمان كه هم را شناختند منطق كنار همدلي و همراهي نشسته و اين عشق به محبتي عميق و هميشگي و جاودانه بدل شد كه سي و شش سال زندگي مشترك را رقم زد ...
مي گويد عشق بايد سازنده باشد و نزديكي بياورد و كامل كننده شود و چنين علاقه و مهري نه با ازدواج و نه بدون آن هرگز كمرنگ نخواهد شد ...
تنها گله اش از تنگناي مالي است كه اهل قلم هميشه گرفتار آن هستند و نبود ساز و كاري براي ادب و فرهنگ و تنگ نظري ها و كينه توزي ها و ناسپاسي ها و فراموشي ها نسبت به شاعران و هنرمندان و نويسندگاني كه فرهنگ ساز يك ملت هستند .
روزهاي آخر را در كنار شاملو در خانه زيباي شماره 555 در خيابان انتهايي شهرك دهكده در فرديس كرج به امور روزانه منزل گذراند و تايپ نوشته ها و تنطيم مطالب كتاب كوچه ، آخرين اثر بزرگ شاملو و پذيرايي از دوستان و آشنايان و مراقبت از مردي كه در دهه هفتاد زندگي بيماري ديابت آنقدر آزارش داد كه در سال 1376 در بيمارستان ايرانمهر پاي راستش را از زانو قطع كردند و خانه نشين غربت و تنهايي اش در وطن شد در حاليكه هيچ از تاليفاتش اجازه نشر نداشت .
دارو، درمان، نياز به مراقبت هاي بيمارستاني، گرفتگي عروق گردن، گرفتگي عروق پا، ديابت و فشار خون سخت نگران کننده بود و ديگر خواب راحتي براي آيدا نبود. چندبار حال شاملو سخت وخيم شد و پزشکان با تلاش زياد به دشواري توانستند او را به شرايط بهتري بازگردانند.
و سرانجام در ساعت 9 شباهنگام يك شنبه دوم مرداد 1379 محبوب و معشوق و همدم و همراه آيدا زندگي را بدرود گفت و پيكرش در امامزاده طاهر كرج به آرامش ابدي سپرده شد .
در سال 84 طي اقامه دعوي مبني بر تقسيم ترکه بين وراث، خواهان سياوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوي سامان و ساقي و خوانده خانم آيدا و سيروس شاملو پرونده گشوده شد و کارشناسان دادگستري براي لوازم قيمت سمساري تعيين کردند و اجرائيه صادر و ابلاغ و آگهي مزايده هم صادر شد و در نهايت در مزايده سوم سياوش شاملو اموال پدرش را با قيمت 326 ميليون تومان خريد و از خانه شاملو در کرج خارج کرد.
حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالي است.
آيدا مي گويد هيچ ديالوگي بين من و سياوش رد و بدل نشد. همه چيزهايي را که به مزايده گذاشته و در مزايده خريده بود، برد. هنوز نمي دانم کي هستم و کجايم. بنابراين هيچ کاري نمي کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعي مي کنم پيدايش کنم........
یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه ای
و زنجره
زنجیره ی بلورین صدایش را ببافد
در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سر نوشت ستاره باشد
غم سنگینت
تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری
همچون حبابی نا پایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادویی که اسفندیار
مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به چشمت زند
و ایمن ترین کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه ی عمرت
خاموش
در هم شکند.
شاملو
منابع :
ويكي پديا
گفتگوی شادروان شهین حنانه با آیدا در سال1371
مصاحبه با آبدا در روزنامه اعتماد پس از مرگ شاملو
http://bamdad62.blogfa.com/post-50.aspx
پي نوشت :
موسيقي وبلاگ قطعه اي از آلبوم «آفتابهای همیشه Ever Shining Suns»
گزیدهی اشعار «احمد شاملو» و ترجمههای شعری او از «اندرو مارول»، «امیلی دیکنسون» و «آگوستو فردریکو اشمیت» به انتخاب و با صدای «آیدا شاملو (آیدا سرکیسیان)» و آواز «سعید سالاریمنش» است که آهنگسازی آنرا «سعید سالاریمنش» و «محمدرضا اصغری» بر عهده داشتهاند.
تاريخ: سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت: 1:22
امروز دل به هیچ کار ندادم ..
همه چیز تعطیل و فقط استراحت در خنکای خانه و تماشای رقص پرده های بلند ..
و بازی نور و گلهای قالی ...
و خلوت شبانه ، معطر به چای تازه دم و شکوفه گلهای بهار نارنج ...
و صدایی که مرا می برد به سالهای دور ...
و راههای دور و آن شرجی داغ جنوب وطنم ...
که از همان اولین دیدار سالهای کودکیم مرا اسیر عشفش کرد ...
و حزن و اندوه عمیق مردمانش ...
ورای نگاه تیره و داغ و خنده های شاد و پوستهای سبزه تند که عطر آبی دریا را داشتند ..
و این نبرد همیشگی بین عطش و تمنا و غم و حسرت ...
که در موسیقی و شعر و ادبیات جنوب ایران نقش می خورد و در دل آدمی رسوخ می کند ...
ابراهیم منصفی در سال 1324 در بندرعباس به دنیا آمد ...
پدرش مردی آوازخوان بود اهل میناب که صدایش زنی از دیار صحرا باغ لار را جادو کرد اما این سحر زیبا کوتاه مدتی پس از تولد ابراهیم از میان رفت و آنها از هم جدا شدند و او کودکی و نوجوانی اش را در کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدری اش گذراند .
دوره دبیرستان بود و هوای داغ و شرجی بندر و آن کوچه های خاک گرفته و دریایی آنقدر آبی که آدم را عاشق و شیدا می کرد و ابراهیم دست به قلم برد و آوای قلبش روی کاغذ جاری شد و اولین مجموعه شعرش به نام " مروارید ساحل " در چند شماره اندک منتشر شد .
شعر آزاد می سرود و شاملو و نیما الگویش بودند و تخلصش را " رامی " انتخاب کرد و شعرهایش ترکیبی شد از اقلیم و جغرافیای بومی وطنش و جهان پیرامون که داشت کشفش می کرد و در سال 1347 که شعرهایش در مجلات معتبری همچون خوشه و فردوسی به چاپ رسید نام این جوان سیه چرده لاغر اندام با عینکی بزرگ روی چشمان تیره بر سر زبانها رفت .
در سه فیلم کوتاه به کارگردانی حسن هاشمی بازی کرد و جایزه اول سینمای آزاد برای فیلم نهنگ به شهرتش افزود و در کنار فیلم به سرودن شعر ادامه داد و با موسیقی ملل مختلف آشنا شد و تا توانست در باره آنها مطالعه کرد و علاقه بسیاری به موسیقی فلامینکو اسپانیا و موسیقی هند پیدا کرد . این گونه گونی و تنوع فوق العاده باعث شد تا اشعار و ترانه هایش رنگ و بوی اجتماعی بگیرد اگرچه اجرای ساده و روان او با آکورد گیتار مهر نقشی خاص و منحصر به فرد به ترانه های او زده است
تقدیر برای او فراز و نشیب بسیار رقم زد . دو ازدواج و جدایی زود هنگام و سومین ازدواجش که سه دختر و یک پسر به او هدیه داد اما تنها پسرش بنیامین در پنج سالگی درگذشت و او را دچار اندوه و مصیبت بی پایانی کرد.
سالها معلم بود و به واسطه مسائلی شغلش را از دست داد و دست به گریبان با مشکلات مالی و درهم شکسته و خرد شده در اولین شب تیرماه 1376 در پنجاه و دو سالگی به مرگی خودخواسته جهان را بدرود گفت .
ترکیب زیبا و بی بدیل اشعار ترانه هایش با گویش محلی و نوای گیتار و ملودی های مدرن بدعتی در هنر موسیقی جنوب ایران شد که بعدها راه را برای هنرمندان جوان دیگر روشن نمود اما بسی جای تاسف و حسرت که نخستین آلبوم ترانههایش، ده سال پس از مرگش منتشر شده و هنوز نامش ، اشعارش و ترانه های زیبایش برای نسل امروز ایران زمین ناشناخته و مهجور مانده است .
آیدا شاملو از او می گوید :
رامی«درها باز میشود به خانه ما پا میگذارد، دو تایاند انگار، میگذاردش زمین، از خودش بزرگتر است تکیهاش میدهد به دسته مبلی که شاملو در آن نشسته. مینشیند روی زمین کنار گیتارش، بیکلمهای. با انگشتان هواییش آغاز میکند، آرامآرام، یکیشدن ساز و انسان.... طوفان به پا میکند. اشتیاق فضا را میآکند، نوای گرم مادرانه گیتار، و آواز حنجره زخمی رامی در حیرت چشمها، نگاهها، سکوتهای محنت تبار ما را، از عاشیقها تا تروبادورها، از کولیهای گرانادا تا مالاگا، از سایات نووا تا مرسدس سوسا تا فرانسیس بهبی. پیامآوران مهر و شفقت و دوستی، خنیاگران خسته، لحظهها را نوشیدیم ساعتها را لحظه بر لحظهای گریست، شب شدهاست خنیاگر تنها خانه را ترک میکند با گیتارش اینجا بود آیا...»
آیدا سرکیسیان، آذرماه ۱۳۸۴/ دهکده فردیس
شبانه
اینک دوباره
وقت هوائی دیگر است
هوائی از آنگونه که زندگی را
در مشامت عطر آگین میکند
و اندوه را
معنائی همسان شادمانی
می بخشاید.
غم را
در لبخندی میشکوفاند
و زشتی را
به هیئت جمالی می آراید.
باری
من خواهان هوائی تازه ام.
در سپیده دمان دهی سبز
احساس میکنم من
حضور عشق را
در رایحه ی گیسوانی که می شناسم
و قلبی که بیدریغ مرا دوست می دارد.
آری جهان
با دهکده ای کوچک و سبز
اکنون تنها بهشت من است
و اینجا
بر خاکی زاینده و مهربان
من درختی خواهم شد:
ریشه در اعماق
با انبوه جوانه ها
شکوفه
و برگ.
سال ۱۳۵۸
لینک دانلود ترانه های رامی
http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/12-Ay%20Abnabat.mp3
http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://baharsabz.persiangig.com/11-Avvalin%20Dokht.mp3با سپاس از وب سایت خوب http://rami.ir
تاريخ: یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت: 7:44
دیشب قرار بود مجموعه بزرگ موسیقیایی ام را جمع آوری کنم
اما میان انبوهی از صفحات و کاست ها و سی دی ها ...
در میان فریادهای آذرخش و صدای پر شتاب باران ...
همه شبم به ترانه و رویا گذشت ....
ماری لافورت Marie Laforêt
خواننده مشهور فرانسوی
که نام اصلی اش Maïtena بوده به معنای "دوست داشته شده "
Maïtena Marie Brigitte Doumenach
در سال 1939 از پدر و مادر ارمنی تبار به دنیا آمد ...
کودکی سختی را در زمان جنگ جهانی دوم به همراه مادر و خواهرش دور از پدر که در زندان آلمانها بود گذراند .
تنها سه ساله بود که به او تجاوز شد و کابوس این حادثه تلخ مدتها بر زندگیش سایه انداخت .
بعد از جنگ همه خانواده به والنسینس Valenciennes رفتند و پدرش کارخانه ای را برای تولید قطعات ریل قطار به راه انداخت و مدتی بعد به پاریس رفتند و ماری ادامه تحصیل داد و در مدرسه به کارهای نمایشی رو آورد .
در سال 1959 به جای خواهرش در یک کنسرت رادیویی شرکت کرد و برنده شد .
و کارگردانی به نام لوئیس ماله او را برای بازی در فبلم انتخاب کرد و از آن پس چهزه ای شناخته شده بود که در فیلمهای بسیاری در سال 1960 نقش آفرینی کرد و با کارگردانی به نام ژان گابریل البیکوکو ازدواج کرد . در فیلمها به آوازخوانی پرداخت و ترانه هایش به علت صدای لطیف و اشعار زیبا در فرانسه محبوب شد و بعدها ملودی ترانه هایش از موسیقی امریکای جنوبی و اروپای شرقی و ترانه های ارمنی و موسیقی پاپ انگلستان الهام گرفت .
او با آهنگساران و ترانه سراهای به نام در فرانسه همچون آندره پوپ André Popp و پیر کور Pierre Cour همکاری کرد و در انتهای دهه شصت خواننده ای مشهور شد اما چون نمی توانست ترانه های دلخواهش را بخواند به تدریج علاقه اش را به خواندن از دست داد و به شهر ژنو در سوئیس رفت و گالری هنری در آنجا افتتاح کرد و موسیقی را کنار گذاشت .
در سال 1980 به بازی در فیلمهای فرانسوی - ایتالیایی پرداخت و دوباره به دنیای موسیقی بازگشت ودر سال 1988 آلبوم مشهور Les Vendanges de l'amour را منتشر کرد و در سال 1993 بار دیگر پا صحنه نمایش گذاشت و در سال 2005 تور دور فرانسه برگزار کرد و فروش کنسرتهایش بی نظیر بود و آلبوم معروف دیگرش به نام Fragile de A à Z released در سال 1994 به بازار راه پیدا کرد .
او در حال حاضر در دامنه کوههای آلپ در کشور سوئیس زندگی می کند و دیگر به پاریس بازنگشت .
LA PLAGE
ساحل
می توان بدوت ثروت
بدون حتی سکه ای
همچون شاهزادگان زندگی کرد ...
اما بدون تندرستی ..
نه .. هرگز .. نمی توان ...
می توان بدون عظمت و شکوه ..
که در واقع هیچ نیست ..
ناشناخته در تاریخ اما آسوده زندگی کرد ..
اما بدون تندرستی ..
نه .. هرگز .. نمی توان ...
ضعفی شیرین و حسی خوب برای لمس شدن
آنچه از تولد با ما است
در میان آتش فروزان جوانی
لذت زاده می شود و عشق نیرو می بخشد
با تابشی خیره کننده...
اما بدون تندرستی ..
عشقی نخواهد بود ... نه هرگز ... نخواهد بود ...
بوسه خوشحالی کودک
اندوه را در میان اشکها محو می سازد ..
پروردگارا ...
خرد و حکمت عظیمت ..
بارانی است همیشگی بر قلبهاهایمان
و مرهمی از عشق ...
منبع : ویکی پدیا
تاريخ: چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ ساعت: 0:31
پانصد روز پس از برکناری حسنی مبارک رئیس جمهوری سابق مصر که این روزها را در بیمارستانی نظامی پشت سر می گذارد و در ماراتنی نفس گیر که از میدان التحریر قاهره آغاز گردید و به صحنه آمدن 13 نامزد انتخابات ریاست جمهوری در دور اول و حذف و رد صلاحیت 10 نامزد توسط کمیته عالی انتخابات ریاست جمهوری مصر سرانجام احمد محمد شفيق نخست وزير سابق مصر و وزير سابق هواپيمايي اين کشور و محمد مرسی رئیس حزب آزادی و عدالت، شاخه سیاسی جماعت اخوان المسلمین به دور دوم راه یافتند و سرانجام رئيس کميته عالي انتخابات مصر در نشستي خبري، آقای "محمد مرسي" را با 51 درصد آراء و 13 میلیون و دویست رای به عنوان رئيس جمهور قانوني و نهايي اين کشور معرفی نمود .
" محمد محمد مرسی عیسی العیاط " در سال 1951 در روستای "العدوة" در استان الشرقیه به دنیا آمد و در سال 1978 در رشته مهندسی فلزات از دانشگاه قاهره در مقطع کارشناسی ارشد فارغ التحصیل شد و در سال 1979 میلادی با "نجلاء علي محمود" که دختر داییاش بود ازدواج کرد و سپس برای ادامه تحصیل به کالیفرنیا رفت و در سال 1982 موفق به اخذ دکتری در رشته متالوژی از دانشگاه جنوب کالیفرنیا شد و تا سال 1985 به عنوان استادیار در دانشگاه نورت ریج کالیفرنیا به تدریس پرداخت و بعدها به مصر بازگشت و بعنوان استاد و رئیس بخش مهندسی مواد در دانشکده مهندسی"الزقازیق" مشغول به کار شد.
او از سال 1992 در دايره سياسي جماعت اخوان المسلمون مشغول به فعاليت شد و در سال 1995 و همچنين سال 2000 کانديداي انتخابات پارلمان الشعب شد که در سال 2000 موفق به راهيابي به پارلمان الشعب مصر شد و سمت سخنگوي جماعت اخوان المسلمون در پارلمان مصر را برعهده گرفت و این موفقیت تا حدود بسیار زیادی مدیون سخن وری و توانایی گفتاریش در قانع کردن طرف مقابل بود . اگرچه این موفقیت آسان به دست نیامد و به گفته او برای جلوگیری از نامزد شدن وی در انتخابات ، پسرش احمد توسط ایادی رژیم حسنی مبارک و پس از آن خود مرسی به مدت هشت ماه بازداشت میشود.
شخصیت میانه رو و محافظه کار ولی وفادار و بسیار قابل اعتماد وی و 12 سال فعالیت سیاسی و اجتماعی از جمله دلایل موفقیت او در میان جماعت اخوان المسلمین بوده و موجب می شود تا با تأسیس حزب "آزادی و عدالت" نخستین حزب سیاسی جماعت اخوان المسلمین، مجلس شورای جماعت "مرسی" را به عنوان رئیس آن برگزیند.
از دوستان بسیار نزدیکش می توان به آقای خیرت الشاطر و محمد بدیع از رهبران جماعت اخوان المسلمین و "محمد سعد الكتاتني" رئیس پارلمان ملی مصر و عبدالمنعم ابوالفتوح نامزد دور اول انتخابات مصر اشاره کرد .
اگرچه همه در جماعت اخوان المسلمین چشم به شخصیت کاریزماتیک "خیرت الشاطر" داشتند اما رد صلاحیت وی باعث شد تا محمد مرسی به عنوان نامزد رسمی جماعت اخوان المسلمین و حزب آزادی و عدالت در انتخابات ریاست جمهوری مصر معرفی شود .
او دارای پنج فرزند است : احمد، پزشک اورولوژیست است و به تازگی متأهل شده ؛ شیما، دانش آموخته دانشکده علوم و دارای سه فرزند است ؛ اسامه، وکیل دادگستری است؛ عمر، دانش آموخته بازرگانی و اقتصاد و "عبدالله" هم دانش آموز است. در این بین، احمد و شیما به دلیل اینکه در آمریکا به دنیا آمدهاند، دارای تابعیت آمریکایی نیز هستند. همسرش میگوید او مردی بسیار صبور است و همواره در کارهای خانه کمک اوست. آشپزی را خوب میداند و انسانی قانع است و هرآنچه برایش آورده شود بدون اعتراض میخورد. آنها در آپارتمان زندگی میکنند و اوقات فراغت خود را مانند بسیاری از مصریها به سواحل شمالی مصر در "اسکندریه" و "مطروح" و "العین الساخنه" میروند و در روز جمعه همه خانواده گرد هم جمع میشوند.
اهالی الزقازیق او را فرد دلسوزی میدانند که او همواره جویای حال مردم محل است و ممکن نیست مشکلی برای اهالی منطقه پیش آید و مهندس محمد تا جایی که در توان داشته باشد آن را رفع نکند، به همین دلیل محبوبیت خاصی در الزقازیق دارد و در این محل کسی نیست که او را نشناسد. دفتر کارش صرف نظر از محل کار، محلی برای رفع مشکلات مردم و کمک به آنها نیز هست.
نجلاء علي محمود در زمان تحصیلات مرسی در آمریکا، به گروه اخوان المسلمین پیوست، و پس از بازگشت به مصر بعنوان یک عضو فعال در کارهای خیریه و آموزش این گروه به فعالیت پرداخت . او می گوید تا یک سال و نیم پیش هیچ امیدی نداشتند و جمال مبارک را رئیس جمهور آینده می دیدند اگرچه می دانستند با خواست مردم تغییر انجام خواهد شد و همین طور هم شد ، همچنین اصلأ تصور نمی کرده که همسرش برای انتخابات ریاست جمهوری نامزد شود و فکر می کرده او نهایتاً به عنوان نخست وزیر انتخاب شود نه رئیس جمهور .
محمد مرسی درباره برنامههای خود پس از پیروزی و موفقیت در انتخابات می گوید :
«به اعتقاد من، 100 روز اول ریاست جمهوری هر رئیس جمهوری بسیار مهم است، چون ظرف این سه ماه باید مردم، تغییر و تحولات را به شکلی محسوس درک کنند و دریابند که انتخاب او، موجب ایجاد تغییر و تحولاتی در اوضاع و احوال آنها شده است، به همین دلیل باید پیش از هر اقدامی به وضعیت معیشتی مردم رسیدگی شود و این وضعیت در تمام سطوح بهبود محسوس و قابل توجه پیدا کند.»
اصلاح و رسیدگی به بخشهای آموزش و پرورش ، کاستن از نظارت و کنترل دولت بر بخش خصوصی و تاکید بر استفاده و به خدمت گرفتن نیروهای متخصص و کارشناس و کارآمد از دیگر طرحهای ارائه شده توسط او است .
اگرچه محمد مرسی در اولین سخنرانی بعد از اعلام پیروزی وی در انتخابات ریاست جمهوری گفت که به خون شهدا متعهد باقی خواهد ماند و انقلاب مصر تا تحقق تمامی اهدافش ادامه خواهد یافت و به تمامی نیروهای پلیس مصر و قضات مصر تحیت و سلام رساند و از اراده مردم مصر سخن گفت اما اقدام شورای عالی نظامی مصر در انحلال پارلمان و کاستن از اختیارات رئیس جمهور تا اندازه زیادی از حلاوت این پیروزی کاسته و ابرهای تیره ای در افق آینده مصر خودنمایی می کنند .
منابع :
ویکی پدیا
http://www.ammariyon.ir
پی نوشت :
ترانه «یا المیدان»، اثری از گروه راک مصری : «Cairokee»
با صدای خانم «عایده الایوبی» خواننده، نوازنده و آهنگساز مصری است....
او متولد 1964 است و از اواسط دهه ۱۹۹۰، عالم موسیقی را ترک کرده بود ....
و بعد از قیام مردم مصر با اجرای چند ترانه به صحنه موسیقی بازگشته ...
تاريخ: سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ ساعت: 22:38
این روزها میان اعداد و ارقام گمشده ام ..
پرونده های قطور و تصمیمات مهم و نگرانی از بابت آینده ...
چه باید کرد و چه خواهد شد هایی ...
که مثل ابرهای سنگین و خاکستری آسمان امروز بر زندگیمان سایه انداخته ...
گرمای کلافه کننده و غبار خستگی و ترافیک هر روزه را ..
زیر جریان سرد و یخ زده و باطراوت آب جاری از دوش از یاد می برم ...
و فنجان چای تازه دم با عطر دارچین را به میهمانی خلوتم می خوانم ..
و صدایی گرم که از عشق می خواند ..
زنی جوان به نام Adele Laurie Blue Adkins یا با نام هنری اش Adele
در سال 1988 در شهر تاتنهام انگلستان به دنیا آمد از مادری جوان و تنها به نام پنی ادکینز و پدری که آنها را وقتی ادله سه ساله بود ترک کرد و دخترک هرگز او را نبخشید . چهارساله بود که خواندن را شروع کرد و الگویش دختران گروه " Spice Girls " بودند .
نه ساله بود که با مادرش که فروشنده مبلمان و برنامه ریز آموزشهای مخصوص بزرگسالان بود به برایتون نقل مکان کرد و بعد شهر بریکستون و در آخر به محله وست نوروود در جنوب لندن و در آنجا بود که او اولین ترانه اش را به نام Hometown Glory ضبط کرد در حالیکه فقط شانزده سال داشت .
در ماه می سال 2006 از مدرسه BRIT School for Performing Arts & Technology فارغ التحصیل شد . چهار ماه بعد از فارغ التحصیلی دو ترانه از او مقام چهارم را در وب سایت PlatformsMagazine.com بدست آوردند و حرکت او در جاده موسیقی آغاز شد . شرکت در کنسرتهای بسیار و ترانه هایی که جوایز موسیقی را به خود اختصاص می داد .
در سال 2008 خانه مادرش را ترک کرد تا در ناتینگ هیل به تنهایی زندگی کند و بتواند نوشیدن الکل را ترک کند و آلبوم ترانه های همان سالش توانست تا جولای 2009 بیش از دو میلیون نسخه فروش داشته باشد و او را برنده جایزه " بهترین هنرمند جدید" در پنجاه و یکمین مسابقات Grammy Awards نماید و با موفقیتهای بعدی او توانست اولین خواننده ای باشد که رکورد فروش سه میلیون نسخه از آلبومهایش را در طول یک سال در انگلستان برجای بگذارد .
ابتلا به نوعی پولیپ خوش خیم روی تارهای صوتی اش و عمل جراحی بعد از آن او را برای مدتی از صحنه موسیقی دور نگاه داشت اما او با موفقیت به صحنه رقابت بازگشت تا شش جایزه Grammy Awards را در سال 2012 به همراه عنوان بهترین آلبوم سال را از آن خود کند .
اندامی کمی چاق با صورتی دلنشین و دخترکانه و موهای بلوند عروسکی و صدایی کنترالتو و قوی با تحریرهای لطیف و نرم او را به چهره محبوب این روزهای موسیقی بریتانیا تبدیل کرده .
سبک موسیقی او R&B, soul, country soul, blues, jazz است و دو آلبوم با نامهای 19 و 21 منتشر کرده و از ترانه های مشهورش می توان از :
Set Fire To The Rain ، Someone Like You ، Daydreamer یاد کرد .
برای این پست ترانه ای از او را انتخاب کرده ام به نام :
Make You Feel My Love
تا عشقم را احساس كني ...
وقتي باران بر چهره ات می بارد
و همه جهان با تو سرجنگ آغازيده
آغوش گرمم را پيشكش ات خواهم كرد
تا عشقم را احساس كنی ...
آن هنگام كه شب سايه مي افكند و ستاره ها پديدار مي شوند
و كسي اشكهايت را نمي سترد
مي توانم به درازای ميليونها سال
تو را در آغوش بگيرم
تا عشقم را احساس كني ...
ميدانم كه هنوز مرددی
اما اشتباهي در انتخابت نبوده
از همان لحظه كه ديدم ات اين را می دانستم
شكی در خاطرم راه نيافت كه تو به من تعلق داری
گرسنگی خواهم كشيد
کتک خواهم خورد
در خیابانها بر زمین خواهم افتاد
و هر کاری برایت خواهم کرد
تا عشقم را احساس کنی ...
طوفانها بر دریای مواج و جاده های افسوس می تازند
بادهای دگرگونی ، وحشی و آزاد می وزند
اما هرگز همچو منی نخواهی یافت
می توانم شادمانت کنم
رویاهایت را تحقق ببخشم
هرکاری برایت انجام دهم
برای تو به انتهای جهان بروم
تا عشقم را احساس کنی ....
تاريخ: جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ ساعت: 1:45
کودکی ام میان مردانی گذشت ...
که مرد بودن برایشان با جوانمردی و شرف و عزت نفس و شجاعت و صراحت توام بود ...
مردانی که پشت چهره ای با صلابت و قامتی راست و دستانی قوی ...
دلی از بلور داشتند ..
و نگاهشان که به نگاه محبوب گره می خورد ..
شرم روی پیشانیشان عرق حیا می نشاند ..
و پلک چشمهایشان را می بست ...

و شاید همین بود که محبوبترین آدمها برایم در فیلمهای سیاه و سفید روی پرده سینما ..
آنها بودند که بریده از مال دنیا چشم به محبت زنانه ای داشتند که مامن آرامششان شود ..
و در وادی عشق سر به زیر تیغ می گذاشتند و از باختن جان هراسی شان نبود ...

صحنه ای هست از ساخته های بزرگمرد سینمای ایران شادروان علی حاتمی
در فیلم " طوقی "
که آسید مرتضی دلبسته به عشق طوبی دختر شیرازی سیاه چشم ...
که قرار بود نامزد دایی اش باشد ..
و حالا صاحب دل و دینش شده بود ..
روی به آینه می کند و چشمهای دایی اش آقا " مصطفی " را در قاب تیره عکس گواه می گیرد ..
که هرچه بود و هست کار دل است ...
و چاره عشق تنها عشق است و بس ....
«سلام!
دایی ایوالله، ایوالله!
این لقمهایه که تو، تو سفره ما گذاشتی؛ وگرنه من کجا و شیراز کجا؟
سرتو درد نیارم دایی، این دل لانتوری خودشو باخته، دایی با توام، پاک آقمرتضی افتاده تو هچل، نه راه پس داره، نه راه پیش.
دایی مصطفی! هر چی خودمو زدم به اون راه، دله دس ور دار نشد. صد رحمت به صد تا نیش چاقو. همچی زُقرُق میکُنه، همچی زُقزُق میکُنه که چار ستون بدنم میلرزه.
سرتو درد نیارم؛ تو مایههای نامردیه. نالوطی هیچی سرش نمیشه. یک بیآبروییه که دویّومیش خودشه. بد جوری خودشو باخته، رسوا الیالله، فهمیدی؟ راحتت کنم، کار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل. چی بگم؟ حکم، حکم اونه، دِ نالوطی. . . اینارو نخونده بودم، این دیگه چه رنگشه، حیرونم!

یه آدم گنده باهاس بشه نوچۀ یه وجب دل، آخه چرا باهاس همچی باشه؟ کی گفته؟ مگه من کیام؟ کی گفته که یه جوجه دل بشه اختیاردار آدمیزاد؟
دایی اینو بهت بگم: آدم، آدم ول معطله. . . من، من اینو میخوام، اونو میخوام نداره. باهاس دید که، باهاس دید که اون صاحب مُرده چی میخواد. این، این درست نیست دایی، درست نیست.
کار از یه جا خرابه. . . حالا از کجا خرابه، باهاس، باهاس، وقت گرفت از اوستا کریم پرسید.
دختر شیرازی، دل مارو بُردی
بُردی دل ما، غم ما نخوردی
چی بگم؟ آره، آره مگه من کیام؟ دِ درسته، حالیمه، من نه، تو. . . آره تو! تو که سرت تو حسابه.
چی؟ آره مچللییه، مچللییه، چی میگه اون چشات دایی، چی میگه اون چشات؟
آره، ریتن تنه، لاتی پیتاله. آره من سیا شدم، سیا شدم. خیلی خُب، مگه من، مگه من، مگه من، کیام؟ چرا به من میگی؟ مگه من کردم؟ مگه من گفتم؟ مگه من خواستم، من که سرم تو کفترام بود. کفترام.
تو، تو، تو منو راهی شیراز کردی، تو، دایی، تو منو هوایی کردی. . . کفترام. . .»
تاريخ: چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت: 22:29

کسانی که مسافر کشور روسیه بوده اند ....
به خوبی با مجسمه های معروف ماتروشکا matryoshka
یا عروسکهای زیبای تو در توی کوچک شونده که داخل یکدیگر قرار می گیرند آشنا هستند .
و حتما چند تای آنها سوغات سفرشان بوده .
" سرگی مالیوتین " نقاش مشهور روسی ، با الهام از مجموعهای از عروسکهای چوبی ژاپنی که هفت خدای بخت و اقبال را نشان میدادند و بزرگترین عروسک مربوط به Fukurokuju، - خدایی خوشحال و تاس، دارای چانهای بسیار دراز - بود که درون آن ۶ خدای دیگر تودرتو قرار داشتند ، عروسکهایی را طراحی کرد .

این طرح توسط " واسیلی وزدوچکین " صنعتگری معروف ، در یک کارگاه اسباببازی تراشیده شد و توسط سرگی مالیوتین نقاشی شد. این نمونه از ۸ عروسک تشکیل شده بود؛ که بیرونیترین آن دختری با خروس بود، و پس از آن ۶ عروسک دختر دیگر و یک عروسک پسر و درونیترین آنها یک نوزاد بود.
نام این عروسکها را ماتروشکا گذاشتند که واژهٔ «ماتروشکا» برگرفته از اسمهای روسی ماتریونا (Matryona) و ماتریوشا (Matriosha) است که برای دختران روس به کار میرود. حرف «ک» در ماتروشکا، «ک» تصغیر است.

در سال ۱۹۰۰ میلادی ، «م.ا. مامونتووا»، همسر «ساوا مامونتوو» هنرشناس معروف روسیه ، عروسکها را در نمایشگاهی جهانی در پاریس به نمایش گذاشت و این اسباببازی، مدال برنز دریافت کرد و به زودی در دیگر نقاط روسیه بسیاری آغاز به ساخت ماتروشکاها در سبکهای گوناگون کردند.
عروسکهای توخالی از چوب درخت زیرفون (کُپ) و در تعداد ۵ یا بیشتر یا کمتر و به صورت تو در تو با تزیینات و رنگ آمیزی متنوعی ساخته میشود . ماتروشکا از اواخر سدهٔ نوزده میلادی به عنوان نماد و هدیه یادگاری روسیه درآمدهاست.
هنرمندان نوین، سبکهای گوناگونی از عروسکهای تودرتو ساختند. معمولترین موضوع، مجموعهٔ حیوانات، نقاشی پرتره و کاریکاتورهای سیاستمداران مشهور، موسیقیدانان، و ستارههای نامدار فیلمها بودند. عروسکهای ماتروشکا که رهبران کمونیست روسیه را تصویر کردهبودند، در سالهای آغازین دههٔ پایانی هزارهٔ میلادی، با تجزیه شوروی، بسیار محبوب شدند. امروزه بسیاری از هنرمندان با استعداد روسیه در نقاشی عروسکهای ماتروشکا تخصص دارند که مقولات تخصصی از اشیاء، مردم و طبیعت را تصویر میکنند.
اگرچه اصل اشیای تودرتو در روسیه آشنا بودهاست و به سیبهای تراشیدهٔ چوبی و تخممرغهای عید پاک در سال 1885 باز میگردد که دارای مرغ، جوجه، تخممرغ و زرده تخممرغ تودرتو بودهاند.
" ماتروشکا " نسخه مردانه نیز دارد که عموماً بابوشکا (babushka) یا ددوشکا (dedushka) نامیده میشود و پیرمردی روس است.

و حالا هشت مادربزرگ سرحال و شاد روسی با چشمهای خندان و گونه های صورتی ....
از دهکده " بورانوف" ( Buranovo ) در غرب منطقه " Udmurtia " ....

که جایی است در منطقه سردسیر اورال میانی و مابین رودخانه های " Kama " و " Vyatka "
همچون عروسکهای زیبای ماتروشکا با لباسهای سنتی در رنگهای زنده و شاد و سربندهای مخصوص زنان روستایی و گالشهای چوبی گروه موسیقی را تشکیل داده اند به نام :
بورانوفسکی بابوشکی " Buranovskiye Babushki "
که به معنای مادربزرگهای اهل بورانوف است .


آوازهای زیبا و اجرای منحصر به فرد این گروه در سراسر روسیه شهرت بسیار پیدا کرده .
اعضای گروه عبارتند :
زویا ، گالینا ، ناتالیا ، والنتینا ، یکاترینا ، گرانیا ، آلوتینا ، یلیزاوتا و مدیر هنریشان " اولگا "
Granya Baysarova ، Alevtina Begisheva ، Zoya Dorodova ، Galina Koneva ،Natalya Pugachyova ،Valentina Pyatchenko ، Yekaterina Shklyaeva ، Yelizaveta Zarbatova
Olga Tuktaryova – artistic director


آنها در دهکده خود همچون سایر زنان دیگر ،
به کارهای معمول خانه و آشپزی و نگهداری از حیوانات اهلی شان مشغولند
و البته همچون اغلب خانمها در باره سنشان علاقه ای به صحبت ندارند .


در زمان کنسرتها آنها تبدیل به هنرمندانی می شوند
که لباسهایشان را عوض می کنند و به طور جدی به تمرین می پردازند
و با انرژی فوق العاده ای به روی صحنه می روند .


و از آوازهای قدیمی فولکلوریک روستایشان تا پاپ مدرن را با چنان شور و نشاطی اجرا می کنند
که شنوندگان و تماشاگران برنامه هایشان را بی اختیار به وجد می آورد .

آنها برنده چندین مسابقه موسیقی داخل کشورشان شدند
و حالا با اجراهای بین المللی ، آوازه این مادربزرگها در چهان پیچیده است .

در مصاحبه ای با خبرنگار فرانس پرس مادربزرگها گفتند که به دنبال شهرت و ثروت نیستند .
و درآمد کنسرتها برای ساخت کلیسیایی در دهکده کوچکشان صرف می شود .

ترانه وبلاگ " مهمانی برای همه " Party for Everybody
با اجرای این گروه است .
http://www.4shared.com/video/E_o49ZWS/Buranovskiye_Babushki_-_Party_.html
پی نوشت :
منابع این پست بسیار بسیار گوناگون بود ..
از ویکی پدیا تا فرانس پرس و وب سایتهای موسیقی فولکور کشور روسیه
برای پیدا کردن تصاویر مادربزرگها در دهکده شان شاید بیش از یک ساعت وقت صرف شد .
امید که لذت ببرید .
تاريخ: سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت: 8:25

مهردشت يكي از شهرهاي استان يزد در بخش بهمن شهرستان ابر كوه است .
جايي در نزديكي كوير ابر كوه ...
سه روستا دارد :
مهرآباد، اِردی و نصرتآباد كه آقاي عباس فلاح زاده ساكن روستاي مهر آباد است .

مردي كه 126 سال از خداوند عمر گرفته و حالا در خانه اي خشتي و ساده زندگي مي كند .
در جواني چوپاني مي كرده و گوسفندان را به چرا مي برده و پانزده ساله بوده كه در سال 1279 براي او شناسنامه مي گيرند .
هنوز خاطرات بسياري را در گنج خانه ذهنش دارد . خاطراتي كه به روايتهاي مردم هم آميخته شده ..
از اجمد شاه قاجار و ماشين دودي تا كشف حجاب زمان رضاخان و ملي شدن نفت و انقلاب 57 را هم در ذهنش ضبط كرده ...
نقل هم خوب مي گويد آن هم با لهجه شيرين و پر آب و تاب و حماسي :
" یک زمانی در روستا دزد و راهزن زیاد بود. یادم هست یک تفنگچی در روستایمان بود به نام علی کریمی. او تفنگچی قابلی بود و در همین حد برایتان بگویم که اگر یک سکه به آسمان پرتاب میکردید او سکه را میان زمین و آسمان نشانه میگرفت و تیرش خطا نمیرفت. یک روز که من مثل همیشه گوسفندان را برای چرا به دشت برده بودم راهزنها به من حمله کردند و مرا به درختی بستند.
در این میان چند نفر از اهالی روستا که شاهد این صحنه بودند خبر را به گوش تفنگچی روستا رساندند. علی کریمی هم خودش را به سرعت به محلی که مرا را به درخت بسته بودند رساند. راهزنها سه نفر بودند .خیلی ترسیده بودم. تفنگچی روستایمان به راهزنها گفت اگر عباس را رها نکنید گوش اسبتان را نشانه میگیرم. راهزنها این موضوع را جدی نگرفتند و علی کریمی با تفنگ گوش اسبهای راهزنها را نشانه گرفت.

اما باز راهزنها کوتاه نیامدند و این بار تفنگچی به آنها گفت میخواهید کلاهتان را هم هدف بگیرم . در این میان راهزنها که موضوع را جدی نگرفته بودند زدند زیر خنده و به تفنگچی گفتند اگر راست میگویی بزن. آنها کلاههای نمدی که به کلاههای ناصرخانی معروف بود روی سرشان گذاشته بودند.
این بار تفنگچی قابل روستایمان، کلاههای راهزنان را زد. شاید اگر آنها میدانستند کریمی چگونه مردی است هیچگاه او را مسخره نمیکردند چراکه تفنگچی بعد از زدن کلاهها سه تیر خلاص را در قلب راهزنان خالی کرد و من از آن مهلکه نجات پیدا کردم.
یک بار هم یکی از بستگانم به دام آنها افتاد و این بار خودم خبر را به گوش علی کریمی، تفنگچی روستا رساندم و کریمی بار دیگر راهزن را از فاصلهای دور نشانه گرفت و او را از پا درآورد.
عباس آقا میگوید:
«آن زمان راهزن خیلی زیاد بود . در حقیقت تعداد زیادی راهزن در حدود ۷۰ نفر به روستاها حمله میبردند و اموال مردم را از آنها میگرفتند و پس از آزار و اذیتشان روستا را ترک میکردند. اما وقتی این راهزنان به روستای ما رسیدند امیر مفخم که آن زمان هنوز عنوان سرداری نداشت به راهزنان حمله برد و آنها را از پا درآورد و آرامش بار دیگر به روستاها بازگشت.
اما موضوع جالب اینجا بود که این راهزنان یک بار شتر به همراه داشتند که وقتی افراد مفخم در حال تجسس آن بودند کودک ۳ سالهای را پیدا میکنند که خشکش کرده بودند و داخل شکم آن پر از جواهرات بود،.

بعد از این ماجرا، احمدشاه قاجار زمانی که متوجه شد امیرمفخم دست به چنین کاری زده از او تقدیر کرد و در لوح تقدیری از این مرد به عنوان سردار یاد کرد و به رسم تشکر به او تفنگی هدیه اد که قنداقش طلاکوب شده بود. دیگر از آن زمان بود که همه به امیرمفخم میگفتند سردار امیرمفخم. "
آقاي فلاحزاده زمان شیوع طاعون را هم به خاطر دارد. او حتی پدر و مادرش را در طاعون از دست داد و زیر دست یکی از برادرها و یکی دیگر از بستگانش بزرگ شد.
در سن ۴۵ سالگی ازدواج کرد. زنش ۳۰ سال از خودش کوچکتر است و او حالا ۶ دختر دارد و یک پسر در حدود ۷۰ نوه و نتیجه . او از زندگی آرامی که دارد راضی است و خدا را به خاطر طول عمر و زندگی سالمی که به او داده است شکر میکند.

به گفته اهالی روستای مهرآباد پیرمرد هنوز هم مثل زمان جوانیاش گوسفندان را برای چرا به دشت و بیابان میبرد و هیچ وقت کسی او را ندیده که نشسته نماز بخواند.
با وجود کهولت سن هنوز چهارشانه و سرحال است و همه اهالی روستا این مرد را به رفتارهای شایسته و سنجیدهاش میشناسند .
لب به خوراکیهای صنعتی نمیزند و ترجیح میدهد موادی که برای خورد و خوراکش استفاده میکند طبیعی باشند. از روغن حیوانی گرفته تا میوه و سبزیجات تازه.
صبح زود برای خواندن نماز صبح بیدار میشود و بعد از آن با خوردن صبحانهای ساده راهی دشت میشود. همراه با گوسفندانش.
عادت دارد در هوای پاک روستا و دشت پیاده روی کرده و نفسی تازه کند. غذایش نان و ماست و روغن حیوانی است و وقتی گوسفندی ذبح میشود پیرمرد روغن دمبه را به راحتی استفاده میکند.
تا به امروز قرص هم نخورده و اگر مشکلی پیدا کند ترجیح میدهد با داروهای گیاهی خودش را درمان کند. مثلا با دم کردن پونه و گیاهان دیگری که خاصیت درمانی دارند.
از گوشت مرغ هم استفاده نمیکند مگر اینکه مرغش رسمی باشد نه مرغهایی که در بیرون میفروشند.

معتقد است مرغهای هورمونی برای بدن زیان دارد و او ترجیح میدهد به جای استفاده از گوشت مرغ که به نظرش مزه کاه میدهد، از گوشت قرمزی که از قربانی کردن گوسفندان خودش به دست میآید استفاده کند. پیرمرد هنوز کمرش خم نشده و با ۱۷۰ سانتی متر قد به گفته اطرافیانش نمازش را ایستاده میخواند. ریزش مو ندارد و موهایش نسبت به پیرمردان دیگر روستا زیاد سفید نشده و به اصطلاح جوگندمی است.
او راز طول عمرش را تغذیه سالم و پیاده روی میداند.

منبع خبر :
تاريخ: شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 3:29

چندین و چند صفحه سی و سه دور قدیمی یادگار اولین سفرم به پاریس است ..
که تمام قفسه های مغازه کوچک را به دنبالش گشتم ..
تا صدایی را بیابم که مرا جادو کرده بود ...

" شارلز آزناوور " CHARLES AZNAVOUR ..
با نام اصلی اش " شاهنور وارناق آزاناووریان " Shahnour Varenagh Aznavourian
در سال 1924 در پاریس از پدر و مادری ارمنی به دنیا آمد .
پدرش آشپز بود و او از نه سالگی روی صحنه رفت و آواز خواند و رقصید .
و بعدها در تئاتر هم به ایفای نقش پرداخت و نام هنری " آناوور " را برای خود انتخاب کرد .
ادیت پیاف خوانده مشهور فرانسوی مبهوت صدای او شد و او را با خود به به تورهای فرانسه و آمریکا برد .
به خاطر ترانه های عاشقانه و پر احساسش به او لقب فرانک سیناترای فرانسه را داده اند .

مردی با قامت کوتاه و چشمها و ابروان تیره و شیارهای عمیق در چهره ...
و صدایی منحصر به فرد که در فواصل بالا شفاف و زنگ دار است و در نتهای پایین خش دار و عمیق ...
او یکی از قدیمی ترین خوانندگان مرد فرانسه است که توانسته شهرتی جهانی را برای بیش از 50 سال حفظ نماید
بیش از صد آلبوم و 1000 ترانه به زبانهای :
فرانسوی ، انگلیسی ، ایتالیایی ، اسپانیایی ، آلمانی ، روسی و ارمنی از او به یادگار مانده است .
علاوه بر خوانندگی او از دهه 1950 وارد سینما شد و در بیش از 60 فیلم بازی کرد.
اولین آنها " سر مقابل دیوارها " به کارگردانی فرانژو بود .

و معروفترین آنها :
" به پیانیست شلیک کنید " به کارگردانی فرانسوا تروفو
" گذرگاه راین " اثری از کایات
و " ادیت و مارسل " به کارگردانی لولوش است .
در سال 1972 خاطراتش را در کتابي با نام آزناوور به روايت آزناوور منتشر ساخت .

و در سال 1974 با اجرای ترانه "she" در بریتانیا به موفقیت بزرگی دست پیداکرد و این ترانه به صدر جدول تک آهنگهای بریتانیا رسید و همچنین در سال 1975 در سراسر جهان بیش از یک میلیون نسخه به فروش رسید که جایزه صفحه طلایی را نصیب این آهنگ کلاسیک کرد.
از دیگر ترانههای مشهور وی به انگلیسی میتوان به "Dance in the Old Fashioned Way" اشاره کرد.
او به همراه دوست قدیمی خود " لون سایان" ”Levon Sayan“ موسس یک بنیاد خیریه به نام "آزناوور برای ارمنستان" است.

آزناوور" تور جهانی خداحافظی خودش را در اواخر سال 2006 آغاز کرد که تا به امروز ادامه دارد.
درسال 2009 وی به عنوان سفیر ارمنستان در سوییس و همچنین نماینده دایم این کشور در سازمان ملل متحد در ژنو منصوب شد.

ترانه " ایزابل " او را بسیار دوست می دارم ....
اجرایی دکلمه وار و پر احساس که در قلب آدمی ته نشین می شود ...
مدت مدیدی بود که دلتنگ بودم
و تصور بیداری از اوهام ممکن نبود ..
اما صدایت همانی بود که جستجویش می کردم
و آرزوی اینکه پیش از آنکه درنگ کنی ...
دوستم داشته باشی ...
ایزابل .... محبوب من ...

همچون لغزیدن انگشتان میان شکاف سنگهای سخت ...
عشق به نرمی زیر پوستم خزید ...
با نهایت سماجت و قدرت ...
و اینک دیگر آرامش از وجودم رخت بربسته است ...
ایزابل ... محبوبم ...
ساعتهای با تو بودن گذرا همچون ثانیه ها است ..
و روزهای دوری از تو به اندازه سالها ...
چه کسی به عشقم طعم عذاب بخشید ...
آنها که ورای تصورم ، جسمم را پریشان کردند ...
ایزابل ... محبوبم ...

تو در وجودم در آمیخته ای ... همچون نوری در تاریکی ...
برای عشقت زیستم و اینک زمان مرگم فرا رسیده ...
و من تنها دلخوش به نوازش سایه تو هستم ...
آه ! ... اگر سرنوشتت را برای همیشه به من گره می زدی ...
ایزابل ... محبوبم ...
http://www.4shared.com/mp3/dIJ595bu/Charles_Aznavour_-_Isabelle_-_.html
تاريخ: پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 17:43

روز شنبه بیست و سوم اردیبهشت ، زادروز فاطمه زهرا ( س )
در تقویم رسمی کشور به نام روز " زن " نام نهاده شده است.
با تبریک و تهنیت پیشاپیش به همه بانوان ایرانی در سراسر کشور ..
سعی می کنم در این مجال اندک یادی شود
از همه آنان که دستان پر مهرشان ایران زمین را می سازد ....

خانم دکتر هایده شیرزادی متولد 1338 است .
در شهر گیلانغرب در جنوب استان کرمانشاه به دنیا آمده ،
شهری که بیشتر ساکنینش روستائیان و عشایرند که به کشاورزی و دامداری مشغولند.
دوران شش ساله دبستان که تمام شد چون دبیرستان دخترانه در شهرشان نبود ، تنها انتخاب برای او و سایر دختران هم سنش ماندن در خانه بود اما او با همان شش کلاس سواد شروع به درس دادن به بچه های کوچک کرد.
به صورت متفرقه دوران دبیرستان را گذراند و فوق دیپلم حرفه و فن برای معلمی گرفت و 2 سال معلم راهنمایی بود

تا آنکه سال 1364 برای ادامه تحصیل به آلمان رفت .
ابتدا زبان آلمانی آموخت و در دبیرستان ثبت نام کرد و مجدد دیپلم گرفت .
از دانشگاه کاسل ( KASSEL UNIVERSITY ( http://www.uni-kassel.de/uni/index.php?id=17
شهر هسن (HESSEN ) در رشته مهندسی کشاورزی بین المللی فارغ التحصیل شد .
دانشگاه کاسل در آن زمان پيشرو علم کشاورزی ارگانيک و انرژی های نو بود و حتی اولين دانشکده محيط زيست آلمان در اين دانشگاه شروع شد و طرح تفکيک پسماندهای آلی برای اولين بار در جهان زير نظر اساتيد دانشگاه کاسل انجام گرفت.
بعد از اتمام تحصيل در رشته کشاورزی بين المللی در سال 71 به ايران بازگشت و پيشنهاد طرح کمپوست کرمانشاه را به مسئولين استان کرمانشاه ارائه داد اما شرايط فراهم نبود و اين موضوع را ضروری ندانستند .
با مراجعات مکرر به مسئولين استان نتيجه ای حاصل نشد و او با خود فکر کرد شاید دانش و استدلال او نتوانسته مسئولین را توجیه کند .
عشقی که به وطن داشت او را در راه از میان برداشتن موانع یاری کرد .

بار دیگر به آلمان باز گشت ، برای گرفتن مدرک دکتری و تخصص و کسب اعتماد به نفس و توان مبارزه و جلب اعتماد دیگران و مسئولان.
او می گوید: «مبارزه کردم و موفق شدم... جهانی فکر کنید، منطقه ای عمل کنید.»
در رشته اکولوژی حفاظت محيط زيست ادامه تحصیل داد و تمامی تحقيقاتش را در خصوص مديريت پسماند ايران تحقيق کرد و به اين نتيجه رسيد که راهکارهايی که برای کشورهای درحال توسعه مطرح می شود فقط برای کشورهای صنعتی مفید است و کاربرد آن بصورت عمومی برای ايران ممکن نيست و این باعث شد تا موضوع تز تحقیق دکترایش را در این زمینه انتخاب کند .
با همسرش در آلمان آشنا شد و شرط قبول پیشنهاد ازدواج را بازگشت به ایران و زندگی در وطن گذاشت .
وطنی که عاشقانه دوستش داشت ...
وقتی به ایران بازگشت ، شهرداری کرمانشاه هنوز آمادگی اجرای چنين طرحی را نداشت .
او به شهرهای ديگر از جمله تهران و شهرهای شمال که مشکل زباله داشتند مراجعه کرد و هدفش را توضيح داد اما هيچ کدام ميسر نشد .
به لحاظ اهميت زيست محيطی موضوع برای ايران تصميم گرفت خود شروع کند.

در سال 1375 درخواست مجوز احداث واحد بيوکمپوست را از صنايع استان نمود و تنها سرمايه اش ، علمی بود که کسب کرده بود و علم را به ثروت يعنی سرمايه تبديل کردن آسان نبود.
شعار «خواستن توانستن است» هميشه همراه او بود .
درخواست وام کرد و با تلاش بسیار موفق به دريافت وام شد و سهم آورده را دانشش اعلام کرد .
با پيگيری های فراوان در سال 1377 مسئولين وقت شهرداری کرمانشاه تصميم به مشارکت در اجرای طرح گرفتند .
خانم شیرزادی ، شرکت " بازيافت مواد و توليد کودآلی کرمانشاه " را تأسيس کرد .
بهره برداري از اولين پروژه بيوكمپوست همراه با اجراي طرحهاي آموزش تفكيك پسماندها در كرمانشاه در سال 1380 آغاز شد.
با تكميل طرح در دو مرحله سال 83 و 86 تمامي پسماندهاي اين شهر كه روزانه 500 تن مي باشد به محل پروژه مزبور منتقل و 80 درصد آن به طور كامل بازيافت مي شود.

براي پردازش باقيمانده 20 درصد پسماندها وتبديل آن مواد به جايگزين انرژي (RDF )، ماشين آلات خريداري شد و به اين ترتيب شهر كرمانشاه اولين شهر ايران است كه تمامي پسماندهاي خانگي آن بازيافت و پردازش مي شود و دیگر دفن زباله در این شهر وجود ندارد و شیرابه ای وارد زمین پاک نمی شود.
از بازیافت این پسماند ها سوخت کارخانه سیمان کرمانشاه نیز تامین می شود و کود کشاورزی مناسب برای کشاورزان در دسترس آنان قرار می گیرد و بیش از 700 شغل ایجاد می شود...
امروز پس از ده سال طرح کرمانشاه به عنوان يک الگوی مثبت برای اکثر شهرهای ايران پذيرفته شده است.
به طور مستقيم در پروژه بازيافت کرمانشاه 70 نفر مشغول به کار هستند.
علاوه بر این طرح ، خانم شیرزادی مطالعات مديريت حدود 60 شهر ايران را انجام داده و يک تيم مهندسی از جوانان کرمانشاه را (حدود 35 نفر) آموزش داده است و در حال انجام فاز مطالعاتی يا نظارت بر اجرای طرح های ساير شهرها می باشند .
شرکت بازيافت مواد و توليد کودآلی کرمانشاه ، نماينده انحصاری شركت Komptech سازنده ماشين آلات بازيافت پسماندها از آلمان و اتريش و شرکت Austropersen سازنده دستگاه های پرس می باشد .

محصولات شرکت عبارتند از :
کود کمپوست و بیو کمپوست
پسماندهای خشک بازیافتی
و پسماندهای قابل اشتعال دارای ارزش حرارتی برای مصرف انرژی RDF
در حال حاضر شركت بازيافت كرمانشاه طرح هاي مشاوره اي ، مطالعاتي و اجرايي حدود 65 شهر و 2000 روستا را در كشور بر عهده دارد .

خانم شیرزادی در سال 1382 جایزه ملی محیط زیست را دریافت کرده اند...
در سالهای 83 و 84 به پاس نوآوري در اجراي طرحهاي مديريت پسماند، موفق به كسب جايزه شاخص مديريت پسماند كشور شدند .
در سال 85 با فراهم كردن زمينه 700 شغل به عنوان كارآفرين برتر ملي كشور برگزيده شده و لوح تقديري با امضاي رئيس جمهور از وزير كار دريافت كردند .
و در سال 1386 به پاس مطالعات علمي- كاربردي مديريت پسماند 70 شهر و 200 روستا به صورت منطقه اي در ايران و تلاش و نوآوري براي اجراي طرحهاي الگويي مديريت پسماند، به عنوان بانوی نخبه كشور انتخاب شده و از طرف رئيس جمهور لوح تقدير به ایشان اهداء شد .

اما گفته هایشان حاکی از نگاهی وسیع به مسائل محیط زیست است :
" ما امروز خیلی چیزها را وارد می کنیم. ما امروز یک مصرف کننده بزرگ هستیم. اما ما نمی توانیم چند چیز را هرگز وارد کنیم: محیط زیست، خاک، آب، بهداشت و سلامتی .
ما در کشور ایران 1% جمعیت کل جهان را داریم، 7 % تمامی ذخایر جهان را در اختیار داریم، اما در شاخص توسعه یافتگی رتبه 85 ام را به خودمان اختصاص داده ایم و این هم به این خاطر است که از سه شاخص توسعه یافتگی کشورها (وضعیت درآمد سرانه افراد، سطح سواد و امید به زندگی)، ما تنها از نظر تعداد جمعیت تحصیل کرده رتبه بالایی را داریم وگرنه امروز جایگاه مان از نظر شاخص توسعه یافتگی در انتهای جدول کشورهای جهان بود.
و متاسفانه ایران رتبه 10 ام کشورهای تخریب کننده محیط زیست را در دنیا به خودش اختصاص داده است.
فرهنگ محیط زیست از کشور ایران برخاسته است. ما روز نیآزردن چهار گوهران (آب، باد، خاک، آتش) را در کارنامه ایرانی های باستان داریم. یعنی دوم اردیبهشت که امروز دنیا آن را روز زمین پاک می خواند. ما حتی مرده هایمان را دفن نمی کردیم تا زمین آلوده نشود. ما به درختان احترام می گذاشتیم.
اما افسوس که امروز ایران 14 امین تولید کننده گاز های گلخانه ای در بخش صنعت، 13 امین تولید کننده گازهای گلخانه ای در بخش ترابری و 6 امین تولید کننده گازهای گلخانه ای در بخش کشاورزی در جهان است.
افسوس که ما که ایرانی مان می خوانند، روزانه 50 هزار تن زباله تولید می کنیم و تنها کمتر از 8 درصد آن طبق آمارهای البته غیر قابل اعتماد بازیافت می شود. "
او می گوید چالش ها و موانع در راهش بسیار بوده و هست و در فعالیتهای مربوط به محیط زیست نیاز به آگاه سازی عمومی است و در مقابل بوروکراسی و عدم اگاهی ها به خصوص وقتی که شما یک خانم هستی باید چند برابر وقت بگذاری تا طرح ات به ثمر بنشیند .
اما او معتقد است هیچگاه و در هیچ جلسه کاری و در مقابل همه آقایان بعنوان یک زن حاضر نشده و همیشه یک متخصص بوده است .
او از همه متخصصین و محققین و دانشمندان ایرانی می خواهد که باور کنند ایرانی هستند و می توانند برای وطنشان کاری انجام دهند .
شعر زیبایی از فردوسی در سربرگ اول کتاب دوران دبستان ....
سر آغاز زندگی و تلاش دختر کوچکی از گیلانغرب شده است ..
توانا بود هرکه دانا بود ز دانش دل پير برنا بود

منابع :
تاريخ: چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 14:10
شايد بسياري از ما او را به ياد نياوريم ...
اما در سياره " ونوس " فله اي به نامش جاودانه شده است ...
خانم آذر اندامي در سال 1305 ...
در خانه ی شماره چهارده کوچه ی بلورچیان در محله ساغریسازان رشت به دنیا آمد ...
تنها خواهر ميان سه برادر بزرگتر ...
دوره شش ساله ابتدايي را در مدرسه بانوان رشت با يك سال جهش تحصيلي گذراند ...
در شهریور ماه سال 1319 آماده رفتن به دبیرستان شد و دوره متوسطه را در دبیرستان « فروغ » گذراند
در همین دوران بود که پدر به ناچار خانواده را ترک گفت ...
و مادر در تأمین هزینه های زندگی و تحصیل فرزندان ، تنها ماند .
شکوه ای بر لبش نبود و تمام وقتش را صرف خیاطی می کرد تا نبود پدر در خانه احساس نشود .
آذر به مادر در خیاطی کمک می کرد و با تدریس خصوصی به شاگرداني از خانواده هاي توانگر ، سعی می کرد باری از شانه های خسته اما همیشه صبور او بر دارد.
با این حال توانست با تلاش به درس خواندن ادامه دهد....
برادرش محمد اندامی می گوید :
" زمستان ها در یک اتاق کوچک دور یک چراغ نفتی گرد می آمدیم و هر کس کار خود را انجام می داد. او نیز به مطالعه می پرداخت. تابستان ها وضع کمی بهتر بود چون دست کم سقفی بزرگ تر بر سر داشتیم که همان آسمان بود. "
آذر تمایل به تحصیل در رشته طبیعی در یکی از دبیرستان های رشت داشت اما پدر او را واداشت تا به دانشسرای مقدماتی برود و این از سر خودخواهی نبود و در آن آشفته بازار سیاست آن روزگار بهترین کاری بود که پدری نگران می توانست برای دخترش انجام دهد.
در مهر ماه سال 1322 به دانشسرا رفت و بعد از دو سال در خرداد ماه سال 1324 دوران تحصیل دانشسرا را به پایان برد و این در حالی بود که هنوز سنش برای خدمت دولتی کافی نبود .
بنابراین او با اشتیاقی که به آموزگاری داشت ، پذیرفت که به مدت یک سال رایگان در یکی از دبستان های رشت تدریس کند و از شهریور ماه سال 1325 به طور رسمی آغاز به کار معلمی کرد و با 960 ریال حقوق ماهیانه آموزگار کلاس ششم دبستان « ژاله » شد و البته وظیفه ی ناظمی مدرسه نیز بر عهده او بود.
خانم آذر اندامي در آزمون ورودی رشته پزشکی شرکت كرد و در مهر ماه سال 1331 در سال اول دانشکده پزشکی تهران مشغول تحصیل شد ، و این موفقیت برای آذر که دیپلم دانشسرا بود ، عالی بود.
در زمان تحصیل در یکی از دبستان های جنوب شهر تهران تدريس مي كرد ، زیرا برای تأمین هزینه های تحصیل بدان نیاز داشت.
در سال آخر پزشکی به صورت موقت از آموزگاری فاصله گرفت و با همه مرارت ها و دشواری ها دوره هفت ساله پزشکی را در خرداد ماه سال 1337 با موفقیت به پایان برد.
دو سال بعد از دریافت دانشنامه پزشکی ، در سال 1339 با دکتر منصور خلعتبری کارشناس پزشک قانونی ازدواج کرد و از این پس پذیرای مسئولیت های بزرگ دیگری نیز شد .
حاصل این پیوند استوار سه فرزند ( دو دختر و یک پسر ) است .
« آذر میدخت » فارغ التحصیل دکترای ژئوفیزیک از فرانسه که در حال حاضر نویسنده و خبرنگار مجلات علمی این کشور می باشد .
" میترا " پرستار و متخصص اتاق عمل در پاریس است .
و پسرش آرش که فرزند آخر اوست تحصیل کرده رشته مهندسی معماري از پاریس است .
خانم اندامی از معدود کسانی بود که هرچه بیشتر می دانست ، بیشتر می فهمید که چیزهای زیادی هست که نمی داند و تلاش همیشگی او و پویایی و حرکت زندگی اش حاکی از این ادعاست .
او بیشتر شب ها و روزهای تعطیل را در بیمارستان می ماند و حتی نگهبانی پزشکان دیگر را نیز بر عهده می گرفت تا تجربه بیشتری به دست بیاورد و بعد از دو سال تلاش ، گواهی کارورزی ( کاردانی ) بخش زنان و مامایی را به دست آورد .
پس از اتمام دوره تخصص ، از اداره فرهنگ به وزارت بهداری آن زمان منتقل شد و در انستیتو پاستور ایران با سمت دستیار آزمایشگاه در بخش واکسن سازی میکروسکوپی کارش را آغاز کرد.
دکتر اندامی از فروردین ماه 1340 ، با سمت « رئیس آزمایشگاه میکروب شناسی و تهیه واکسن های میکروبی » به کارش ادامه داد .
در سال های 1342 تا 1345 بیماری « شبه وبای التور » برای چندین بار در منطقه شیوع پیدا کرد و در آن شرایط هولناک تنها راه پیشگیری تزریق واکسن وبا قبل از ابتلا به بیماری بود و در آن زمان تنها مرکز تهیه واکسن در ایران انستیتو پاستور بود که تمام امکانات در اختیار آزمایشگاه میکروب شناسی قرار گرفت و کارکنان مرکز با ریاست دکتر اندامی شروع به کار کردند .
سرانجام توانست واکسن وبای التور را بسازد و از بروز فجایع هولناک و دردآور جلوگیری کند . این واکسن به کشورهای همسایه هم فرستاده شد و افتخاری بود که به خاطر زحمات شبانه روزی دکتر آذر اندامی نصیب سرزمین ما شد .
دکتر اندامی با استفاده از بورس تحصیلی انستیتو پاستور ، برای مطالعات علمی بیشتر عازم فرانسه شد و پس از یک سال کار و تحقیق در انستیتو پاستور پاریس در سال 1346 ( 25 آوریل 1967 میلادی ) گواهی نامه تخصصی در رشته باکتریولوژی دریافت کرد .
چند طرح پژوهشی درباره باکتریولوژی و عفونتی های بیمارستانی در بیمارستان های تهران انجام داد و نتیجه تلاش را طی مقالاتی در مجلات علمی ـ پژوهشی به چاپ رساند .
در سال 1351 با توجه به شایستگی علمی و اداری به پیشنهاد ریاست انستیتو پاستور به سمت « رئیس بخش واکسن سازی و تهیه واکسن های میکروبی » منصوب شد و تا زمان بازنشستگی در این مقام باقی ماند.
در سال 1353 از دانشگاه تهران گواهینامه تخصصی علوم آزمایشگاهی بالینی و پروانه کار در رشته آزمایشگاهی را دریافت کرد .
دکتر اندامی بارها برای مطالعه و پژوهش در زمینه باکتری های روده ای و باکتریوفاژها و سرم شناسی و شرکت در کنفرانس میکروب شناسی که در بروکسل تشکیل می یافت از سوی مسئولان انستیتو پاستور به فرانسه و بلژیک اعزام شد .
او در پانزدهم مهرماه سال 1357 از خدمت دولتی بازنشسته شد ولی تا آخرین توان سرگرم خدمت به مردم ایران زمین بود .
پس از بازنشستگی ، مدت 3 سال ریاست آزمایشگاه بیمارستان « باهر » را به عهده داشت و در سال های آخر عمرش در خیابان حسام السلطنه در جنوب تهران ، به معالجه ی بیماری های زنان و زایمان در مطب مشترک خود با همسرش می پرداخت .
در همین سال ها بود که بیماری در جسمش رخنه کرد و او نگرانی و دردش را از دیگران پنهان کرد تا این که یک روز در مطب در حال معاینه تعادلش را از دست داد .
برای مداوا تصمیم گرفته شد که ایشان را به خارج اعزام کنند اما مقدمات و مراحل کار آن قدر به طول انجامید که دیگر فایده ای نداشت.
او در بیست و هشتم مرداد ماه سال 1363 در سن 58 سالگی در اثر آمبولی ریه که از عوارض بیماری تومور مغزی اش بود به دیار باقی شتافت .
پيكر پاكش در گور 6 ردیف 36 قطعه 18 گورستان بهشت زهرا به خاك سپرده شده است ...
اتحادیه بین المللی نجوم : IAU ) International Astronomical Uion )
از سال 1919 میلادی وظیفه نامگذاری های جدید در منظومه شمسی را بر عهده دارد .
ماهواره اکتشافی ماژلان در سال 1990 اقدام به نقشه برداری سطح سیاره ونوس کرد و 84 % از سطح سیاره را بررسی کرد .
با هماهنگی و تأیید در این نام گذاری برای حفره هایی با قطر کمتر از بیست کیلومتر اسامی عام مؤنث به صورت موقتی به کار گرفته شد ، علاوه بر آن نام حفره هایی با قطر بیش تر از بیست کیلومتر به صورت اسامی دایمی در نظر گرفته شد .
با تلاش های دختر بزرگتر خانم اندامي آذر میدخت خلعتبري و به پیشنهاد آژانس فضایی اروپا حفره ای به قطر 30 کیلومتر و طول جغرافیایی ΄55 , ˚26 و عرض جغرافیایی ΄45 ,˚17 از ونوس که دارای قله ای مرکزی است به نام « اندامی » نام گذاری شد و در تاریخ 25 اوت 1992 میلادی نام دکتر آذر اندامی که در شهر رشت به دنیا آمد در ونوس جاودانه شد .
هم اینک بخش واکسن های باکتریال انستیتو پاستور ایران نيز به نام دکتر آذر اندامی است ...
و نیز با تصویب شورای شهر رشت یک خیابان سی و دو متری به نام این بانوی فرهیخته آراسته است ...
اميد كه روايت زندگي پر فراز و نشيب اين بانوي خستگي ناپذير چراغ راه همه ما باشد ...
روحش شاد و يادش باقي ....
منابع :
موسيقي وبلاگ قطعه "به خاطر آور " با اجراي استاد لاچيني است .
تاريخ: دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 15:31

اروپا شاهد برگزاری دو انتخابات متفاوت است.
یکی در فرانسه که از ستون های اتحادیه اروپاست ...
و دیگری در یونان که در حال فرو ریختن این اتحادیه است.
در یونان دو حزب قدیمی و اصلی این کشور یعنی احزاب محافظه کار و سوسیالیست در انتخابات پارلمانی با یکدیگر به رقابت مي پردازند . اگرچه بحران اقتصادی شدیدی که دامنگیر این کشور شده بعید است با تغییرات پارلمان فروکش کند.
اما در فرانسه ۴۵ میلیون فرانسوی واجد شرایط شرکت در انتخابات ریاست جمهوری این کشور پای صندوقهای اخذ رأی فراخوانده شدند تا تصمیم بگيرند فرانسوا اولاند را به کاخ الیزه بفرستند یا اجازه دهند نیکلا سارکوزی همچنان در آنجا اقامت داشته باشد.
سارکوزی رئیس جمهور کنونی فرانسه متعلق به حزب راست میانه است .
كه در سال 2007 در رقابت با سگولن رویال ، توانست با کسب 53 درصد آراء به عنوان جانشین "ژاک شیراک" برگزیده شود .
او متولد ۲۸ ژانویه ۱۹۵۵ در پاریس است و پدرش ناشري اهل مجارستان و مادرش وكيل يهودي تبار كه 57 نفر از خانواده اش در اردوگاههاي مرگ نازي ها در زمان جنگ جهاني كشته شده اند .
مدرک فوق لیسانس حقوق خصوصی و دانشنامه افتخاری علوم سیاسی از مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی پاریس دارد .
فعالیتهای سیاسی خود را در سال 1977 با شغل مشاور شهردار در شهر نویی سورنس فرانسه شروع کرد. بعد از آن متصدی پستهای متفاوت و متعددی از جمله شهردار، نماینده مجلس و ... بود.
بیشترین فعالیت حزبی او در غالب احزاب راستگرا خلاصه میشود و هم اکنون دبیرکل حزب UMP (اتحاد برای جنبش مردمی) است، این حزب در سال ۲۰۰۲ و از ادغام دو حزب لیبرال دموکرات و اتحاد جمهوریخواهان و به جهت حمایت از ژاک شیراک تشکیل شد.

او بين سالهاي 1995 – 1993 وزیر بودجه و دارایی و سخنگوي دولت ....
1995 – 1994 وزیر ارتباطات ...
2004 – 2002 وزیر کشور .....
و از ماه مارس تا نوامبر 2004 ، وزیر اقتصاد، دارایی و صنایع فرانسه بوده .
بعد از استعفای رافارن، از ماه مه 2005 ،مجدداً پست وزارت کشور فرانسه را در اختیار گرفت.
او تا قبل از پست وزارت، وکیل بود و عضو کانون وکلای پاریس است و حامیان قدرتمندی در بین صاحبان صنایع فرانسه و اصحاب هنر و رسانه دارد و در میان روزنامههای فرانسه ، فیگارو نزدیکترین روزنامه به سارکوزی شناخته میشود.
در دوره قبلي انتخابات ، مهمترین اهدافش را تلاش در جهت کاهش کسر بودجه، افزایش امنیت کشور، ساماندهی وضع مهاجرت و مبارزه با نژادپرستی عنوان کرده بود كه از نظر بخشي از مردم فرانسه در انجام آنها موفق نبوده .

تحليلگران سياسي او را بلند پرواز ، جاه طلب و پر سر و صدا مي دانند .
و زندگي شخصي اش هم تا اندازه اي گوياي همين ويژگيها است.
در سال 1982 با ماریا دومینیک کولیولی ازدواج مي كند و صاحب دو فرزند مي شود .

در سال 1996 پس از طلاق از همسر اولش با سسیلیا سارکوزی كه مانكن بود ازدواج مي كند و صاحب يك فرزند پسر مي شود .

و بعد از جدايي پر سر و صدا از او در سال 2008 براي بار سوم با كارلا بروني كه مانكن و خواننده ايتاليايي تبار است ازدواج مي كند و از او نيز صاحب يك فرزند دختر مي شود .
از جمله مهمترين اقدامات او در دوره 5 ساله رياست جمهورري :
طرح تشکیل "اتحادیه مدیترانهای" ، ریاست شورای اروپا در سال ۲۰۰۸
و ریاست "گروه ۲۰" متشکل از وزرای اقتصاد و دارائی و مسئولان بانکهای مرکزی بیست اقتصاد مطرح دنیا در سال ۲۰۱۱ است .
تاثيرات بحران مالي جهاني و بحران بدهي هاي حوزه يورو در داخل فرانسه در انتخابات تاثیرگذار بود.
اگر این بحران اقتصادی و مالی نبود، چه بسا سارکوزی میتوانست موفقتر باشد و ایرادات دولت او چندان مطرح نمیشد و خود را نشان نمیداد. اما این بحران به ضرر سارکوزی و جناح محافظهکار تمام شد.

مشکل اصلی مردم فرانسه مسائل اقتصادی و معیشتی، رفاه بیشتر و خدمات درمانی و آموزشی بهتر، کاهش سن بازنشستگی و اشتغال است كه طی سالهای گذشته با توجه به بحران اقتصادی و تجاری حاکم در اروپا، این شرایط برای مردم فرانسه سختتر شد.
لذا مردم در پای صندوقهای رای واکنش نشان دادند و براي اولين بار در تاريخ جمهوری پنجم فرانسه یک رییسجمهوری در مسند کار، در مرحله اول انتخابات ریاستجمهوری فرانسه دوم شد .
و در اوج نگراني بسیاری از رهبران اروپایی از جمله خانم آنگلا مرکل صدراعظم راستگرای آلمان
فرانسوآ اولاند، نیکلا سارکوزی معروف به نیکلای آمریکایی را در مرحله دوم انتخابات با بيش از 51 درصد آرا خانهنشین كرد .

فرانسوا اولاند نماينده سوسیالیست های این کشور است که از زمان کنار رفتن میتران تا کنون قدرت را در دست نداشته اند.
او با شعار تغيير به ميدان رقابت پاي گذاشت و از احترام و برابري اجتماعي سخن گفت و عدالت و نسل جدید فرانسه را از اولویت های نخست خود دانست .
58 ساله است و متولد 1954 در شهر روآن و پدرش پزشك و مادرش مددكار تامين اجتماعي بوده .

مدرک لیسانس حقوق از پاریس و دو دیپلم مطالعات سیاسی و اقتصاد به طور جداگانه از کالج مطالعات عالی اقتصادی است دارد .
اولاند پس از کسب این مدارک وارد کالج انا ENA( کالج معروف مطالعات عالی سیاستمداران) شد.

جایی که با همسرش سگولن رویال آشنا شد و حاصل زندگی مشترک او با رویال 4 فرزند به نام های توماس (وکیل) ، کلمانس (انترن) ، ژولین (فارغ التحصیل در رشتۀ سینما) و فلورا( دانشجوی روانشناسی است.
اولاند در شب انتخابات پارلمانی فرانسه در سال 2007 جدایی خود را از رویال اعلام و رابطۀ خود با والری ترییرویلر، روزنامه نگار فرانسوی علنی کرد.

او به شدت شیفتۀ میتران بود و در سال 1979 به حزب سوسیالیست پیوست و دو سال بعد به عنوان رقیب شیراک وارد مبارزات انتخاباتی از استان کورز شد.
در آوریل 1993، فرانسوا اولاند به همراه فردریک برودن کمیته مدیریت حزب سوسیالیست را ترک و از مدیریت حزب سوسیالیست در پاریس استعفا دادند. در 18 اکتبر1995 لیونل ژوسپن، دبیرکل حزب سوسیالیست اعضای جدیدی را وارد حزب کرد که در آن اولاند سخنگوی حزب بود .
در سال 1997 نماینده مجلس فرانسه از شهرستان کورز شد .
خیلی زود پله های ترقی را طی کرد و توانست بعد از ژوسپن به مقام دبیرکلی حزب در سال 1997 برسد و به مدت 11 سال در این پست باقی ماند.
و بين سالهاي 2001 تا 2008 به سمت شهردار تولوز انتخاب شد .
در سال 2008 از این سمت کنار کشید و ترجیح داد زمان بیشتری برای تمرکز بر انتخابات ریاست جمهوری صرف کند و به راهنمایی های مشاورش، والری ترییرویلر، روزنامه نگار فرانسوی(و شریک فعلی زندگی اولاند) گوش کند.
در مارس 2011 رسماً اعلام کرد که قصد شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را دارد. هرچند به اعتقاد بسیاری از کارشناسان برای اعلام کاندیداتوری بسیار زود بود، اما شاید همین دلیل پیروزی نزدیک او باشد.
تحليلگران سياسي او را شخصيتي آرام ولي با ثبات و پر تلاش و پيگير ارزيابي مي كنند .

در عرف سیاسی فرانسه، دولت حاکم صرفنظر از این که دست راستی و محافظهکار باشد یا دست چپی و سوسیالیست، مسوول مشکلاتی است که در جامعه وجود دارد.
دولت سارکوزی و حزب او طی مدت 5 سال هم ریاستجمهوری را در اختیار داشت، هم نخستوزیری ، و همچنین اکثریت مجلس ملی ، بنابراين مردم هرگونه کاستی و مشکلی را كه میدیدند، آن را پای این حزب میگذاشتند.
یکی از دلایلی که باعث شد فرانسوا اولاند، نامزد سوسیالیست فرانسه بتواند از این شرایط بهره ببرد.
نزديكي جناح سارکوزی به طبقات بالاتر و ثروتمندتر جامعه هم بر افكار عمومي تاثر قابل توجهي داشت و سوسیالیستها بعد از شکست سنگینی که در انتخابات قبلی در برابر سارکوزی متحمل شدند، سعی کردند که جبهه خود را متحد و کاستیها و ضعفهای خود را برطرف و با شعار و برنامه مشخص وارد میدان شده و منسجمتر عمل کنند.

در رابطه با سیاستخارجی ،روند صلح خاورمیانه و روند صلح میان اعراب و اسرائیل در شعارهای انتخاباتی کاندیداهای همه احزاب عمده یعنی هم سارکوزی، هم اولاند و هم ژان لوک ملانشن – رهبر حزب چپ افراطی جبهه چپ- و هم خانم مارین لوپن – رهبر حزب راست افراطی جبهه ملی- بوده و در این زمینه تفاوت چندانی بین سیاستهای آنها وجود ندارد .
اما به نظر میرسد در دولت جديد ملاحظات بيشتري در رابطه با آمريكا لحاط شود .
شايد يكي ديگر از دلايل عمده شكست ساركوزي را در رقابتي تنگاتنگ ، بايد عدم توافق او با جبهه ملي و خانم لوژن دانست كه مي توانست تعدادي از آراء آنها را به سوي او جلب كند .

فرانسوا اولاند برنده انتخابات ریاست جمهوری فرانسه ...
در نخستین نطق انتخاباتی خود از سارکوزی به خاطر حضور در الیزه در 5 سال گذشته قدردانی كرد .
و از تمام زنان و مردانی که با رای خود این پیروزی را ممکن کردند تشكر نمود .
و عده داد كه فرانسه بر مشكلاتت غلبه خواهد كرد.
حالا بايد ديد كه اين مرد آرام سياست فرانسه با چالشهاي پيش رو چه خواهد كرد ...
پی نوشت :
موسیقی وبلاگ ترانه ای است با صدای کارلا برونی همسر آقای سارکوزی
تاريخ: یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 13:2

قامت كوتاه و صورتي گرد و دو چشم شوخ ....
كه اگر خوب ته ته مردمكهاي تيره اش را نگاه كني حزن عجيبي در دلت چنگ مي اندازد ...
حزني كه در تمام بازيهايش به خنده و شوخي آغشته است .....
و آن خشمي كه ناگهان از زير اين لايه طنز فوران مي كند ....
پرويز پرستويي براي رسيدن به صحنه راه درازي را پيمود ....

از سال 1334 كه در روستاي زيباي چارلي از توابع كبودر آهنگ همدان به دنيا آمد ...
پدرش كشاورزي مي كرد و وقتي او سه ساله بود همه خانواده به تهران آمدند ...
خانه اي كوچك و اجاره اي در محله دروازه غار ....
در مدرسه صالحيه دركوچه گمرك درس خواند ...
فوتبال هم دوست داشت ..
دروازه بان تيم كارگران و همبازي مهراب شاهرخي ...

ولي چيزي در كنه وجودش او را به بازيگري مي كشاند ...
چهارده ساله بود كه رفت مركز رفاه و كاخ جوانان و كانون پرورش فكري نازي آباد ...
و اولين حضورش در صحنه سال 1349 در گروه آقاي بيضايي و نمايش " ماجراي يك محله " ...
و در نوزده سالگي نمايش " دكه "
و سال بعدش جايزه كاخ جوانان براي نمايش " تسليم شدگان "
26 ساله بود كه منشي دادگستري شد ..
اما نتوانست پشت آن ميز و در آن محيط دوام بياورد ...
«من برای اینکه هنر را برای خودم شغل ندانم، همیشه کار کردهام. از دوران مدرسه وقتی به خانه میآمدم، مادرم برای من کار تراشیده بود و باید میرفتم برای درآمد خانواده در حد خودم کار میکردم. من حدود ۱۰ سالی هم دادگستری کار میکردم. ۱۰ سال در دادگاه کار کردهام که دو سالش در دادگاههای خانواده و هشت سالش در دادگاههای جنایی بود. اتفاقاً ما آن موقع هم در شعبهای که کار میکردیم، آماری داشتیم که چیزی قریب به ۲۰ تا ۲۴ قتل عمدی را رضایت میگرفتیم "
رفت اداره تاتر و 12 سال آنجا كار كرد ...

براي اولين فيلمش " ديار عاشقان " به كارگرداني حسين كاربخش ....
ديپلم افتخار بازيگر نقش دوم را در دومين جشنواره فجر گرفت ...
بعدها در فيلمها و سريالهاي تلوزيوني ديگري همچون :
رعنا ، آپارتمان ،پيشتازان فتح ، شكار ، مار ، آدم برفي .....

به ايفاي نقش پرداخت اما اين فيلم " ليلي با من است " آقاي كمال تبريزي بود
كه در سال 1374 قدرت بازيگري او را در نقشهاي طنز به درخشش در آورد ...
بازي در نقش صادق مشكيني ، فيلمبرداري كه از جنگ مي ترسد....
و به خاطر گرفتن وام مي رود جبهه تا از اسراي عراقي فيلم بگيرد ...
ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش اول مرد در چهاردهمين جشنواره فيلم فجر را برايش به همراه داشت ...
در مصاحبه اي مي گويد :
« اصولا پرواز را خیلی دوست دارم. پرواز کردن پرنده را بارها و بارها تماشا کردهام. حسی که در پرواز وجود دارد، حس خیلی غریبی است.»
و در دنياي بازيگري شروع به اوج گرفتن مي كند ...
بازي در فيلمهاي مهر مادري كمال تبريزي و رواني داريوش فرهنگ ....
و دو مجموعه تلوزيويي از بهمن زرين پور ..

اما اين فيلم " آژانس شيشه اي " ابراهيم حاتمي كيا ...
و نقش حاج كاظم بود كه يكبار ديگر او را به جلوي صحنه آورد ...
چشمهاي خشمناك و شانه هايي كه مي لرزند و صداي كه فرياد مي كشد ....
تا هرچه بر او و نسل او رفته را به ياد ديگران آورد ...
و سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد در شانزدهمين جشنواره فيلم فجر ...
ولي سيمرغ اصلي را از دست كسان ديگري دريافت كرد :
« فیلم «آژانس شیشهای» را کار کردم. خودم همدانی هستم و رفتم آنجا که جشنوارهی دفاع مقدس در همدان قرار بود به من جایزه دهد. وقتی من رفتم و پا گذاشتم به سینمای همدان، ۱۰ روز بود که «آژانس شیشهای» آنجا در کنار جشنواره اکران بود. مردم ازدحام کرده بودند و اول وقتی مرا دیدند، خیلی ابراز احساسات کردند.
بعدش دیدم از ته سالن یک نفر با دو عصا و با بدبختی دارد به طرف من میآید. من هم رفتم طرفش. نیممتر مانده بود به او برسم که عصا را انداخت و افتاد توی بغل من. او گریه کرد، من گریه کردم. دم گوشش گفتم، چکار میکنی؟ چرا ما را خرابمان کردی؟ گفت، من خود عباسام! عباسی که در آژانس شیشهای ترکش توی گلویش هست و میخواهد بمیرد. گفتم، یعنی چی خود عباسام؟ گفت، فقط اسمم فرق میکند. من ترکش توی بدنم هست، کمیسیون پزشکی تشکیل شده، باید بروم لندن. ولی من را نمیفرستند. ولی یک اتفاقی در من افتاده. گفتم چی؟ گفت، من در واقع به ضرب و زور قرص و دارو زندهام. وقتی پایم را از خانه میگذارم بیرون، نمیدانم پنج دقیقهی دیگر میخورم زمین یا ۱۰ دقیقهی دیگر. اصلاً امید به برگشت من ندارند. اما این فیلم باعث شد اتفاقی در من بیفتد. مدیر سینما لطف کرده و من را بیرون نمیکند. ۱۰ روز است که از صبح میآیم سینما و تا شب آژانس شیشهای میبینم و این موجب شده من ۱۰ روز داروهایم را قطع کنم. "

آنچه او را به اينجا رساند فقط تكنيك و آموزش و اصول بازيگري نبود ...
" درد " بود ...
" اصولاً من در شروع هر کار فکر میکنم که این فیلم چه چیزی به من اضافه میکند. خیلی هنرپیشهها هستند که فقط قرار است بازیگر باشند و با هیچ جهان دیگری ارتباط ندارند. اما همین جهان دیگر است که مرا به بازیگری کشانده است. انگیزه خیلیها از بازیگری این است که دیده شوند و به آنها توجه شود. اما وقتی از من میپرسند انگیزه شما از بازیگری چیست، میگویم درد!»
من در محیط و منطقهای زندگی کردهام که پر از درد و زیر خط فقر بوده. همیشه احساسم این بود که این بغض فروخوردهای را که دارم، چه جوری میتوانم بیرون دهم. من در آن محیط، حتی حق تماشاکردن تلویزیون را نداشتم و از پشت شیشههای قهوهخانهها تلویزیون میدیدم. البته قهوهخانه جای امنی برای کودک دوازده سیزده سالهای مثل من نبود.در من جوششی وجود داشت و با توجه به شرایط زیستی خودم احساس میکردم باید این جوشش را بیرون بریزم. شاید من فریاد زدن را از نمایشهای خیابانی، معرکهها و تعزیهها یاد گرفته باشم. در چهاردهسالگی وقتی معلمم از من پرسید برای چه میخواهی بازیگر شوی، میخواهی جای کدام هنرپیشه باشی، گفتم من اصلاً نمیخواهم جای کسی باشم. بازی کردن را دوست دارم. این که از خود خارج شوی و تبدیل شوی به کسی دیگر را دوست دارم. بازیگری برایم سیر و سلوک است "
اگرچه بازي زيباي او در فيلم « موميايي 3 » تحسين همگان را در هجدهمين جشنواره فيلم فجر برانگيخت...
اما سال 1380 سال خوبي براي او نبود....
فيلم « آب و آتش » با بازي نه چندان دلچسب و انتخاب نامناسب او ....
و فيلم تكه پاره شده « موج مرده » با تكرار نقش حاج كاظم « آژانس شيشه اي » ....
چهره موفقي از پرويز پرستويي به جا نگذاشت.
و سال 1381 و فيلم نه چندان موفق « عزيزم من كوك نيستم » ...
كه در همان سال يكي از دو جايزه بهترين بازيگر مرد را از « جشن ماهنامه دنياي تصوير » برايش به همراه داشت
سال 1382 دوباره اوج گرفت ..

بازهم همكاري با كمال تبريزي و فيلم فراموش نشدني " مارمولك "
و بازي زير پوستي و همزمان او در نقشهاي دزد و روحاني ...
شاهكاري از طنز اجتماعي و عريان كردن شكافها و تضادهاي اخلاقي در بطن جامعه ...
و سيمرغ بلورين ويژه هيئت داوران جشنواره بيست و دوم فيلم فجر بهمن 1382 ....
و تنديس بهترين بازيگر نقش اول مرد هشتمين جشن خانه سينما (شهريور 1383) ...
همكاري با كارگرداناني همچون كامبوزيا پرتوي و مجيد مجيدي تجربه اي گرانقدر شد ...
پرستویی در توضیح پروژه بید مجنون می گوید:
" کار آقای مجید مجیدی است. من نقش یک نابینا را بازی میکردم. من برای این که به نابینایی برسم، آقای نوروزبیگی بهعنوان تهیه کننده شاهد هستند، دو ماه ۷/۵ صبح میرفتم مجتمع نابینایان. ماشینام را پارک میکردم، چشمبند میزدم تا ۵ بعدازظهر. یعنی اگر همین الان برای من بریل بیاورید، با چشم بسته برایتان بریل میزنم. بازی اتفاقاً رنجاش لذتبخش است. من همیشه به طنز میگویم که از بازیگری فقط بازی کردنش سخت است، بقیه چیزهایش آن قدر خوش میگذرد به آدم. ولی مهم این است که من باید برسم به آن آدم. اگر برسم، مخاطب من هم به من میرسد. "
و اين رمز محبوبيت و ماندگاري پرستويي شد ..
بازيگري كه با نقشهايش زندگي مي كرد تا آنها را روي صحنه جان ببخشد و به تصوير تبديل كند ...
و نقشهايش طيف متنوعي شدند از فيلمهاي جنگي تا طنز و كمدي و كار جدي و سريال ...

شايد بازيهاي روي پرده باعث شد تا بازيهاي خوبش روي صحنه تئاتر خيلي دراذهان نماند ...
من و تو زير باران ، سلام عزيزم و فنز ...
" تئاتر مرا بارور میکند. تئاتر یکجورهایی من را آماده میکند . انگار بدن سازی است برای من. من آخرین تئاتری که کار کردم سه سال پیش بود. آن موقع شاید هفت سال بود که تئاتر کار نکرده بودم. احساس کردم که نیاز دارم بروم تئاتر کار کنم. حالا کارهای من هم در سینما همهاش بیگاری بوده. یعنی هیچ وقت کار مبلمانی به من پیشنهاد نشده که بروم آنجا لباسهای رنگ وارنگ بپوشم یا ماشینهای رنگ وارنگ سوار شوم. همهاش کارهایی بوده که من دوست داشتم. یکجوری کارگری کردن است. ولی یکجا احساس کردم که نه الان باید با خودم خانه تکانی کنم. احساس کردم که باید خونم را تصفیه کنم. آنجاست که نیاز پیدا میکنم بروم تئاتر.تئاتر یک حس و حال دیگری دارد. حتماً خودتان میدانید و من دارم اضافه میگویم. این که رودررو و چشم در چشم، وقتی پرده میرود کنار، اصلاً آن فضای خامی که در سالن هست در واقع خیلی حال غریبی است. و آن یکجور تزکیه است، یکجور خانه تکانی کردن با خود است.»

پرستويي بازيگري است كه هميشه خواسته نه در ديد مردم كه در دل مردم جا داشته باشد ....
صداي گرم و خش دارش با ته لهجه خاص جنوب شهر تهران ...
اشعار حسين پناهي و ترانه هاي ناصر عبداللهي و غزل خواني هاي بسياري را همراهي كرد ...
و يكي از اين دكلمه ها كه تاثير صداي پرويز پرستويي در اجرايش ...
همچون بازيهاي گيرا و خوبش تا عمق جان آدمي نفوذ مي كند ....

نیستش
نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه
تورو نداشتن تو گیرو داره :
” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه ؟
که جونه دله کبوتر بتپه
که با شما از جونه زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دله بابایی
دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
لینک دانلود :
http://www.4shared.com/mp3/E4ep1L6z/nistesh.htm
منابع :
ويكي پديا
http://www.khouznews.ir
تاريخ: چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 14:47
انجمن صنفی زنان مدير کارآفرين براي گسترش فرهنگ کارآفرينی در جامعه زنان ايرانی...
به همت تعدادی از کارآفرينان و صاحبان کسب و کار شکل يافته ...
و در اسفند ماه ۱۳۸۳ در وزارت کار و امور اجتماعی به ثبت رسيده است.
مؤسسين و اعضای انجمن از تجارب مؤثر در فرآيند کارآفرينی برخوردارند ...
و براي ايجاد و توسعه کسب وکارهای جديد به تعامل و هم انديشی با يک ديگر پرداختند ...
و تشکلی حرفهای را ايجاد كردند تا ضمن ارتقاء ظرفيت مديريت کارآفرينان...
پيوند با ديگر عناصر مؤثر در محيط کارآفرينی از جمله دولت، سازمان های غير دولتی مرتبط، نهادهای عمومی هم چون بانک ها و دانشگاه ها تسهيل شود .
علاوه بر آن زمينه پرورش و توسعه استعدادهای جوان دارای ايده های خلاق در عرصه کارآفرينی نيز فراهم شود.
توضيحات بيشتر در باره اين انجمن و فعاليتها و اعضاي آن را مي توانيد در آدرس
http://www.ea.wenet.ir/fa/ مطالعه و پيگري كنيد .
خانم زهرا نصراللهي يكي از خانمهايي بود كه در همايش انجمن شركت كرد و در باره خود گفت ...
متولد 1330 است در شهرستان بروجرد ...
شهری در غرب ایران و از توابع استان لرستان با دشتهاي سرسبز و حاصلخیز سیلاخور ...
كه قله هاي مرتفع گرّین از مجموعه رشته کوههای زاگرس ...
مانند نواری شمال غرب تا جنوب شرق آن را در بر گرفتهاند ...
7 خواهر و 3 برادر دارد و همه بي سواد و نتوانست به مدرسه برود و فقط سواد اكابر دارد ..
خيلي زود شوهرش دادند و همسرش خشت کار بود و در کوره کار می کرد ...
7سال با مادرشوهر و خواهر شوهر زندگي كرد و شوهرش روزي 3 هزار تومان حقوق ميگرفت...
اما بعدها به جوشکاری رو آورد و در عرض 5 سال جوشكار شد ...
وضعش خوب شد و زمين و خانه خريد....
3 پسر داشتند كه به شهر آمدند و روزهاي خوب زندگيش شروع شد ...
اما دوستان ناباب باعث اعتياد شوهرش شدند ....
اول ترياك و بعد هروئين و تزريق ...
بساط شبانه شوهرش با دوستانش و دعواهایی که هیچ وقت تمامی نداشت ...
و گاهی به کتک کاری هم ختم می شد.
تا چند سالی كه وضعش خوب بود، می فروخت و می کشید،...
یک مثقال شیره را با ده قرص والیوم میخورد، 5 گرم هروئین را تزریق میکرد.
تا آنكه طاقت خانم نصراللهي طاق شد ...
همه گفتند طلاق بگير و رهايش كن ..
اما نمي توانست ....
3 پسر داشت و بايد مراقبت مي كرد كه آنها به سرنوشت پدرشان مبتلا نشوند ...
خواست با بدبختي هاي زندگيش بجنگد ..
خواهرش ميناب بود ، دست شوهر و بچه هايش را گرفت و آمدند ميناب ....
شهري با 2500 هزار سال قدمت در استان هرمزگان و ساحل آبي رنگ و آفتابي داغ ...
كنار مردماني از اقوام عرب حاشیه خلیج فارس، ایرانیان اصیل فارس زبان و سیاهان آفریقایی ...
که در گذشته برده قوم ثروتمند و قدرتمند هرموزی (مینابی) بودند ...
و بلوچهای ناحیه بلوچستان و مردمان مهاجر ...
مي گويد فقط خدا كمك كرد ...
شوهرش در يك جوشكاري كار گرفت اگرچه هنوز گاه گاهي دودي مي زد ..
تا شهريور 1368 كه برگشتند بروجرد و شوهرش دوباره گرفتار شد...
آسنينها را بالا زد و خانه بروجرد را اجاره داد و وسايل را جمع كرد و برگشتند ميناب ..
ولي به خاطر اعتياد شوهرش هيچ كس حاضر نبود آنها را به خانه راه دهد ...
رفتند روستايي و خانه گرفتند و بعد از مدتي آمدند شهر ....
شوهرش با موتور تصادف كرد و پايش شكست و از كار افتاد ..
مجبور شد التماس كند تا پسرش سر كار برود براي خرجي خانه ..
بدبختي ها پشت سر هم رديف شد ...
سال 74شوهرش سكته كرد و او ماند و 7 تا بچه ....
به اداره بازرگاني مراجعه كرد بلكه مغازهاي بگيرد ...
نمي خواست بچههايش اسير و سربار جامعه شوند و روي بازگشت به شهرشان را هم نداشت ...
همیشه از کار کردن لذت می برد و قبلا در خانه قالی بافی می کرد ...
سال 79 یکی از آشنایانشان در میناب ...
تصمیم گرفت كوره پزخانه اش را به قيمت سه ميليون تومان بفروشد.
خانه كوچكش در بروجرد را فروخت و كوره پزخانه را خريد ...
كوره خودش يك ماشين نيمه اتوماتيك داشت....
در بروجرد با قالبهاي دستي كار ميكردند ولي اينجا با ماشين آجر مي زدند ...
شوهرش نمي توانست كاري كند ....
پس آستين بالا زد و خيلي زود همه فوت و فن های ریز و درشت کوره پزخانه را از بر شد ...
تا مدت ها کارش این بود كه خاک را دپو می کرد و آب داخل آن می ریخت تا خودش را بگیرد.
و بعد که خاک دلخواهش را به دست می آورد آن را در دستگاه می ریخت و چرخش می کرد..
و خشت مي ساخت و مي گذاشت جلوي آفتاب تا خشك شود و بعد داخل كوره مي چيد ...
پسران بزرگش هم کار مادر را یاد گرفته بودند و کمکش می کردند....
هرچه را هم نمي دانست از دیگر کوره پزخانه داران سوال مي كرد تا استاد كار شد ...
ماشين نداشتند و بايد آجرها حمل مي شد ..
با پولي كه برايش مانده بود يك كمپرسي ده تني را قسطي خريد ...
پسرها سر و سامان گرفتند و صاحب زندگي شدند ...
يكي شان افسر شد و يكي گروهبان و يكي هم تازه ديپلم گرفته ....
و بقيه هم كنار مادر در كوره پزخانه كار مي كنند ...
تا چند سال اول مدام قسط پرداخت مي كرد ...
و چون ماشينش قديمي بود نمي توانست آجرها را بيرون از ميناب بفروشد ..
بعد كه اطرافيان و همكاران ديدند كوره دارد ميچرخد، جادهاي را كه ماشين بارگيري ميكرد بستند...
بايد جاده ديگري مي كشيد اما نتوانست وام بگيرد ..
خانه اش را فروخت و جاده را خريد و برايش آب و برق كشيد ..
حالا 4 عروس دارد و 5 نوه و 15 كارگر ...
همه از يك سفره نان مي خورند ...
شوهرش 6 بار سكته كرده و در خانه است و حالش خيلي بد و دائم بايد مراقبت شود و دارو مصرف كند..
خودش هم مريض احوال است و حالا پسرانش كوره را مي چرخانند ..
ولي آرزو دارد كه بتواند وام كار آفريني بگيرد و كوره را صنعتي كند ...
و كارگران بيشتري را سر كار بگذارد تا زندگيشان رونق بگيرد ...
مي گويد :
" اگر بخواهم از سختی های زندگی ام بگویم یک شاهنامه می شود. اما شاهنامه آخرش خوش است و زندگی من هنوز با سختی همراه است. گرچه من همیشه خدا را به خاطر همه داشته ها و نداشته هایم شکر می کنم و راضی ام به رضای او. "
بهترین خاطره اش زماني است كه که در تهران به عنوان کارآفرین نمونه انتخاب شد و از او تقدیر کردند.
«خیلی خوشحال بودم که به عنوان کار آفرین مرا شناختند و به من یک تقدیرنامه دادند که هنوز هم آن را در طاقچه خانه مان گذاشته ام تا همه ببینند.»
تقدير از زني كه زندگي را با دستاني ساخت كه بارها در آتش كار سوخت ..
اما دم برنياورد تا خانواده اش سربلند زندگي كنند ..
او مادربزرگي نمونه براي نوه هايش و همه ما است ....
روز 12 ارديبهشت روز جهاني كار و كارگر بر همه زحمتكشان ايران زمين مبارك باد
پي نوشت :
موسيقي وبلاگ دو نوازي گيتار و جفتي است
از آقاي قنبر راستگو و عيسي بلوچستاني
تاريخ: سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 1:12
دوستی عزیز از هزاران کیلومتر دورتر ..
زنگ زده تا برایم از بی خوابی شبانه اش بگوید ...
که هوس قدم زدن در کوچه پس کوچه های اطراف دانشگاه تهران کلافه اش کرده ..
و همه آن روزهای سرد زمستان ..
که مجله فیلم در دست مثل مترسکهای مزرعه کاشته می شدیم جلوی سینما عصر جدید ..
تب جشنواره و داغی بحثهای تند برای این فیلم و آن بازی و این کارگردان ..
یخ برف را هم آب می کرد روی نوک بینی یخ زده مان ...
و همه آن راه طولانی را که از چهارراه ولیعصر راه می افتادیم سمت میدان فردوسی ..
به یاد ایام قدیم و نهر کرج و خیابان بلندی که دو طرفش فقط چنار بود ..
و صدای آب روان ..
میدان فردوسی و منوچهری و لاله زار ...
بلکه ساختمان متروک سینما کریستال ، عطر نوشته های پرویز دوایی را برایمان زنده کند ..
همانجا که ناصرالدین شاه فرنگ رفته پاریس دیده ..
به یاد ماهرویان طناز شانزه لیزه داده بود میان باغ مصفای لاله زار ...
خیابانی بلند بسازند ..
که بعدها گراند هتل از میانش سر بلند کند ...
و خانمهای شوخ و شنگ آلامد با لباسهای اروپایی و شیکپوشترین مردان سر میزهایش بنشینند ...
و بعدتر پانزده سینما و چندین تئاتر و تماشاخانه مردم را بنشاند پای پرده و سن نمایش ..
یا دهان باز و آرزوهای دور در ذهن ...
و بعد می گوید :
یادت می آید اولین بار که او را دیدیم ..
چهره ای که هنوز آثار زیبایی و جذابیت سالهای جوانی میان چروکهای عمیقش به شدت خودنمایی می کرد ..
و آن پالتوی قدیمی و شال گردن مرتبش ..
آن چشمهای مورب سبز زیبا ...
با سیگاری لای انگشتان
و صدای بم جذابش ..
اگر در هرجایی دیگری روی پرده سینما می رفت ...
شاید برایش روی سنگفرش پیاده رو هالیوود ستاره ای به یادگار می گذاشتند ...
ولی" کوچه ملی " ستاره ای نداشت ..
و حالا دیگر " کوچه ملی " هم نیست ...
عبدالله بوتیمار در سال 1312 در بادکوبه یا باکوی فعلی در آذربایجان شوروی سابق به دنیا آمد
سه ساله بود که به همراه خانواده اش به ایران مهاجرت کردند ..
سال 1330 در " تئاتر پارس " همراه منوچهر قاسمی و کامل حلمی روی صحنه می رود ...
ظاهر اروپایی و جذابیت چهره و صدای خوبش او را به سوی بازیگری در سینما سوق می دهد ..
اولین نقش در فیلم «یک قدم تا مرگ» ساخته ی «ساموئل خاچیکیان» ...
همزمان با بازی در فیلم به کار دوبله هم می پرداخت ...
بازیگرانی همچون برت لنکستر و گریگوری پک با صدای او به فارسی صحبت کردند ...
حدود پنجاه فیلم بازی کرد ...
دلهره، ضربت، يك قدم تا مرگ، اضطراب، دزد سياهپوش، كردي از جنوب شهر، بي عشق هرگز، ...
فيلمنامه «ضربت» براساس داستاني به قلم خاچيکيان، نوشته شد.
نام داستان «مستأجر» بود؛ قصه اي شيرين و جذاب که به صورت پاورقي در مجله «آليک» چاپ شده بود
آرمان و عبدالله بوتيمار از بازيگران اصلي اين فيلم بودند .
بوتيمار پيش از ضربت در دو محصول آژير فيلم بازي کرده بود و شهرت و محبوبيتي به دست آورده بود.
با نمايش «ضربت» سالن ها مملو از جمعيت شد.
روزنامه ها و مجلات مطالب بسياري درباره فيلم، بازيگران و کارگردان آن نوشتند.
بوتيمار که کارش را با « يک قدم تا مرگ» ساخته خاچيکيان آغاز کرده بود در سومين همکاري اش با اين کارگردان، بسيار مورد توجه قرار گرفت.
در یکی از مصاحبه هایش با اشاره به نقش نويسنده، کارگردان و فيلمبردار در خلق يک شخصيت سينمايي گفت:
" هيچ بازيگري در زندگي واقعي آن طور نيست که تصويرش نشان مي دهد.
من نه قهرمان هستم، نه خيلي خوش تيپ. آدمي کاملا معمولي هستم. لزومي ندارد فکر کنم سمبل هستم و احساس غرور کنم. بعد از فيلمبرداري همه چيز برايم تمام مي شود. مسخره است که اين چيزها را به خانه ببرم.
البته مردم دوست دارند بازيگران را به شکلي که در فيلم ها ديده اند، ببينند .
متنفرم از اين که مرا به خاطر چهره ام تحسين کنند؛ اين يعني تنها چيزي که در چنته دارم، ويژگي هاي ظاهري است و از هنر بازيگري بي بهره ام. "
سال 1360 به اصرار فرزندانش به آلمان می رود..
زبان آلمانی یاد می گیرد و عضو انجمن فرهنگی و وارد کار تئاتر می شود ..
حتی چندین اثر از بیضائی و بهرنگی را هم به زبان آلمانی و فارسی روی صحنه می برند ...
به کار دوبله می پردازد و با توجه به سابقه کار در ایران موفقیت بسیاری در آنجا کسب می کند ...
او همیشه معتقد بود که هنر دوبله در ایران از همه کشورها قدرتمندتر است ...
و علت هم وسواس و دقت و مهارت بالای دوبلورهای ایرانی است ...
چند سفر کوتاه به ایران داشت ولی باز هم به آلمان باز گشت ...
تا سال 1389 که به بهانه سالگرد درگذشت خانم ژاله کاظمی برای همیشه به ایران می آید …
آمده بود تا در کشورش و به گفته او - برای مردم خوب و عزیزش - کار کند ...
ولی مجوز بازیگری اش صادر نشد و همین مساله ضربه روحی شدیدی به او وارد کرد...
تا آنکه در 28 دی 1390 به دليل سكته مغزي در بخش آي سي يو بيمارستان فيروزگر بستري می شود .
دور از فرزندان و در کنار دوستان و زیر آسمان وطن ، او زندگی را برای همیشه بدرود گفت ...
اگرچه مجوز ارائه هنرش را نتوانست بگیرد ...
ولی مجوزي براي خاكسپاري در قطعه هنرمندان برای او صادر می شود ....
روحش شاد و یادش باقی
منابع :
ویکی پدیا
مصاحبه با آقای بوتیمار
http://filmghadimi.blogfa.com/post-536.aspx
تاريخ: شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت: 0:42
در بیست کیلومتری جنوب شرقی همدان روستایی با قدمت 400 ساله وجود دارد ..
به نام روستای " ورکانه "
در گویش کردی «ور» به معنی کنار و «کانه» به معنی چشمه است....
ورکانه نیز به معنی قرار گرفتن در کنار آب و چشمه میباشد...
روستایی در دامن کوههای سردره و سرخ بلاغ و قره داغ و تکیه داده به دره بارانی و دره قشلاق ...
و سیراب از رودخانه ارزان فرد ...
با آب و هوایی معتدل در بهار و تابستان و زمستانهای سرد ...
مردمانش به زبانهای آذری ، کردی و فارسی سخن می گویند ...
و خانه هایشان همه از سنگ خاکستری لاشه که توسط ملات گل کار شده ..
و پهنای دیوارها ی سنگی در طبقه همکف گاهی به یک متر هم می رسد ...
و تنها عامل اتصال این دیوارها تیرهای چوبی است ...
بیشتر اهالی روستا به زراعت و دامداری مشغولند ...
کوچه باغهای پیچ در پیچ، خانه های قدیمی با پنجره های کوچک و مشبک چوبی ..
در کنار چشمه های فراوان میان روستا، مناظر بکر باغهای گردو، درختان سر به فلک کشیده ...
زیبایی منحصر به فردی به این روستا داده که هرگز از یاد نخواهد رفت ...
روستای ورکانه در مسیر کوچ طوایف قزل یوسف، یارم طاقلو و ورکانی قرار دارد ...
که هر سال از اواسط آبان ماه کوچ بهاره دارند. ...
در سال 1315 کودکی در این روستا به دنیا آمد ...
به نام توفیق موسیوند ...
برای کمک به معاش خانواده پر جمعیت به کار چوپانی می پرداخت ...
روزها و شبها در میان دشتها به تماشای اعجاز خلقت مشغول بود ...
و ذهن جستجو گرش به چند و چون چگونگی جهان می پرداخت ...
پدر اجازه داد تا درس بخواند ..
فرصتی که نصیب خواهرانش نشد ...
برای ادامه تحصیل به دانشسرای معلمی همدان رفت ...
اما نفر اول نشد و رفت سراغ مهندسی مکانیک و بعد مهندسی کشاورزی در دانشگاه تهران ...
و سپس با بورسیهای که به دست آورد به دانشگاه آلبرتا کانادا رفت ...
در سالهای اول به یادگیری زبان در طول روز و کار ظرف شویی در طول شب پرداخت ...
در رشته های مدیریت و مهندسی مکانیک در مقطع فوق لیسانس از دانشگاه آلبرتا فارغ التحصیل شد ...
با همسرش " دیکسی لی " ازدواج کرد و به عنوان مهندس مشغول به کار شد ...
همراه با همسر و دو پسرش به کلیولند در اوهایو رفت ...
اشتیاقی عجیب او را دوباره روی صندلی دانشگاه نشاند ...
این بار به تحصیل در رشته علم پزشکی ...
در دانشگاه آکرون و کالج پزشکی شمال شرقی دانشگاه اوهایو پرداخت ...
و دكترای پزشكی و فوق تخصص جراحی قلب گرفت ...
تلفیق علوم مهندسی و پزشکی باعث شد تا به دانش نوینی در زمینه اعضای مصنوعی دست یابد ...
بعد از سه سال کار در کلینیک کلیولند، دکتر ویلبرت کئون از انستیتو قلب اوتاوا ...
از او درخواست کرد تا سرپرستی تیم قلب مصنوعی انستیتو را برعهده بگیرد....
او توانست فنآوری قلب مصنوعی خود را گسترش داده و آن را به استانداردی برای آینده تبدیل کند.
شهرت وی عالمگیر شد و ریاست بسیاری از هیئتهای علمی و تخصصی ...
و سمت استادی رشتههای جراحی و مهندسی در دانشگاههای اوتاوا و کارلتون را برعهده گرفت....
دکتر موسیوند اختراعات بسیاری را به ثبت رسانده است که مهمترین آنها عبارتند از:
قلب مصنوعی کنترل از راه دور
که پس از قرار گرفتن در بدن بيمار ميتوان از طريق ماهواره، اينترنت و تلفن از وضعيت آن و همچنين وضعيت سلامت بيمار آگاه شد و امکان ارسال برق به آن بدون ايجاد سوراخي در بدن، از طريق سيستم الکترومغناطيسي فراهم است.
ثبت اطلاعات ژنتیکی به وسیله استفاده از اثر انگشت بدون نياز به خونگيري و تنها از طريق انگشتنگاري
و ساخت زيرپيراهني که ميتواند فشار خون و کارکرد قلب را در کساني که قلبشان خوب کار نميکند، کنترل کند
و 14 اختراع پزشکی دیگر ...
او در حال حاضر :
عالیترین مقام علمی جهان از انجمن سلطنتی كانادا و انگلستان ...
و عضو انجمن دانشمندان نیویورك،
بنیانگذار درمان پزشكی از راه دور،
و رئیس بخش قلب و عروق انستیو تحقیقات قلب دانشگاه اوتاوا (پایتخت كانادا) است.
بعد از 37 سال،در سال 1381 و در همایش بین المللی بوعلی سینا به زادگاهش (همدان) بازگشت.
و آمادگی خود را برای تأسیس دانشگاه و بیمارستانی بزرگ در كیش اعلام كرد
بیمارستانی كه با بزرگترین دانشگاه و بیمارستان جهان قابل رقابت باشد
و كمترین و كوچكترین هزینهای برای دولت ایران در برنداشته باشد
و تمام منابع آن از اعتبارات شخصی او تأمین شود.
اگرچه هنوز به دلایلی که معلوم نیست ، این امر محقق نشده است ...
می گوید بهترین خاطراتش از زمان چوپانی است ..
آرامش و فراغ خاطر و نزدیکی با طبیعت و خداوند ...
پروردگاری که هیچگاه تنهایش نگذاشت ...
و حالا هم در سخت ترین روزهای زندگی به کمک او امید بسته است ...
http://www.ottawaheart.ca/misc/tofy-mussivand.htm
تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 22:34
روزمره گی چیز عجیبی است ...
مثل طنابی بر دست و پای اندیشه ات مهار می زند ...
در شتاب رود خروشان حوادث تو را با خود می برد ...
معقول نشسته ای و داری با اوراق و اعداد روی میزت کلنجار می روی ...
هزار کار نکرده در گوشه سررسید سال 91 منتظرند تا تیک بخورند ...
تلاش و معاش و هر روز از پی روز ...
و ناگهان ..
بادی تند پنجره ها را از هم بازمی کند ...
آسمان همچون کودکی بغض های تلنبار شده اش را بر سر شهر فریاد می زند ..
پا می کوبد و می غرد ...
و هزار هزار تیله سپید یخی از آن بالا بر سر مردمان فرو می ریزد ...
و میان این همهمه و غوغا ...
دکمه ای کلید می خورد ...
و صدایی همه جادو می خزد تا انتهای پستوی فکرت ...
همانجا که کلی خاطره گذاشته ای از آن شهر که بی مثال و بی مانند است ...
و خیابانها و کوچه ها و آبهایی آبی فیروزه ...
و شبهایی فقط برای عاشق شدن ...
سزن آکسو SEZAN AKSU …
شاعر ، ترانه سرا ،آهنگساز ، خواننده و بازیگر شهیر ترکیه ...
در شهر سارای کوی saraykoy ترکیه به دنیا آمد ...
سه ساله بود که به همراه خانواده اش به ازمیر رفت ...
والدینش او را از آواز خواندن منع می کردند و علاقه داشتند او پزشک یا مهندس شود ..
ولی سزن از غیبت آنها استفاده می کرد و در بالکن خانه به آوازخوانی می پرداخت ...
به درخواست پدرش در دانشکده کشاورزی به تحصیل مشغول شد ..
ولی آن را نیمه تمام گذاشت و به دنبال موسیقی رفت ...
همراه با دوست بسیار صمیمی اش " آژدا پکان " موسیقی پاپ را در سال 1970 بنیان گذاشت ..
اولین ترانه اش " Haydi Şansım Gel Bana " ( ای شانس به سویم بیا )...
را در سال 1975 با اسم " سزن سلی " منتشر کرد .
تا سال 1976 هنوز صدایش ناشناحته بود تا ترانه Olmaz Olsun Vurdumduymaz
که مقام اول را در رده بندی ترانه های ترکیه کسب کرد ..
آلبوم اولش در سال 1978 به نام Serçe ( گنجشک ) به کمک روزنامه ها آوازه بسیار پیدا کرد ...
و برای اولین بار در فیلم "مینیک سرچه " ساخته عاطف ییلماز، به همراه بولوت آراس، نقش اول را بر عهده گرفت.
این شهرت به بالکان و یونان رسید و ترانه هایی که او سرود و تنظیم کرد ...
همچون "Küçük Bir Aşk Masalı" ، "Heyamola" و "1945" ...
در مسابقات یوروویژن شرکت داده شد و بدین ترتیب رویای او برای نشر موسیقی اش در اروپا تحقق یافت .
در دهه هشتاد سزن آکسو عاشق تهیه کننده ای به نام " اونو تونچ " Onno Tunç شد ..
که مردی رمانتیک ولی درکار موسیقی بسیار حرفه ای بود ...
بعنوان یک زوج آنها امضای خود را روی آثاری گذاشتند که مرزهای موسیقی پاپ ترکیه را در هم شکست
ترانه هایی همچون :
Sen Ağlama ( گریه نکن ) ، Git ( برو ) ، ...
در سال ۱۹۸۱ به همراه عادیله ناشیت، شنر شن و آلتان اربولاک ...
در موزیکال "سزن آکسو و کازینواش" ...
و در سال ۱۹۸٦ درموزیکال " هزارسال قبل، هزار سال بعد" ایفای نقش نمود.
موسیقی و هنر بازیگری او در دهه نود به اوج شکوفائی اش رسید ...
بهترین آلبوم اش Gülümse ( لبخند ) که حاصل همکاری او و محبوش بود ...
و ترانه شماره یک این آلبوم Hadi Bakalım ( یالا بیا ) در اروپا و ترکیه طوفانی به پا کرد ..
در سال ۱۹۹۰ سزن به همراه " فرهان شنسوی " ...
در فیلم "تنهایی بزرگ" ساخته یاووز اوزکان در نقش اول بازی کزد.
او همچنان به ترانه سرایی و آهنگسازی برای دیگر هنرمندان ترکیه نیز پرداخت ...
در سال 1995 آلبوم Işık Doğudan Yükselir ( روشنایی از مشرق می تابد )
با تم موسیقی کلاسیک غربی و سنتی ترکیه شهرت جهانی او را رقم زد ...
در ژانویه 1996 محبوب دیرین سزن ، اونو تونچ در سقوط هواپیمای شخصی اش کشته شد ...
و او در نهایت غم و اندوه آلبوم Düş Bahçeleri ( باغهای رویا ) را به یاد او سرود ...
در سال 1996 با آلبوم Adı Bende Saklı ( پنهان در درونم ) به عرصه موسیقی بازگشت ...
و همچنان پیشتاز فتح قله های موفقیت شد ...
در سال 2005 او در فیلمی از فاتح آکیم به نام عبور از پل یا نوای استانبول ...
Crossing the Bridge : The Sound of Istanbul
بازی کرد و ترانه خاطرات استانبول یا Istanbul Hatirasi را خواند ...
و در اکتبر سال 2007 کنسرتی در سالن رویال آلبرت هال لندن بر گزار کرد ...
بعد از خواننده قدیمی و شهیر ترکیه " زکی موران " او دومین خواننده ترک بود که در آنجا برنامه اجرا می کرد .
او در طول سابقه کاری خود برای بیش از 400 ترانه شعر سروده و آهنگ ساخته ..
8 صفحه 45 دور، 3 آلبوم سینگل و 27 آلبوم از او به جای مانده ...
اشعار و ترانه های او ، عشق و اندوه و امید و زندگی را به می بافد ...
و صدای با قدرت و خش دار و لطیفش کلام را به ملودیی جادوئی بدل می کند ...
در سال ۲۰۰٦ شعرهای او در کتابی با نام "شعر اکسک " جمع آوری شد.
او در بیش از ۲۰ کشور، نزدیک به ۱٥۰۰ کنسرت برپا کرده،...
و علاوه بر فعالیتهای هنری ....
در زمینه مسائل اجتماعی ، حقوق زنان ، محیط زیست و اصلاح آموزش و پرورش نیز به شدت فعال است .
به او لقب بانوی آواز ترکیه را داده اند ...
آخرین آلبوم او که به تازه گی منتشر شده Öptüm ( بوسیدمت ) نام دارد ...
ترجمه ترانه " GIT "
برو
تا زمانی که چنین اراده کرده ای ، پس برو
در اندیشه من نباش ..
به خود فکر کن ..
می توانم تنها بمانم ..
تو نیز می دانی هیچ اندوهی تا ابد ادامه نخواهد یافت ...
و من هر زمان می توانم دوباره عاشق شوم ...
از من بر نیامد ...
حق با تو است ...
درنگ نکن و برو ...
هراس نداشته باش ...
هنوز می توانم دوستت باشم
دیرزمانی بود که قصد جدائی داشتم ..
اما به زبان نیاوردم ..
برو ... برو ...
نه ! ..
نرو ... لطفا بایست ...
نرو ... بمان ...
به دروغ گفتم ...
تاب جدائی از تو را ندارم ...
برای ادامه زندگی ..
بسیار چیزها بین ما هست ...
نرو ... بمان ...
دیوانه وار دلتنگت هستم ...
اما به صلاح هردوی ما است که بروی ...
پس برو ...
باور کن به اندازه تو اندوهگین نیستم ...
در درونم برای شروع یک زندگی تازه ...
هیجان و عشق هست ...
پس برو ....
پی نوشت :
منبع : ویکی پدیا
لینک ترانه
http://www.4shared.com/mp3/LwkT-Bj_/Sezen_Aksu-Git.html
تاريخ: جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 1:31
خنده های پدر همیشه در فامیل و آشنا زبانزد بوده و هست ...
از آن خنده ها که اول ریز است...
و بعد گلو را می لرزاند و بعد از زیر سبیلهای پر پشت اش تبدیل به قهقهه ای شادمانه می شود ...
خنده های مردانه قوی و شاد ...
که مرا به یاد کسی می برد که سالها بی دریغ ، خنده بر لبان مردم ایران زمین نشانده است ...
منوچهر نوذری در سال 1315 در قزوین به دنیا آمد ...
پدرش حسابدار و نقاش قالی و اهل کاشان بود ...
17 ساله بود که برادر بزرگترش محمود نوذری صدابردار و فیلمبردار درجه یک تلوزیون ...
او را به " ایران فیلم " یا " خانه سینما " نزد " پرویز بهرام " استاد پیشکسوت دوبله برد ...
دیدند صدا و استعداد بسیار خوبی در این زمینه دارد و در دوبله شرکت کرد ..
و اولین فیلمی که در آن صحبت کرد " دختر نمکزار " محصول ایتالیا بود ...
و بعدها صدایش در نقش هنرپیشگانی چون :
گلن فورد ، جک لمون ، دنی کی ، راج گاپور ، باب هوپ و رد اسکلتونو ماندگار شد ...
همزمان با دوبله وارد رادیو شد ...
برنامه " راه شب " و بعد در دهه چهل یکی از موفقترین برنامه های مفرح و شاد رادیو ...
" شما و رادیو "
برنامه ای با شرکت منوچهر نوذری ، علی تابش ، یاسمین ، سیما بینا ، گوگوش ، ملوک ضرابی ، پرويز خطيبي، مهدي سهيلي ، مقبلي، مشكين، مستجابالدعوه ، مرتضی احمدی، غلامحسین بهمنیار، خان معین، ، احمد قدكچیان، محمدعلی سخی و چندین هنرمند خوب دیگر...
که در صبح روزهای جمعه پخش می شد ...
همراه با مصاحبه های کوتاه با هنرمندان و طنز و کمدی و پخش موسیقی و تصنیف ...
و صدای گرم و طنز فوق العاده و راحتی و شوخ طبعی ذاتی منوچهر نوذری وجه متمایزی به این برنام داده بود ..
پرویز بهرام استاد او را در کار خود پدیده می داند ...
مردی خستگی ناپذیر روی صحنه تئاتر و رادیو و در اتاق دوبلاژ ..
که در همه هم موفق و عالی و صادق و بی ریا ، ظاهر شده است ..
شخصیت جك لمون با صدای او جان گرفت و بهترین كاری كه با دوبله او انجام شد ...
فیلم «بعضی ها داغشو دوست دارن» بود ...
در هنگام دوبله، خلاقیت عجیبی داشت و استعداد شگرفی ....
كه ناگهان هشت صفحه كاغذ را پشت و رو می كرد و بعد شروع می كرد به گفتن....
تند و صحیح و صریح گفتن از خصوصیات او بود....
آخرین فیلمش را هم به جای جك لمون پیر صحبت كرد....
در واقع هر دو با هم پیر شده بودند.
كارهای رادیویی هم بسیار زیاد بود...
راه اندازی رادیو دریا نیز به تمامی بر عهده او بود و نیز برنامه راه شب رادیو....
برای كارهایش نویسنده نیز داشت، اما خود نیز به نگارش قطعه های نمایشی و خلق شخصیت هایی مثل دردانه حسن كبابی می پرداخت و همین خلاقیت او مزید بر علت بود.
تئاتر " تو این دیوونه خونه چه خبره " را به مدت هفت ماه روی صحنه برد ...
او طنز و شادی را لازمه زندگی مردم دلمرده می دانست....
در طول این هفت ماه او تمام افرادی را كه به دیدن نمایش می آمدند، می شناخت....
خانواده شان و حتی مشكلات و بیماری هایشان را....
کسانی که ، بیمارانشان را با ویلچر به تئاتر می آوردند تا از آن لذت ببرند و ساعتی بخندند و خوش باشند...
21 ساله بود که با شروع کار تلوزیون در ایران ...
بعنوان اولین نفر به همراه علی تابش در صفحه تلوزویون ظاهر شد و به مردم گفت :
« این كه میبینید من هستم و این جعبه تلویزیون است.»
بعد از سال 40 در چند فیلم سینمایی مثل «لاله آتشین» و «افق روشن» بازی كرد....
نوذری می گفت: كار بازیگری را دوست نداشتم و فهمیدم این طرف دوربین بیشتر به درد میخورم....
سال 50 فیلم «ایوالله» را ساخت كه با قیمت بلیط هجده زار و دو تومان ...
در همان هفته اول 700 هزار تومان فروخت و هنوز هم جزو ده فیلم پرفروش سینمای ایران است....
آن موقع اگر یك فیلم در سه هفته 400 هزار تومان در 10 سینما میفروخت همه به هم تبریك میگفتند....
از سال 1334 فعالیت خود در سینمای حرفهیی، با بازی در فیلم «امیر ارسلان نامدار» آغاز كرد...
در سال 1347 در شبكه بی .بی .سی یك دوره شش ماهه را گذراند ...
و در سال بعد استودیو دوبلاژ تندیس را تأسیس كرد....
در سال 1353 به مصر رفت و در آنجا نیز به كار فیلمسازی ادامه داد....
در مصر یك فیلم مستند درباره رود نیل ساخت كه خیلی مورد استقبال واقع شد....
تا سال 1356 در مصر بود، سپس مدت چهار ماه و نیم به سوریه و پنج ماه نیز به اردن رفت ...
و از آنجا به ایران بازگشت ...
بعد از انقلاب توسط احمد شیشه گران به رادیو دعوت شد و از اسفند 1366 ..
با برنامه " بسیار معروف " صبح جمعه با شما " و " راه شب " فعالیت مجدد خود را شروع کرد ...
برنامه " صبح جمعه با شما " در واقع به نوعی ادامه " برنامه " شما و رادیو " بود ...
برنامه ای که احمد شیشه گران و سعید توکل و صادق عبداللهی پایه گذارش بودند ...
و علاوه بر منوچهر نوذری هنرمندانی همچون :
مرحوم مقبلي ، حسین عرفانی، شهلا ناظریان، مهین برزویی، شهروز ملکآرایی، منوچهر آذری، بیوک میرزایی، امیر حسین مدرس، علیرضا جاویدنیا، مینو غزنوی، پرویز ربیعی، پریچهر بهروان و زندهیادان کنعان کیانی، حسین امیرفضلی، پرویز نارنجیها، فرهنگ مهرپرور، مهین دیهیم نقشآفرینی میکردند.
برنامه ای که در دهه شصت و ایام جنگ و اضطراب و نگرانی هر روزه مردم ...
محبوبیت همه جانبه خویش را مدیون تلاشهای منوچهر نوذری است....
او با اجرای نقشهایی چون آقای مُلَوَّن و آقای دست و دلباز ..
هر صبح آدینه ، خنده و نشاط را به خانه های مردم می برد ...
و بعدها مجموعه های تلوزیونی ...
کوچه اقاقیا ، عصای پیری ، باجناقها ، جدی نگیرید
چهره ها ، هزار برگ هزار رنگ ، مسابقه هفته ،سری دوم«صندلی داغ» ، تهران ساعت 20 ...
از جمله فعالیت های ماندگار او در تلویزیون شد ....
منوچهر نوذری در میان دوستان و آشنایان به بخشندگی و سخاوت بسیارش معروف بود ..
و برای آموزش و آینده کودکان اهمیت خاصی قائل بود ...
پسرش ایرج و دخترش نازنین به همراه دو فرزند خواهرش را به مدرسه " رازی "
که در زمان خود از گرانترین مدارس خصوصی بود فرستاد ..
در آنجا بچه ها زبان فرانسه را به خوبی آموختند ..
و حالا پسرش ایرج نوذری کارشناسی ارشد زبانشناسی دارد و بازیگری قابل است ...
و به زبانهای سنسکریت، هندی، اردو، اسپانیایی، فرانسوی و انگلیسی مسلط ...
و همینطور ورزش " کونگ فو " را هم در سطح عالی دنبال کرده است ...
و دخترش نازنین نوذری دكتري زبان اسپانيايي دارد و تاكنون 9 كتاب ترجمه كرده ...
در سالهای آخر مبتلا به بیماری ریوی و عفونت کلیه شده بود ...
دردی که بدن استوارش را رنجور و خسته کرد ...
اما هرگز نتوانست لبخند را از لبانش دور کند ...
در ششمین جشنواره رادیو گفت :
«شاید آخرین باری باشد كه میتوانم پشت میكروفن صحبت كنم، به خاطر بیماریهایی كه دارم، شاید این بار، آخرین بار باشد...»
منوچهر نوذری در چهارشنبه ۱۶ آذر ماه ۱۳۸۴ ...
در بیمارستان مدرس تهران درگذشت...
وی معمولاً این شعر را در پایان برنامههای صبح جمعه با شما میخواند ...
و بر روی سنگ آرامگاهش نیز همین شعر نقش بسته است:
ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
آخرین دیالوگی که در دوبله فیلم " گلن گری گلن راس " بر زبان آورد ...
" مطمئنم دلت برام تنگ میشه "
او می دانست که حتی سالها پس از رفتنش دل همه برای او خیلی خیلی تنگ خواهد شد ...
پی نوشت :
لینک دانلود مصاحبه منوچهر نوذری با حمیرا و پرویز یاحقی
دریافت برنامه شما و رادیو (حجم 14.160)
تاريخ: سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 22:54
هنوز برایم نوشتن از او بسیار سخت است ...
استاد عزیزی که هفتاد و پنج سال پیش ...
در سرمای اسفند ماه در شهر " آباده " چشم به جهان گشود ...
شمالی ترین نقطه استان فارس ...
بین شهرهای شیراز و اصفهان و یزد و اقلید ....
با هوایی خشک و زمستانهای سرد ...
استاد " جلال ذوالفنون " در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد ...
پدر تار می زد و برادرش محمود ذوالفنون ویلن می نواخت و موسیقی نشست در جانش ...
برای ادامه تحصیل به هنرستان موسیقی ملی رفت ...
استاد موسی خان معروفی او را با سه تار پیوند داد و تکنیکهای لازم را به او آموخت ...
هشت سال درس موسیقی از تار و سه تار و ویلن ...
رشته موسیقی به تازگی در دانشکده هنرهای زیبا تدریس می شد ..
فرصتی برای این هنرمند جوان تا با چهره های شاخص موسیقی ایران ..
همچون مرحوم نورعلی خان برومند و دکتر داریوش صفوت آشنا شود ...
آشنایی که به عمق دانش او از موسیقی اصیل و امکانات ساز سه تار افزود ..
و این مقدمه ای شد تا روی این ساز تمرکز بیشتری داشته باشد ...
اساتید دیگر هم همچون مرحوم صبا و ارسلان خان درگاهی ، راهنمای او بودند ...
پس از اتمام دانشکده در همانجا و مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ملی به تدریس سه تار پرداخت ...
و این دوره مصادف بود ...
با همنشینی و کسب فیض از محضر اساتیدی همچون سعید هرمزی و یوسف فروتن ...
بعد از انقلاب نیز به همکاری با استاد شهرام ناظری و برخی هنرمندان دیگر پرداخت ..
که اوج این دوران انتشار آلبوم " گل صد برگ " و " آتش در نیستان " با شهرام ناظری ...
و آلبوم " از نگاه یاران " با صدای صدیق تعریف بود ...
البته آلبومهای تکنوازی سه تار هم همچون " پرواز " و " پرنیان " از وی منتشر شده اند ...
او برای آموزش سه تار به جوانان علاقه مند کتابی تدوین کرد ...
که نقش بسیار مهمی در عرصه آموزش سه تار ایران دارد ...
تا قبل از استاد جلال ذوالفنون ، کتاب های اول ودوم آموزش تار وسه تاری که ...
مرحوم خالقی تالیف کرده بود ، برای هر دو ساز به کار می رفت ...
اما استاد ذوالفنون کتاب و تمرینات و قطعات خاصی را برای ساز سه تار تدوین کرد ...
و توانست ضمن این که فضای تخصصی سه تار نوازی را گسترش دهد ،...
علاقه مندان بیشتری را به سمت این ساز جلب نماید ...
چرا که قطعاتی را از دل موسیقی ردیفی و ضربی ها و پیش درآمدها ...
و حتی برخی قطعات الهام گرفته از موسیقی نواحی ایران انتخاب کرد ...
که با ذائقه یک هنرآموز مبتدی همخوانی داشت ...
و آسانی اجرای این قطعات شوق و کشش به سمت این ساز را برای نوآموزان بیشتر کرد....
از جمله ویژگی های قابل اعتنای سه تار نوازی استاد ذوالفنون ...
سونوریته یا صدا دهی خاصی بود که او در هنگام نواختن سه تار به آن رسیده بود ...
که مختص خود ایشان بود ...
می توان گفت که نوع سه تاری که او می نواخت و صدادهی و زخمه زنی اش منحصر به او بود ...
و در میان شاگردانش گسترش یافت....
قطعات ضربي خيلي در سبك نوازندگي ایشان نقش داشت ...
تمهاي محلي يا ملوديهايي از رديف را خيلي خوب در بداههنوازي بسط و گسترش ميداد ...
يعني به اندازه ظرفيت صداي يك تار از ساز بهره ميبردند ...
و شما لبريز از آن صداي ساز ميشديد بدون اينكه از ظرفيت ساز خارج شود ...
و صداي ناخنشان خيلي زلال بود و از نظر مطلب چيزي كم نداشت....
استاد ذوالفنون از جمله رديفدانهايي است كه هيچوقت پابند رديف نبود....
رديف در وجودشان نهادينه شده بود و بداهه نوازي ایشان خود رديف جديدي ميشد ...
نغمه های محلی در سه تار استاد ترکیب می شد و برداشتی نو عرضه می کرد ...
اگرچه موسیقی ردیفی و کلامی را نیز در نهایت اصالت اجرا می کردند ..
و این رمز موفقیت موسیقی استاد در نزد شنوندگان عادی است ...
که موسیقی در دلشان می نشیند و طرب بر می انگیزد ...
شاگردانش هرگز فاصله سنی با استاد احساس نکردند ...
منش و روحیه مثبت و خوشروئی ذاتی و ظنز نگاهش به زندگی ..
روحی از سرخوشی و تازه گی به جمع می بخشید ...
که هرگز از یاد آنها که در جوار استاد بوده اند نخواهد رفت ...
مجموعه ای از نوشته ها و خاطرات وی نیز در کتابی به نام " گل صد برگ " منتشر گشته است ...
همسر گرانقدر استاد خانم مشروطه زنگنه نقش بسیار مهمی در موفقیتهای زندگی او داشته ..
و سهیل ذوالفنون ، فرزند برومند این استاد نیز همراه و یار و یاور پدر در عرصه موسیقی بوده ..
و خود نیز تحقیقات ارزنده بسیاری در باره موسیقی دارد ...
آخرین برنامه او در جشنواره موسیقی فجر سال 90 بود ...
تکنوازی استاد و سپس همراهی او با گروه اوستا ...
و حرف آخر استاد در مصاحبه ایشان :
" به طوریكه میبینم اكثر گرفتاریهای مردم ما حاصل توهم است .
بنابراین ترجیح میدهم در این زمینه پیامی داشته باشم كه اندیشههای خود را به مشورت بگذارید.
تا به صورت تفكر درآید. اگر نه به صورت توهم عقیم و ناتوان باقی خواهد ماند.
یكی دیگر از گرفتاریهای ما عدم صبوری است، كه باید نیروی صبر را در خود تقویت كنیم.
صبر در مقابل ناملایمات، در مقابل ثروت، در مقابل شهرت و صبر در مقابل پست و مقام .
تا اینكه به آرامش برسیم .
در 28 اسفند سال 1390...
استاد ذوالفنون به علت خونریزی بعد از عمل جراحی ...
در بیمارستان البرز کرج ، دار فانی را وداع گفت ...
روحشان شاد ..
و یادشان باقی ....
پی نوشت :
موسیقی وبلاگ تکنوازی قطعه ترانه کردی است توسط استاد ، از آلبوم دانه های مروارید
منبع :
ویکی پدیا
مصاحبه با بهداد بابایی، نوازنده سه تار
http://sazesetar.blogfa.com
تاريخ: دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 2:36
/**/
در سه کیلومتری شرق نیشابور در مسیر جاده مشهد ...
باغی است مصفا به نام باغ امامزاده محروق ...
محمد بن محروق از نوادگان امام موسی بن جعفر که در پی شورشی علیه خلیفه وقت ...
او را به قتل رسانیده و پیکرش را به آتش کشیدند و خاکسترش را درمحله تلاجرد نیشابور به خاک سپردند ..
و ازین روست که آرامگاهش به " محروق " یعنی " سوخته شده " معروف است ...
بقعه ای زیبا بنا شده در قرن دهم هجری با گنبدی کاشیکاری شده و ایوان های بلند ...
در میان باغی مشجر و در کنارش آرامگاه امامزاده ابراهیم یکی از اولاد حضرت موسی بن جعفر...
در گوشه شمال شرقی این بقعه ، مزار بزرگمردی از اهل ادب و دانش این سرزمین ...
غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری ...
فیلسوف، ریاضیدان، ستارهشناس و رباعی سرای ایرانی دورهٔ سلجوقی...
دانشمند و ادیبی که در سده پنجم هجری در نیشابور به دنیا آمد ..
در میانسالی فقه آموخت و حدیث و تفسیر و فلسفه و حکمت و ستاره شناسی ..
کتابی در باره معادلات درجه سوم به زبان عربی نوشت ...
( رساله فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله )
و به دعوت سلطان جلالالدین ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک به اصفهان رفت ..
تا سرپرستی رصدخانهٔ اصفهان را به عهده گیرد و هجده سال در آن جا مقیم شد ..
و تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلالالدین ملکشاه شهره است...
وی بدین منظور مدار گردش کره زمین به دور خورشید را تا ۱۶ رقم اعشار محاسبه نمود.
و در همین سالها مهمترین و تأثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام ...
رساله " فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس " را مینویسد ...
و در آن خطوط موازی و نظریهٔ نسبتها را شرح میدهد....
خیام به تحلیل ریاضی موسیقی نیز پرداخته است ...
و در " القول علی اجناس التی بالاربعاء " مسالهٔ تقسیم یک چهارم را ...
به سه فاصله مربوط به مایههای بینیمپرده، با نیمپردهٔ بالارونده، و یک چهارم پرده را شرح میدهد..
پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظامالملک، خیام مورد بیمهری قرار گرفت ...
کمک مالی به رصدخانه قطع شد و اصفهان را به قصد اقامت در مرو ...
که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد....
گفتهاند که خیام در زندگی همسر برنگزید ...
تاریخ وفات وی سال ۵۱۷ بودهاست ..
علیرغم مدارج علمی برجسته ، او به رباعیاتش در جهان شهره است ..
اشعاری که اساتیدی همچون فیتز جرالد آنها را ترجمه کردند ..
گویا اشعار خیام در زمان حیاتش به واسطهٔ تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده ...
و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته ...
یا در حاشیهٔ کتب اشخاص باذوق بطور قلمانداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده
نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت.
وی از نوجوانی دلبستهٔ خیام بود و تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود.
بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصلتر و علمیتر و با مقدمهای طولانی با نام ترانههای خیام به چاپ رسانید.
تصحیح معتبر بعدی به دست محمد علی فروغی در ۱۳۲۰ به انجام رسید ...
در زمان سلطنت رضا شاه مقبره خیام را با عجله به شکل میله ای سنگی تعمیر و آماده بازدید کردند
تا آنکه در مرداد 1335 انجمن آثار ملی ایران در نامه ای ...
به مهندس هوشنگ سیحون معمار بزرگ ایرانی ...
درخواست کرد تا طرح و نقشه ای در خور جایگاه این شخصیت بزرگ ارائه دهد ...
محل جدیدی در گوشه شمالی باغ انتخاب شد و طرح پیشنهای آقای سیحون مورد تائید واقع شد ..
طرح اولیه آرامگاه با استخوان بندی فلزی تهیه شد و کار با بتن ظریف انجام گرفت ..
و ارتفاع آرامگاه به 22 متر ترقی داده شد تا عظمت و جلوه بیشتری پیدا کند ...
سال 1338 ساخت آرامگاه شروع شد و پس از سه سال کار مداوم در 1341 به اتمام رسید ..
مقبره خیام از لحاظ معماری و ساخت یکی از مهم ترین ساختمانهای ساخته شده در زمان خود است.
در چهار مقاله نظامی عروضی آمده است :
شنیده بودم که خیام گفته بود : گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشانی کند .
در میان درختان کاج تنومند و زرد آلو محل مناسب بنا در نظر گرفته شد ...
در اینجا اختلاف سطحی در حدود 3 متر وجود داشت که از همین وضعیت استفاده شد...
و مجموعه بنا شامل یک برج و چشمه سارهای اطراف آن به دور یک دایره بزرگ طراحی شد ...
به طوریکه برج هم کف زمین و چشمه سارها در اختلاف سطح قرار گیرند.
خیام در واقع سه شخصیت دارد :
ریاضی دان ، منجم و شاعر که باید هر سه شخصیت در بنا نشان داده می شد .
دایره کف به ده قسمت تقسیم شد به طوری که برج یادبود بر 10 پایه مستقر باشد...
عدد 10 اولین عدد دو رقمی ریاضی است و پایه اصلی بسیاری از اعداد است.
از هر یک از پایه ها دو تیغه مورب به طرف بالا حرکت می کند ...
به ترتیبی که با تقاطع این تیغه ها حجم کلی برج در فضا ساخته می شود ...
و چون تیغه ها مورب اند خطوط افقی آنها باید ناظر به محور عمودی برج باشد ....
پس تیغه ها به صورت مارپیچ شکل به طرف بالا حرکت می کنند تا با هم تلاقی کنند ...
و از طرف دیگر سر در بیاورند که خود یک شکل پیچیده ریاضی و هندسی است....
این شکل با عدد 10 هر دو سمبل دانش ریاضی خیام است.....
برخورد تیغه ها با یکدیگر فضاهای پر و خالی و به خصوص در بالا...
ستاره های درهمی را به وجود می آورند...
که از لابلای آنها آسمان آبی نیشابور پیدا است ...
و به تدریج به طرف نوک گنبد ستاره ها کوچکتر می شوند ...
تا در آخر یک ستاره پنج پر آنها را کامل میکند....
این ستاره ها و آسمان اشاره به شخصیت نجومی خیام دارد .
و اما برخورد تیغه ها با هم ده لوزی بزرگ می سازند که باید با کاشی کاری پر شوند....
بهترین تزئین رباعیات خیام بود که به صورت خط شکسته و در هم ...
به روش " سیاه مشق" های خطاطان بزرگی مانند میر عماد و بعضی استادان شکسته نویس ...
با کاشی به صورت نقوش انتزاعی سرتاسر لوزی ها را پر کند ....
به تقاضای " انجمن آثار ملی " شادروان استاد جلال همایی بیست رباعی به این منظور انتخاب کردند ...
و استاد مرتضی عبدالرسولی با نظر مهندس سیحون که این خطوط در هم و تزیینی باشند ...
زیبا نویسی ها را انجام دادند که با کاشی معرق آماده و به شکل کتیبه های تزیینی ...
به ارتفاع حدود 14 متر داخل لوزی ها نصب شد ....
که باید گفت در تاریخ معماری ایران اولین بار بود که خط شکسته در تزیینات بنا به کار رفت.....
از داخل نیز قسمت های پر ، از جمله همین لوزی ها با نقش گل و برگ و پیچک ...
باز از هم با کاشی معرق تزیین گردیدند و تماما اشاره به شخصیت شاعری خیام است.
دور تا دور برج در قسمت اختلاف سطح ، چشمه سارها در اطراف یک دایره وسیع به مرکز خود برج ساخته شد...
همه از سنگ گرانیت با اجزا مثلثی شکل و تورفتگی و برون آمدگی هایی ...
که تا اندازه ای شکل خیمه را تداعی میکنند ...
و این اشاره به نام خیام است .چون پدرش خیمه دوز بود نام او به همین مناسبت انتخاب شد.
از طرف دیگر حوض ها با کاشی فیروزه که در مجموع قسمتی از ستاره را نشان می دهند...
به تعداد هفت پر به مفهوم هفت فلک و هفت آسمان و هفت تپه ...
باز اشاره به افلاک و نجوم دانش دیگر خیام است....
روی هم رفته مجموعه در یک حال و هوای شاعرانه با درختان تنومند در اطراف ساخته شد ....
و همان طور که خواست خود خیام بوده کاملا باز است ...
و مزارش بهاران گل افشان.....
در قسمت دیگر باغ بناهای دیگری...
جهت کتابخانه و مهمانسرای موقت با ملحقات برای مستشرقین و محققین
که مایل اند در محل اقامت کوتاه داشته باشند ...
و از نزدیک در جوار آرامگاه و در فضای شاعرانه ضمن کار بهره معنوی داشته باشند ساخته شد...
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هرکس سخنی از سر سودا گفتندزان روی که هست، کس نمی داند گفت
گردون نگری ز قد فرسوده
ی ماست
جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست
فردوس دمی ز بخت آسوده ی ماست
از من، رمقی به سعی ساقی مانده ست
وز صحبت خلق، بی وفایی مانده ست
از باده ی دوشین قدحی
بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده ست
چون آمدنم به من نبد روز
نخست
وین رفتن بی مراد، عزمی ست درست؟
بر خیز و میان ببند
ساقی، چست
کاندوه جهان به می، فرو خواهم شست
دوری که در او، آمدن و
رفتن ماست
او را نه نهایت، نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی در این
معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!
ای دوست بیا تا غم فردا
نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر کهن
در گذریم
با هفت هزار سالگان، سر
به سریم
تا دست بر اتفاق بر هم
نزنیم
پاییز نشاط، بر سر غم نزنیم
خیزیم و دمی زنیم، پیش
از دم صبح
کین صبح، بسی دمد که ما دم نزنیم
صبح است، دمی با می
گلرنگ زنیم
وین شیشه ی نام و ننگ بر سنگ زنیم
دست از عمل دراز خود باز
کشیم
در زلف دراز و دامن چنگ، زنیم
دوران جهان، بی می و
ساقی، هیچ است
بی زمزمه ی ساز عراقی، هیچ است
هرچند در احوال جهان می
نگرم
حاصل همه عشرت است و باقی، هیچ است
با سپاس از :
http://vina.blogfa.com
تاريخ: چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 23:17
کتاب را که در دستم می گیرم ....
همچون اسمش عطر خاک می دهد ...
یادگاری قدیمی در کتابخانه ام ....
" خاک خوب "
داستانی از " پرل باک " با ترجمه روان آقای " غفور آلبا " ...
داستان زندگی دهقان جوانی از کشور چین ...
که زندگیش به خاک مزرعه اش گره خورده ...
و رویاهای بسیار در سر دارد ...
نگاهی بسیار دقیق و جستجوگر به سنتها و آئین و ارزشهای جامعه روستایی و شهری...
و حرص و ولع آدمی برای دستیابی به پله های بالاتر زندگی ..
و تاوانی که می پردازد ..
و هزارتوی روابط خانوادگی پیچیده ...
و آرزوی او که زمینش و خاک خوبش را از دست ندهد ....
و همه و همه از نگاه نویسنده ای که در کشور چین بزرگ شده است ...
" روز عروسی ونگ لانگ بود . اول وهله که در میان سیاهی پرده های تختخواب چشم باز کرد و به اطراف نظر انداخت نتوانست بفهمد که چرا این سپیده دم با روزهای دیگر تفاوت دارد . خانه آرام بود و جز صدای خفیف سرفه پدر پیرش که از اتاق روبرو با خش خش تنگ نفس به گوش می رسید ، چیز دیگری سکوت آن را به هم نمی زد . هر بامداد صدای پیرمرد اولین آوازی بود که در این خانه بر می خواست . " ونگ لانگ " معمولأ در بستر گرم خویش دراز می کشید و به این صدا گوش می داد . از جای خود حرکت نمی کرد مگر وقتی که صدای سرفه ها نزدیکتر می گشت و ناله پاشنه چوبی در اتاق پدر پیرش به گوشش می خورد . اما این بامداد دیگر منتظر نشد .
از جای جست و پرده های تختخواب را پس زد . صبح تاریک سرخ فامی بود و از میان روزنه پنجره که تکه پاره ورق کاغذی بر آن می لرزید گوشه ای از آسمان برنزی رنگ به چشم می خورد . به طرف روزنه رفت . پاره کاغذ را کند و به دور انداخت ، در حالیکه زیر لب می گفت :
" بهار است و دیگر احتیاجی به این ندارم ."
پرل کامفورت سیندنستریکر باک (Pearl Comfort Sydenstricker Buck)
در سال 1892 در هیلزبورو ، ویرجینیای غربی به دنیا آمد ...
خانواده او از مبلغین مذهبی بودند که برای تبلیغ به کشور چین سفر کردند....
او از سه ماهگی تا ۴۱ سالگی در چین زندگی کرد ...
و زبان انگلیسی را به عنوان زبان دوم آموخت....
مادرش زنی ادیب بود و نخستین آموزگار او به شمار میرفت....
در هفده سالگی، دو سال در مدرسه آمریکایی پاریس تحصیل کرد و مجددأ به چین بازگشت ...
و با یکی از همکاران خود ازدواج نمود....
در سالهای بعدی او مکررأ به کشورهای دیگر مسافرت کرد ...
نخستین اثر او به عنوان «نسیم مغرب» در سال ۱۹۲۵ در آمریکا منتشر شد....
او در چین به عنوان یک نویسنده چینی و با نام سای ژن ژو (به چینی: 賽珍珠) معروف است....
او نخستین زن آمریکایی است که جایزه نوبل ادبیات را در سال ۱۹۳۸ دریافت کردهاست.
حدود شصت اثر از او به یادگار مانده است که بیشتر آنها رمان است ...
در این کتابها او ، ناتورالیسم ، بشردوستی و شیوه بدیهه سازی داستانهای عامیانه چینی ...
و آنچه در طول زندگی خود در این کشور پهناور و با مردمان آن تجربه نموده بود را به هم آمیخته است ...
خانم " باک " در سال ۱۹۳۲ به خاطر کتاب " خاک خوب " جایزه پولیتزر را برای بهترین رمان سال دریافت کرد ...
این کتاب به متجاوز از سی زبان ترجمه شده و بارها بر صحنه تاتر و سینما رفته است ...
فیلمی که بر اساس این اثر در سال 1937 با بازیگری لوئیز رینر Luise Rainer ...
ساخته شد دومین اسکار را برای این هنرپیشه ، به همراه داشت ....
این نویسنده بزرگ در 6 مارس 1973 در دانبی ، ورمونت آمریکا درگذشت ...
از آثار او " مادر " توسط محمد قاضی در سال 1347 ...
" نامه ای از پکن " توسط بهمن فرزانه در سال 1341 ...
" کودکی که هرگز نمی میرد " با ترجمه همای آهی در سال 1341
" نسل اژدها " با ترجمه محمد قاضی ...
به زبان فارسی برگردانده شده اند ...
" سال نو نزدیک می شد و در هر خانه ای از خانه های دهکده تهیه و تدارک دیده می شد . " ونگ لانگ " به شهر به دکان شمع سازی رفت و کاغذهای چهارگوش قرمزی که بر روی آنها با مرکب طلائی حرف مخصوص خوشبختی نقش بسته بود و چند تا هم از آنهایی که بر رویشان حرف مخصوص ثروت و تمول کشیده شده بود خریداری کرد و این کاغذهای چهارگوش را بر روی ابزار و آلات کشاورزی خود چسباند تا در سال آینده برای او خوشبختی بیاورد . "
آقای " غفور آلبا " در سال 1296 در تهران به دنیا آمد ...
در رشته علوم تربیتی و زبان و ادبیات انگلیسی در کالج آمریکایی تهران ...
و سپس در دانشگاه ایالتی نیویورک به ادامه تحصیل پرداخت ...
به خدمات اجتماعی و ورزش بسیار علاقه داشت ..
بارها به ریاست فدراسیون های تنیس و تنیس روی میز منصوب شد ...
و تلاش بسیاری برای پیشبرد این دو رشته ورزشی در ایران داشت ...
آقای آلبا به زبان انگلیسی کاملأ مسلط و با زبانهای فرانسه ، ترکی عربی و اسپانیولی نیز آشنا بود ...
به ترجمه علاقه زیادی داشت ..
داستانهای کوتاه بسیاری و دو رمان را با تبحر به فارسی ترجمه کرد ...
" خاک خوب " نوشته خانم پرل باک ...
و " نشان سرخ دلیری " نوشته استیفن کرین از جمله این آثارند ...
غفور آلبا در 28 آذر 1348 به علت عارضه قلبی با مرگی ناگهانی از دنیا رفت ...
او مورد احترام و علاقه بسیار دوستانش بود ..
و از او نقل است که :
" اگر در زندگی موفقیتی نصیبم شده است بر اثر سادگی ، محبت نسبت به دوستان ، علاقه به خدمت ، پشتکار ، صداقت ، صمیمیت و جدیت و ایمانم بوده است "
" بهار گذشت و تابستان و موسم درو نیز سپری شد و " ونگ لانگ " هنگام خزان در آفتاب سوزان قبل از زمستان همانجا که پدرش به دیوار تکیه داده و نشسته بود نشست . و حالا در باره هیچ چیز فکر نمی کرد مگر خوردنی و آشامیدنی و زمینش . ولی وقتی در باره زمینش فکر می کرد دیگر به این فکر نبود که محصولش چه و چطور خواهد بود یا اینکه چه بذری خواهند کاشت یا اینطور چیزها ، بلکه فقط در باره خود زمین فکر می کرد و بعضی اوقات خم می شد و مشتی خاک از زمین بر میداشت و در دست می گرفت و به نظرش می آمد که خاک لای انگشتانش جان دارد و قدرت زندگی در آن احساس می کرد . "
پی نوشت :
تصاویر مربوط به فیلم good earth است ساخته شده در سال 1937
به کارگردانی سیدنی فرانکلین ، ویکتور فلمینگ ، گوستاو ماچاتی ...
تاريخ: سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 14:53
هنوز وقتی سر انگشتان باران بر شیشه پنجره ها می کوبد ...
بی اختیار کودکی می شوم دوان در چمنزارهای پشت خانه پدر بزرگ ...
که تازه الفبای فارسی آموخته بودم ...
و اولین شعری که به خاطر سپردم ..
شعر " باران " بود ..
شعری زیبا از شاعر فرهیخته ....
مجدالدین میر فخرائی مشهور به " گلچین گیلانی "
در سال 1287 در خانه ای نزدیک به سبزه میدان شهر زیبای رشت متولد شد ...
مادرش اهل اصفهان و پدرش ، سید مهدی میرفخرایی زادهٔ تفرش بود که در جوانی به گیلان رفت...
و مدتی فرماندار قم و سبزوار بود ...
دورهی کودکی و نوجوانی شاعر در زادگاهش گیلان ....
در تمام ادوار شاعریاش نفوذ و تاثیر مهمی در ذهن و زبان او دارد....
نخستین اشعار خود را هنگامی سرود که دانشآموز دورهی ابتدایی در رشت بود...
و دو شعر از وي در مجله « فروغ » منتشر شد...
برای تحصیلات متوسطه به تهران رفت ...
در دارالفنون شاگرد اساتيدي چون وحيد دستگردي و عباس اقبال آشتياني بود....
در دوران متوسطه استعداد و ذوق طبیعی این نوجوان آشکار شد...
در جلسات « انجمن ادبي ايران » به سرپرستي شيخ الرئيس افسر شرکت مي کرد....
از سال 1307 اشعارش در مجله « ارمغان » به سردبيري وحيد دستگردي منتشر شدند....
تحصیلاتش را در رشتهی ادبیات و فلسفه و علوم تربیتی به پایان رسانید ....
و در سال ۱۳۱۲ در آزمون اعزام دانشجو پذیرفته شد و نخست به فرانسه و سپس به انگلیس رفت....
یک سال در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرد ...
ولی از این رشته دست شست و خود را برای تحصیل در رشتهی پزشکی آماده کرد....
در این مورد به دوستش گفته بود:
«در انگلیس به تحصیل ادبیات و تاریخ پرداختن کاری نامعقول است و این قبیل مطالب را در ایران بهتر میتوانستیم دنبال کنیم و حالا که ما به هر تقدیر، پایمان به اروپا رسیده، باید چیزی فرا بگیریم که در کشور خودمان وسایل تحصیل آن آسان به دست نمیآید.»
چون تعهد سپرده بود که در رشتهی دیگری تحصیل نکند،...
مقامات فرهنگی در تهران به محض اطلاع از این گستاخی مقرری ماهانهاش را قطع کردند....
از این زمان زندگیاش روز به روز سختتر میشد و حتی در مرز افسردگی قرار گرفت ....
و با آن که ارادهای قوی و همتی والا داشت به تدریج آثار یأس و پریشانی خاطر در او ظاهر شد...
دوستی به او پیشنهاد کرد که تا فیصله یافتن کار،....
آنچه برای او میفرستند با هم خرج کنند تا گشایشی در کارها حاصل شود....
پس از چند ماه تهران با تغییر رشتهی گلچین موافقت کرد و کار و زندگی او به روال عادی بازگشت.....
با جدیتی هر چه تمامتر کار خود را دنبال کرد....
در زمانی که جنگ جهانی شعلهور شد، دولت ایران همهی دانشجویان را به ایران فرا خواند ...
ولی گلچین به این اخطار وقعی ننهاد و در لندن ماند و در این رابطه اینگونه نوشت:
ره من راه دراز
من نمیترسم از نشیب و فراز
من نمیترسم از نبرد و شکست
میروم پیش
میروم هر گام
در زمان جنگ جهاني دوم و بسته شدن دانشگاههاي لندن و متعاقب آن قطع کمک هزينه هاي تحصيلي ...
براي امرار معاش به کارهاي متفاوتي از جمله رانندگي آمبولانس ...
و گويندگي فيلمها و راديو،ترجمهي خبر و مقاله پرداخت....
در سال 1947ميلادي در رشته بيماريهاي عفوني و بيماريهاي سرزمينهاي گرمسيري،...
دكتراي تخصصي گرفت و كار پزشكي را آغاز كرد ...
پس از پایان تحصیلاتش به دوستش نوشت:
«دیگر کارم در انگلستان به پایان رسیده است. مقصود عمدهی من این است که به ایران برگردم. این روزها قصد دارم دستگاههای لازم پزشکی برای یک آزمایشگاه را بخرم.»
او گفته بود: «داشتن یک آزمایشگاه کوچک برای تشخیص بیماریها ضروری است. اما به دلیل جنگ تهیهی لوازم کمی مشکل است و باید چند ماهی صبر کنم. اگر همه چیز لازم را توانستم به دست آورم به زودی در ایران خواهم بود.»
ولی این امر محقق نشد و نيمي از عمرش در غربت گذشت و سه بار ازدواج کرد ....
او با شعر «باران» که در سال ۱۹۴۰ میلادی در لندن سرود و در مجلهی «سخن» چاپ شد، به شهرت رسید....
بعدها این شعر به کتابهای درسی راه پیدا کرد ....
و به طبع کودکان و نوجوانان سخت زیبا و خیالانگیز جلوه نمود....
اشعارش در مجلات ادبي « روزگار نو » ، « جهان نو » و « سخن » منتشر مي شدند....
در سالهاي 1325-1320 اشعار ضد جنگ مي سرود ، اما در مجموع آثارش کمتر سياسي بوده...
و بسياري از آنها متاثر از طبيعت زيبا و لطيف گيلان سروده شدند ...
و به قول بعضي "شاعر باران" ماند....
عليرغم دوري از ميهن با تعداد زيادي از بزرگان ادب زمان تماس مستمر داشت....
از جمله با محمدعلي اسلامي ندوشن، صادق چوبك، هوشنگ ابتهاج، محمد زهري،....
مسعودفرزاد، محمد مسعود و پرويز خانلري....
نام نخستین دفتر شعر او «نهفته» است که در سال ۱۹۴۸ میلادی در لندن به چاپ رسید....
دومین کتاب شعر او «مهر و کین» بر اساس داستان رستم و سهراب است ....
و سومین کتاب شعر او «گُلی برای تو» نام دارد که در تهران منتشر شد....
برگردانهایی از اشعار او به زبان انگلیسی و روسی نیز انتشار یافته است....
از شعر « پرده پندار » به عنوان اوج خلاقيت وي در عرصه شاعري نام مي برند....
مرحوم نادر نادر پور درباره ي گلچين گفته است:
« سخنش، همچون سرود جاويد کودکي و جواني، آهنگي شاد و سبکبار دارد »
او یکی از پیشروان شعر نو در ایران است....
نفوذ شعر گلچین در میان اهل ادب و شاعران، جوان ساده و ملایم بود....
از شاعرانی که از گلچین گیلانی تاثیر گرفتهاند، محمد زُهری و فروغ فرخزاد را میتوان نام برد.
تنهایی طولانی ، دستمایه اشعاری بود که در غربت سرود ....
هر چند که با شما و آنها بودم
یار بد و نیک و زشت و زیبا بودم
کس جز دل بیکسم ندانست که من
تنها بودم
همیشه تنها بودم
متاسفانه بازگشت او به ایران هرگز میسر نشد.....
حضور گلچین در میان دوستداران شعر و ادب تنها حضور شعریاش بود ....
که بیشتر شعرهای او در مجلهی «سخن» انتشار مییافت.....
در یکی از شعرهای سروده شده در آخر عمرش نوشت:
یک روز دوباره خانه خواهم رفت
در خواهم زد چو مرد بیگانه
خواهی پرسید کیست پشت در
خواهم پرسید کیست در خانه
یک روز دوباره خانه خواهم رفت
اما . . . . اما کجاست آن خانه
نه مادر ، نه پدر ، نه در . . .
آیا . . . آیا همه چیز افسانه بود ؟
او همچون شعرهایش بود ....
ساده، سبک و بیادعا ...
و سایهی اندوهی در چهرهاش که شاید از زندگی ممتد در غربت مایه میگرفت...،
اولین ازدواجش در سنین نوجوانی ....
با دختری هم سن و سال از بستگان خود به نام « جلیل السادات »...
بود که حاصل آن دو فرزند به نام های ....
« پرویز فخرایی » ( فوت در 1368 ) و طلیعه میرفخرایی ( ساکن انگلیس ) است ..
در مدتی که گلچین در حال تحصیل بود ، همسرش در تهران زندگی می کرد ...
و در نهایت از هم جدا شدند ...
وی بار دیگر با یک پرستار ایرانی به نام « ایران دخت مغناط » در لندن ازدواج کرد ...
که حاصل این پیوند ، دختری به نام « ژنرل » بود ...
ولی این ازدواج نیز پایدار نماند و به جدایی انجامید ...
وی برای بار سوم نیز همسری ایرانی برگزید ....
این پیوند در اوایل دهه 1960 م. با « شهین جوری تبریزی » بود ...
که گلچین با آن به آرامش نسبی دست یافت ...
گلچین گیلانی در ۱۹ آذرماه ۱۳۵۲ در شصت و پنج سالگی ....
به علت بیماری سرطان خون در شهر لندن درگذشت....
وی را در گورستان « پانلی » ( Panley ) به خاک سپردند ...
روحش شاد و یادش باقی ....
باز باران
با ترانه
با گهر هاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
مي پرند اين سو و آن سو
مي خورد بر شيشه و در
مشت و سيلي
آسمان امروز ديگر
نيست نيلي
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگل هاي گيلان:
کودکي دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبي چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوي جنگل تازه و تر
همچو مي مستي دهنده
بر درختان مي زدي پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبي
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابي
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهاي درختان
چرخ مي زد ... چرخ مي زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه
توي آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبي
منابع :
/**/
کتاب :
با ترانه باران، زندگی و شعر گلچین گیلانی، از کامیار عابدی
تاريخ: دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 19:7
حزب اتحاد ملی برای دموکراسی کشور برمه ...
با کسب 43 کرسی از 44 کرسی خالی پارلمان در انتخابات میان دوره ای کشور ...
توانست خانم آنگ سان سو چی رهبر 67 ساله اش را راهی پارلمان کند ....
زنی پولادین ...
با زندگی سراسر مبارزه و تحمل و صبر ...
پدرش را وقتی تنها دو ساله بود از دست داد ...
بنیانگذار ارتش نوین برمه و از مذاکره کنندگان استقلال برمه از انگلستان در سال ۱۹۴۷ ...
که در همان سال به دست رقیب خود کشته شد ...
استقامت را از مادر آموخت ...
چهره ای سیاسی در دولت جدید برمه و سفیر برمه در هند و نپال ...
علوم سیاسی خواند و در فلسفه و اقتصاد در دانشگاه آکسفورد ادامه تحصیل داد ...
با مایکل اریس ، محقق فرهنگ ازدواج کرد ...
در سال 1985 دکترایش را از دانشکده مطالعات مشرق زمین لندن دریافت کرد و صاحب دوپسرشد ...
می توانست در آرامش و رفاه در کنار خانواده اش زندگی کند و به تحقیقاتش بپردازد ...
ولی به برمه بازگشت نزد مادر بیمار و مردمان مستاصل کشورش در بند حکومتی نظامی و مستبد ...
مبارزات حزبش و مردم کشورش به شدت سرکوب شد ..
پانزده سال زندان و حبس خانگی از ژوئیه 1989 تا نوامبر 2010 ...
دوری از فرزندانش و مرگ همسری که عاشقانه دوستش می داشت ...
و نتوانست او را در حالیکه به سرطان مبتلا بود ملاقات کند در سال 1999 ...
هسته سخت وجودش را خم نکرد ...
بدون حتی یک قدم عقب نشینی از مواضع سیاسی ..
با صبر و تحمل به مبارزه مسالمت آمیز و پیگیر ادامه داد ...
مقاومتی که جایزه صلح نوبل در سال ۱۹۹۱ ...
جایزه جواهر لعل نهرو در سال ۱۹۹۲ به منظور تفاهم بینالمللی را از دولت هند ...
و جایزه بینالمللی سیمون بولیوار را از دولت ونزوئلا ...
برای او به ارمغان داشت ...
این انتخابات آزادترین انتخابات در سالهای گذشته در میانمار شناخته شده است...
با این وجود آنگ سان سوچی میگوید که نمیتواند این انتخابات را آزاد و عادلانه ارزیابی کند ...
اما برای تثبیت فرآیند دموکراسی در آن شرکت کرده است....
و حالا او در میان مردمی است ...
که دوستش دارند و به او احترام می گذارند و او را بعنوان رهبر خود برگزیده اند ...
لبخند می زند و دستشان را می فشارد و به آینده فکر می کند ...
چرا که آینده همواره از آن کسانی است که با تحمل و صبر برایش هزینه کرده اند ...
تاريخ: یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ ساعت: 17:35
/**/
زندگي زنان قوي و موفق و با اراده هميشه برايم جالب است ..
حتي اگر شيوه و سبك و سياق و فلسفه شان را نپسندم ...
و يكي از اين زنان كه اين روزها مجموعه تصاوير عكاسي شده او جاي خاصي در فايل تصاويرم دارد ..
لني ريفنشتال ( Leni Riefenstahl) است ...
" هلن برتا اميلي " در سال 1902 در برلين به دنيا آمد ...
پدرش كارخانه داري موفق بود و مادرش مي خواست او بازيگر شود ...
در شانزده سالگي به كلاسهاي رقص و باله رفت و تبديل به يك ستاره زيبا شد ...
در يكي از اجراهايش در سال 1925 دچار آسيب ديدگي شديد زانو شد ..
به ناچار رقص را كنار گذاشت و به بازيگري در سينما رو آورد ..
او صخره نوردي قابل بود و با ديدن فيلمي در باره كوهستان ....
سراغ كارگردانش آرنولد فانك رفت و بازيگر فيلمهايش شد در نقش زني ورزشكار و ماجراجو ...
فيلمهاي كه او در آنها به ايفاي نقش پرداخت :
راه هایی به قدرت و زیبایی،1926 ، کوهستان مقدس،1926 ،گام بزرگ،1927
سرنوشت خاندان هابسبورگ،1928 ،دوزخ سفید پیتز پالو،1929 ،توفان بر فراز مون بلان،1930
سرمستی سپید،1931 ، نورآبی،1932
و آخرين بازيش در سال 1933 در فيلم S.O.S ICEBERG يا هشدار كوه يخ ...
علاقه بي حدش به سينما و قدرت تصاوير متحرك باعث شد ...
تا در سال 1931 استوديوي شخصي فيلم سازي اش را بر پا كند ...
و اولين فيلمش در سال 1932 ( DAS BLAUE LICHT ) نور آبي ...
كه در آن نقش دختري روستايي را بازي كرد كه از غاري در يك كوه محافظت مي كرد ...
اين فيلم مدال نقره فستيوال فيلم ونيز را بدست آورد ...
شخصيت متهور و گستاخ و قدرت طلبش باعث شد تا به هيتلر و حزب نازي نزديك شود ...
به سفارش او فيلمهاي تبليغاتي ساخت ...
كه مهمترين آنها " پيروزي اراده " (Triumph des Willens )است ...
مشهورترين مستند تبليغاتي – سياسي دنيا ...
كه توانست تصویری از زیبایی،قدرت و نافرمانی تابان وباشکوه آلمان واگنری بیافریند...
تصویری که هیتلرمی توانست از آلمان نازي به سراسر جهان نشان دهد...
عليرغم موفقيت اين فيلم در اروپا و كسب جوايز جهاني ...
پخش آن در آمريكا با دشواري بسيار روبرو شد ...
در سال 1936 لني رينفشتال براي شركت در مسابقات قهرماني اسكي المپيك انتخاب شد ..
اما او تصميم گرفت به جاي شركت در مسابقات فيلمي در باره اين رويداد بسازد ...
" المپيا " در سال 1938
با همكار عكاس يوناني اش به يونان رفت ...
تكنيك او در اين فيلم بر اساس ( TRACKING SHUT ) يا نماي فرم به فرم است ...
دوربين را روي ريلها گذاشت و با تراولينگ حركات ورزشكاران را فيلمبرداري مي كرد ...
اين فيلم تاثير به سزائي بر عكاسي مدرن ورزشي داشت ...
در سال 1944 و در چهل و دو سالگي با افسري به نام پتر ياكوب ازدواج كرد و بعدها از وي جدا شد ...
عليرغم هنر و نبوغ بسيارش نزديكي او به حكومت نازي و شخص هيتلر و گوبلز ...
و ساخت فيلمهاي تبليغاتي و تصاويرش با لباس نازيها ....
باعث شد تا بعد از پايان جنگ جهاني دوم دستگير شود ...
در زماني كه خيل عظيمي از هنرمندان ، متفكرين ،دانشمندان ، شخصيتهاي برجسته و مردم عادي آْلمان ...
به علت حكومت پروپاگانداي هيتلر ناچار به ترك كشورشان شدند ....
او در كنار هيتلر ماند و هنرش را در راه آرمانهاي جاه طلبانه او به خدمت گرفت ....
و اين باعث شد تا تاوان سنگيني را بپردازد ...
چهار سال در بازداشتگاهي در فرانسه زنداني شد ...
عليرغم بازجويي هاي بسيار و محاكمات متعدد او اتهام همكاري در جنايات جنگي را نپذيرفت ...
و تنها اعتراف كرد كه مجذوب ديدگاه ناسيوناليستي هيتلر بوده و چون عضو حزب نازي نبود تبرئه و آزاد شد ...
اگرچه منفور بسياري از مردمان و روشنفكران دنيا واقع شد ...
ولي او زني نبود كه از مبارزه هراس داشته باشد ...
نمي توانست فيلم بسازد پس در سن شصت سالگي به عكاسي روي آورد ...
او نخستين عكاسي بود كه از ازدواج ستاره راك مايك جاگر با بيانكا كه از ستايشگران او بودند تصويربرداري كرد
به همراه همكار جوانش هورست كتنر (Horst Kettner ) كه چهل سال از او كوچكتر بود ...
براي عكسبرداري در باره قبيله " نويا " به سودان رفت و مدتي در ميان آنها زندگي كرد ...
او از يك سانحه هلي كوپتر در سودان نيز جان سالم به در برد ...
حاصل اين دوره چندين جلد كتاب عكس بود كه در سال 1974 و 1976 منتشر شد ....
و جوايز بسياري براي او به همراه داشت ...
همكاري
او و هورست كتنر به عشقي عميق و زندگي مشترك منجر شد
در
هفتاد و دو سالگي خود را 52 ساله جا زد تا به رويايي ديرين جامه تحقق ببخشد
او توانست مجوز غواصي در آبهاي عميق ، كه براي سنين بالاي هفتاد سال ممنوع بود را بدست آورد
و تصاوير بسيار زيبايي از زندگي در زير آبهاي اقيانوس هند و جزاير مالديو تهيه كرد ...
كه در دو مجموعه " The coral gardens " و " The wonders under water "
منتشر شد كه مورد تشويق بسيار قرار گرفت ...
در سال 1987 او به انتشار خاطراتش پرداخت ...
و در سال 1992 فيلم مستندي به نام " Die Macht der Bilder " ( قدرت يك تصويرپرداز ) را ساخت ..
و براي نخستين بار در باره زندگيش سخن گفت ..
اين فيلم جايزه امي در آمريكا و جايزه ويژه اي در ژاپن را به همراه داشت ...
و در يكصد سالگي فيلم مستندي به نام " جلوه هاي آب " ...
كه حاصل بيش از 200 غواصي در اقيانوسها را بود ...
به بازار عرضه كرد ...
مستندي آرماني كه به شدت مورد توجه واقع شد...
و در جشن صد سالگی اش در 22 اوت 2002 به نمایش درآمد....
فيلمهاي لني رينفشتال سرشار از شكوه اساطيري است ..
او همواره انسان را موجودي الهي و قدرتمند مي دانست ..
و اين فلسفه در تمامي فيلمها و تصاوير و فيلمهاي مستندش عيان است ...
زني جسور و آزاد و بلند پرواز و عاشق قدرت كه همواره آن طور كه مي خواست زندگي كرد ...
مارك كوزينز پژوهشگر فيلم در كتابش به نام "سرگذشت فيلم "
معتقد است پس ازاورسون ولز و آلفرد هیچکاک ...
لنی ریفنشتال از نظرتکنیک پراستعداد ترین فیلم ساز غربی دوره خود بوده است ...
آثار مستند او بدعتي در فيلم سازي بود و از فنون خود ساخته و نويني همچون ...
استفاده از بالابرها و ريل ها براي به حركت درآوردن دوربين ...
و استفاده همزمان از چند دوربين فيلمبرداري استفاده مي كرد ...
از او هشت فيلم به يادگار مانده است و مجموعه عكسهايش ...
نورآبی،1932 ، پیروزی ایمان،1933 ، پیروزی اراده،1934 ، روز آزادی،1935 ،نورمبرگ در جشن،1937 ،
المپیا(بخش 2 جشن زیبایی)،1938 ، تایفلند(سرزمین های پست)،1954 ، جلوه های زیر آب،2002
در روز هشتم سپتامبر 2003 در خانه اش در شهر پوكينگ آلمان ...
او به همراه محبوبش هورست كيتنر جشن صد و يك سالگي اش را بر پا كرد ...
و در شامگاه همان روز در خواب در گذشت ....
تاريخ: پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 0:27
درخت یاس بنفش همسایه شاخه های نازکش را پهن کرده روی دیوار ...
جوانه های سبز ، زیر آن پوست تیره تقلا می کنند برای شکفتن ...
هوا عطر باران دارد و ابرهای تیره خاکستری که سایه ای از بنفش ملایم دارند ..
در آسمان قدم می زنند و هر وقت دل تنگشان گرفت چند قطره ای روی شهر می پاشند ..
که مردم گرفتار و هراسان و دوان از هر سو ..
یادشان نرود ...
که در این تقلای زنده ماندن زیر فشار صفرهای طویل که باید پرداخت شوند ..
بهار دارد می آید ..
یه سر پنجه و آرام و خرامان ...
عطر و بوی مستانه اش را از دشتها و رودها و صحراها می گذراند ....
و از بالای قله های سپید در خیابانهای خیس شهر روان می کند ...

دلم می خواهد ساعت پر شتاب این زندگی آشفته دمی می خوابید ...
زمان کند می شد و فراغتی می ماند ...
برای تماشا ..
برای بوئیدن ..
برای دلتنگی ..
برای عشق ورزی ...
برای زنده بودن و زندگی کردن ...
نام تورج شعبانخوانی را شاید خیلی از جوانهای نسل جدید نشنیده اند ...
زمستان 1329 در تهران به دنیا آمده ...
کوچکترین فرزند خانواده با سه خواهر و سه برادر دیگر ...
که نه فقط اهل موسیقی نبودند بلکه یکی از برادرها حتی قهرمان و مربی کشتی بوده ...
تورج جوان هم در ابتدا زیر نظر برادر بزرگتر تنی به تشک رساند ..
اما روح با احساس و پر شورش با خشونت بیگانه بود ...
نغمه ها در ذهنش می نواختند و او را به سوی موسیقی سوق دادند ...
با جاز و درام شورع کرد ..
و بعد گیتاری خرید و با صدای پر از حزنش با آن نواخت و خواند ...
در امتحان ورودی دانشگاه علم و صنعت قبول شد ..
اما در رشته مهندسی هم تاب نیاورد و همه چیز را رها کرد تا در موسیقی غرق شود ...
شاگرد استاد حنانه شد و اصول و قواعد آهنگسازی را آموخت ...
در این دوره آموزشی ، دخترخاله اش خانم سمین غانم هم او را همراهی می کرد ...
و البته هنرمندانی همچون هوشمند عقیلی و حبیب و هنگامه اخوان ....
با ساخت ملودی ترانه های ستار و ابی و مازیار و مرجان به شهرت رسید ...
ولی اوج این خلاقیت در دو ترانه مشهور " پروانه من " و " آدمک " فریدون فروغی بود ...
اشعار عصیانگر زیبا و ملودی پرشور کوبنده ....
و صدایی که احساس را مثل ضربه های چکش فرود می آورد ..
او و فریدون فروغی در بیست سالگی با هم آشنا شده بودند ...
هردو شیفته سبک " بلوز " و " ری چارلز " بودند ...
و همکاریشان دو تصنیف جاودانه در تاریخ موسیقی بر جای گذاشت ...
فرهاد مهرداد الگوی نسل آنها بود ...
موسیقی پیشرو اعتراضی و اجتماعی که نه فقط از عشق که از دردهای مردمان پیرامونشان می خواند ...
تورج شعبانخوانی وطن را ترک نکرد و همچنان به ساخت ملودی ادامه داد ....
و با خوانندگان جوان نسل نو همچون مجید غفوری و آریا آهنچی و روزبه میرزاده همکاری کرد ..
یکی از زیباترین ترانه هایش که شعرش را آقای فرهاد شیبانی سروده ..
و تورج شعبانخوانی ملودی و آهنگش را ساخته و خودش اجرا کرده ...
ترانه " دیگه دیره " است ...
برای همه کسانی که هرگز عشق ورزیدن را دیر نمی دانند ...

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره ست
هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره
تا گلی بر سر ایوان تو پژمرد و فروریخت
شبنمی غمزده از گوشه چشمان من آویخت
دوری بین من و تو دوری باغ و تماشا است
دوری بین من و تو دوری ماهی و دریا است
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره
دانلود آهنگ چشمای تو(دیگه دیره) تورج شعبانخانی
تاريخ: جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 18:12

چشمم به صفحه تلوزیون خیره مانده ...
خبری بسیار تلخ ...
و خیالم می رود به خانه قدیمی زیبای دو طبقه خیابان شریعتی ...
بین خیابان واعظی و میدان قدس ...
در خیابان تقی رفعت ، کوچه بیژن، نبش بن بست ارض ، پلاک 16 ...
خانه ای که مهندس معینی در سال 1332 ساخته ...
و از همان سال محل زندگی جلال آل احمد و همسرش بانو سیمین دانشور بوده است ...

نمای خانه آجر است و سقفش شیروانی و حیاطی دلباز ...
و گوشه گوشه بنایش یادگارهای ارزشمند این زوج فرهیخته و ادیب ...
کتابهای ارزشمند و دست نوشته ها و مقالات و نامه ها ...
خانه ای که سالها محل آمد و رفت بزرگان بوده ...
و همسایه ای همچون نیما یوشیج داشته ...
و حالا به همت خانم دانشور با شماره ثبت ۱۱۴۶۶ به فهرست آثار ملی پیوسته است .
تا دیروز روی تخت در اتاقی مشرف به حیاط با پنجره های بلند خوابیده بود ...
تنی خسته از سالها دست و پنجه نرم کردن با بیماری ...
پشت پرده های سپید آویخته ، بهار در میان درختان حیاط زمزمه می کرد...
و او به همه نود بهاری می اندیشید که عطر و بویشان به خاطرات تلخ و شیرین آمیخته شده ..
در سال 1300 در شهر شعر و ادب شیراز ...
در خانواده ای اهل فرهنگ و هنر ، دختری چشم به جهان گشود ..
و سیمین نامش نهادند ...
سیمین دانشور ...
دختر دکتر محمد علی دانشور ، عضو گروه حافظیون ...
که هر شب جمعه بر مزار شاعر جمع می شدند و یادش را گرامی می داشتند ....
مادرش خانم قمر السلطنه حکمت بود ...
بانویی شاعر و هنرمند که نقاشی را به فرزندانش آموخت ....
و مدتی مدیر هنرستان دخترانه هنرهای شیراز بود ...
سیمین در کنار سه برادر و دو خواهر دیگر در دامن شعر و ادب و هنر پرورش یافت ...
دوران ابتدائی و متوسطه را به مدرسه انگلیسی " مهر آئین " رفت ...
هوش سرشاری داشت و در امتحانات نهایی سراسر کشور شاگرد اول شد ...
به تهران آمد و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد ...
سال 1320 وقتی که از دانشگاه فارغ التحصیل شد پدر را از دست داد ...
برای امرار معاش در اداره تبلیغات خارجی با سمت معاونت مشغول به کار شد ...
و برای روزنامه ایران با نام مستعار " شیرازی بی نام " مقاله نوشت ..
مدت کوتاهی به رادیو رفت ...
تا آن زمان هیچ زنی در تاریخ ادبیات کشور ایران داستان نویسی را به صورت حرفه ای تجربه نکرده بود ..
و او مجموعه شانزده قسمتی داستانهای کوتاهش را به نام " آتش خاموش " ...
که در بیست و دو سالگی نوشته بود ...
و پیش از آن در روزنامهی کیهان، مجله بانو و امید چاپ شده بود...
در سال 1327 به صورت کتابی مستقل منتشر ساخت ...
وقتی آن را به صادق هدایت نشان داد و نظرش را خواست ...
پاسخی بسیار جالب داد که هیچگاه از ذهن سیمین جوان دور نشد ...
« اگر من به تو بگویم چطور بنویس و چکار کن دیگر خودت نخواهی بود ، بنابراین بگذار دشنام ها و سیلی ها را بخوری تا راه بیفتی . من هم همین کار را کردم ».
و این یعنی تلاشی برابر ، فارغ از مرد بودن و زن بودن برای نویسنده جوانی که پا به عرصه ادبیات می گذارد ...
البته خانم دانشور اولین اثرش را فقط سیاه مشقی تحت تاثیر " او هنری " می دانست ...
و هرگز اجازه تجدید چاپ آن را نداد ...
در انتهای بهار سال 1327 در مسیر بازگشت به شیراز با جلال آل احمد آشنا شد ...
نویسنده ای به نام که با بزرگان ادبیات آمد و شد داشت ...
و جسور و بی پروا بود ...
خانم دانشور در داستان نویسی هرگز مرزی به نام جنسیت و نگاه زنانه نداشت ..
داستانها و روایتهایش با دقتی بسیار از نگاهی موشکافانه نویسنده به اجتماع پیرامونش حکایت می کرد ..
و ستونهای بنای محکم این نثر پخته زیبا یک به یک و با دقت و ممارست بسیار گذاشته شد :
حضور در محضر اساتیدی همچون فروزانفر و بهار و خانلری ...
همسایگی و حشر و نشر با شاعر پر آوازه زمان نیما یوشیج ..
راهنمائی خانم دکتر فاطمه سیاح که استاد راهنمای رساله اش بود و او را با ادبیات روسیه و جخوف آشنا کرد ..
و آشنایی با جلال آل احمد که دو سال از او کوچکتر بود و زندگی پر فراز و نشیبی داشت ...
و دیدار با نویسندگان و شاعران جدید همچون براهنی ، ساعدی ، شاملو ، شاهرودی ، اخوان و ...
در سال 1328 خانم دانشور دکترای ادبیات خود را از دانشگاه تهران اخذ کرد ...
و رساله اش به نام " علم الجمال و جمال " در باره ادبیات قرن هفتم بود ...
و نویسنده مشهور صادق هدایت به واسطه خانم سیاح داستانهای این دختر جوان را با حوصله نقد می کرد ...
او به کار ترجمه هم می پرداخت ...
" «سرباز شکلاتی » اثر برناردشاو در سال 1328
«دشمنان» اثر آنتوان چخوف ، مجموعه ی داستانهای کوتاه در سال 1328 از این جمله اند ...
در سال 1329 او و جلال آل احمد علیرغم همه مخالفتهای پدر روحانی جلال ، با یکدیگر ازدواج کردند ...
اگرچه پدر جلال در روز عقد کنان مجلس را ترک کرد و به قم بازگشت و تا ده سال پا به خانه پسرش نگذاشت ..
در این سالها سیمین دانشور دو اثر دیگر را ترجمه کرد ...
«بتاتریس» اثر شنیتسلر در سال 1332 ..
«رمز موفق زیستن » اثر دیل کارنگی در سال 1332 ...
سه سال پس از ازدواجشان خانم دانشور با استفاده از بورسیه تحصیلی فولبریت به امریکا رفت ...

در رشته زیبا شناسی دانشگاه استنفورد مشغول به تحصیل شد ...
و نزد نویسندگانی همچون استنگر و فیل پریک ...
تکنیک ، فضا سازی ، مکان و محیط داستانی و نمایشنامه نویسی را آموخت ...
و در واقع از مدرن ترین شیوه های روایی داستان آگاه شد ....
داستانهای کوتاه به زبان انگلیسی نوشت ....
که در مجله ی ادبی پاسیفیک اسیکتاتور و کتاب داستان های استنفورد به چاپ رسید ...
و همچنین ترجمه هایی از آثار نویسندگان مشهور ...
«کمدی انسانی » اثر ویلیام سارویان،1334
«داغ ننگ » اثر ناتانیل هارثون ، 1334
«همراه آفتاب» اثر هارول کور لندر ، مجموعه داستانهای ملل مختلف برای کودکان ، 1337
به ایران که بازگشت ...
انتشار داستان " شهری همچون بهشت " در سال 1340 ...
نشاندهنده پیشرفت فوق العاده او در داستان نویسی بود ...
روایت شهر تهران از نگاه و قلم او که در شیراز به دنیا آمده بود ولی سالها در تهران زندگی کرده بود ...
مشخص ترین وجه نثر او در داستان نویسی ، واقع گرایی او است ...
مفاهیم انتزاعی را نمی پسندید و علاقه ای به پیچیده نشان دادن مسائل نداشت ..
می دانست که در کشوری زندگی می کند که تعداد آدمهای باسواد و هنرشناس اندک است ...
پس زبانی را انتخاب کرد تا با عامه مردم ارتباط برقرار کند ...
اگرچه این کار برای او از پیچیده نویسی بسیار مشکلتر بوده و در این باره می گوید :
" پدر من در آمد تا بتوانم به این نثر ساده دست پیدا کنم . ما در دوره ی دکترای ادبیات در دانشگاه تهران با اصول استادی مانند فروزان فر روبه رو بودیم که می گفت اگر " اوصاف " را می خوانید باید نمونه نثری مانند آن بنویسید و با بیهقی را باید به سبک خود او بنویسید .
من که فقط برای نخبگان نمی نویسم برای همه می نویسم . "
ازدواج او با جلال آل احمد هرگز سایه ای بر استقلال سبک نویسندگی اش نبود ..
همچنانکه در زندگی نیز استقلال رویه و شخصیت خود را حفظ کرد ..
و در واقع آن دو مکمل و تعدیل کننده یکدیگر بودند ..
و به همین علت بود که در دوره ای که غالب نویسندگان برای کسب شهرت از جنجالهای قلمی سود می جستند و در سیاست دخالت می کردند ..
او با اینکه از طریق همسرش در بطن جریانهای سیاسی زندگی می کرد ..
هرگز وارد دنیای سیاست نشد و از موقعیت خاص خود نیز استفاده نکرد ..
در مصاحبه ای گفته است "
«من همیشه ( سیمین دانشور) باقی ماندم ، هیچ گاه (سیمین آل احمد) نشدم و اصلا هم با طرز فکر جلال موافق نبودم و نیستم . من با نوسان موافق هستم و هرگز سیاسی نبودم.
هدف سیاست رسیدن به قدرت است و آدم خاص و جاه طلبی می خواهد . من آدمی هستم به کلی غیر سیاسی »

در سال 1348 او رمان " سووشون " را نوشت ...
اثری بدیع با نثری ساده ولی بسیار گیرا ...
که هنوز پس از 42 سال از چاپ اولش منتشر شده و خوانده می شود ..
و به 17 زبان ترجمه شده ...
داستان واگویه های زنی جوان که همسرش سری پرشور و سودازده دارد و به درگیری با حکومت وقت می رود و زن زیبای نومید و عاشق او را انتظار می کشد و بر پیکر بی جانش مرثیه می خواند ...
و در میانه این روایت سیمای سیاسی ایران در دهه سی و چهل به تصویر کشیده می شود ..
با همه تضادها و ماجراهای پشت پرده ...
و سیمین نمی دانست که در کوتاه زمانی در شهریور ماه همان سال 1348 ...
همسری که بیش از جانش دوست می داشت ...
و هفده سال را در کنار یکدیگر به زمزمه محبت و دوستی و عشق پرداخته بودند ..
در اسالم گیلان از دست می دهد ...
مرگی نابهنگام و دردناک ...
که تنها مقبره ای از آن مرد نامدار ادبیات ایران در مسجد فیروز آبادی شهر ری بر جا گذاشت ...
و سه سال بعد از این مرگ بود که بانو کتاب چهل طوطی با جلال آل احمد را منتشر ساخت ..
که ترجمه مشترک سیمین و جلال است از داستانها و افسانه های هندی ...
در سالهای پس از آن تا سال 1369 ، او ترجمه ها و داستانهایی به شرح زیر منتشر کرد :
«بنال وطن» اثر آلن پیتون ،1351
«مسائل هنرایران» ده شب ، شبهای شاعران و نویسندگان ایران ، 1356
«مجموعه داستان کوتاه» 1358
«بی کی سلام کنم ؟» 1359
«غروب جلال » 1360
« ماه عسل آفتابی »ترجمه ی از نویسندگان مختلف ،1362
در شهریور سال 1369 از او برای شرکت در شورای عالی انقلاب فرهنگی و فرهنگستان زبان و ادب فارسی
دعوت به عمل آمد ولی او نپذیرفت ...
و به کار ترجمه و داستان نویسی ادامه داد ...
«جزیره سرگردانی» رمان جلد اول ،1372
«از پرنده های مهاجر بپرس» 1376
«ساربان سرگردان » 1380
«شاهکارهای فرش ایران» رو جلد به فارسی و انگلیسی ، با همکاری خانم دکتر نای
«راهنمای صنایع ایران »
«ذن بودیسم» اثر سوزوکی ، که دو فصل آن به چاپ رسیده است .
مقالات « مبانی استتیک»
جمله ای از بوفون است که " سبک هرکس خود او است "
و این جمله در مورد این بانوی بزرگ ادبیات ایران به خوبی مصداق دارد ...
خانم دانشور در آثارش به مشکل هویت زن ایرانی در مراحل تحول و تغییرات اجتماعی می پردازد
و تلاش آنان را ، با نگاهی منتقدانه به تبعیضها ، به تصویر می کشد ...
و تیراژ بالای انتشار آثارش حکایت از تبحر او در شناخت مخاطبانش دارد ...
نویسنده ای که پیش از هر چیز بر فرهنگ و تمدن کشورش ایران تسلط داشت ..
و عمیق ترین لایه های درونی انسانهای این سرزمین را با توجه به اعتقادات و باورهای آنها ....
می کاوید و ترسیم می کرد ..
او آینده را چنین می بیند :
« در دوره ی سامانی پس از اینکه آخرالزمان تاریخ برسد . یعنی پس از اینکه همه سنگ ها خوب وا کنده شد . یک دوره ی سعادت بشری فرا می رسد، این دنیای پرهیاهو ، شبیه بازار مسگرها پر از مواد مخدر ، پر از تنش و تشنج میان شرق و غرب ، با این همه بمب های جور واجور نمی تواند ادامه پیدا کند و حتما دنیای روشن و پر امید ، انتظار بشر را می کشد. »
روحش شاد ..
و یادش باقی ...
تاريخ: پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 20:50

اولین کتابی که از او خواندم " جنس دوم " بود ...
چالشی عجیب در جایگاه و تعریف زنان در جامعه مدرن فرانسه ...
نثری تلخ و برهنه که به واکاوی تاریخ می نشیند ...
و آنچه باعث شده تا زنان در اجتماع پیشرفته ...
هنوز مقید به بندهایی باشند که مادرانشان و مادران مادرانشان مجبور به تحمل آنها بودند ..
و نگرشی نو به استقلال زنان در عرصه های اقتصادی و اجتماعی ...
تعریفی مستقل از آنچه در خانه پدر و یا همسر از او است ...
زنی که می تواند به عنوان یک انسان آزاد ، شیوه زندگی و تحصیلات و شغل و درآمدش را بر گزیند ...
در جامعه به رقابت بپردازد و از حقوقش دفاع کند ...
اگر خود را و قدرتهای درونش و استعدادش را باور کند ....
و منتظر نماند تا دیگرانی برای او جایگاه و تعریف بسازند ...
تا دیگر " جنس دوم نباشد " ...
و کتاب با جمله ای فراموش نشدنی به پایان می رسد :
«اگر روزی فرا برسد که زن، نه از سر ضعف، که با قدرت عشق بورزد...
دوست داشتن برای او نیز، همچون مرد، سرچشمه زندگی خواهد بود و نه خطری مرگبار.»
سیمون دوبوار (Simone De Beauvoir )
یا با نام اصلی اش سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار ..
در سال 1908 در پاریس و در خانواده ای مرفه و کاتولیک به دنیا آمد ...
ولی او دختری بسیار باهوش و حساس بود ...
و علاقه بسیاری داشت تا به کتابخانه پدر برود و کتابهایی را که برایش ممنوع کرده بودند بخواند ...
علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد ....
تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند ...
و پس از آن به مدت زیادی در مدارس تدریس نمود ....
پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه ....
به تحصیل ریاضیات در Institut Catholique ....
و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنتمارین ....
و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت....
او به نسلی آگاه و عصیانگر در اروپا تعلق داشت که بسیاری از معادلات و قواعد اجتماعی را بر هم زدند ...
برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکرشان بود....
و از مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی ارایه می دادند ....
و سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود ...
و خاطرات این دوران را بعدها در کتابهای ....
" خاطرات دختری مطیع " ( Memoires d’une jeune fille range ) در سال 1958....
و همچنین کتاب " نیروی عصر " ( La Force de l’age ) ....
و سومین جلد خاطراتش به نام " نیروی اشیا "( La Force des Choses ) ....
که به دوران آزادی پاریس و برقراری صلح در الجزایر اختصاص یافته است منعکس کرده است ...
او در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود ...
که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود بووار دانشجوی این مدرسه نبود....
با وجود آنکه زنان در آن دوره کمتر به تدریس فلسفه میپرداختند، او تصمیم گرفت مدرس فلسفه شود

در آزمونی که به این منظور گذراند، با ژان پل سارتر آشنا شد....
بووار و سارتر هر دو در سال ۱۹۲۹ در این آزمون شرکت کردند ....
سارتر رتبه اول و بووار رتبه دوم را کسب کرد.....
با این وجود، بووار صاحب عنوان جوانترین پذیرفته شده این آزمون تا آن زمان شد.....
سارتر و بووار رابطه عاطفی پیچیده hی داشتند ...
که علیرغم روابط عاشقانه مستقلشان با دیگران ...
و تنش ها و اختلاف عقایدی که بعضأ بین آنها پیش می آمد ....
نوعی دوستی عمیق و صادقانه را ببنشان رقم زد که تا پایان عمر آنها را در کنار هم نگاه داشت ....

سیمون دوبوار اولین داستانش را به نام " مهمان " ( L’Invitee ) در سال 1943 منتشر کرد ....
که تحقیق تلخ و نیشداری بود در باره حالات روحی یک زن ...
و پس از آن دو رمان نیمه فلسفی " خون دیگران " (Le Sang des autres ) در سال 1944با موضوع اخلاق در جنگ ..
و " همه می میرند " (Tous les homes sont mortels ) در سال 1947 ....
و تحقیقی بسیار مهم در دو جلد به نام " جنس دوم " (le Deuxieme Sexe ) در سال 1949 در باره وضعیت زنان ...
اثری جنجالی و بسیار بدیع و نو در زمان خود که در آن فرودست بودن زن محکوم شده و نویسنده معتقد است:
این مسئله چیزی است که در اثر قراردادها و سنتها در ذهن مردم جای گرفته و به زنان تحمیل شده است ...
این کتاب در زمانی نوشته شد که فیلسوف بزرگ قرن نوزده " نیچه " در باره زنان چنین سخن گفته بود :
" زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛
این همه سطحی گری و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است . فقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه به خوبی خفه و مهار کرده است .
زن را با حقیت چه کار!از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبوده است .
هنر بزرگ او دروغگویی است ؛و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم .
مایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان ؛جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید . "
و بسیار طبیعی بود که کتابی چنین افشاگر با موجی از اعتراضها و مخالفتها و تهمت ها روبرو شود ...
و سیمون دوبووار به طرز وحشیانه ای از سوی مطبوعات مورد حمله قرار گرفت و کتابهایش ممنوع اعلام شد ...
او از این همه کوته بینی و خشم شگفت زده شده بود آن هم درجامعه ای که ادعای مدرنیته را داشت ...
سیمون دبووار با این عقیده که اگر این پیش داوریها و قضاوتهای نادرست از میان بروند زنان درست به اندازه مردان قادر به پیشرفت هستند وارد کار و زار مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان شد ...
از سال 1968 او در فعالیتهای اجتماعی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز، مبارزه با ختنه زنان،وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور پیدا کرد ....

از کتابهای دیگرش می توان به ....
" ماندرانها " (Les Mandarins ) در سال 1954 که جایزه گونکور را بدست آورد اشاره کرد که در باره زندگی نویسندگان و روشنفکران دست چپی فرانسه است ...
" اگزیستانسیالیسم و خردمندی ملتها " (L’Existentialisme et la Sagesse des nations ) ...
" امریکای روزمره " (L’Amerique au Jour le Jour )
" مرگی بسیار آرام " (Une mort tres douce )
" تصاویر زیبا " ( Les Belles Images )
" زن وانهاده "
و " کهنسالی " (La Vieillesse )
اشاره کرد ....
در سالها ی آخر زندگیش خود را چنین تعریف کرد :
" امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم "
سیمون دوبووار در سال 1986 در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت ...
و در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شد ...
تاريخ: سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 9:43

راز ماندگاري نغمه هاي كهن ...
كه نسل از پي نسل ، سينه به سينه زمزمه مي شود ...
و تارهاي عشق و وصال و فراق و حرمان و اندوه و حسرت را ...
در جان آدميان مي نوازد ..
را بايد در اشعار نغز شاعراني اديب جستجو كرد ...
و تلاش بي بديل آهنگسازان بزرگ در يه تصوير كشيدن واژه ها در نواها ...
و خوانندگان با استعداد و آموخته در محضر اساتيد فن ...
كه تركيب شعر و موسيقي را براي هميشه در دل و جان و روح نقش مي زنند ...

يكي از اين اديبان نادر تاريخ ايران استاد محمد حسن رهي معيري است ...
كه در سال 1288 در خانواده اي عالم و اهل هنر در تهران چشم به جهان گشود ..
اگرچه تقدير چنين رقم زد ...
كه او هيچگاه پدرش محمدحسینخان مؤیدخلوت را كه پيش از به دنيا آمدنش درگذشته بود نديد ..
پس ار پايان تحصيلات در پست رياست كل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر مشغول به كار شد ..
ولي دل به شعر و موسيقي و نقاشي باخته بود ...
اولين رباعي اش را در هفده سالگي سرود ...
کاش امشبم آن شمع طرب میآمد
وین روز مفارقت به شب میآمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جانِ ما به لب میآمد
در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست وحید دستگردی تشکیل میشد شرکت كرد ...
و موسس انجمن ادبی فرهنگستان و عضو انجمن موسیقی ایران گشت ....
اشعارش در بیشتر روزنامهها و مجلات ادبی نشر یافت ...
و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او ...
با نامهاي مستعار «زاغچه» ، «شاه پریون» ، «گوشهگیر» و «حق گو» ....
در روزنامه باباشمل و مجله تهران مصور چاپ شد ...

رهی معیری در سالهای آخر عمر ....
در برنامه گلهای رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت ....
و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی کرد....
در سال 1347 در پي بيماري طولاني كه تاب و توان از وي گرفته بود در سن 59 سالگي درگذشت ..
آرامگاه زيبايش در ظهيرالدوله ميعادگاه دوستداران شعر و ادب پارسي است ....
در ميان اشعاري كه سروده ....
غزلهاي زيبا و روان و يكدست و لطيفش بسيار شهره است ...

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
پي نوشت :
موسيقي وبلاگ تصنيف بسياز زيبايي است
با شعر آقاي رهي معيري
و آهنگسازي استاد علي تجويدي
و صداي بانو مرضيه در دستگاه آواز دشتي
http://www.4shared.com/mp3/WO6RLqR3/_didi_ke_rosva_shod_del.html
تصاوير مينياتور اغلب از آثار استاد فرشچيان است
تاريخ: دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 10:42

اين روزها مدام پاپي من مي شود تا از كودكي هايم بگويم ...
آلبوم هايم را ورق مي زند و به دنبال دختري همسن و سال خودش مي گردد ..
بايد همه را برايش تعريف كنم ..
از بازيها تا كارتونها تا كتابها تا مدرسه و معلمها و همبازيهاي كوچه و دخترها و پسرهاي فاميل ..
بعد زل مي زند به عكسهاي قديمي و همه روايت را در ذهنش تصوير مي كند ..
با همان اصراري كه كه من در باره پدر و مادر و همه آدمهاي فاميل مي خواستم بدانم ...
گاهي شباهت كودكانمان ترسناك مي شود ...
ديشب برايش از نمايشنامه " شهر قصه " گفتم ...
حكايت بسيار زيبايي كه در سن ده سالگي براي اولين بار مرا با " عشق " آشنا كرد ..
دلم خيلي براي موش مي سوخت ..
و تمام مدت اين نمايش قلبم مي زد و دوست داشتم ....
خاله سوسكه دستش را بگيرد و بروند سر خانه و زندگيشان ...

بيژن مفيد در سال 1314 در تهران به دنيا آمد ..
پدرش " غلامحسين خان " از هنرپيشگان تئاتر بود ...
از همان كودكي ويولن مي نواخت و در دوران دبيرستان به هنرستان هنرپيشگي رفت كه دكترمهدي نامدار رئيسش بود ...
فهیمه راستکار ، هوشنگ لطیف پور . علی نصیریان . جعفر والی ، پرویز بهرام . رضا بدیعی . جمشید لایق.
از همدوره های بیژن مفید بودند.
دبيرستان كه تمام شد رفت دانشكده حقوق و بعد دانشكده ادبيات و در ادبيات انگليسي فارغ التحصيل شد ..
در همین سالها با عبّاس جوانمرد، هوشنگ لطیف پور، پرویز بهرام و دیگران به جلسات تئاتر شاهین سرکسیان میرفت.
در این دوران او علاوه بر دستیاری استادان و کارگردانان آمریکایی و اروپایی مانند پیتر بروک و ...، دورههای آموزش تاتر و نمایشنامه نویسی را در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران تدریس و اداره میکرد.
کارگردانی چند نمایش را به عهده گرفت و خود نیز در چند اثر از جمله نمایشنامه «باغ وحش شیشهای» اثر «تنسی ویلیامز» به ایفای نقش پرداخت.

بین سالهای ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ گروه تئاتری از اعضای کاملا آماتور تشکیل داد و نام آن را «آتلیه تئاتر» گذاشت.
از مهمترین اعضای این گروه که بعدها هرکدام هنرمندانی بزرگ شدند میتوان به :
بهمن مفید ، محمود استادمحمد ، جمیله ندایی (همسر بیژن مفید) و حسین والامنش ..
اشاره کرد .
در سال ۱۳۴۸ با تلاش آربی آوانسیان و خجسته کیا و همکاری و همت ایرج انور ، شهرو خردمند ، عباس نعلبندیان و بیژن صفاری و محمد ژیان ، " كارگاه نمایش " در تهران بنیان گذاشته شد.
مجتمعی که بسیاری از بهترین هنرپیشگان تاتر ایران در آنجا آموزش دیدهاند. برای اولین بار در تاریخ تاتر ایران سه نسل بازیگر در برنامههای مختلف این مجموعه منسجم در عرصه نمایش و تاتر به فعالیت پرداختند.
بازيگراني همچون لرتا هاپرایتیان - نوشین (همسر عبدالحسین نوشین) ، فردوس کاویانی ، فهیمه راستکار ، سوسن تسلیمی، شکوه نجم آبادی ، صدرالدین زاهد ، هوشنگ توکلی ، آتیلا پسیانی ، پرویز پورحسینی ، جمیله ندایی ، رضا رویگری ، محمد صالحعلاء ، فریده سپاه منصور و رضا ژیان ...
بیژن مفید همراه با آربی اوانسیان ، ایرج انور ، آشور بانی پال بابلا و اسماعیل خلج ، عباس نعلبندیان و رضا قاسمی از جمله نمایشنامه نویسان و کارگردانهای ثابت نمایشهایی بودند که در این کارگاه به اجرا در میآمد.

اولین اثری که در «کارگاه نمایش» به اجرا در آمد، نمایشنامه " شهر قصه " بود ...
که به مدت نود و یک روز در تهران و دیگر شهرهای مختلف ایران از جمله آبادان و مسجدسلیمان به روی صحنه رفت.
با وجودی که از «بیژن مفید» تا به حال تعداد ۹ نمایشنامه به چاپ رسیده و علاوه بر این با آثاری که از نوشتههای او به روی صحنه آمده، و همچنین با بیش از صد و پنجاه نمایشنامه رادیویی و تلویزیونی که توسط او ترجمه و کارگردانی شده،...
ولی باز هم «شهر قصه» معروفترین اثر و نمایشنامهای است که از او به یادگار ماندهاست.
این نمایشنامه برگرفته از ترانهها، متل و ضربالمثلهای قدیمی ایرانی و سرشار از کنایه و اشارات و تشبیهات و اصطلاحاتی است که بیشتر در زبان گفتاری مردم کوچه و بازار ساری و جاری بوده و هست

بيرژن مفيد «شهر قصه» را بطور مختصر و برای کودکان نوشته بود.
متن «شهر قصه» که تایپ شد یک متن کوتاه چند صفحهای بیشتر نبود.
از همان متل معروف خر، خراطی میکرد. بز، بزازی میکرد. اسب، عصاری میکرد. فیل اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست شروع میشد و میرسید به داستان «خاله سوسکه» و «آقا موشه» و با قصه آنها تمام میشد.
اصل محتوای «شهر قصه» که بعدها به صورت تراژدی فیل شکل گرفت، چیزی بود که او بعدها به «شهر قصه» اضافه کرد و ماجرای فیل خط دراماتیک قصه شد.
این اتفاق در طول سه سال تمرین رخ داد. یعنی او صحنه به صحنه نمایش را مینوشت و بازيگران اجرا مي كردند ..
«بیژن مفید» خود در مقدمه این نمایشنامه مینویسد:
«شهر قصه در اصل از یک روایت عامیانه گرفته شده، منتهی من به این روایت شکلی تمثیلی دادهام. من در این نمایشنامه کوشیدم تا نظمی را که خاص زبان این قبیل روایتهای عامیانهاست در گفت و گوی آدمهای این نمایش حفظ شود. «شهر قصه» حکایت دردناک آدمی است که نادانیها، خرافات و سنتها و نظامهای تحمیل شدهای زندگیش را محدود کردهاند. "

چون همه شخصیتها ماسک داشتند، لازم بود که صداها به خوبی شنیده شود. به همین دلیل او تمام موسیقی و صداها را به صورت (PLAY BACK) ضبط کرد.
آن روزها بیژن مفيد در محله مردمی در تهران زندگی میکرد که جای شلوغی بود. قهوهخانهها هم جایی بود که میشد رفت و نشست و با مردم بود و او در این محلات یکی از دروس تئاتر که مشاهده و مطالعه است را آموخته بود و در نوشتن «شهر قصه» تمام این تجربیات را استفاده کرد.
در اولین جشن هنر شیراز در سال ۱۳۴۸ نمایشنامهٔ " شهر قصه " به طور مشترک با نمایشنامهٔ " پژوهشی ژرف و سترگ در سنگوارههای دورهٔ بیست و نهم " نوشتهٔ " عباس نعلبندیان " توانست مقام اول را در بخش نمایشنامه نویسی کسب کند .
این نمایشنامه با عنوان نمایش برگزیده تلویزیون ملی ایران در دو پرده و چهار صحنه، نخستین بار ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۴۷ در جشن هنر شیراز در تالار دانشگاه به روی صحنه رفت، و در همان سال دو بار دیگر در تالار " بیست و پنج شهریور " تهران و بعد در شبکه سراسری تلویزیون ملی ایران اجرا و به نمایش در آمد.
در سال ۱۳۵۲ با سناریویی که «بیژن مفید» خود نوشته و تنظیم کرده بود فیلمی سینمایی به کارگردانی " منوچهر انور " ساخته شد ...
که بازیگرانی چون پروانه معصومی ، سهیل سوزنی ، فردوس کاویانی و جمشید لایق در آن بازی کرده بودند.
فیلم سینمایی «شهر قصه» با وجودی که از معدود فیلمهایی است که در آن سالها به طریقه رنگی فیلمبرداری شده ولی با این حال در نمایش عمومی خود توفیق تجاری چندانی نیافت.

اين نمايشنامه سه سال در سالنها و تالارهاي كوچك و بزرگ به نمايش در آمد و بسياري هم در تلوزيون آن را ديدند ولي پخش آن به صورت كاست اين نمايش را در گستره اي بسيار وسيع بين مردم محبوب كرد .
زبانی که در گفت و گوهای «شهر قصه» به کار گرفته شده بود، برگرفته از فرهنگ گفتاری همان مردم بود و شاید به نوعی حدیث نفس و شرح حال و روزگارشان نیز.
و اين عامل ماندگاري اين نمايش شد ...

بیژن مفید نویسنده و کارگردان این نمایشنامه خود اجرای نقش شخصیتهای روباهِ ملا و شتر نقال،
و بهمن مفید برادر او در نقش خرس رمال و بز بزار،
و کوچکترین برادرش هومن مفید نقش موش عاشق را به عهده داشتند.
نقش داستانگوی " شهر قصه " را "جمیله ندایی " همسر بيژن مفيد به عهده داشت ..
" سهیل سوزنی " بازيگر با سابقه تئاتر ، نقش طوطی شاعر و اسب عصار را ایفا میکرد .
پرده دوم " شهر قصه " با یک قطعه مونولوگ یا تکگویی شروع میشود ...
آنجا که " خر" شهر قصه پیش میمونِ عریضهنویس، دارد نامهای را دیکته میکند.
آره! داشتیم چی میگفتیم؟ بنویس!
تکیه کلامی که او .. یعنی " حالیته؟ "
را بعدها در بسیاری از متنها و قطعههای نمایشی و بهخصوص در ترانههای ایرانی به کار گرفتند که هنوز هم کاربرد دارد و شنیدهایم و میشنویم.
این صدا و اجرای استادانه از آنِ «محمود استادمحمد» است که ایفای نقش «خر» را به عهده داشت.
یکی از کارگردانها و تئاتر نویسهای خوب ایران و كارگردان نمایشنامه معروف «آسید کاظم» ...
" تهمینه مدنی " در نقش کوتاه خاله سوسکه
" عباس جاویدان " را در نقش گربه
" فرهاد صوفی " در نقش سگ
" آرش " در نقش میمون نقش ايفا كردند ...
اصلیترین شخصیت در " شهر قصه " اما فیل بود ..
که ایفای نقش آن را در همه اجراها "حسین والامنش" به عهده داشت.

نمایشنامه «شهر قصه» در بخشهای چهارگانه خود، به نوعی روایتگر مسخ شدن و بیهویتی آدمی است در غربت که در این حکایت «فیل» نماد آن است.
در جایی از این بخش، ترانه بسیار مشهور و قدیمی «مادرم زینب خاتون، گیس داره قدِ کمون، به کس کسونم نمیده، به همه کسونم نمیده» را میشنویم.
این ترانه سالها پیش در اولین کوشش جدی و پیگیری که در جهت جمعآوری ترانهها و متلهای رایج در فرهنگ فولکور مردم ایران توسط «صادق هدایت» و با انتشار مجموعه «اوسانه» انجام شد، مکتوب شده و به چاپ رسیده بود .
در نمونهای که «بیژن مفید» از این ترانه قدیمی در نمایشنامه «شهر قصه» خود ارائه میدهد اما، از «مستشار فرنگ» و «فشنگهای دویست ملیون مگاتونی عمو سام برای پاپتیهای ویتنام» هم گفته میشود و سخن میرود.
دنیای «شهر قصه» دنیای پاک و معصوم افسانههای قدیمی نیست.
بلکه برعکس، بازتاب ملموس همین دنیای شلوغ و گیج و شتابزده امرزو ماست.
دنیای ارزشهای مادی و روزگار روزمرهگیها و بازتاب عصر ماشینزده و همه چیز صنعتی و پلاستیکی شده زمانه ما است.
آنچه که در «شهر قصه» اتفاق میافتد، یادآور استحاله و تب و تاب پوست انداختنهای فرهنگی ایامیست که مدرکگرایی، اصل و اساس به کارگیری و به کار بستنها بود.
در بخش سوم از این نمایشنامه، بعد از تغییر شکل فیل، شاهد شستشوی مغزی و تهی شدن او از ارزشها و باورمندیها و اعتقاداتش، و در نهایت بیشتر فرو رفتن او در مرداب بیهویتی و از خود بیگانگی هستیم.
«بیژن مفید» روز ۲۱ آبان ماه سال ۱۳۶۳، دو سال بعد از ورودش به آمریکا، در لوس آنجلس در گذشت .
با مرگ او ایران یکی از بهترین هنرمندان دوران اخیر را از دست داد. روحش شاد و يادش باقي ...

يكي از پر احساس ترين پرده هاي نمايش ...
پرده: نامه ی عاشق
(از زبان خراط) آره... داشتیم چی می گفتیم؟
بنویس. مارو دیوونه و رسوا کردی. حالیته. مارو آواره ی صحرا کردی. حالیته.
آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم. دسته کم هر چی که بود آدم بی غمی بودیم.
حالیته. سرو سامون داشتیم، کس و کاری داشتیم.
آی دیگه یادش به خیر. ننم جورابمونو وصله می زد. مارو نفرین می کرد. بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید. بهمون فحش می داد. با کمربند زمون اجباریش پامونو محکم می بست. ترکه های آلبالو رو کف پامون می شکست. حالیته. یاد اون روزا به خیر.
چون بازم هر چی که بود. سرو سامونی بود. حالیته. ننه ای بود که نفرین بکنه. بعد نصفه شب پاشه لحاف رو آدم بکشه. که مبادا پسرش خدانکرده بچاد. که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکونه. حالیته. هاه. ها.. بابایی بود که گاه و بی گاه سرمون داد بزنه. باهامون دعوا کنه. پامونو فلک کنه. بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه. اشکای شب قبلو که روی صورتمون ماسیده بود، کم کمک با دستای زبر خودش پاک بکنه. حالیته.
می دونی بابامون چند سال پیش عمرشو داد به شوما. هرچی خاک اونه عمر تو باشه. مرد زحمت کشی بود. خدا رحمتش کنه. ننه هم کور و زمین گیر شده. ای دیگه پیر شده. بی چاره غصه ی ما پیرش کرد. غم رسوایی ما کور و زمین گیرش کرد. حالیته. اما راستش چی بگم. تقصیر ما که نبود. هر چی بود زیر سر چشم تو بود. یه کاره تو راه ما سبز شدی. مارو عاشق کردی. مارو مجنون کردی. مارو داغون کردی. حالیته.
آخه آدم چی بگه قربونتم. حالا از ما که گذشت. بعد از این اگر شبی، نصفه شبی، به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشارو هم بزار. یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن. آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگاه بخواد این جوری آتیش بزنه، پس بایست تمام دنیا تا حالا سوخته باشه ...
منبع :
لينك ترانه وبلاگ
http://www.4shared.com/mp3/u8ylwQ2t/Na_dige2.htmlتاريخ: جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 19:15
شاعری است اهل خراسان که استاد اخوان ثالث با او دوستی داشت ...
و در مقدمه ای بر کتاب «ورقی چند از دیوان عماد» شرح حال و زندگی کاملی از عماد را نوشته ...
از استاد نقل است که :
«اگر شعر را در معنای حقیقیش به جای آوریم، نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر و قافیه و کلمات، بیشک عماد در غزلسرایی از شاعران برجسته و تراز اول معاصر است و در قیاسی وسیعتر، سخن او از این و آن متمایز است.»
در بهار سال 1300 در توس مشهد به دنیا آمد ...
پدرش " سید محمد تقی معین دفتر " و مادرش " بی بی حرمت " نام داشتند....
نسبش به احمد بن موسی مبرقع امام محمد تقی جواد میرسد ....
و نام کاملش عمادالدین حسن برقعی است...
سه ساله بود که مادرش را از دست داد و در شش سالگی پدر را ..
نزد پدربزرگ و مادر بزرگش رشد کرد ..
در 9 سالگی با تشویق دائی اش شعر خوانی و سرودن شعر را شروع کرد ..
تخلصش در جوانی " شاهین " و " شاخص " بوده و سپس " عماد " را برگزید ...
و فریدون مشیری او را " عماد خراسانی " لقب داد ...
یک بار ازدواج کرد و همسرش را بعد از هشت ماه از دست داد ...
سال 1331 به تهران رفت و دیگر ازدواج نکرد ...
شعرهایش غزلهایی بود رها و آزاد در بیان درد و رنج و حرمان ..
عشقی که همه زندگیش از او دریغ شد و او این درد جانسوز را در واژه ها تصویر کرد ...
راز ماندگاری شعرش در میان نسل نو جوهری است زائیده عاطفه و تخیل و اندیشه شاعر ...
حسی صمیمانه و صادق و ساده ...
بعد از یک دوره بیماری در صبح روز 28 بهمن سال 1382 ...
در سن هشتاد و دو سالگی چشم بر رنجهای این جهان بست ....
بلکه آرامشی در در آن جهان برای او باشد ...
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی
راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی
تاريخ: جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 2:6
این روزهای ماه اسفند ...
همیشه روزهای بی قراری ام بوده ...
حس گنگی که در رگهای بدن نبض می ند ..
عطش رفتن و رهایی ..
روان شدن در پیچهای جاده ..
دور شدن از همه چیز و همه کس ..
خلوتی با دل ..
با آن بخش از وجود که مجال بروزش نیست در روزمره گی ها ...
شوریدگی و دیوانگی ...
که پدال ترمز را از یادت می برد ..
و جاده می شود رفتن و رفتن ...
جایی که بزنی به سبزی مه آلود خنک ...
کودک درونت را در آغوش بگیری ..
با نسیم برقصی ..
و مو افشان کنی در نوازش باد ...
پاهای برهنه را به خاک سرد بسپاری ...
که انگار تو را به زمین و آب و آتش پیوند می دهد ..
و ترانه ای است که همیشه همراه من بوده ...
از آن سالهای دور تا این سالهای نزدیک ..
صدایی نوازشگر و پر سوز ..
از عباس مهر پویا ..
هنرمندی که با تئاتر شروع کرد ...
نواختن ساز عود را نزد استاد عرب تبار آموخت ..
و گیتار را زیر نظر استاد اسپانیایی خود اروین مورره ...
و اولین اثر جدی اش " کلبه سرخپوستان " با گیتار الکترونیک در انجمن هنری ایران به سال 1336 ...
اولین کسی بود که گیتار برقی را به موسیقی ایران معرفی کرد ..
از سال 1342 جهانگردی و سفر به نقاط ناشناخته را آغاز کرد ...
سفری هم به هندوستان داشت در سال 1347 ..
و ساز سیتار را از محمود میرزا با راهنمایی استاد بزرگ موسیقی هند " راوی شانکار " آموخت ...
نواهایی را که آموخته بود به هم آمیخت ..
و در کنار اشعار ترانه سرایانی همچون " پرویز وکیلی " ، " تورج نگهبان " و " داریوش روشن "...
ترانه های جدیدی را خلق کرد که در یاد و خاطره ها با طراوت و زیبا باقی ماند ...
او همه عمر در پی بی قراری درونش به سفر پرداخت ..
و در بهار سال 1371 در 65 سالگی ..
به علت ابتلا به بیماری سرطان چشم از جهان فرو بست ..
یکی از زیباترین ترانه هایش ..
قبیله لیلی نام دارد ..
با شعر زیبایی از پرویز وکیلی و ملودی و اجرای خودش ...
حدیث عشق من و تو
به من چه می رسد ای دوست
تو از قبیله لبخند
من از قبیله ی اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه
تو از قبیله ی لیلی ، آه
تو از سپیده و نوری
من از شقایق پُرخون
تو از قبیله ی دریا
من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین
همیشه بی تو اسیرم
حدیث عشق من و تو
حدیث ابر بهاری
به من چه می رسد ای دوست
از این همه غم و زاری
دانلود ترانه :
http://www.4shared.com/audio/-KVfWMpO/mehrpuyaghabileye_leiliwwwiran.html
تاريخ: سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 21:17

هشتم اسفند ماه امسال یادش یکصد ساله شد ...
بزرگمرد آواز ایران ...
که صدا ، آوازها و چهره با صلابت و ستبرش ..
نسلهای متمادی را در نوردید ..
و همواره زیبایی و طرواتش را حفظ کرد ..
نامش به تاریخ موسیقی ایران گره خورد ...
و اختری شد فراروی عاشقان و پژوهشگران موسیقی ...
استاد غلامحسین بنان ...
در اردیبهشت ماه سال 1290 در محله قلهک تهران به دنیا آمد ...
شش ساله بود که خوانندگی و نوازندگی ارگ و پیانو را شروع کرد ...
و مادرش که نوازنده بسیار ماهر پیانو بود راهنمایش شد ...
اولین استادش در موسیقی ایرانی پدرش بود ....
و استاد دومش مرحوم میرزا طاهر ضیاء ذاکرین رثایی و سومین استادش مرحوم ناصر سیف بوده اند..
سال 1321 برای اولین بار صدای او همراه با عده ای از هنرمندان دیگر از رادیو تهران به گوش مردم ایران رسید ...
آقای روح الله خالقی که در آن زمان در رادیو مسئولیت داشت ...
آقای بنان و آقای وزیری را در حضور استاد صبا می بیند ...
آقای بنان خواندن قطعه ای در سه گاه را آغاز می کند و استاد صبا هم با ویلن او را همراهی می کند ...
هنوز “درآمد” تمام نشده که آقای خالقی به صبا می گوید: “شما نواختن ویلن را قطع کنید” ...
و به بنان اشاره می کند تا گوشه حصار را بخواند ،...
بنان مکث نمی کند و با چنان مهارت و استادی درآمد حصار را می خواند و به سه گاه فرود می آید ...
که استاد روح اله خالقی بی اختیار بلند می شود و او را در آغوش گرفته و می بوسد ...
و آینده وی را در هنر آواز درخشان پیش بینی می کند...
از بدو شروع برنامه " گلهای رنگارنگ " استاد پیر نیا او را برای همکاری دعوت کرد ...
ریز و بم ها و تحریرهای صدایش مخصوص اوست ..
و نه فقط در آواز قدیمی و کلاسیک ایران استاد بود ..
بلکه بر نغمه های مدرن نیز تسلط کامل داشت ..
و تصنیف جاودانه " الهه ناز " او از این دست است ...
او را بزرگترین اجرا کننده آوازهای سبک دو استاد مسلم موسیقی ...
آقای وزیری و آقای خالقی می دانند ..
و همچنین آثار استاد صبا و محجوبی ..
استعداد عجیبی در مرکب خوانی و تلفیق شعر و موسیقی داشت ...
که ستایش همیشگی موسیقی دانان و شنوندگان را بر می انگیخت ..
در سال 1332 بنا به پیشنهاد آقای خالقی به اداره کل هنرهای زیبای کشور رفت ..
و با سمت استادی آواز هنرستان موسیقی ملی مشغول به کار شد ..
و در سال 1334 ریاست شورای موسیقی رادیو را بر عهده گرفت ..
برنامه های گلهای جاویدان و گلهای رنگارنگ و برگ سبز و سایر برنامه های متعدد در زمینه موسیقی
با شرکت اساتید تراز اول همچون روح الله خالقی ، ابوالحسن صبا ، مرتضی محجوبی ، احمد عبادی ، حسین تهرانی ، علی تجویدی و …
از یادگارهای برجسته فعالیتهای او در رادیو می باشند ..

در آذر ماه 1336 وقتی با اتومبیل شخصی اش در جاده کرج رانندگی می کرد ..
با کامیونی تصادف کرد و بینایی چشم راست خود را از دست داد ...
و از آن پس همواره با عینک دودی در انظار ظاهر می شد ..
ده سال بعد از این حادثه فعالیتهای هنری او به تدریج کمتر و کمتر شد ..
مدتها بود که به ناراحتی جهاز هاضمه مبتلا بود و حنجره اش دیگر کشش بیان حس آوازهایش را نداشت ..
در بیست سال انتهای زندگیش هیچ فعالیت چشمگیری نکرد ..
و کوشش پزشکان و مراقبت ها و از خود گذشتگی های همسر مهربانش خانم پری بنان هم موثر نیفتاد ..
و در بعداظهر روز پنج شنبه اسفند ماه سال 1364 ...
خورشید پر فروغ عمرش در بیمارستان ایرانمهر قلهک خاموش گشت ...
مزار ساده او در امامزاده طاهر کرج در کنار سایر ادیبان و بزرگان این خاک ..
همواره محل میعادگاه او با دوستدارانش از نسلهای بعد است ..
که نه فقط استاد را از یاد نبرده اند ..
بلکه او را افتخار تاریخ کشورشان می دانند ...

از ماندگارترین ترانه های استاد می توان به :
آهنگهای آذربایجان ، آمدی جانم به قربانت ، یار رمیده ، الهه ناز ، می ناب ، رویای هستی ،....
خاموش ، مرا عاشقی شیدا ، کاروان ، روز ازل ، نوای نی و سرود همیشه جاوید ای ایران اشاره کرد.
روحش شاد و یادش جاودان ....
موسیقی این پست تصنیف زیبای " اگر خدا خواهد " از استاد بنان است ...
برانم از دل عشق تو را اگر خدا خواهد
گریزم از میدان بلا اگر خدا خواهد
روم بجایی که غم نباشد خدا اگر خواهد
چنین به عاشق ستم نباشد خدا اگر خواهد
قسم به تار موی تو که از جهان رمیده ام من
چو آخرین فروغ مه،به بام شب پریده ام من
ز بس کشیده ام جفا
روم به آن جزیره ای که زورقی گذر ندارد
بود ز دیده ها نهان کسی از آن خبر ندارد
به جز من و به جز خدا
در آن دمی که ماه تابان،شراب شادی،کند به جام شب سیاهم
من از خدا کنم تمنا،که او گناه مرا ببخشد،به روی ماهم
تاريخ: یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 0:38
باران روی شیشه های پنجره ضرب گرفته ...
چراغهای خانه های شهر در مهی دور سوسو می زند ..
صدای آمد و رفت ماشینها روی بستری خیس ...
و این عطر نمناک خنک که طعم هزار خاطره را دارد ..
غوغایی دردلم بر پا می کند ...
غوغای ستارگان ...
یکی از تصنیف های بسیار زیبای استاد کریم معروف با ملودی استاد همایون خرم ...
که اولین بار بانو پروین زهرائی منفرد از بستگان استاد محمد نوری آن را اجرا کردند ....
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم
باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم
امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم
از شـادی پـر گـیرم کـه رسـم بـه فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

با ماه و پـرویـن سخنی گویم
وز روی مه خـود اثـری جویـم
جان یابم زین شبها
می کاهم از غمها
مـاه و زهـره را بــه طـرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمهای بر لب ها
نغمهای بر لب ها
امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم
باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم
امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم
استاد كریم فكور ، در تاریخ پنجم اسفند ماه سال 1304 در مشهد به دنیا آمد ...
کودکی اش در خانواده ای اهل ادب گذشت ...
و به علت همین پشتوانه فرهنگی بسیار زودتر از همسالان خود وارد زندگی اجتماعی شد ...
سال سوم دبیرستان بود که سرودن شعر را آغاز کرد ..
و در سال ششم ادبی به عضویت گروه هنری دبیرستان " پانزده بهمن " درآمد ..
و فعالیتهای گوناگونی از انتشار مجله ، جلسات سخنرانى و شعر ...
و ترتیب اجراى نمایشات فرهنگى و هنرى را به عهده گرفت ...
بعدها به همکاری با مطبوعات پرداخت و وارد عالم روزنامه نگاری شد ..
تحصیلات دانشگاهی را در رشته حقوق دانشگاه تهران ادامه داد ....
ولی معلومات رسمی اقناعش نمی کرد ..
و با مطالعات شخصی روز به روز به وسعت دانش و معلوماتش اضافه نمود ..
او سالها ریاست اداره انتشارات و آمار و بررسیهای اقتصادی بانک بازرگانی ( تجارت ) را بر عهده داشت ..
از سال 1352 همکاری را با رادیو آغاز کرد ....
و در این میان به درخواست مدیران تئاتر تهران ترانه هایی برای اجرا در پیش پرده های تئاتر سرود ...
ولی رضایتش جلب نشد ..
رو به تصنیف سازی آورد ...
ترانه " یار بی وفا " با صدای جمشید شیبانی و آهنگ حسن رادمرد ...
" مونس دل " با صدای علی زاهدی ...
و بیش از هفتصد تصنیف و ترانه و سرود که خوانندگان گوناگون و بعضأ بسیار مشهور آنها را خواندند ..
و در تاریخ موسیقی ایران جاودان کردند ...
" الهه ناز " با صدای استاد بنان ...
" خوشه چین " با صدای استاد بنان ..
" گلنار " با صدای داریوش رفیعی ...
و بسیاری ترانه های پر خاطره ...
«من نمىدانم چرا با تو خطا كرد»، «اشك شوق»، «شبهاى تهران»
«نازنین من نشود رام دیگرى»، «ساغر شكسته»،
«آخرین ترانه»، «گل میخك» و «نسیم» ...،
استاد کریم فکور علاوه بر سرودن شعر آهنگسازی هم می کردند ....
و به نویسندگی و ترجمه مقالات هم می پرداختند ...
بس از عمری تلاش در عالم ادب و شعر فارسی .....
در هفتم شهریور سال 1375 چشم از جهان فرو بست ...
و پیکرش در قطعه 88 هنرمندان و نویسندگان بهشت زهرا در خاک آرام گرفت ...
روحش شاد و یادش جاودان ...
http://www.4shared.com/mp3/zziu_-SE/ghoghaye_setaregan.html
تاريخ: جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 18:28
ترانه ها ترکیب موزون و دلنشین اشعار و ملودی و صدا و احساس هستند ..
هریک جایگاه ویژه ای دارد و هماهنگی اش است ...
که ترانه ای را در دل می نشاند ..
روح را تکان می دهد و جان را به آتش می کشد ..
و برای همیشه در تقویم زندگی آدمها به خاطراتشان گره می خورد و جاودانه و تازه باقی می ماند ....
حالا اینکه چند سالت هست و در کجای جغرافیای جهان هستی و زبانت چیست دیگر مهم نیست ..
مهم آن حسی است که بتواند تارهای روح را بنوازد ..
مفهومی که به عمق برود ..
واژه گانی که به فریاد بدل شود ..
و یکی از کسانی که ید طولائی در این کار دارد و بسیاری از ترانه های ماندگار مدیون اشعار خوب و نابش هستند ..
اردلان سر فراز است ..
مردی از خطه داراب ...
شهر ی در جنوب استان فارس و با سه ساعت فاصله تا دریا ...
اینقدر که ماشین را برانی و چشم ببندی و باز کنی و کنار آبی ترین آبی ها به تماشای غروب دلتنگ بندر بنشینی
تابستان گرم سال 1329 بود که به دنیا پا گذاشت ...
با پدری 20 ساله و عاشق پسرش ...
دوره ابتدائی را به مدرسه شهر آزاد رفت و دبیرستان امیر کبیر ...
مادر ذوق شعر داشت و قلم را به دستش داد ...
و دبیران دبیرستانش آقای داشمند و عبدالرحیم معزی راهنمائی اش کردند ...
سیکل اول را که تمام کرد به شیراز رفت و دبیرستان سلطانی ..
دیپلم را گرفت و در رشته روانشناسی و علوم تربیتی مدرسه عالی پارس تهران پذیرفته شد ...
فارغ التحصیل شد و در تهران ماند ..
اگرچه بیماری پدر او و سه برادر و یک خواهر و مادرش را به شدت می آزرد و رنج می داد ...
پسر عموی مادرش حسین سرفراز که شاعر و روزنامه نگار بود او را برای کار به رادیو ایران و ابراهیم صهبا معرفی می کند ..
تا آن زمان اشعار نیمایی و غزل های زیبا می سرود ...
اولین ترانه ای که سرود " نمکدون " بود با صدای عارف و آهنگسازی عطاالله خرم که توفیق چندانی نداشت ..
و قصه شهر سکوت یا آهنگ فریدون شهبازیان و صدای عارف ...
و ترانه بسیار زیبای " اگه یک شب تو را در خواب ببینم " با آهنگ محمد سریر و صدای مخملین محمد نوری ...
ولی ترانه " آن روز فراموشم نمی شه " اولین ترانه اش برای خانم گوگوش در پاییز سال 49 ....
جرقه ای بر خرمن ترانه سرایی زد ...
هنوز اون روز فراموشم نمی شه ،
که با دست قشنگت روی شیشه
کشیدی عکس قلبی و نوشتی
واسه امروز و فردا و همیشه
سال 51 میلاد نوی ترانه هایش هست ..
و همکاری او با آهنگسازان و خوانندگان به نام که ملودیها و جنس صدا و حس خواندنشان به اشعار او نزدیک است ..
و در این زمان است که ترانه های ...
دو راهی ، جاده ، دو پنجره ، من و گنجشکای خونه ، مرداب ، کویر ...
کوه ، عسل ، طلاق ، نیمه گمشده من ...
پنجره جدیدی در ترانه سرایی می گشاید ....
ترانه های او مرز مخاطب عام و خاص را پشت سر گذاشت ...
به میان مردم رفت و با شادیها و غمها و عاشقانه هایشان گره خورد ..
آنقدر که فروش صفحه 45 دور ترانه " مرداب " در جمعیت محدود آن زمان ایران ...
از مرز یک میلیون گذشت ...
و زمزمه هر روزه مردم محله های بالا و پایین شهر شد ...
شعرهایش صادق و ساده و صمیمی و به دور از استعاره های پیچیده و تصویر سازی است ...
انگار دوستی چندین ساله نشسته و دارد برایت درد دل و حکایت می کند و فلسفه زندگی را برایت می گوید ...
تو اگه با من باشی ، قلبت می میره
گرمی دست تو رو ، دستام می گیره
چی می شد اگر تو رو ، زودتر می دیدم
حالا می بینم تو رو، ولی خیلی دیره.
ترانه هایش به روی پرده سینما می رود ...
ترانه ای به نام دستای تو با صدای داریوش که برای فیلم دشنه ساخته شد ...
ای که بی تو خودم و تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم.
اردیبهشت سال 52 اردلان در اردوی سربازی حین تحصیل است و فراق پدر که بیمار است او را بسیار دلتنگ کرده ..
شعری می سراید به نام " چشم من "
که با صدای داریوش اقبالی جاودانه می شود ....
چشـــم من بیــــا مــــنو یــــــــاری بکـــن
گونه هام خشـــکیده شـــد کـاری بکن
غــــیر گــــریه مگه کاری می شـه کـــرد
کــــاری از مــــا نمــــیاد زاری بکـــن
پدرش سالار قصه ها و شعرهایش بود ..
ولی بیماری سیروز کبدی روز به روز تحلیلش می برد ..
اجل فرصت دیدار آنها را فراهم نکرد ..
و اردلان در جاده بود که پدر به دیار باقی شتافت ... ...
حسرت آخرین وداع بغضی شد که همه زندگی او را رها نکرد ...
و شعر جاده با صدای لطیف خانم گوگوش این غم عمیق را در دل همه شنونده ها نشاند ...
خدا گریه ی مسافر و ندید
دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم و برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید.
شاخص ترین ترانه هایش در سال 52 سروده شد ...
دو پنجره روایت عشق و جدایی ...
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها ، یکیشون تو یکیشون من .
ترانه " اجاق " اثری اجتماعی و روایتگر مردمانی خاموش ..
غریب و گنگ و بی فریاد ، اجاقی سرد و خاموشم
نفس هام سرد و یخ بسته ، زمستونه تو آغوشم
یه روز تو سینه ی سردم هزاران شعله برپا بود
تنم فانوس شب سوز شبای سرد یلدا بود.
و عاشقانه ترین ترانه هایش ...
من و گنجشکای خونه ، دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو ، پر می گیریم از تو لونه
از سال 53 او به همکاری با دیگر خوانندگان و آهنگسازان می پردازد ..
که ترانه های غزل ، مستی ، فاصله ، شقایق ، چراغ و بسیاری دیگر از آن جمله اند ...
به خصوص ترانه صدای بارون با ملودی بابک افشار و صدای گرم ستار ...
بوی موهات زیر بارون ، بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس ، بوی خیس تن خاک
شعرهایش بسیار لطیف هستند و واژه ها انگار با موسیقی می رقصند ...
و شاعر آنچه را در دنیای حقیقی در دلش می گذرد در شعر به تصویر می کشد ..
و شاید رمز جاودانگی اشعارش هم همین باشد ...
سال 54 برای او سال عاشقی نیز هست ..
در حسرت محبوبی که دیگر نیست ...
دل به سیه مویی از شهر شعرو ادب شیراز می بندد بلکه آرامشی ..
و دیگر عنان اختیار واژه با او نیست ....
چرا که کلام شاعران فریاد دل است ...
و اوج این عشق ترانه " عسل " شد ...
می یام از شهر عشق و کوله بار من غزل
پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل
کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه
اما این شش سال زندگی مشترک برای او به جهنمی تبدیل می شود ...
پرده ای پر از دروغ و تزویر ...
و سال 59 این نمایش به پایان می رسد ...
هرگز حاضر به صحبت در باره جزئیات نشد ...
فقط گفت " همه چیز مانند یک سوء تفاهم بود "..
زخم دلش را برداشت و رفت سراغ شعر ..
و هرگز از پشیمانی سخن نگفت ...
اگر دیوانگی کردم دلم خواست
ز خود بیگانگی کردم دلم خواست
اگر که اعتماد چشم بسته
به خصم خانگی کردم دلم خواست
پشیمان نیستم از آنچه بودم
پشیمان نیستم از ماجرایم
همین هستم همین خواهم شد از نو
اگر بار دگر دنیا بیایم
آینه دلش زنگار نپذیرفت و از هر چه رنگ تعلق داشت دوری جست ..
و قلندر دنیای ترانه شد ...
در سال 58 آلبومی هم به نام برگ زرد منتشر کزد ...
و در بهار سال 1362 جلای وطن کرد ...
بی اعتنا به آنها که می خواستند تن به ابتذال دهد و شعرش را بفروشد به یک مشت دلار ...
در حومه دوسلدورف آلمان در کارگاه چوب بری مشغول به کار شد ...
تنی خسته ولی وجدانی آسوده ...
او سالهای زیادی در آلمان و یونان و ترکیه و ایتالیا و آمریکا روزگار گذرانده ..
و اشعار و نوشته هایش حالا عطر و بوی سفر و غربت دارند ...
دو کتاب از او توسط نشر ورجاوند منتشر شده است ...
از ریشه تا همیشه ..
سال صفر ...
که مجموعه ای از اشعارش را دربر می گیرد ...
او همواره نجیبانه و صبور ، چشم بر همه چیز بست و سرفراز ماند ...
و گلایه هایش را از نامردی روزگار و نارفیقی دوستان ..
تنها در اشعارش جاری کرد ..
آهای مردم دنیا، آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا،
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو شکستین
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتین
که حرمت عشق رو نگه نداشتین
فریاد من شکایت یه روح بی قراره
روحی که خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگی نیست
تاريخ: جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت: 1:50
شب بلندی است ...
پرده ها را کنار زده ام ...
شهر آمده و نشسته در قاب پنجره های بلند ...
چراغهای خانه ها یکی پس از دیگری خاموش می شوند ...
نسیمی خنک لابلای وسایل خانه می خزد ...
فانوسهای آسمان روشن است ...
سر روی زانوانم گذاشته ...
خوابش نمی برد ...
دست می کنم در حلقه های قهوه ای موهایش ..
و آرام زیر لب برایش خواب را زمزمه می کنم ...
لای لای لای لای
گل لاله
پلنگ در کوه چه می ناله
برای دختر خاله ....
لالائی زیبایی که پسرم از همان نوزادی به آن خو گرفته ...
و یادگار لالایی های زیبایی است .....
که کودکی مرا در کنار مادر و مادربزرگهای مهربان رنگ پاشید و نقش جاودانه زد ....
پریرخ شاه یلانی در سال ۱۳۱۸ از خانواده ای کاشانی تبار در تهران به دنیا آمد ...
نخستین درسهای آواز را نزد استاد نصر الله زرین پنجه در ردیف آوازهای ایرانی فرا گرفت ..
به هنرستان عالی موسیقی رفت و در شاخه اپرا از کنسرواتوار عالی موسیقی تهران فارغ التحصیل شد
صدای «لیریکو اسپینتو |Lyrico Espinto» داشت و نزد خانم اولین باغچه بان اپرا آموخت ...
و بعد از آن برای تکمیل آموختههای خود به کشورهای ایتالیا، آلمان، و اتریش سفر کرد ...
و در چند آکادمی به تحصیل موسیقی پرداخت ...
ذوق سرشار او به زیبائی و هنر باعث شد تا گل آرائی را در کشور ژاپن و نزد اساتید بیاموزد ...
با حسین زنگنه ، صاحب شرکت تاکسی ایر ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد ...
در سالهای زندگی مشترک وقفه ای در کار هنری اش پیش آمد ...
و حادثه رانندگی در سال 1350 یبنایی چشمانش را گرفت ...
و زندگی مشترکش از هم پاشید ...
پس از این حادثه بود که با عزمی راسخ و اراده ای مثال زدنی کارهای هنریش را دوباره آغاز کرد ...
در خرداد 1351 اولین رسیتال در تالار رودکی ..
و بعد انتشار آلبومهای مختلف و اجرای اپراهای مشهور از جمله ..
اپرای " دون کارلوس " به کارگردانی والترپل که نقش او " صدای آسمانی " بود ...
و در زمینه موسیقی ایرانی ...
اجرای ترانه " ای نوع بشر " ساخته علی اکبر شهنازی با شعر آقای امیر جاهد در آواز اصفهان ..
که با تنظیم فرامرز پایور در تالار رودکی اجرا نمود ...
صدای او سوپرانو لیریک است ...
با زیر و بمی بسیار دلنشین که وسعت و تنوع پرده هایی که می تواند اجرا کند باعث شده تا سبکهای گوناگون را بتواند تجربه کند ..
از شاخصه های مهم آثارش بازخوانی ترانه های بومی و فولکلوریک ایران به صورت کلاسیک است ...
سیصد ترانه و صدها اجرا از لالائی های زیبای ایران و جهان تا سمفونی نهم بتهون ..
که باعث شد تا مدال طلای بین المللی آواز و تقدیرنامه های بسیار از محافل هنری جهان به او داده شود
همچنین به پاس خدمان نیکوکارانه و فعالیتهای بیشمار فرهنگی " سفیر بین المللی حسن نیت " لقب گرفت ...
در سال 1377 پس از سالها برای اولین بار در جشنواره گل یاس به اجرای عمومی پرداخت ..
و بعد کنسرتهای بسیار در شهرهای مختلف ایران برای بانوان ...
شعرهای کوتاه نوشته است و کتابهای :
«پری لالایی ها، سرودههای پری زنگنه برای همه سالان»
«سخنی به خوشی: حرفهایی بزرگ در کتابی کوچک»
و فرهنگ جامعی به نام " آوای نامها از ایران زمین " ....
که از جمله مهمترین نام نامه ها در زبان فارسی است و تدوین آن پنج سال به طول انجامید ..
و در حال حاضر نیز کتابی با عنوان " شما هم با من آواز بخوانید " را در دست تالیف دارند ...
که در مورد سرگذشت هنرستان عالي موسيقي، پايههاي موسيقي كلاسيك در ايران، اولين خوانندگان كلاسيك غربي و تجربيات او روي صحنه است...
او هرگز نابینایان را فراموش نکرد ...
و به نگارش درباره زندگي نابينايان و دغدغهها و خواستههاي آنها پرداخت...
كه حاصل آن در كتابي با عنوان " آن سوی تاریکی " در سال 87 منتشر شده است ...
كتابی در باره نابينايان موفق، تاريخچه نابينايان، مدارس نابينايان در دنيا و خاطرات زندگي خودش در دوران نابینایی ....
کنسرتهای بسیار به نفع سارمانهای فرهنگی نابینایان برگزار کرد ...
و مدتی نیز ریاست روابط فرهنگی و اجتماعی نابینایان ایران را به عهده داشت ...
از ترانه های ماندگار او...
شكار آهو ، رشيدخان ، دي بلال ، آي ليلي ، مستم مستم ، دو به دو ، بارون بارونه ، اسمر اسمر ، قد بلند ...
می باشند ...
منزل پدری اش در کاشان است و ماهی یکبار به آنجا می رود ...
و با انجمنی در آن شهر به نام " انجمن جوانان سهراب سپهري " همکاری می کند ....
خانهاي قديمي در كاشان است متعلق به حاجآقا احسان از مردان خوشنام اين شهر ....
كه اين خانه در اختيار اين انجمن قرار گرفته.....
اعضاي اين انجمن بدون هرگونه چشمداشت مالي فعاليت ميكنند ...
و در اين انجمن كلاسهاي تئاتر، سفالگري، خطاطي و... برپا ميشود ....
و قسمتي هم به موزه شاعر بزرگ منوچهر شيباني اختصاص دارد....
همچنين بخشي از اين فضا اقامتگاهي تفريحي براي گردشگران است....
اعتقاد دارد که علیرغم همه مشکلات استقبال خانمها از موسیقی بسیار خوب است ...
و امید دارد که در آینده شاهد موفقیتهای بسیار خانمها در این زمینه باشد ....
منابع :
مصاحبه ای با او توسط پ. براتی (اعتماد ملی) در ارديبهشت ۱۳۸۶
پی نوشت :
پنجمین روز از ماه اسفند ...
روز زیبای سپندارمزد فرشته نگاهبان زمین و پشتیبان زنان درستکار و پارسا در فرهنگ ایران باستان ...
و نماد ایمان و عشق و محبت و زندگانی سراسر نیک منشی ...
بر همه شما عزیزان مبارک و گرامی باد ...
تاريخ: شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 15:20

رئيس جمهور آلمان كريستين وولف ...
در پي درخواست دادستان هانوفر براي لغو مصونيت قضائي اش استعفا داد..
لغو مصونيت به معناي آن بود كه قوه قضائيه مي توانست او را بازجويي كند ....
و حتي كاخ رياست جمهوري را مورد تفتيش قرار دهد ...
صدر اعظم آلمان خانم مركل سفر خود به ايتاليا را لغو كرد ....
و ضمن اظهار تاسف از اين استعفا كارنامه او را در راه ایجاد «آلمانی مدرن و متنوع» ستایش کرد...
كريستين وولف در سال 1959 در شهر اورنا در شمال غرب آلمان به دنيا آمد ...
وقتي 14 ساله بود پدر و مادرش از هم جدا شدند ...
و او مي بايست مراقب مادر بيمار و خواهر كوچكتر خود مي شد ...
پله هاي ترقي را در حزب دمكرات مسيحي آلمان به سرعت طي كرد ....
تنها 34 داشت كه با گرهارد شرودر براي كسب نخستوزيري ایالت لوور ساكسوني به رقابت پرداخت.
دو بار تلاش كرد تا در سال 2003 كنترل اين ايالت را از دست زيگمار گابريل، وليعهد شرودر و رهبر كنوني سوسيال دموكراتها درآورد.
وولف 52 ساله از سال 2003 تا 2010 در حالي كه بسيار جوان بود، اداره ايالت لوور ساكسوني را كه محل استقرار يكي از كارخانههاي اصلي اتومبيل آلمان يعني فولكس واگن است، برعهده گرفت.
در سال 2006 ، كريستيان، همسر قديمي خود را ترك كرد و با بتينا كورنر، مدير روابط عمومياش ازدواج كرد.
آنها علاوه بر دختر نوجواني كه از ازدواج سابق وولف بر جاي مانده بود، يك پسر كوچك نيز دارند. .
در پي اختلافات هورست كوهلر رئيس جمهوري سابق و صدراعظم آلمان خانم مركل ....
بر سر استفاده از قدرت نظامي در محافظت از منافع اقتصادي كشور كه منجر به استعفاي او شد ...
خانم مركل كريستين وولف را به عنوان كانديداي جايگزين معرفي نمود كه انتخابش بسيار پر مناقشه بود ...
و نياز به سه دور راي گيري در مقابل يك هيات ويژه پارلماني داشت تا اكثريت آرا را بدست آورد ...
روزنامه بيلد كه در سال 1952 توسط شركت اكسل اشپرينگر ( AXEL SPRINGER AG ) منتشر شد ..
يكي از روزنامه هاي پرفروش با ميزان فروش روزانه 3/5 ميليون نسخه در روز در 33 شهر آلمان است ...
كه مقام ششم صد روزنامه برتر جهان را در سال 2005 دارد ..
اگرچه به خاطر استفاده از روشهاي جنجالي و چاپ عكسهاي نامتعارف و دامن زدن به شايعات در رده روزنامه هاي زرد قرار مي گيرد ..
اين روزنامه پر تيراژ در زماني كه آقاي وولف اداره ايالت لوور ساكسوني را داشت به بازيابي وجهه او به عنوان مرد خانواده بسيار كمك كرد ...
اما هنگامي كه در دو موقعيت جداگانه روزنامه نگاران را به سبب گزارش هايشان تهديد كرد اين رابطه از هم گسست و حملات آغاز شد ...
گزارشي در اين روزنامه به چاپ رسيد كه بر اساس آن آقاي وولف در اكتبر سال 2008 براي خريد خانه يك وام 500 هزار يوروئي با بهره پائين از همسر يك بازرگان ثروتمند دريافت كرده است ...
و بعدها اين بازرگان موقعيت بهتري در اقتصاد ايالت پيدا كرد ..
و همچنين افشا شد كه چند بار با همسرش به خرج يك تهيه كننده فيلم به نام ديويد گرونه والد به سفرهاي تفريحي رفته ..
كه اين آقاي تهيه كننده در مقابل توانسته با پادرمياني آقاي وولف ضمانت نامه هاي مالي بانكي از ايالت نيدرساكسن دريافت كند ..
همچنين كمك مالي به گروههاي لابي براي برگزاري جلسات و كنفرانسها از ديگر اتهامات پرونده او است ..
در بيانيه اش او اعلام كرده كه بررسي پرونده اش منجر به تبرئه اش خواهد شد و بي گناه است ولي به دليل خدشه دارد كردن اعتماد عمومي استعفا مي دهد و اضافه كرده است كه :
" رییسجمهوری آلمان باید تکیهاش
بر اکثریت قاطع مردم باشد و تنها به اکثریت آرا بسنده نکند"
این حادثه دردسری برای خانم مرکل است که میزان رضایت از عملکرد او در میان عموم بالاست.
با این حال درحالی که آلمان با
بحران بدهی اروپا دست و پنجه نرم میکند و خانم مرکل نیازمند مشکلات تازه نیست.
تاريخ: چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 22:33

بيست و سه سال پيش بود ....
يكي از روزهاي زيباي بهار همراه با دوستي راه افتاديم ...
پاي پياده از ميدان وليعصر به سمت پايين و رديف چنارهاي بلند را گرفتيم و رفتيم تا محله اميريه ...
سينما فلور و قنادي لادن تا چهارراه معز السلطان كه به نام حسابدار ناصر الدين شاه بود ....

و بعدها نام خيابان " مهدي خان " شد كه اولين كسي بوده كه حمام عمومي براي فقرا ساخته در ابتداي بازار شاهپور و بعدتر هم نام اين خيابان شد فروزش و سقاخانه عزيز محمد با جايگاه شمع و شير آب سنگي يادگار روزهاي گذشته ...

و پرسان به دنبال كوچه خادم آزاد ...
محله اي كه فروغ الزمان فرخزاد ....
به همراه پنج خواهر و برادر ديگر در آن روزهاي كودكي را گذراند ...
کوچه ای هست که در آنجا ..
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد ...
سرهنگ محمد فرخزاد افسري خشن و بي رحم بود كه سردار سپه او را به سرپرستي املاكش در نوشهر گمارده بود و با تك فرزند و عزيز كرده خاندان وزيري " توران وزيري تبار " ازدواج مي كند و صاحب شش فرزند مي شوند ، دو دختر و چهار پسر .
چون وظايف سرهنگ در نوشهر به پايان رسيده بوده ، همه خانواده راهي تهران مي شوند و در خانه اي قديمی و بزرگ دركوچه خاور آزاد محله معز السلطان مستقر مي شوند .
فروغ در یکی از روزهاي سرد دي ماه 1313 به دنيا مي آيد ...

سرهنگ فرخزاد توجهي به فرزندان نداشت و بيشتر اوقاتش را در خارج از خانه مي گذارند و وقتي نزدشان بود از خستگي نه حوصله حرف زدن داشت و نه سوال و پرسش و كمي هم كه اصرار مي كردند فريادهايش خانه را روي سر مي گذاشت .
دختر بزرگش پوران فرخزاد در کتاب "نیمه های ناتمام " احوال خانه را روايت مي كند :
"پدر حرف زدن را بلد نبود، خندیدن هم بلد نبود و نمی توانست با افراد خانواده رابطه ای برقرار کند." بنابر این، پوران، فروغ و فریدون هم مانند دیگر بچه های خانواده، اگرچه با پدر، اما بی پدر بالیدند و چونان علفی خودرو در بیشه ای شلوغ رشد کردند که ریاست آن با مادری بود که در سراسر عمر، کودک ماند و هرگز از دنیای کودکانه خویش پای بیرون ننهاد و بالغ نشد.
مادر به پرورش جسمی کودکانش توجه زیادی نشان می داد، از آشپزخانه همیشه بوی غذای تازه می آمد... خانه از تمیزی می درخشید و بچه ها با لباس پاکیزه و موهای شانه خورده و کفش های براق خود چشم بچه های محله را خیره می کردند، اما همه آنان از چیزی مجهول رنج می کشیدند، ترس بود یا تنهایی. نوع خاص تربیت بود یا محیط خشن و منضبط و بی رحم خانه؟" "
مادر از کودکی خودسالار بار آمده بود و از ریاست بر دیگران لذت موذیانه ای می برد و چون زورش به دیگران نمی رسید فرماندهی بر خانه و افراد خانه را انتخاب کرده بود. او قوانینی را که خود وضع می کرد با خشونت در خانه اجرا می نمود و همه را سر به فرمان و تسلیم خود می خواست. خانه یک زندان بزرگ بود با حجره های متعدد و بچه ها اگر چه بدون لباس های راه راه، اما زندانیانی بودند که باید سر ساعت می خوابیدند، سر ساعت بیدار می شدند، سر ساعت می خوردند ... و مثل عروسک های کوکی از خود هیچ اراده و اختیاری نداشتند..."
پدر فریادکشان دستور می داد، مادر با صدای زیر عصبی اش فریاد می زد، پدر با صدای بلند به مرغ و ماهی ناسزا می گفت. مادر ضجه می زد و به زمین و زمان بد می گفت و صحن مضطرب خانه از ترکتازی های این دو فرمانده، که چون با هم هیچ موافقتی نداشتند اعلامیه هایشان را هم از مقرهای مختلف سرفرماندهی صادر می کردند به سختی می لرزید.
بچه ها با هم می لرزیدند، اما به جز این لحظه های گاه به گاه که اعصاب کودکانه بچه ها را فرسوده می کرد، در ذهن های ناپخته و خام آنها، کودکانی که با ارث ژنتیک پدر و مادر، هر یک خود فرماندهی بودند خودسالار و از فرمان دادن بیشتر از فرمان بردن لذت می بردند، چیزی دیگر هم در حال رشد بود، چیزی به نام طغیان که در فروغ از همه شدیدتر و نمایان تر بود و به اشکال مختلف بروز می کرد. دختری هوشیار، زبان آور، پرتحرک و شیطان که کمتر به دخترها می مانست و رفتارش بیشتر پسرانه بود. از درختها بالا می رفت، آواز می خواند، فریاد می کشید، به بچه های محله دهن کجی می کرد و شکلک درمی آورد. از دیوارها پایین می پرید ... لباسهایی که به زور به تنش می کردند جسورانه پاره پاره می کرد... از قفل و بندهای مخصوص مادر بدش می آمد... و در برابر هر چه در خانه ممنوع اعلام شده بود سر به عصیان برمیداشت..."
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز
......
فروغ بعد از دوران بلوغ تغيير شخصيت مي دهد ..
آن شخصيت سركش و شيطان و شلوغ به دختري خاموش و كم حرف و غمگين بدل مي شود كه آتش درونش را از ديدگان ديگران پنهان نگاه مي دارد و عصيانگري و خشم فروخورده به تدريج قد علم مي كند .

در سال 1330 و در شانزده سالگي با پرويز شاپور ، پسرخاله مادرش كه يازده سال از او بزرگتر بود ازدواج مي كند ...
همسرش در رشته اقتصاد تحصيل كرده بود و كارمند وزارت دارائي بود و شهرتي هم در نگارش كاريكلماتور ، نوشته هاي كوتاه شاعرانه و طنز آميز داشت ...
عشق فروغ به همسرش در نامه هايي كه از او به جاي مانده ، جوان و خام اما شاداب و آتشين و سوزان بوده .
دختري شانزده ساله كه زندگي عاشقانه با همسرش به دور از دخالتهاي ديگران و دور از فضاي سخت خانه پدري ، اوج امال و آرزوهايش بوده ...
اگرچه اين التهاب و شور و هيجان در مردي خونسرد و حسابگر همچون پرويز كه سرد و گرم روزگار چشيده بود ، انعكاس زيادي نداشت ...
مدتي از هم دور بودند ، بخشهايي از نامه فروغ در اين ايام :
من اقرار می کنم که باعث رفتن تو شده ام و بسیار پشیمان و شرمنده هستم این کوته فکری و ضعف اراده ی من بود که تو را از من دور کرد. و من بی آنکه خودم بدانم چه می کنم به رفتن تو رضادادم . ولی در آنموقع امیدوار بودم که بعد از یک هفته و حداکثر یک ماه با تو زندگی خواهم کرد . من از گفته های مردم می ترسیدم درست حدس زده ای پیوسته بیم داشتم که این گفته ها سعادت ما را در هم ریزد و میان من و تو اختلافی اندازد. و برای فرار از دست این گفته ها برای این که کسی نتواند به ما ایراد بگیرد و در زندگی ما وارد شود دلم میخواست به جایی روم که از این انسان های بدنهاد و دورو اثری نباشد ...
سر انجام فروغ به همسرش در اهواز پيوست ...
در اين مقطع زماني و به دور از فشارهاي خانه پدري زني تازه در كالبد فروغ شروع به شكفتن كرد و همانجا بود كه اولين مجموع شعرش " اسير " را نوشت و ديگر هرگز قلم را بر زمين نگذاشت .
استعداد ذاتي او در سرودن شعر و شخصيت نا آرام و شور و شوق بي حدش در تجربه جهان پيرامون با خواسته همسرش كه در چهار ديوار خانه تنها كدبانويي براي او باشد تفاوتهاي بسيار داشت و اين نطفه فاصله اي شد كه هرگز پلي بر آن قرار نگرفت .
درخرداد 1331 پسرش كاميار به دنيا آمد ..
كودكي كه فروغ او را از جان بيشتر دوست مي داشت و همه احساس مادرانه اش را به پايش مي ريخت ولي زندگي مشترك براي او در جدائي ها و دوري ها مي گذشت ...
دوريهایي كه سخنان بدخواهانه اطرافيان به عمق آن دامن مي زد ..
و فروغ تنها در اشعارش اين درد را فرياد مي كشيد ..
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
فروغ همسر و زندگي و پسرش را به همراه دنياي شعر و ادبيات مي خواست ..
زني كه به خوبي بر استعدادش ذاتي اش واقف بود و علاقه داشت پيشرفت كند و اين در زمان او و در دنياي بسته آن هنگام يك ساختار شكني بي حد و حصر بود اگرچه اگر حمايت همسر را به همراه داشت شايد به مراتب راحتتر مي توانست اين دگرديسي را تاب بياورد ولي پرويز شاپور او را نمی فهميد و شايد هم نمي خواست بفهمد و از اين اوج گرفتن مي هراسيد ..
او كه خود دستي بر قلم داشت وبا دنياي مطبوعات آشنا بود ، ظهور شاعري موفق را دركالبد همسر جوانش تاب نداشت و تنها به مردان ديگري مي انديشيد كه فكر مي كرد فروغ را مي بينند و با او حرف مي زنند و اورا مي ستايند و اين حسادت بي حد چشمهاي او را بر استعداد همسرش مي بست ..
و اين در نامه هاي فروغ كاملا عيان است :
پرویز من سابقا این طور نبودم و تو هرگز این حرفها را به من نزده بودی من کاری نکرده ام که سزاوار این همه تهمت باشم . اگر اظهار عشق علامت خودپسندی است من بعد از این دهانم را می بندم تو تصور می کنی من وقتی می گویم تو را زیاد دوست دارم مقصودم این است که تو شایسته ی این عشق نیستی و من بیشتر از آنچه که در خور توست تو را دوست دارم . من این طور نیستم . تو اشتباه می کنی نمی دانی این حرفها چه طور قلب مرا به درد می آورد نمی دانی من وقتی می بینم که در نظر تو این طور جلوه کرده ام چه قدر متأثر می شوم . افسوس که من نمی توانم آنچه را که در قلبم وجود دارد به تو بفهمانم .
و اين تفاوتها و كج فهمي ها و روح نا آرام و جوان فروغ كه قدرت مديريت اين همه را نداشت منجر به جدائي تلخ و ويرانگري شد كه زندگي هر سه آنها را در كام خود فرو برد ..
دل نوشتي از او :
" کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب دهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند. کاش می توانستم برای کلمه " موقعیت " ارزشی قایل بشوم.
در بیابان ایستادن و فریاد زدن و جوابی نشنیدن و به این کار ادامه دادن ـ قدرت و ایمانی خلل ناپذیر و مافوق بشری می خواهد "
دانم اکنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را
و او به شعر پناه برد و مجموعه " ديوار " در سال 1335 منتشر شد و او این کتاب را به پرويز شاپور تقديم كرد و خسته و دلمرده در حاليكه تنها 22 سال داشت قصد سفر كرد ...
سفري به مقصد ايتاليا كه چهارده ماه طول كشيد و خاطرات و نوشته هاي سفرش بعدها در سال 1336 در مجله فردوسي به چاپ رسيد ...
پرويز شاپور پس از جدائي ديگر ازدواج نكرد مدتی به همراه مادر و خواهر در خانه پدری بود و یعد به همراه پسرش كاميار و برادرش دكتر خسرو شاپور در خانه اي قديمي زندگي كرد و از سال 1337 به بعد در مجله توفيق با اسم مستعار كامي ، كاميار و مهدخت ، مطلب مي نوشت و در دهه 40 در نشريه خوشه با احمد شاملو همكاري مي كرد .

فروغ در سفرش نزد برادر بزرگترش امیر مسعود رفت و عليرغم مشكلاتي كه بود زبان ايتاليايي و آلماني را آموخت و زير نظر الكس آقابابايان در دوبلاژ چند فيلم به فارسي مشاركت كرد و تعدادي شعر آلماني را به همراه برادرش به فارسي ترجمه نمود .
در بازگشت داستانهاي كوتاه " بی تفاوت " و كابوس " را در مجله فردوسي منتشر كرد ..
و سومين مجموعه شعرش به نام " عصيان " در سال 1337 ..
دیدارهایش با پسرش با وقفه و مشکلاتی همراه است ...
" صدای کامی هم از آن خانه میآید. او در فاصله کمی از من زندگی میکند. من صدای او را میشنوم و آرزوی در آغوش کشیدنش در روحم میسوزد و بخار میشود. او همان طور پشت دیوار میخندد و من مثل دیوانهها میخواهم هر چه که در اطرافم وجود دارد بخار شود "
برای دوری از این التهاب و رنج به ادبیات و شعر پناه می برد و سينما با توجه به جذابيتها ي خاصش در بيان احساس به صورت تصوير او را به شدت به خود جلب مي كند ..
و در اين زمان است كه به واسطه رحمت الهی و سهراب دوستدار ، که با محافل ادبی و هنری تهران محشور بودند ، به ابراهیم گلستان معرفی شد .
نويسنده اي اهل شيراز و 12 سال بزرگتر از او و صاحب استوديوي فيلم گلستان ...
در آن ایام گروهی از هنرمندان و شاعران و نویسندگان ، از جمله مهدی اخوان ثالث،نجف دریا بندری،ایرج پزشک نیا و کریم امامی،را در استودیوی خود گردآورده بود و از ذوق و استعداد متمایز آنها در ساختن فیلم و ترجمه متن گفتار فیلم مستند خارجی استفاده می کرد .
او فروغ را كه كارمند مجموعه اش بود ، زني شاد و خوشحال مي دانست كه همه در باره او حرف مي زنند بدون آنکه چيزي از او بدانند و معنا و مفهوم اشعارش را بفهمند ..
اما اين پرسش هميشه باقي است كه او چقدر از فروغ مي دانست ؟!!...
فروغ در كنار او به آموختن سينما پرداخت و در سال 1338 فيلم مستند ابراهيم گلستان به نام " يك آتش " را تدوين كرد .
این فیلم در تیرماه ۱۳۴۰ به دوازدهمین جشنواره فیلم ونیز فرستاده شد و در بخش مسابقه فیلم های مستند به نمایش در آمد و برنده مجسمه مرکور طلایی و مدال شیر سن مارکو شد.
در سال ۱۳۴۰ فروغ با هزینه «سازمان فیلم گلستان» به انگلستان می رود تا درباره امور فنی ساختن فیلم یک دوره آموزش فشرده ببیند.
در نخستین ماه های سال ۱۳۴۰ ، پس از بازگشت فروغ به ایران ، «موسسه ملی فیلم کانادا»ساختن فیلمی به نام خواستگاری را به «سازمان فیلم گلستان» پیشنهاد کرد که موضوع آن مطالعه و تحقیق درباره طرز معاشرت و زندگی زناشویی زوج های جوان در کانادا،هند،ایتالیا و ایران بود.
دراين فيلم ابراهيم گلستان نويسنده فيلمنامه و كارگردان و فروغ دستيار كارگردان و بازيگر بود و هنرپيشگان ديگر : پرويز داريوش و طوسي حائري و محمود هنگوال و هايده تقوي ( دخترعموي گلستان ) بودند ..
او همچنین در فیلم " دریا " بر اساس داستان کوتاه «چرا دریا توفانی شده بود» نوشته صادق چوبک،به عنوان بازیگر نقش اول زن فیلم در کنار پرویز بهرام؛زیر نظر ابراهیم گلستان به عنوان کارگردان هنرپیشگی را تجربه کرد ..
در اوایل سال ۱۳۴۱ از طرف مسئولان موسسه روزنامه کیهان به «سازمان فیلم گلستان» سفارش می شود که از افتتاح بیمارستانی در مشهد و هم چنین درباره وضع بیماران جذامی گزارش مصوری تهیه کند.
گلستان پس ار بررسي ، تصميم مي گيرد تا فيلم مستندي در باره جذامي ها در تبريز ساخته شود و فروغ بهترين گزينه برای کارگردانی بود ..
او به تبريز و جذامخانه " بابا داغي " مي رود و تنها كسي است كه از ديدن آنها وحشت نمي كند ..
نام فيلم را " خانه سياه است " انتخاب می کند ..
نخستين آزمون فروغ و سينمائي كه شعر مي شود و شعري كه به تصوير در مي آيد ..
فيلمي تلخ در باره انسانهايي بدون چهره انساني ...
ساخت اين فيلم با توجه به روحيه خاص فروغ لايه هاي دروني او را به سطح مي كشاند ..
تلخي و سختي و محروميت و دوري و رنج حفظ نقاب بر چهره در برابر دیگران ، همان رنجهايي است كه او به گونه اي ديگر در زندگي تجربه كرده و حالا در وراي يك فیلم مستند ، نوك پيكان اين درد قلب او را نشانه مي رود بي آنكه كسي بداند و يا بفهمد ..

ساخت فيلم 12 روز طول مي كشد و در بازگشت او سرپرستي پسر كوچكي به نام حسين را كه پدر و مادرش در جذامخانه اند تقبل مي كند و همراه خود به تهران مي برد ..
اين فيلم براي او جایزه ی بهترین فیلم جشنواره ی اوبراهاوزن آلمان را به همراه دارد اگرچه این جایزه ،چنان که انتظار می رفت،سازنده فیلم را ذوق زده نمی کند. فروغ گفته است:
راستش اصلا قضیه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می بردم از کار برده بودم؛ ممکن است یک عروسک هم به من جایزه بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم یک عروسک است. مهم این است که من به کارم اطمینان داشته باشم و احساس رضایت بکنم حالا اگر تمام مردم دنیا هم جمع بشوند و مثلا تخم مرغ گندیده به من بزنند،مهم نیست. اگر این اطمینان و رضایت شخصی نباشد،تمام جایزه های فستیوال های دنیا را هم که توی سینی بریزند و برایم بیاورند ارزش ندارد...
سال 1342 و بیست و نه سالگی ، نقطه عطف خاصي در زندگي فروغ است ...
استعداد او در شعر و سينما به درخشش درآمد و نظرها را جلب كرد و در همين سال با شاهين سركيسيان در ترجمه نمايشنامه " ژان مقدس " برنادرد شاو همكاري مي كند و در دي ماه همان سال در نمایشنامه " شش شخصیت در جستجوی نویسنده " ، نوشته لوئیجی پیراندللو ، به ترجمه و کارگردانی پری صابری،در کنار مسعود فقیه ، پرویز فنی زاده ، پرویز پورحسینی و شهلا هیربد بازی کرد.
این نمایش نخستین بار در روز پنجشنبه ۱۹ دی برای خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات در «انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا» اجرا شد.
و مهمترين واقعه دیگر آن سال انتشار مجموعه " تولدي ديگر " بود كه آن را به ابراهيم گلستان تقديم كرد ..
همه هستي من
آيه تاريكيست كه تو را در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد ..
اين شعر ترجمان احساس او است ..
زني با همه زنانگی و زیبائی درونش ...
كه با كنار زدن ديوارهاي پنهان و پيداي بايد ها و نبايدهای اجتماع پیرامونش سعي مي كرد تا راه را براي همه زناني كه در وجودشان هنر و استعدادی است ، بگشايد ..
و اين ساختار شكني كه در زمان خود به انفجاري مي ماند تاوان سنگيني را بر او تحميل كرد ..
شانزده سال دوری از تنها فرزندش ..
زخم زبان و بدگوئي ها و تهمتهاي ناروا ، تنها به جرم زن بودن و تنها بودن ..
و حس تلخ و عميق تنهائي و غربت در ميان جمع و عصياني كه از کودكي در جانش خانه كرده بود ...
در مصاحبه اي مي گويد :
چه دنیای عجیبی است . من اصلا کاری به کار هیچکس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد .
من می خواستم و می خواهم بزرگ باشم. من نمی توانم مثل صد هزار مردم دیگری که در یک روز به دنیا می آیند و در روزی دیگر از دنیا می روند بی آنکه ار آمدن و رفتنشان نشانه ای باقی بماند ، زندگی کنم .
و اين تضاد ، گاه آنچنان عرصه را بر او سخت مي كند كه بي محابا بسته اي قرص را در معده مي فرستد و خوشبختانه به بيمارستان مي برند و نجاتش مي دهند ..
در سال 1343 مجله آرش ويژه نامه اي از او چاپ مي كند و گزيده اشعارش در چند نوبت به چاپ مي رسد و در همان سال در فيلم " خشت و آينه " به كارگرداني ابراهيم گلستان در كنار پرويز فني زاده و جمشيد مشايخي بازي مي كند .
بار ديگر سفر به آلمان و ايتاليا و سرودن چند شعر مشترک با احمدرضا احمدی و یدالله رویایی و به شعر برگرداندن بخشهاي منظوم دو نمايشنامه از برتولد برشت و فردريك دورنمات كه حميد سمندريان ترجمه اش كرده بود ..
و متاسفانه در سال 1344 و در سی و یک سالگی برای بار دوم قرصها را به معده می فرستد و بازهم نجاتش می دهند ..

و اینجا است که من می دانم حتی ابراهیم گلستان که او را بسیار دوست می داشت ندانست چه دردی پشت ان چشمهای تیره شوخ خانه کرده و ورای آن ظاهر گرم و دوست داشتنی و خندان ، چه حسرتی بود از همه آن چیزهایی که نداشت ...
امنیت و آرامشی که تن خسته بی تابش را در بر گیرد ...
و شانه ای که تکیه گاهش شود در طوفانهای زندگی ..
و صدایی که از همراهی و همدلی بگوید نه از بادیها و نبایدها ...
دردهایش را ریخت در رنگ و با قلم گذاشت روی بوم و نقاشی کرد ...
در پاییز 1344 برناردو برتولوچی به تهران می آید و با او دیدار می کند و در بهار 1345 برای 4 ماه به ایتالیا می رود برای شرکت در جشنواره فیلم مولف ..
آخرین سفر ..
زمستان است و فروغ تنها سی و دو سال دارد و عطشی وحشتناک برای زندگی ..
شعر می گوید و فیلم می سازد و ترجمه می کند و رویاهایش را روی کاغذ نقاشی می کند ..
انگار می داند زندگی چقدر می تواند کوتاه باشد ..
یدالله رویایی از روزهای آخرش می گوید :
" روزهای آخر چه جوانی زنده و پر شوری را ارائه می داد . شب آخرین شنبه اش ، یعنی دو روز پیش از مرگ جانگدازش ، در خانه اش بودیم و او در بحث و گفتگویی که با فریدون رهنما می کرد ، به یاد دارم که آنچنان هوش وحشتناکی در کلامش به خرج می داد که من و طاهباز و پوران فرخزاد در آن سوی اتاق یک لحظه به اعجاب به هم نگاه کردیم و چیزهایی گفتیم که در آن حیرت عظیم مان نجوا می شد "
روز دوشنبه 24 بهمن سال 1345 برای ناهار به منزل مادرش می رود ...
ساعت 3 بعداظهر پدرش برخاست تا سرکارش برود . پبشنهاد کرد اور ا هم برساند ولی فروغ با راننده به استودیو می رود . گلستان از فروغ می خواهد حلقه فیلمی را از محلی در نزدیکی استودیو برایش بیاورد ...
می گویند ماشین او همیشه پر از انبوهی از کاغد و مجله بوده و رانندگی اش شتابزده و با عجله و بی احتیاط ..
تقاطع خیابان مرودشت و لقمان الدوله در دروس ، جیپ استیشن او با ماشین شورلتی برخورد می کند ..
فروغ به شیشه جلوی ماشین کوبیده می شود و در باز شده و پرت می شود بیرون ..
سرش به جدول کنار خیابان می خورد ..
همه این اتفاقات شاید در کسری از ثانیه ...
او را به بیمارستانی در تجریش می برند ولی پیش ار رسیدن به بیمارستان جان می سپارد ..
علت مرگ را پزشکي قانونی ضربه ی مغزی و شکستگي جمجمه اعلام کرده است ..
عصر یک روز سرد زمستانی ..
شاید در آخرین لحظات در ذهنش می نوشته ...
من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد ...
روز چهارشنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۴۵ بود، هوا سرد بود و گرفته، نزديک ظهر بود.
آمبولانس که ايستاد احمدشاملو و مهدي اخوان ثالث تابوت را بيرون کشيدند ...
طاقه ای شال ترمه ای روی تابوت بوی کافور ميداد.
هوشنگ ابتهاج و سيروس طاهباز کمک کردند و کمر تابوت را گرفتند و سياوش کسرايی و غلامحسين ساعدی جلو آمدند و همگی با هم تابوت را بلند کردند، ابراهيم گلستان در حالی که بي صدا مي گريست، شانه اش را به زير تابوت کشاند به همراه عده ای دیگر ساکت و صامت از ميان گورها گذشتند و تابوت را گذاشتند روی سنگ قبر تازه ای که کنارش تودهای خاک، حاصل از کندن گوری تازه، ريخته شده بود.
گورکن از همان پايين گره ی کفن روی سر مرده را
باز کرد و روی او را گشود، فروغ فرخزاد با چهره ای آرام و سفيد چشمانش را بر هم
نهاده بود. همه گريستند، زنان بلند و با هق هق، و مردان آرام تر. حالا گورکن داشت
تکه سنگهايی را از کسی مي گرفت و به درون گور مي برد. فروغ فرخزاد دفن شده بود و
برف هم کم کم داشت می باريد. ساعتی ديگر هيچ کس در گورستان نبود و قبر فروغ زير
بارش ريز و ممتد برف مدفون بود.
شايد
حقيقت آن دو دست جوان بود
آن دو
دست جوان
که زير
بارش يک ريز برف مدفون شد
و سال
ديگر، وقتی بهار
با
آسمان پنجره هم خوابه ميشود
و در
تنش فوران ميکند
فواره
های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه
خواهد داد ای يار، ای يگانه ترين يار
ايمان
بياوريم به آغاز فصل سرد ...

پی نوشت :
با سپاس از وبلاگ بسیار خوبی ...
که نامه های فروغ فرخزاد و مطالب بسیار جالبی را در باره او جمع آوری کرده است ..
تاريخ: دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 12:55

جايزه گرمي (Grammy Awards ) يا همان جايزه گرامافون ...
هر ساله توسط آكادمي ملي علوم و هنرهاي ضبط به آْثار برجسته موسيقي اهدا مي شود ..
بين سه مراسم بزرگ موسيقي جهان اين جايزه ارزشمند ترين آنها است و به اسكار موسيقي شهرت دارد ...
داراي 108 رده بندي خاص در 30 سبك موسيقي است و راي تمامي داوران ، نتيجه نهائي را رقم مي زند ...
اولين مراسم گرمي در سال 1954 ...
و آخرين مراسم ، ديشب در سالن استیپل سنتر در شهر لس آنجلس برگزار شد ..
اين جايزه به صورت تنديس طلائي دست ساز يك گرامافون است ...
كه توسط " بيلينگز آرت وركز " ساخته شده است ..
چهار جايزه اصلي دارد كه سبك بندي ندارند ...
آلبوم سال: به خواننده و تهیهکننده یک آلبوم اهدا میشود.
ضبط سال: به خواننده و تهیهکنندهٔ یک آهنگ اهدا میشود.
ترانهٔ سال: به ترانهسرا و آهنگساز یک آهنگ اهدا میشود.
بهترین هنرمند جدید:
به بهترین هنرمندی که برای اولین بار در صنعت موسیقی اثری از خود به صورت رسمی منتشر میکند تعلق میگیرد.
و پنج جايزه ويژه :
جایزهٔ اسطوره:
به هنرمند زندهای که دارای تأثیر و نفوذ قابل توجه بر صنعت موسیقی باشد اهدا میشود.
یک عمر دستاورد هنری:
به هنرمندی که در طول عمر هنری خود، دستاوردهای قابل توجهی داشتهاست.
جایزهٔ امنا
جایزه تالار مشاهیر گرمی
MusiCares Person of the Year
رکوردها
امسال در ميان شركت كنندگان مراسم ، جاي يك نام بزرگ خالي بود ...
ويتني اليزابت هيوستن ...

خواننده خوش صداي سياهپوست كه در سن 48 سالگي و شب قبل از مراسم در اتاق هتلش در بورلي هيلز به طرز مشكوكي از دنيا رفت ...
در سال 1963 در نيوجرسي به دنيا آمد ...
كودكي بيش نبود كه به همراه مادرش در گروه كر كليسا مي خواند ...
مدتي در شركت آريستا بعنوان مدل لباس كار كرد ...
تا اينكه " كلايو ديويس " از مديران مطرح صنعت موسيقي آمريكا ...
او را در كلوپي كشف كرد و اولين قرارداد موسيقي را با او امضاء كرد ...
سبك اوليه خوانندگي اش كليسايي و سول بود ...
ولي بعدها صداي بسيار قوي و انعطاف پذير او كه به راحتي مي توانست نتهاي بالا را بخواند ..
او را به خواننده اي منحصر به فرد و سرشناس تبديل كرد ...
و دهه 80 و 90 ميلادي اوج موفقيتهاي هنري او بود ...
ترانه هايش همچون ...
I Will Always Love You و Saving All My Love For You ...
بارها و بارها بازار موسيقي را تسخير كردند ....
و بيش از 170 ميليون نسخه از آلبومهايش به فروش رسيد ...
و صدها جوايز از جمله شش جايزه گرمي و دو جايزه امي را براي او به همراه آوردند ...
صداي گرمش را به عرصه سينما برد ..
فيلم " بادي گارد" با بازي او و كوين كاستنر در سال 1992 ...
1995 : Waiting to Exhale
۱۹۹۶ : The Preacher s Wife
۱۹۹۷ : Rodgers & Hammerstein s Cinderella
۲۰۰۳ : Boston Public
۲۰۰۴ : Nora' s Hair Salon

در سال 1992 در اوج شادابي و شهرت با " بابي بروان " كه خود خواننده اي به نام بود ازدواج كرد ..
مردي با صورتي جدي و نگاهي بسيار سرد ...
و در سال 1993 صاحب دختري شد كه بسيار دوستش داشت ..
ولي اين شهرت و موفقيت و ثروت براي او خوشبختي مورد انتظارش را به همراه نياورد ...
لازمه موفقيت در عرصه موسيقي پاپ ، كار و تلاش مداوم و شركت در كنسرتهاي طولاني ...
و مهمانيها و پارتيهاي شبانه تهيه كنندگان است ..
و خوانندگان چون در ويترين طرفداران هستند هميشه مي بايست بدرخشند و بهترين و زيباترين باشند ..
و اين فشار بسياري بر آنها وارد مي كند ...
و ويتني فشار ديگري را هم در خانه و زندگي شخصي روي شانه هاي خود حمل مي كرد ...
كه هيچ گاه در مجامع عمومي از آن سخن نمي گفت ..
خشونت بسيار از طرف همسرش كه تندخوئي خود را هر روز بيش از پيش آشكار مي كرد ..
و اين همه ، ويتني را به سوي الكل و مصرف مواد مخدر سوق داد ..
و او به تدريج در گردابي خود ساخته فرو رفت ..
كه تاثير بسيار مخربي بر روح و روان و صداي زيبايش مي گذاشت ...
سرانجام در سال 2007 از همسرش جدا شد ..
و در سال 2009 به كمك مادر و خانواده اش در مركز ترك اعتياد بستري شد ...
او همه توانش را به كار گرفت تا به خاطر تنها دخترش از اهريمني كه وجودش را در چنگ گرفته بود رهايي يابد ..

براي چند سال در انزواي خود خواسته رفت ...
و به دور از جنجال زندگي هنري ...
همه اوقاتش را با دخترش گذراند ...
سالهايي كه از آن به عنوان بهترين روزهاي عمرش ياد كرد ...
او ديگر هيچگاه درخشش روزهاي گذشته را به دست نياورد ..
تا آنكه شب هنگام تنها در بسترش در اتاق هتل ...
مرگ را در آغوش گرفت ...
يكي از ترانه هاي زيباي او به نام :
Saving all my love for you
دیدارهایی دزدانه و کوتاه ...
همه آن چیزی است که با هم به شراکت می گذاریم ...
تو خانواده ات را داری و آنها به تو نیاز دارند ...
نباید بگذارم که انتهای فهرستت باشم ...
اما مرد دیگری برایم نیست ..
پس همه عشقم را برای تو حفظ خواهم کرد ...
تنها ماندن ساده نیست ..
دوستانم می گویند مرد دیگری را بیاب ...
اما هرگاه که چنین کردم ..
شکستم و گریان شدم ..
زیرا ترجیح می دهم که آرامشم را داشته باشم ..
و همه عشقم را برای تو حفظ کنم ..
اصرار داری که در کنار هم خواهیم بود ..
و عشق آزادی به همراه دارد ..
مرا به شکیبایی می خوانی ...
و کمی انتظار بیشتر ..
اما این رویایی قدیمی است ..
باید آماده شوم ...
چند لحظه دیگر ...
و این احساس آشنا ..
که از میان درب به داخل خواهی آمد ...
زیرا که امشب ..
همه چیز باید عالی باشد ..
تمام شب در آغوشت خواهم بود ..
و همه عشقم را برای تو حفظ خواهم کرد ...
همه عشقم را برای تو ...
هیچ زنی اینگونه عاشقت نخواهد بود ...
و امشب همه چیز عالی است ..
تمام شب در آغوشت خواهم بود ..
و همه عشقم را برای تو حفظ خواهم کرد ...
همه عشقم را برای تو
پی نوشت :
شعر ترانه به صورت دیالوگی محاوره ایست ..
برای برگردان به زبانی شاعرانه ناچار تعدیل کوچکی انجام شد ...
http://www.4shared.com/mp3/GWlsCnAg/Whitney_Houston_-Saving_All_My.html
تاريخ: یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 14:28

يانيس ريتسوس در سال 1909 در خانواده اي ملاك ....
در شهر Monemvasia ، در شبه جزيره كوچكي در سواحل شرقي يونان به دنيا آمد ...

از همان كودكي ناچار به تحمل مصيبتهاي بزرگي شد ...
مرگ زودهنگام مادر و برادر بزرگتر به خاطر بيماري سل ...
و بيماري روحي پدر و از دست رفتن دارائي هاي خانواده ...
او نيز به خاطر ابتلا به بيماري سل از سال 1927 تا 1931 در آسايشگاهي بستري شد ..

در سال 1931 به حزب كمونيست يونان پيوست ...
و مجموعه اشعار " تراكتور " را با الهام از ولاديمير ماياكوفسكي در سال 1934 منتشر كرد ..
و در سال 1935 مجموعه " Pyramids " ( اهرام مصر ) را به چاپ رسانيد ..
در هر دوي اين آثار تعادلي شكننده ....
بين ايمان به آينده و ايده آل هاي چپ گرايانه و نااميدي شخصي او موج مي زند ...
در مجموعه Epitaphios " " ( يادنوشت روي سنگ قبر ) در سال 1936....
قالبهاي سنتي شعر يونان را در هم شكست ...
و زباني واضح و روشن و ساده براي بيان پيام خود به همه مردم انتخاب نمود ...
با به قدرت رسيدن جناح راست ديكتاتوري در يونان كتابهاي شعرش در معبد آكروپوليس به آتش كشيده شد ...
و يانيس ريتسوس در پاسخ به اين تنگنا به بياني جديد روي آورد ...
از مكتب فلسفي سوررئاليسم به صورت رويا پردازي و انفجاري از تصاوير و نمادها سود جست ...

و اشعاري سرائيد كه سرشار از غم و اندوه تلخي بود كه از كودكي او را همراهي مي كرد ..
مجموعه هايي همچون آواز خواهرم در سال 1937 و سمفوني بهار در سال 1938 ...
در طول جنگ داخلي و بعد اشغال يونان و حكومت نظامي او اشعار بسياري براي مقاومت ملي سرود ..
كه منجر به دستگيري وي شد و چهار سال در اردوگاههاي نظامي به سر برد ..
در سال 1950 موسيقيدان برجسته يوناني تئودوراكيس بر اساس شعر Epitaphios او سرودي ساخت

در سال 1967 توسط نيروهاي پاپادوپاولوس دوباره به زندان افتاد ..
تراژدي زندگي سراسر مبارزه او در سال 1990 به پايان رسيد ...
و پيكرش در آرامگاهي در زادگاهش به خاك سپرده شد ...

امروزه او را يكي از پنچ شاعر برجسته يوناني در قرن بيستم مي شناسند ...
و لوئي آراگون شاعر مشهور فرانسه او را بزرگترين شاعر عصر لقب داد ...
و نه بار براي جايزه صلح نوبل ادبيات كانديد شد ...
آثار وي توسط احمد شاملو ، سپانلو و فريدون فرياد ( ابراهيم يونسي ) به فارسي ترجمه شده است ...
پي نوشت :
تصاوير مربوط به شهر Monemvasia زادگاه شاعر است ...
تاريخ: سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 11:58

استاد " اسفنديار احمديه " در سال 1307 در محله قديمي پامنار چشم به جهان گشود .
پدرش دكتر عيدالله خان احمديه پزشكي حاذق بود .
در كودكي كمي ناشنوا بود ولي مدرسه باغچه بان ، چون ناشنواي كامل نبود و مي توانست صحبت كند او را نپذيرفت و دبستانهاي دولتي هم حاضر به قبولش نبودند تا آنكه با وساطت يكي از دوستان پدر، در مدرسه اي مشغول به تحصيل شد.
حرفهاي معلم را لب خواني مي كرد و وقتي معلم از ته كلاس ديكته مي گفت نمي توانست بنويسد و اين بسيار ناراحت و عصباني اش مي كرد .
هر طور بود تا ششم ابتدائي را خواند و پدرش كه نگران فرزند بود و استعداد شگرف و روحيه جستجوگرش را مي ديد ابتدا او را به كارگاه نجاري فرستاد .
خودش هم خيلي به نجاري علاقه داشت ولي پدر آرزوهاي بزرگتر براي او داشت و دستش را گرفت وبرد نزد استاد " اصغر پتگر " در كلاس نقاشي خيابان منوچهري ، سال 1324 .
استاد پتگر برايش حرف مي زد و او فقط سر تكان مي داد و چشمش به انگشت ها و قلم مو بود .
حركتهاي قلم مو را در خاطر مي سپرد و آموزش رنگ و روغن و آبرنگ را نزد او كامل كرد و در سال 1326 راهي هنرستان كمال الملك شد و در كنار هنرمنداني همچون اسماعيل آشتياني ، محمود اوليا ، حسين شيخ ،عباس كاتوزيان ، صادق پور و علي چيتساز ... نقاشي را به صورت آكادميك آموخت .
در آخر هر سال نمايشگاهي از نقاشي شاگردان هنرستان ترتيب داده مي شد و مقامات براي بازديد مي آمدند ، سال اول نقاشيها ، منظره و طبيعت بيجان بود كه استقبال زيادي نشد.
سال دوم هم به همين منوال و او دنبال راهي بود براي جلب نظر تماشاگران تا اينكه در مجله اطلاعات هفتگي گزارشي خواند از وقايع 30 تير كه نظاميان در ميدان بهارستان با مردم درگير شده بودند .
همان صحنه را نقاشي كرد ولي به علت سياسي بودن موضوع در نمايشگاه قبول نشد .
سال بعدش در ساعت 9 شب يك تاكسي سياه و سفيد واكسال جلوي پايش نگاه داشت و او را براي بازجوئي بردند ساختمان حضيره القدس در خيابان حافظ و برگه اي براي بازجوئي دستش دادند تا مشخصاتش را بنويسد.
آخر برگه نوشته شده بود " مسووليت " ، از سرگرد داخل اتاق كه معني اش را پرسيد ، فكركردند مسخره مي كند و كتك مفصلي با كابل برق خورد و بردنش زندان قزل قلعه و بلاخره هم كسي نگفت اين لغت " مسووليت " به چه معنا است .
45 روز در زندان بود و روي جعبه شيريني طرح مي زد و چهره سرباز نگهبان را كشيد و بعد مافوقش و گروهبان و سرگرد ضيايي رئيس زندان از او خواست برايش منظره اي بكشد و وسايل نقاشي برايش خريدند و بواسطه همين نقاشي آزاد شد اگرچه نصيحتش كردند كه از وقايع اجتماعي چيري نكشد .
دوران حبس آنقدر برايش تلخ بود كه قصد كرد ديگر نقاشي نكند و رفت دنبال ذوقي جديد .
در خيابان سپه بساط فيلم هاي 16 و 35 ميليمتري بود و يك كارتن فيلم خريد به ده تومان و برد خانه و آنقدر بالا و پائينش كرد تا متوجه تغيير فريم ها و نحوه حركت شخصيتهاي كارتوني شد و فيلمهاي راديولوژي را در آب گذاشت تا رنگشان برود و بعد با مركب سياه رويش طرح زد و رنگ آميزي كرد.
همزمان در سال 1333 در اداره كل هنرهاي زيبا وزارت فرهنگ و هنر استخدام شد و از آقاي كرماني مدير بخش عكاسي دوربين فيلمبرداري قرض گرفت كه سه پايه نداشت و آن را گذاشت روي چار پايه بنايي و فريم به فريم فيلمبرداري كرد و اين شد اولين انيميشن ايران به نام " ملانصر الدين ".
و بعدها به كمك دوربين ها ي جديدتر و مدرن توانست كارش را در اين زمينه ادامه دهد و معروفترين آثار آن دوره فيلمهاي انيميشن او عبارتند از :
موش و گربه و نارنج و ترنج و اردك حسود ...

كه فيلم آخر يعني اردك حسود كه در سال 1347 و به كمك تكه پارچه ساخته شده بود در سينماهاي تهران با استقبال روبرو شد .
و فيلم " خوشه گندم " با طراحي مداد رنگي كه پرويز اصانلو كارگرداني اش كرد .
كه ممكن است در موزه سينما موجود باشد ....
دهه آغازين سالهاي پنجاه و شروع فعاليت كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و ياري تلوزيون براي تهيه آثار انيميشن باعث شد تا هنرمندان بسياري در اين عرصه فعال شوند و فيلمهاي انيميشن :
" مرد ساده لوح " و " باران شادي " استاد احمديه از آثار خوب آن دوره است.

استاد احمديه از دهه 30 آثار نقاشي بسيار زيبائي نيز خلق كرده است .
تابلوي جنگ نادر شاه در هندوستان كه با كاردك كار شده ...
و تابلوهاي ، میرابهای قدیم تهران، سیوسه پل در دست ترمیم، كشتی نوح، آخرالزمان، پارچه فروشها، آب فروشان دوره گرد سرچشمه، رستم و اسفندیار و...
برخی دیگر از آثار او هستند .
در نقاشي هاي ايشان فرهنگ و سنتهاي محله پامنار كه در آن به دنيا آمد و بزرگ شد بسيار به چشم مي خورد .

و افسوسش هميشه از اين بود كه آثار بزرگ نقاشي كشور براي مصون ماندن از آسيب بايد در سالنهاي مخصوص و در شرايط آب و هوايي خاص نگهداري شود كه متاسفانه اين امر هيچگاه محقق نشد .
بعد از انقلاب نيز او همچنان به همكاري با تلوزيون ادامه داد و در سال 72 يا 73 بود كه در موسسه پويانمايي صبا مشغول به كار شد و فيلمهاي " زاغي زيرك " و " رستم و اسفنديار " حاصل اين دوره همكاري است .

رستم و اسفنديار ، انيميشني 35 دقيقه اي است كه ساختش 5 سال طول كشيد و موسيقي آن را هم نوه استاد ساخت كه متاسفانه در بازارهاي غير مجاز كشورهاي عربي با ترجمه و به نام سواران عدالت بدون نام بردن از سازنده اثر و موسسه صبا پخش گرديد كه استاد به شدت به اين امر اعتراض كردند .
در نقاشي ها و انيميشن ها استاد ، رد پاي داستانهاي حماسي شاهنامه مشهود است و او اين را مديون پدرش مي داند كه براي اولين بار او را با شاهنامه آشنا كرد و برايش مي خواند .
آخرين اثر استاد انيميشني به نام " بازگشت زال " است .
سالها تلاش و استواري استاد اسفنديار احمديه و سبك خاص او در انيميشن او را به استاد بزرگ اين رشته در ايران مبدل كرده است .
متاسفانه در بعداظهر روز دوشنبه هفده بهمن ماه سال 1390 اين استاد بزرگ و فرهيخته در سن هشتاد و سه سالگي چشم از جهان فرو بست .
هنوز اين گفته استاد در ذهنم نبض مي زند ..
اگرچه عالم كودكی نقش پررنگی در شكلگیری شخصیت آدم دارد، اما در ادامه زندگی، من روی سابقه دینی و ملی مردم ایران زیاد مطالعه كردم. میخواهم بگویم كه هنرمند نمیتواند و نباید به باورهای مردمش پشت كند و اگر میخواهد موفق شود، راهی جز این ندارد تا به ریشههای فرهنگی خودش برگردد. مردمی بودن، رمز ماندگاری هنر است.
درگذشت ايشان را به همسر گرانقدرشان خانم پروین دخت مهاجر كه همواره يار و ياورشان بودند و فرزندان و خانواده محترم ايشان و همه هنردوستان اين سرزمين ، از صميم قلب تسليت مي گويم ...
روحشان شاد ...

منابع :
مصاحبه استاد با روزنامه جام جم
http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2083&conid=114954
روزنامه سرمايه، شماره 538 به تاريخ 3/6/86، صفحه 16 (هنر)
موسيقي وبلاگ از آثار زيباي استاد فرامرز پايور است
http://www.4shared.com/music/sJeMDF7M/01_Poopak.html
تاريخ: شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 15:9

الكساندر ريباك Alexander Igoryevich Rybak را در اولين بار در مسابقات يورو ويژن 2009 ديدم ..
از كشور نروژ شركت كرده بود ...
جواني لاغر اندام و انرژيك با ويلوني در دست و ترانه اي شاد و زيبا بر اساس موسيقي فولكلوريك نروژ ..
چشمهايش برق مي زد و لبخندي گرم و شاد و صميمي همه صورتش را پر كرده بود ..
و گروه رقصنده همراهش بي نظير بودند ..
با همان اولين اجرا ، در دل گفتم كه او برنده است ..
و عليرغم گروههاي موسيقي بسيار حرفه اي و خوبي كه در آن سال بودند ...
او جايزه نهايي را از آن خود كرد ..
متولد 1986 در مينسك بلاروس است ..
وقتي چهار ساله بوده با خانواده اش به نروژ مهاجرت مي كند ...
در پنج سالگي موسيقي را با ساز پيانو و ويولن شروع كرد ..
مادرش ناتاليا والنتينومونا ( Natalia Valentinovna Rybak )نوازنده كلاسيك پيانو ...
و پدرش ايگور الكساندر ريباك ( Igor Alexandrovich Rybak ) نوازنده ويلون معروفي است ..
از ده سالگي در انسيتوي موسيقي " بارات دو اسلو " مشغول به تحصيل شد ..
او در سال 2004 موفق به دريافت جايزه فرهنگي Anders Jahre" " شد ..
در سال 2005 در مسابقان " آيدول نروژ " به نيمه نهائي رسيد ..
و در سال 2006 با ترانه اي كه خود سروده بود به نام Foolin". " جايزه استعدادهاي برتر نروژ را از آن خود كرد ..
او به همكاري با هنرمندان و خوانندگان بزرگ ادامه داد و حتي به عنوان هنرپيشه روي صحنه تئاتر رفت ..

ولي ظهور او در مسابقات يوروويژن 2009 نقطه عطفي در زندگي هنري او شد ..
در رقابتي سخت و تنگاتنگ او توانست با كسب 387 امتياز از داوران ...
نه فقط برنده مسابقات شود ، بلكه ركورد امتيازات يورو ويژن را هم از آن خود كند ..
بعد از مسابقات او شروع به بازي در فيلم " يوهان " به كارگرداني Grete Salomonsen نمود ..
و تور بزرگي را در نروژ ترتيب داد ..
سال 2010 دومين آلبومش به نام No Boundaries منتشر شد ...
و آلبوم آخرش در سال 2011 " Visa vid vindens ängar " مي باشد ...
Fairytale
پری
سالها پيش كه جوانتر بودم
دختري بود كه دوستش داشتم
مال من بود و عاشق به هم بوديم
اگرچه ديگر گذشته است
اما حقيقتي است
كه من به يك پري عاشق هستم
و اهميتي ندارد
كه ديوانه شوم
چرا كه نفرين شده اي بيش نيستم
روزها جدال مي كرديم و شبها به هم عاشق مي شديم
هيچ كس همچون او نمي توانست غمگينم كند
و هيچ كس نيز چون او نمي توانست مرا به اوج ببرد
ندانستم چگونه ولي ناگاه ديگر كنار هم نبوديم
و اين روزها
پريم را نمي يابم
اما اگر او را بيابم شروعي دوباره براي ما خواهد بود
من به يك پري عاشق هستم
و اهميتي ندارد
كه ديوانه شوم
چرا كه نفرين شده اي بيش نيستم
http://www.4shared.com/mp3/9vgk1Q5C/Alexander_Rybak_-_Fairytale.html
تاريخ: چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 0:8

چشمانم روی کتابها می لغزد و ناگهان آن دو کتاب عزیز که سالها پیش دوستی امانت گرفت و دیگر نیاورد ..
و هیچ وقت ندانست کتابهایم همچون کودکم برایم عزیزند و چشم به راهشان می مانم ..
خاطره های پراکنده نوشته خانم گلی ترقی ..

صفحه اول را که باز می کنی دستت را می گیرد و می برد توی خیابانهای برف گرفته تهران ..
جائی نزدیک به کوه و توی محله شمیران و دنیای زیبای دخترکی باهوش و شیطان ...
بخشی از داستان " اتوبوس شمیران " :
" برفی ناگهانی شروع شده ، فضا لبریز از غباری شفاف است و سکوتی خوب جای هیاهوی روزانه شهر را گرفته است . همه جا سفید است و آرام . رهگذرها ، مثل سایه های خیالی ، در مه ناپدید می شوند و از درختان و خانه های اطراف جز خطوطی محو دیده نمی شود . صدای مادربزرگ ته گوشهایم می چرخد :
" فرشته ها سرگرم خانه تکانی هستند . گرد و غبار ابرها را می گیرند و فرشهای آسمان را جارو می زنند . "
به زمستانهای تهران فکر می کنم ، به کوههای سفید و بلند البرز در زیر آسمانی فیروزه ای و به درختان عریان باغمان که به خواب رفته اند و غرق در رویای بازگشت پرندگان مهاجرند .
روزهای کودکی ، ریزش برف که شروع می شد تمامی نداشت . شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ، روزها را می شمردم . سه شنبه ، چهار شنبه ، پنج شنبه ، برف می آمد ، ده سانتیمتر ، بیست سانتیمتر ، نیم متر ، تا جائی که درها یخ می زد و مدرسه برای یک هفته تعطیل می شد .
چه سعادتی چه خوشبختی باور نکردنی ! یک هفته صبحها ماندن در رختخواب ، یک هفته بازی توی کوچه با هزار و یک پسردایی و دخترخاله ، یک هفته بدون ترس از دیدن خانم ناظم و یا برخورد با خانم معلم عبوس حساب و نخواندن از روی کتابهای کسل کننده و ننوشتن مشق ، یک هفته بدون حفظ کردن شعری طویل و بی معنا و یا تمرین خط با قلم نی و مرکب سیاه ، رها از چنگ درس و مدرسه ، هفت روز آزادی و بازی . “

در پاییز سال 1318 در خیابان خوشبختی تهران به دنیا آمد ...
پدرش آقای لطف الله ترقی ، حقوقدان و مدیر مجله " ترقی " و اهل قلم و اندیشه بود اگرچه داستانهایش پاورقی بوده و رمانی هم نوشت که هیچگاه چاپ نشد ...
به محله شمیران رفتند و دوران مدرسه اش را در آن محله بود و تا سیکل اول به دبیرستان انوشیروان دادگر رفت و بعد ادامه تحصیل در آمریکا تا مقطع فوق لیسانس در رشته فلسفه و بازگشت به ایران و دانشکده هنرهای زیبا و تدریس در رشته شناخت اساطیر و تمثیل شناسی تا سال 1357 ...
اولین مجموعه داستانی اش به نام " من هم چه گوارا هستم " در ۱۳۴۸ توسط انتشارات مروارید منتشر شد ...
و بعد ازدواج با هژیر داریوش سینماگر و منتقد معروف که سناریوی فیلم "بیتا " را برای او نوشت …
بعدها با دو فرزند از او جدا شد و همراه فرزندانش به فرانسه رفت ...
اما علاقه اش به کشور و دیارش باعث می شد تا هر تابستان به ایران بشتابد و زیر آسمانش نفسی تازه کند و خاطراتش را با خود ببرد ..

خاطراتی که از کودکی اش در محله شمیران آغاز گشت ...
" تهران دیروز دنیای کودکی و جوانی من بود . شمیران و محله های فریبنده اش، شب های جادویی و تب و تاب های عاشقانه اش، عطرهای خواب آور خیابان هاش، نورها و رنگ های سکرآور و دنیای امن و شیرین کوچه پس کوچه هاش، بدجنسی ها، ترس ها و غصه هاش، همگی بازتاب دنیای درونی من بودند "

نگاه تند و تیز و مو شکافانه ی به پیرامونش داشت و علیرغم معمول آن زمان هرگز از روی دست پدر الگو برداری نکرد و شخصیت مستقل و دید خاص خود را نسبت به ادبیات و نویسندگی داشت ..
" روزنامه نگاری کار من نبوده و نیست. روزنامه نگاری طرز فکر و سلیقه و جهان بینی خاصی می خواهد که با روحیه ی من سازگار نیست. روزنامه یا مجله، مجموعه ای است از اخبار و اطلاعات فریبنده به اضافه داستان های عوام پسند و تفسیرهای هنری اغلب حساب شده و بی ارزش. مجله ترقی به خاطر سر مقاله های سیاسی پدرم طرفداران زیاد داشت و باقی مطالب آن عبارت بود از داستان های عشقی – تاریخی – پاورقی- و مقدار زیادی هم چاخان پاخان. سایر مجله ها نیز به همین شکل بودند. حتا، مجله ها ی پر تیراژ فرنگی هم، به ظاهر بسیار آراسته و پیراسته، مملو از مقاله های حساب شده جنجال انگیز و اخبار اغراق آمیز و دسته بندی های سیاسی اند. همه چیزهایی که من از آن ها فراری ام.
ادبیات دنیای دیگری است. حساب و کتاب ندارد. ادبیات واقعی را می گویم . نوشتن تنها از راه آفرینش هنری و خلاقیت ذهنی و باز سازی دنیای گم شده از طریق تخیل. این پرسش ها و پاسخ ها خارج از حیطه روزنامه نگاری است. "

نثر خانم ترقی منحصر به فرد است و برچسب خاص او را دارد ...
به راحتی و در چند واژه و تمثیل فضاسازی می کند و خواننده را با خود می کشاند و عطر و بوی آنچه را دیده و حس کرده در مشامش می گذارد ....
و جالبترین بخش این نثر ، تشبیهات و صفاتی است که انتخاب می کند :
" پوستم داغ است. انگار تنم یک چاه گود چندین هزار ساله است و یک میلیون چیز کهنه نامرئى تویش وول مى خورد.
و مادرم انگار نوعى بته غریب صحرایى است که از زیر تخت روییده و در امتداد کله گلدارش چیزى جز فضاى خالى نیست . "
همینطور جملات بلند و کوتاه و بازی با حس ها و بو ها و گنجاندن صداها به عنوان عناصر زنده و پویا در داستان ...
و نوعی شخصیت پردازی کامل و بدون نقص با اطلاعاتی دقیق و توجه به جزئی ترین کنش ها و عناصر ظاهری و دیالوگ های مناسب با افراد ....
و بازی با زمان و لغزیدن ظریف و هنرمندانه از حال به گذشته و بالعکس ...
و استفاده از انواع ضرب المثل و اصطلاحات عامیانه و در کنارش جملات فخیمانه ....
و همه اینها اغلب از دید راوی اول – شخص که در راوی مرد تسلط او بر ریزه کاریهای روحیه مردانه قایل تحسین است و حاصل نگاهی شگرف و تیز هوش و تجربه بسیار در زندگی ...
بر خلاف آنچه بسیاری باور دارند ، داستانهای خانم ترقی فقط من – روایت یا خاطره نگاری نیست ...
او عناصری را از آنچه در زندگیش دیده و تجربه کرده انتخاب می کند و تخیل و حس و فلسفه اش را لابلای آن می گذارد و داستانش را شکل می دهد ...
" من از آن دسته نویسندگانی که داستان هایشان را ابداع می کنند و با قوه تخیل می نویسند، نیستم. باید که اتفاق های داستانم را تجربه کرده باشم. حتا اگر یک برخورد ساده باشد. یک اتفاق کوچک تلنگر به ذهنم می زند، در یادم می ماند و یواش یواش تبدیل به داستانی مفصل می شود. بعضی از قصه هایم از ابتدا تا آخر واقعی اند مثل سفر بزرگ امینه، خدمتکار، انار بانو. بعضی ها به دور یک حرف یا یک شخصیت تنیده شده اند. مثل درخت گلابی یا جایی دیگر. اما، همان طور که گفتم، بازگویی رویداد های واقعی کافی نیست. امینه خدمتکار بنگالی من بود و به پاریس آمد. اما من حرف های خودم را در لابلای واقعه های واقعی آن قرار دادم. در قصه امینه موضوع انتخاب و سرنوشت بن مایه آن بود. آیا امینه می توانست سرنوشت اش را تغییر دهد؟ زینب، در قصه خدمتکار از پیش محکوم است زیرا همه حقوقِ انسانی و مدنی از او سلب شده. او متعلق به جامعه ای مرد سالار است که برای زنی مثل او حق زیستن قائل نیست. امینه، بر عکس، از آنجایی که وارد جامعه ای دمکراتیک شده و چیزی به نامِ قانون را کشف کرده است، علیه قوانینی که دست و پایش را بسته عصیان می کند و موفق می شود. "
اولین داستانش " میعاد " نام داشت و در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که در آن تحصیل می کرد و بعدها در سال 1344 در مجله اندیشه و هنر در تهران مجدد چاپ گردید ...
و مجموعه ای داستانی به نام : من هم چه گوارا هستم " در سال 1348 ...
رمان خواب زمستانی در سال 1362 منتشر شد که به زبان فرانسه نیز ترجمه شده است ..
و مجموعه داستان " خاطرات پراکنده " در سال 1372 ..
شعر بلند " دریا پری کاکل زری در سال 1378 ..
مجموعه داستان " جائی دیگر " در سال 1379 که برنده جایزه کتاب سال و جایزه منتقدان و مطبوعات حوزه داستان کوتاه شد ..
مجموعه داستان " دو دنیا " در سال 1381 که توسط دخترش به زیان فرانسه ترجمه گردید ..
داستان " انار بانو و پسرانش " در سال 1985 که برنده بهترین داستان کوتاه خارجی فرانسه شد ..
ترجمه داستان " خانواده ای زیر پل " نوشته ناتالی سویچ کارلسون در سال 1380 ..
و رمان کوتاهی به نام " بازگشت " که ادامه قصه " بازی ناتمام " در مجموعه " جایی دیگر " است ...
و رمان بلندی به نام " دردسرهای غریب آقای الف " که بیش از دو دهه نوشتنش طول کشیده است ...
داریوش مهرجوئی در سال 1376 فیلمی بر اساس داستان " درخت گلابی " از مجموعه " جایی دیگر " خانم ترقی به همین نام ساخت که بسیار موفق بود ...
سالهاست جلای وطن کرده است ...
ولی در باره کشور و دیارش به زبان شیرین پارسی می اندیشد و می نویسد اگرچه می داند خاطرات زیبایش به تاریخ پیوسته و شاید تکرار نشود ...

" بیست و پنج سال است که در پاریس زندگی می کنم و بیشتر شهرهای اروپا را گشته ام. اما هیچ کافه ای برایم جذابیت کافه نادری را نداشته است. کوچه های سنگفرش رم یا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خیابان لاله زار و استانبول چیزی دیگری بود. یا صد بار رفتن و برگشتن از خیابان سعدآباد و خیره شدن به پسرهای تازه بالغ چشم خمار و ایستادن جلوی بستنی فروشی ویلا و مردن و زنده شدن از خوشی.

هر بار که به تهران بر می گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان های گم شده می گردم و می بینم که از دنیای آن وقت ها، جز تکه پارهایی مجروح و مخدوش چیزی باقی نمانده است.
مثل ته مانده زیبایی زنی پیر، که لابلای چروک ها ی صورت شکسته اش، همچنان، باقی مانده است. چندی پیش، با دو تا از دوستان قدیم، که بعد از سال ها اقامت در خارج به تهران بازگشته بودند، هیجان زده و دلتنگ، به کافه نادری رفتیم. از در که وارد شدیم خشکمان زد. چشم هایمان به دنبال باغ کافه نادری و آبگیر بزرگی که در وسط آن قرار داشت، می گشت، به دنبال پیست رقص و دسته ارکستر و خانواده های خوشبخت و رفت و آمد ها. به دنبال آن روزها. سالنی دیدیم خلوت و بی روح. بیرون از آن حیاطی زشت با چند درخت خشک قرار داشت و حوضی خالی از آب، پر از سطل های آشغال و اجناس درب و داغون.
پشت یکی دو میز مردانی افسرده سرگرم خوردن بودند و پیشخدمتی غمگین تکیه به دیوار داده بود و به جایی دور در فضا نگاه می کرد . سری به خیابان لاله زار و سینما متروپل زدیم و جز مغازه های سیم و لامپ فروشی و الکتریک چیزی ندیدیم. پشیمان از آمدن به خانه برگشتیم و فهمیدیم که از گل های شیراز هم جز خاطره ای به جای نمانده است. این از تهران امروز.
با این همه، از این تهرانِ کج و کوله و شلوغ و دودآلود نمی توان گذشت.
نمی توان فراموشش کرد و به سویش بر نگشت. "

پی نوشت :
قسمتهای برجسته متن ، از مصاحبه خانم ترقی با آقای سیروس علی نژاد انتخاب شده است ..
تاريخ: دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 15:7

امروز بیمارستان بودم ...
با دسته ای از گلهای زیبای رز و شیشه ای کوچک عطر شانل و روسری سیلک فرانسوی ...
برای فریبا ..
پری خانم مادرشان خیاط بی نظیری بود ..
و دخترها خوشپوشترین زیبارویان شهرشان ...
حالش خیلی بهتر بود و لبخند کمرنگی داشت ..
شاید یادآوری کوچک شادی بود از روزهای خوب زندگیش ...
رنگهاي الوان و نرمي و لطافت و بافت و تار و پود در دستاني هنرمند ...
به جادوئي بدل مي شود كه قامت زنانه را به شعري زيبا و لطيف بدل مي كند ..
كه چشم از تماشايش سيري ندارد ..
دوخت و دوز هنري بيشتر زنانه است ...
اگرچه مردان بسياري در اين عرصه ، موفق و فعال گام بر مي دارند ...
ولي حس خاصي در وجود و دستان زنان نهفته است ...
كه زيبائي هاي طبيعت پيرامون را به بافت و نخ گره مي زند ..
و روياها و آرزوها را لابلاي برشها مي نشاند ..
تا آنچه را هست بسي زيباتر همچون گلي نو شكفته درمقابل ديدگان بنشاند ..
و اين زيبا پسندي و شيك پوشي و برازندگي ...
اوجش را در كوچه هاي تنگ و ساختمانهاي قديمي شهر پاريس تجربه كرد ..
زير انگشتان باريك و ظريفي كه ساعتها و ساعتها سوزن بر پارچه ها گذاشتند ...
و زيباترينها را در تاريخ مد و لباس ثبت كردند ..

و يكي از اين نادره هاي شهر پاريس ..
گابريل كوكو شانل Gabrielle “Coco” Chanel است ...
طراح و دوزنده اي كه تاريخ مد همواره او را به ياد خواهد داشت ...
در سال 1883 در شهر سومور در دره لور كودكي پاي به دنيا گذاشت كه فقر همدم اوليه او شد ..
بيشتر دوران كودكي را پشت ديوارهاي پرورشگاه و صومعه اي گذراند ..
زمانی که خبری از درس و کار نبود، شانل وقتش را در کارگاههای خیاطی آنجا به دوختن و بافتن سپری میکرد و عشق و علاقه به دوختن را میتوان مدیون همین ساعات سپری شده دانست:
«من ۱۸ ساله بودم که برای اولین بار وارد دنیای مد شدم. در آن زمان هنوز شاگرد راهبههای پرورشگاه بودم و هیچ چیزی به جز لباسی که خودم برای خودم دوخته بودم نداشتم. درست همان چیزی که موفقیت به حساب میآمد. همه سرشان را به طرف من بر میگرداندند. به خودم گفتم، اگر طرحهای من اینطور به مذاق مردم خوش میآید، پس میتوانم آنها را تولید کنم و بفروشم.»

همراه با خواهرش پا به صحنه نمايش گذاشت ...
و براي آواز خواني ..
نام مستعار كوكو را براي خود برگزيد ..
و براي امرار معاش در كلاه دوزي كوچكي استخدام شد ..
جائي كه به واسطه مشتريان خاصش زمينه آشنائي او را با مردي فراهم كرد كه حاضر شد براي استعداد فوق العاده اش سرمايه گذاري كند ...
سال 1913 و اولين فروشگاه در پاريس ...
و اولين گامها در دنياي سخت و بيرحم مد ..
و تنها يار و ياورش استعدادي بينظير و اراده اي آهنين براي جدال و پيروزي ...

كلاه هايش زينت سالنهاي پاريس شد و از كلاه دوزي به دوخت لباس روي آورد ..
انقلابي در مد زنانه با استفاده از پارچه هاي كشباف و برشهاي راحت و اسپرت ..
كه به سرعت در ميان خانمها طرفداران بسياري يافت ..
در آغاز جنگ جهاني بوتيك هاي او در شهرهاي بياريتز و ديوويل ، دور از جنجال پاريس به سرعت رشد كرد و او در سال 1919 در سي و دو سالگي از موفقيت عظيمي برخوردار شد و نامش در سراسر چهان مشهور گشت و سالن طراحي او به شماره 31 Rue Cambon منتقل شد و هنوز كه هنوز است بعنوان مركز فعاليت شانل در پاريس باقي است ..

سبك شانل در طراحي لباس ، انديشه و تصورات ذهني دوزنده فرانسوي جواني است كه مجبور بوده روي پاي خود بايستد و به استعداد ذاتي اش تكيه كند و در واقع او در برشهاي شيك و زيباي لباسهايش زناني فعال و مستقل و مغرور را به تصوير مي كشد ...
رنگ مايه هاي مورد علاقه اش بژ ، مشكي و سپيد بود ...
چه در لباسها و چه در تزئينات آپارتمانش ...
اگرچه از قلابدوزي و تزئينات و پارچه هاي ابريشمي نازك و توري طرح دار رنگارنگ نيز در كلكسيونهايش بهره برده است ...

عنصر برجسته طراحي او در لباس ...
به شكل خطي باريك و بلند به نشانه اندامي برازنده و زنانه بود ...
كه گرداگردش با نوار و تور تزئين مي شد ..
عليرغم موفقيتهاي بسيار در سال 1939 و طي جنگ فرانسه با آلمان او سالنش را تعطيل كرد و در اين بين به خلق و نو آوري در طرحهاي لباس انديشيد ...
رقيبي سرسخت به نام ديور بر سر راهش بود با دامن هاي پف كرده و حجيم و كمرهاي باريك ...
در سن هفتاد سالگي تامين مجدد سرمايه ، فراهم كردن كارمندان حرفه اي و جستجوي پارچه هاي جديد و رقابت با نسل جديد طراحان انرژي فوق العاده اي را مي طلبد كه فقط در زني همچون او يافت مي شد ..

سرسخت و خستگي ناپذير ..
و سال 1953 سال بازگشت او بود ...
كت و دامن هاي شانل از پارچه هاي فاستوني با دامن كوتاه و بالاتنه بدون يقه تزئين شده با نوار و دگمه هاي طلائي ، جيبهايي وصله شده و زنجيري طلائي دوخته شده در حاشيه و آويزان از شانه ها به نماد و نشانه نسل جديد زنان تبديل شد ..
کوکو شانل با طراحی منحصر به فرد لباسهایش زن دیروز را از قید و بند های مرسوم آزاد ساخت ...
و با مرواریدهای طراحی شده دنیای جواهرات را نیز دگرگون كرد ...
او لباسهای مشکی کوچک یا بلند را مرسوم كرد که هم در شب و هم در روز قابل استفاده بود....
این لباسها اکثرأ بدون پشت یا بسیار باز و کوتاه بودند....
تولید لباسها ادامه داشت و جواهرات با زنجیرها و مرواریدها و کیفهائي با طرحهای بی نظیر ...
ولی آنچه از او یک میلیونر ساخت،تولید عطر NO 5 بود که در سال 1921 تولید شد...

او درباره این عطر می گفت:
" این عطری زنانه است با سیمایی زنانه"
" این تنها یک عطر شیرین و زیبا نیست بلکه خون من ومیلیونها رویای شکسته در آن نهفته "
این عطر در موزه هنرهای نیویورک نگهداری می شود ...
او سادگي را عنصري بي بديل مي دانست ...
كوكو شانل بعد از سالها زندگي پر فراز و نشيب و همواره موفق در سال 1972 ...
در آپارتمان هميشگي اش در هتل ريتس پاريس چشم از جهان فرو بست ...
در حاليكه هرگز ازدواج نكرد و عشق براي او رويايي شيرين ولي دست نيافتني شد ...
پس از مرگش معاونين و دستيارانش سالنهاي دوخت او را اداره مي كردند ...
تا سال 1983 كه " كارل لگرفلد " طراح مشهور و برجسته مسئوليت آن را بر عهده گرفت و با استعداد بسيارش مدهاي كوكو شانل را در جهان زنده و پويا نگاه داشته است ..

شانل برای فرانسویها یک چهرهی ملی است؛ چهرهای که تا کنون فیلمهای زیادی به افتخارش ساختهاند و کتابهای متنوعی را دربارهاش چاپ کردهاند...

وقتي به ويترين بوتيك شانل در خيابان Rue Cambon پاريس نگاه مي كنيد ...
چهره زني را در ميان مدلهاي زيباي لباس مي بينيد كه اعتقاد داشت ..
همه زنان اين حق رادارند كه زيبا و برازنده و مستقل و آزاد باشند ...
پي نوشت : موسيقي وبلاگ ترانه معروفي است از اديت پياف
Non_je_ne_regrette_rien1
http://www.4shared.com/mp3/UhS-Dbah/Edith_Piaf__Non_je_ne_regrette.html
تاريخ: جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 23:27
سکانس آغازین فیلم " گام معلق لک لک " یا به یونانی " Meteoro vima tou pelargou "
نشسته ام در تاریکی غلیظ سالن سینما عصر جدید در یک روز زمستانی و پر برف ...
و نوای حزن انگیز و کشدار موسیقی تو را همراه خود می برد ....
میان آبهای مواج دریا و صدای هلیکوپترهایی که می چرخند و می چرخند ....
و جسد های روی آب ..
و صدائی که برایت روایت مرز را می گوید و رفتن آدمهایی که رویای زندگی بهتر داشتند و حالا در قعر اقیانوسند ...
" و از یاد میر که زمان برای سفری دیگر فرا رسیده است ...
باد چشمان تور ا به دور دستها خواهد برد .. "
فیلم در سال 1991 ساخته شده ..
همچون همه آثار تئو آنجلو پولوس ، شعری در قالب تصویر روی پرده بزرگ سینما ..
ترکیبی از نماهای بلند و طولانی و کشدار در میان مهی از باران خیس و سرد ..
مرزی که تنها یک گام فاصله معلق را معنایی دیگر می بخشد ...
چیزی بین مرگ و زندگی ..
و شهری در حاشیه مرز ...
که واماندگی و تنهائی و انتظار و امید را در آدمهای داخل ساختمانها و واگنهای قدیمی به تصویر می کشد ...
و سیاستمدار و نویسنده ای بزرگ که نام آخرین کتابش " نومیدی در پایان قرن است " ...
در میان آنها ...
تنها و پنهان ...
و یادگارصدایش روی یک نوار صوتی که از " هیچ " می گوید ...
زندگی مهاجران در شهرهای مرزی ...
یعنی دیوارهای نمناک ، یعنی سرما ، یعنی گریه های بیتاب کودکان ، یعنی سیگارهای که تنها تسلای مردان است یعنی انتظار و انتظار ...
تئو آنجلو پولوس متولد یونان است ...
کشوری که تاریخش با تراژدی عجین است ...
هنر و ادبیات را در سوربن فرانسه خواند و سینما را در مدرسه سینمایی ایدک پاریس تجربه کرد ...
ولی سینمای خاص خودش را که به شعر و موسیقی آمیخته بود از سال 1967 آغاز کرد ...
روزنامه نگار و منتقدی بود که در زمان حکومت نظامیان نوشته هايش ممنوع الچاپ شد ...
سفر به سیترا (۱۹۸۴)، پرورشدهنده زنبور عسل (۱۹۸۶)، چشماندازی در مه (۱۹۸۸) ،
گام معلق لکلک (۱۹۹۱) ، نگاه خیره اولیس (۱۹۹۵) ، ابدیت و یک روز (۱۹۹۸) ، علفزار گریان (۲۰۰۴) ...
از فیلمهای مطرح و برجسته او هستند که تعدادی از آنها در جشنواره های فیلم فجر در ایران به نمایش در آمدند..
و جایزه ویژه ای را در سفری که به ایران داشت از دست عباس کیارستمی دریافت نمود ..
در فیلمهای او پیوندهای خانوادگی گسیخته و دلبستگیهای بی سرانجام ...
و رویای ناکجا آبادي ترسیم می شود که سایه سنگین نیروهای نظامی را یدک می کشند روی تقدیرشان ..
جستجويی مداوم به دنیال رهائی از نابسامانی و گذر از جاده های زندگی و رفتن ...
و مرزها که معنای خاص در فیلمهای او دارند ..
مرزها و رودها که پیمانی بین انسانها هستند و سرزمینها را به چند پاره می کنند ...
و آدمهای گمنام ، این سو و آن سوی مرزهای جغرافیا و مذهب و زیان و قوم ...
با هم و تنها ....
و بازیهای سرد و یخزده مارچلو ماسترویانی و ژان مورو ...
در سکانس دیدارشان در آن شهر مرزی در دوسوی حریمی نامرئی ...
و صدای زن که می گوید این " او " نیست ...
پرده سینما همه نقش رودی خروشان می شود و جمعیتی که به سوی آن روان است ...
و عروسی در لباس سپید در این سوی و دامادی در آن سوی ...
پلی روی مرزها ... شاید !!! و شاید هم نه !! ....
موسیقی فیلم را خانم النی کاریندور ساخته است ..
او کودکی اش را در موسیقى باد و باران روى سقف هاى پهن و نازک ، آب روان ، نغمه بلبل ها و پس از آن سکوت برف و انعکاس صدای فلوت و کلارینت جشنهای دهکده در کوه گذراند ...
و بعدها این نواها را به ملودیهای بیزانسی کلیسا و تاریخ یونان گره زد ...
همکاری اش با آنجلو پولوس از سال 1982 شروع شد ...
ارتباطش با صحنه ها ورای خط داستانی فیلم ها است ...
معنای حقیقی که از درونش آغاز می شود و از تصاویر برای رنگ آمیزی موسیقی و ارکستر اسیون استفاده می نماید
و نمای آخر ...
روایت مردی با یک چمدان که دیگر نیست ...
در آخرین نقطه مرزی ...
و مردانی که سیمهای خطوط تلفن را روی تیرهای چوبی نصب می کنند ..
ستونهای رابطه ای فرای مرزها ...
روی جاده ای بی انتها ...
فیلم به پایان رسیده و چراغها یکی پس ار دیگری روشن می شود ...
و من به کارگردانی هفتاد و شش ساله می اندیشم ..
که آخرین شعر سینمائی اش " دریایی دیگر " را در 24 ژانویه 2012 نیمه تمام گذاشت ..
و در پی تصادفی دلخراش در صحنه فیلمبرداری ، زندگی را بدرود گفت ..
روحش شاد و یادش ماندگار ....
تاريخ: پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 21:10
اولین کتابی که از او خواندم ..
" عقاید یک دلقک " با ترجمه آقای شریف لنکرانی از انتشارات امیر کبیر ...
هجده سالم بود ...
یک نفس بلعیدمش ...
و بعد راه افتادم میدان انقلاب و قفسه به قفسه سراغ هرچه از او یافت می شد ..
گفتم می خواهم زیان آلمانی بخوانم ..
پدر از زیر عینک نگاهی کرد ..
حالا چرا آلمانی ؟!
گفتم می خواهم و رفتم دنبالش از این موسسه به آن موسسه تا انسیتو گوته و اساتید خوبش ..
و همه چیز از این داستان شروع شد ..
روایتی ساده و صمیمی و گیرا ..
از دلقکی جوان با خانواده ای ثروتمند و قدیمی و بسیار حسابگر در دوران بعد از جنگ آلمان ..
که حالا پایش مجروح شده و پولی در بساط نیست و به الکل پناه آورده ...
و محبوبش ماری ، زنی کاتولیک که برای زندگی آزادش با او مدام با خودش درگیر است ..
و کلیسا و جامعه و بورژوازی نوین آلمان و اخلاق و مشکلات مالی ...
همه و همه دست به دست می دهد ...
تا محبوبش را برباید و در جلوی میز کشیش به عقد کاتولیکی طرفدار حزب حکومتی درآورد ..
که خانه زیبا دارد با اتاقهای بزرگ و حتی زمین چمنی برای بازی بچه ها ..
و او فقط عشقی بزرگ و قلبی مهربان و گیتاری در دست ..
که در ورودی ایستگاه قطار بنشیند وبرای محبوبش بخواند بلکه او را ببیند ..
در این رمان ، هاینریش بل تجربیات تلخ بعد ازجنگ و یاس و ناامیدی و ارزش های مادی گرایانه جامعه نوین آلمان و دوروئی کلیسا را سخت به باد انتقاد گرفته است ..
«... وقتی آدم وعظهای شما را گوش میدهد، خيال میکند که قلبی به بزرگی و پهنای بادبان دکل کشتی داريد، اما شما فقط میتوانيد در سالن انتظار هتلها پرسه بزنيد و مردم را فريب بدهيد. در حالی که من دارم جان میکنم و عرق میريزم تا لقمه نانی دربياورم، شما با همسر من به گفتگو میپردازيد و بدون گوش دادن به حرف دل من، او را از راه به در میکنيد. به اين میگويند تزوير، ريا، حرکت ناصادقانه.... در کتاب شما حرف از آب زلال است، چرا سعی نمیکنيد به جای کنياک تقلبی از اين آب به مردم بدهيد...».
کتابهایش پر از تصویر است ..
خیابانهای تاریک و کثیف و زنانی با لباس سبز و لبهای سرخ و ایستگاه دود گرفته قطار ..
و عطر نان تازه و قهوه داغ که در همه کتابهایش همچون شخصیتی جداگانه طرح می شود ..
و نمادی از گرسنگی بعد از جنگ است ...
هاینریش تئودور بل (Heinrich Theodor Böll ) در سال 1917 در شهر کلن به دنیا آمد ...
پانزده ساله بود که هیتلر به قدرت رسید ...
در بیست سالگی در یک کتابفروشی مشغول به کار شد و سال بعدش به جنگ رفت ..
چندین سال در جبهه های شرق و حبهه فرانسه و مدتی هم در اسارت متفقین ...
در سال 1942 با ماری ازدواح کرد و اولین فرزندش از دنیا رفت ...
به تحصیل در رشته زیان و ادبیات آلمانی پرداخت و برای تامین معاش در مغازه نجاری کار کرد و بعد مامور سرشماری املاک در اداره امار شد ..
سال 1947 اولین داستانش " قطار به موقع رسید " چاپ شد و بعد " گوسفند سیاه " که برایش جایزه ادبی به همراه آورد و بعد " یادداشت های روزانه ایرلند " ...
و کتابهای " سیمای زنی در میان جمع" و " آبروی از دست رفته کاترینا بلوم " که به همت مترجمین خوب همواره در یادها می ماند و جای خاصی در قلبم دارند ...
رئیس انجمن قلم آلمان شد و در سال 1972 جایزه ادبی نوبل را از آن خود کرد ...
پرداخت گذشته آلمان ، انسان دوستی راستین ، وجدان مذهبی و بیانی پاکیزه و دقیق و نافذ بدون ترفندهای نوشتاری از ویژگی های برجسته نثر او است که باعث شده تا نه فقط در کشور آلمان بلکه در تمامی جهان برای او احترامی خاص قائل شوند و کتابهایش از چنان تیراژ بالائی برخوردار باشند که هیچ نویسنده هم زمان او به پایش نرسد ...
در مصاحبه ای در سال 1961 با هورست بینک نظرات بسیار جالبی در باره نویسندگی و ادبیات و رمان و داستان کوتاه بیان کرده که خواندنش خالی از لطف نیست و لینک نسخه طولانی و کاملش را برای عزیزانی که به نویسندگی علاقه دارند ذیل همین پست می گذارم ...
مردی با چهره ای همچون صنعتگران و نگاهی نافذ که ژرفای هرچیز را می کاود و با وقار و متین و بیانی روشن و صدایی آرام و لهجه اهالی کلن .....
او ابتدا نوشتن را یا رمان های بلند آغاز کرد و بعد داستان کوتاه ..
معتقد است داستان کوتاه ، مدرن و کامل و محکم است و کمتر از بقیه فرمهای داستانی کلیشه ای ...
" به نظرم نويسنده بايد عناصر زندگي انسانها را، حداكثر تا 21 سالگي بشناسد. تا اين سن، خام و ساده است. آنچه بعدها ميآموزد به كاملترشدن شخصيت هنري او كمك ميكند. فكر ميكنم آموزشهاي فني در اين مقوله به هنرمند ضربه ميزند و او را وادار به قدم گذاشتن در بيراهه ميكند. ميتوان سه هزار كتاب در مورد مشكل فقر خواند. كتابهاي خوب، كتابهاي پربار. ميتوان دست به بررسيهاي فراوان زد. حتا مدتي با فقيران زندگي كرد، با ثروتمندان هم. اما هيچيك از اينها كمكي نميكند، اگر آدم نداند كه فقر يعني نداشتن پول براي آب نبات، شير، سيگار، نوشابه و نداشتن پول براي بچهها و نداند كه ثروتمند بودن يعني بيحوصله و حريصانه پيارضاي خواستهاي اوليه بودن. مفاهيمي از اين دست را كه به گونهاي شگفت وابسته و در هم تنيدهاند و البته تا اندازهاي هم رنگ مذهبي دارند، نميتوان با آموزش ياد گرفت و ياد داد چرا كه اگر آدم آنها را ياد بگيرد ديگر هنر نيست. بلكه تصنع است. مفاهيمي همچون گرسنگي، مرگ، عشق و نفرت، سعادت و فقر، خدا و رمان. آنچه ميتوان آموخت و براي هر نويسندهاي از هر چيز ديگر مهمتر است عبارت است از: «نوشتن.» ..
بينك: هنگام نوشتن رمان چه تصوراتي در ذهن داريد؟ تمام روند رمان در ذهنتان هست يا قدم به قدم آن را به ياري افراد، تداعي معاني و نمادهاي شناخته شده جلو ميبريد؟
بُل: خوب، هنگامي كه شروع به نوشتن رمان ميكنم كه به اصطلاح اشباع شده باشم. براي رهايي از آن به نوشتن ميپردازم. معمولاً مدت زيادي در آن حال سپري ميكنم. مرحلة حساسي است، چون ميخواهم همه چيز را مقابل ديدگانم داشته باشم. و هميشه كميت كار مرا ميترساند. با اين همه مرحلهاي زيبا و خلاقانه است. پس از يافتن ديد كلي و درك شخصي نسبت به رمان شروع به كار ميكنم. در اين مرحله، از امكانات ديگري نيز بهره ميگيرم. براي نمونه جدولي كه سه رديف دارد. رديف اول: واقعيت –زمان حاضر- رديف دوم: تفكر و بررسي محدودة خاطرات و گذشته و سومين رديف: انگيزه. براي رديف آخر از نشانههاي رنگي استفاده ميكنم، حتا براي آدمهايي كه در مرحله اول و دوم وارد داستان شدهاند. اين مسئله را مشكل ميتوانم برايتان توضيح بدهم. فقط ميدانم كه اين نشانههاي رنگي كه به هنگام نوشتن رمان اولم آنها را ساختم هر روز پيچيدهتر ميشوند. اين نشانهها براي يادآوري است و وسيله هماهنگ كنندهاي است براي يكدست كردن رمان به هنگام تصحيح، يعني زماني كه نوشتن ذهني آن به پايان رسيده باشد. توجه به اين مشخصات سبب تغييرات زيادي در هنگام نوشتن رمان ميشوند. هر قدر كه آغاز رمان دلگرم كننده باشد و به ياري ضمير ناخودآگاه ادامه يابد در پايان، همه چيز حساب شده با كمك ضمير خودآگاه نوشته ميشود و بديهي است براي نويسنده همه چيز منطقي و سرد خواهد بود. مثل نقطه گذاريهاي دقيق. يعني همان علائم زماني و ريتميك.
بينك: آقاي بل، به عنوان آخرين پرسش بيزحمت بفرماييد كه به نظر شما كدام يك از كارهايتان از رمان گرفته تا نمايشنامه راديويي، بهترين كار شماست؟ يا نوشتن كدام يك از كارهايتان زحمت بيشتري برايتان ايجاد كرد؟
بُل: پرسش بسيار سختي است. بستگي به چيزهاي زيادي دارد، اين طور نيست؟ برخي از كارهايم برايم خيلي عزيزند آنهم براي يكي دو سال. آنگاه نوبت آثار جديدتر ميرسد. اين عزيز بودن ربطي به كيفيت و مشخصات ديگر اثر ندارد. اما يكي از كتابهايم كه خيلي دوستش دارم اولين رمان من است: آدم، تو كجا بودي؟
این رمان که در سال 1950 نوشته شده در باره گروهی از افسران و سربازانی است که در حال برگشتن از رومانی به آلمان هستند و البته چهره تلخ و خسته و دهشتناک جنگ و مرگ ...
منابع :
ویکی پدیا و مصاحبه هورست بینک با ترجمه رحیم دانشور طریق ...
http://dibache.com/text.asp?cat=8&id=842
تاريخ: شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ ساعت: 15:33
اولین فرزند بود ...
مادرش 17 سال داشت ..
شانزده شهریور 1323 در روستای سیرج از توابع بخش شهداد کرمان به دنیا آمد ...
سه سال بعد مادر از دنیا رفت و او ماند و پدری پریشان ...
پدربزرگ و مادر بزرگش سر پرستی اش را به عهده گرفتند ...
و او بود و تنهائی و بی کسی و تحقیر و گرسنگی ...
کودکی که از دیگران کناره می گرفت و نوشتن برایش همه چیز شد ...
مادر و خواهر و برادر و دوست و کسی که حرفهایش را گوش می داد و تحقیرش نمی کرد ...
نگاهش به دنیای اطراف کنجکاو بود و متفاوت ...
و این شد که حتی گچ های ریخته حمام عمومی ، شکل آهو و لاک پشت و مار برایش می گرفت ...
و قصه می ساخت و برای بچه های دیگر تعریف می کرد ...
می گوید نوشتن برایش نوشتن نبود ..
راهی بود برای مقابله با مشکلات و اگر نمی نوشت دل کوچکش می ترکید ...
" مش اسدالله صفحه ای از کتابی را پاره کرد و با صفحه پاره شده پاکت قیفی درست کرد . تویش تنباکو ریخت ، گذاشت روی ترازو و وزنش کرد . درش را بست و داد دست من ، قند و چای و زردچوبه هم گرفته بودم . مش اسدالله چرتکه انداخت ، حساب کرد و پولش را گرفت .
راه افتادم . به خانه رسیدم . مادربزرگ چیزهائی را که از مش اسدالله ، بقال سر کوچه ، گرفته بودم از من گرفت و پاکت ها را خالی کرد و کاغذهایشان را که صفحه کنده شده کتاب بود به من داد که بریزم توی سطل آشغال .
تعطیل تابستان بود و کار درست و حسابی نداشتم . همین جور برای آنکه خودم را سرگرم کنم ، نشستم گوشه اتاق و بنا کردم به خواندن صفحه های کتابی که تویشان تنباکو و قند و چای و زردچوبه پیچیده شده بود . هشت تا ده صفحه پشت سرهم بود ، از صفحه پانزده تا بیست و دو . اول زردی های زردچوبه و سفیدی های قند را قشنگ و با صبر و حوصله ، از صفحه ها فوت کردم و پاک کردم و بنا کردم به خواندن . چقدر خوب و ساده و گیرا نوشته شده بود ! "
تحصیلات ابندائی در زادگاهش بود و دوره متوسطه را رفت کرمان و از مدرسه بازرگانی دیپلم گرفت ...
سال 1343 آمد تهران و همزمان با شرکت در کلاسهای کنکور در مطیوعات قلم زد و برای تامین معاش ، کارگری و معلمی کرد ...
اولین داستانش " کوچه ما خوشبخت ها " در مجله خوشه منتشر شد ...
در سال 1349 اولین مجموعه داستانی اش به نام " معصومه " با چند قصه گوناگون و کتابی به نام " من غزال ترسیده ای هستم " به چاپ رسید ...
عاشق ادبیات فارسی بود ولی در رشته ادبیات انگلیسی درس خواند و در سال 1353 لیسانسش را گرفت ...
داستان " قصه های مجید " را در سال 1353 برای رادیو نوشت ...
تصویری از زندگیش که تا سال 1357 روزهای شنبه از رادیو پخش می شد ...
می گوید برای برنامه خانواده رادیو که برای بزرگترها پخش می شد نمایشنامه می نوشت و پیشنهاد خلق شخصیتی مانند مجید را داد که بچه ای یتیم و تنها بود و با مادربزرگش زندگی می کرد و در عین تلخی دستمایه طنزی شیرین داشت ..
برنامه قرار بود در 13 قسمت باشد ولی چهار سال ادامه پیدا کرد ..
خاطراتش را به تخیلاتش گره زد و علاوه بر بزرگسلان ، بچه ها هم مخاطبش شدند ..
" مجید " رادیو از کتاب و فیلمش بهتر یود و این شروع راه طولانی نویسندگی اش شد ...
" قصه خوبی بود . هر هشت صفحه را خواندم . حقیقتش ، تا آن موقع کتابی غیر از کتابهای درسی نخوانده بودم . آن هشت صفحه را که خواندم ، مزه کتاب رفت زیر دندانم . اما بدشانسی اینجا بود که قصه درست جای شیرینش ، ته صفحه بیست و دو ، یعنی آخرین صفحه ای که به دستم رسیده بود ، قطع شد ، درست جای حساس و هیجان انگیز قصه . توی قصه ، پسری که از پدرش کتک خورده بود می خواست فرار کند ولی می ترسید . عاقبت از خانه بیرون آمد و نمی دانست کجا برود .. خوب موضوع هیجان انگیزی بود . می خواستم بدانم که پسر کجا می خواهد برود و چه بر سرش می آید . یکهو به فکرم رسید که بروم پیش مش اسدالله و هر جور هست بقیه کتاب را بگیرم و بخوانم تا ببینم بر سر پسرک چه آمده است . "
در سال 1359 اولین مجموعه " قصه های مجید " به چاپ رسید و بعد کتاب " بچه های قالیباف خانه " که جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی هانس کریستین اندرسن را در سال 1986 برای او به همراه آورد ...
در سال 1992 از سوی داوران جایزه جهانی " هانس کریستین اندرسن " در برلین به عنوان نویسنده برگزیده سال انتخاب شد ..
و در سال 1995 جایزه " خوزه مارتینی " را از کشور کاستاریکا گرفت ...
کتابهایش به زبانهای آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، عربی و ارمنی و ترکی ترجمه شده اند و در بعضی ار کشورها به عنوان متن درسی در کتابهای آموزشی گنجانده شده است ..
خود او در این باره می گوید :
" اين ها دل بچگي من است. من هرگز نتوانستم بزرگ شوم. سنم بالاست؛ اما هنوز کفش هاي بچگي ام به پايم تنگ نيست. سؤال هايم، حرف هايم هنوز کودکانه است. من نتوانستم از کودکي ام بيرون بزنم. من را از کودکي ام درآورده اند؛ اما کودکي ام را از درون من، بيرون نياورده اند. دو چيز با من است؛ يکي روستا، ديگري کودکي ام. خواننده ايراني هم با اين داستان ها که ساده هستند، ارتباط برقرار کرده است. حتي داستان هاي من در ترکيه هم مورد استقبال قرار گرفته چون ما با آن ها زمينه فرهنگي مشترک داريم. "
" این بود که بلند شدم و مثل تیر دویدم و رفتم دم دکان بقالی . نفس زنان گفتم : " سلام ، مش اسدالله . بقیه آن کتاب کو ؟ کجاست ؟ می شه آن را به من بدین ؟ می خونم و بعد خدمتتان تقدیم می کنم تا هر بلائی خواستین سرش بیارین ."
مودب حرف زدم که حرفم اثر بکند . مش اسدالله ، که اصلأ توی این حال و هوا نبود ، ابروهایش را در هم کشید و با تعجب گفت :
" کدوم کتاب جانم ؟ من که کتاب ندارم ."
گردنم را کج کردم . قیافه آدمهای مظلوم و حق به جانب را گرفتم و گفتم :
" تو را جان بچه های عزیزت بگو ، آن کتابی که چند صفحه ازش پاره کردی و توش تنباکو و قند و چای پیچیدی چه کار کردی ؟ بقیه اش کو ؟
پیرمرد دو طرف لبهایش را پایین کشید و این جوری نشان داد که خیلی تعجب کرده است و دارد شاخ در می آورد . به هرحال لبهایش را رو به راه کرد و زبانش را روی لبهایش کشید و گفت :
بقیه کتاب را می خواهی چکار؟ "
در شصت و هفت سالگی هنوز دو چیز با او است ..
روستا و کودکی ..
هنوز می نویسد اگرچه می گوید از خودش تفلید نمی کند ..
" فاصله مي گذارم تا دور شوم و از خودم تقليد نمي کنم. براي نوشتن کار متفاوت، زمان بيشتري نياز است.
اکنون که سنم بالاتر رفته است، سخت گير شده ام، وسواسم زياد شده و دستم کند شده است. زماني نياز دارد تا پر شوم . اکنون فکر مي کنم، يادداشت برمي دارم ، کتاب زياد مي خوانم و فيلم هم مي بينم ، من کار خودم را کرده ام. 16 - 15 کتاب دارم. نبايد عجله کنم. داستان «بچه هاي قاليباف خانه» را که سال 54 نوشته ام و 11 - 10 چاپ خورده، به تازگي به روسي ترجمه شده است. اين داستان 36 سال است که سرپاست. اين مرا خوشحال مي کند. اگر چيز يک بار مصرفي بنويسي، سرپا نمي ماند و قابل خواندن نيست. سعي کرده ام اين کار را انجام ندهم.... "
داستانهایش روایتی ساده و صمیمی است با توصیفات به جا و کامل که حکایت را در ذهن خواننده نقش می زند و تلخی آنچه را که گذشته با لفافی از طنزی دلپذیر روان و قابل هضم می کند اگرچه دلت فشرده می شود و می گیرد از این همه تلخی و تنگی کودکی ...
در اینجا باید یادی کرد از دهه هفتاد ...
و سریال خوب آقای کیومرث پور احمد بر اساس داستان قصه های مجید ..
و بازی بی بدیل مادرشان ، خانم پروین دخت یزدانیان و مهدی باقر بیگی ..
که هفته ها و هفته ها مرا پای تلوزیون مبهوت و میخکوب می کرد ....
و چه حظی می بردم از بلبل زبانی های مجید....
و چه دلم تنگ می شد برای مادربزرگ خوب و دوست داشتنی و خانه قدیمی و حوض آب ...
پی نوشت :
موسیقی وبلاگ تیتراژ سریال " قصه های مجید " است از ساخته های زیبای آقای ناصر چشم آذر ...
بخشهائی از داستان " عاشق کتاب " نیز در متن پست نقل شده است ...
منابع :
ویکی پدیا و مصاحبه آقای مرادی کرمانی در سایت انتخاب
http://www.entekhab.ir/fa/news/37535
تاريخ: شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ ساعت: 19:49
تلوزیون که پایش به خانه ها باز شد ...
هر روز عصر ، کوچه و خیابان خلوت می شد ..
و به جای بازیهای دست جمعی و جیغ و داد فراوان ...
آرام با مردمکهای گشاد شده و دهان باز می نشستیم پای جعبه جادویی ...
و از مهرنگ و اورنگ تا زیر گنبد کبود ...
تا روپرت و فلیپر تا توسن و ساتورنن و اوگی دوگی تا سوپرمن و بت من و والی گیتور ....
می رسیدیم به برنامه ای که مشتاقانه منتظرش بودیم ...
چهره ای مهربان و زیبا با چشمهای خندان و موهای آراسته و صدایی گرم و دلنشین ....
ما را به دنیای افسانه ها و حکایتها می برد ....
خانم مولود ایزدی ( عاطفی ) ....
که و من و بسیاری از هم نسلانم پای قصه های او بزرگ شدیم ...
و حالا که مادران و پدران امروز هستیم ....
هنوز لذت شنیدن صدایش را پشت پلکهای بسته مان مرور می کنیم ...
در سال 1307 در همدان به دنیا آمد و به همراه خانواده راهی تهران شد ...
به مدرسه تربیت معلم رفت و سودای آموزگاری در سر داشت ...
در سال 1328 در آزمونی برای گویندگی در رادیو شرکت کرد ...
و از میان سیصد شرکت کننده همراه با چهار نفر دیگر به رادیو راه یافت ...
میدان رقابت برای تازه کاران محدود بود ..
ولی غیبت یکی از گویندگان با سابقه به نام خانم پرنیان باعث شد تا برنامه را او اجرا کند ...
و این شروعی زودهنگام برای موفقیتهای بعدش شد و اجرای برنامه ویژه دانش آموزان را بر عهده گرفت ..
صدای مهربان و ملایمش بچه ها را به خود جلب کرد ...
و در زمان مرحوم پیرنیا موسس برنامه کودک رادیو ، گوینده این برنامه شد ...
شامگاه هر یکشنبه نیز برنامه ویژه ای به نام " با آثار جاویدان ادبیات جهان آشنا شوید " را به زیبایی اجرا می کرد ..
ولی سرآمد برنامه هایش قصه گوئی برای کودکان بود ..
دو سال بعد با مهندس محمد رضا عاطفی که مسئول استودیو در رادیو بود آشنا شد و با او ازدواج کرد ...
و حاصل این زندگی عاشقانه یک پسر بود که قصه های مادر را قبل از دیگر کودکان می شنید ...
حضورش در صفحه تلوزیون ملی پیوندی عمیق بین او و کودکان ایران ایجاد کرد ...
نامه های که برای او می رسید و کودکانی که درد دل خود را برای او می گفتند ..
و با قصه های او به خوابی خوش می رفتند ..
پانزده سال از ازدواجش گذشته بود که همسرش را از دست داد ...
غمی سنگین برای او که همیشه غمخوار دیگران بود ..
در مدت غیبتش سیلی از نامه ها از سراسر ایران برایش سرازیر شد ..
کودکان و پدران و مادرانی که با او همدردی کردند و دلتنگ برنامه هایش بودند ...
او اولین زنی بود که برای یک دوره شش ماهه برای آشنائی با اصول کار در تلوزیون و تهیه برنامه ها در سال 1339 به خارج از کشور اعزام شد ...
البته او برنامه های دیگری نیز در دست داشت ..
که بخش بررسی مطبوعات خارجی زبان برنامه خانه و خانواده و برنامه " نوری در تاریکی " از آن جمله اند ...
تنها فرزندش برای ادامه تحصیلات به خارج از کشور رفت ...
و او نیز در سال 1357 به او پیوست اگرچه در خارج از مرزهای وطن نیز فعالیتهای فرهنگی خود را ادامه داد ..
در سال 1381 به سرطان مبتلا شد و بعد از آن بیماری آلزایمر ...
و پس از ده روز بیهوشی ..
با همه خاطرات زیبایش از ایران و کودکان و قصه های فراموش نشدنی اش برای همیشه وداع گفت ..
روحش شاد ...
منابع :
ویکی پدیا
مصاحبه خانم عاطفی با مجله تماشا در سال 1353
تاريخ: چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت: 15:7

امير بود ولي اميرزاده نبود ...
در روستاي هزاوه اراك به دنيا آمد ..
پدرش كربلائي قربان ، آشپز قائم مقام فراهاني بود ...
.....

از مقام صدارت عزلش كرده بودند و آمده بود با عزت الدوله به عمارت فين در كاشان ..
قدم گذاشت در باغ و صداي آب روان در حوضها كه مي رفت او را برد به سالها پيش ...
در خانه قائم مقام فراهاني و صداي كودكان كه در اتاق مخصوص درس مي گرفتند ...
و با صداي بلند تكرار مي كردند و او پشت درب گوش مي گرفت ...
و همين عشق به يادگيري او را كنار كودكان ارباب خانه نشاند ...
و بعدها منشي مخصوص قائم مقام شد و نامش بر او نهاده شد ..
ميرزا تقي خان فراهاني ملقب به امير كبير ...
......
مادر شاه ، مهد عليا براي دخترش خبر فرستاد كه دل نگران نباشد ....
شاه شوهرش را به زودي به وزارت منصوب مي كند ...
و عزت الدوله انگار در دلش رخت مي شويند ، دل آشوبه داشت ...
نگران از كينه مادر كه به خوبي مي دانست چه كارها از او بر مي آيد و اشارتي از او كافيست تا امير را ديگر نبيند ...
هيچ غذائي را تا خود نمي چشيد به امير نمي داد و لحظه اي او را تنها نمي گذاشت ..
پيكي رسيد كه فرمان وزارت و خلعت شاهي به همراه دارد ...

امير به حمام رفت ...
علي خان فراش را از تهران روانه كرده بودند به باغ فين ...
ماموران درب حمام را مسدود كردند ..
فراشباشي به همراه چند مامور وارد صحن شد ..
فرمان شاه را به امير نشان داد :
« چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوی خاص دولت ابد مدت، حاج علی خان پیشخدمت خاصه، فراشباشی دربار سپهر اقتدار مأمور است که به فین کاشان رفته، میرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید. و در انجام این مأموریت بین الاقران مفتخر و به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد».
لبخندي تلخ بر لبان امير نشست و دست بر زانوان ورزيده اش گذاشت ....
.......
جواني اش همه به كسب علم و فضيلت گذشت ...
پهلواني و جوانمردي را در گود زورخانه و تشك كشتي آموخت ...
تا قامت بلند و راست و شخصيت متين و بي اعتنايش زبانزد دوست و دشمن گردد ...
تا بدانجا كه حتي وزير مختار انگليس نيز اعتراف كند هيج راهي براي نفوذ در امير نيست و زر و زور براو تاثيري ندارد و او را نمي شود خريد ...
دختر عمويش را برايش به همسري گرفتند و سه فرزند برايش آورد يك پسر و دو ختر ...
ولي ناصرالدين شاه حكم كرد يگانه خواهرش عزت الدوله را كه فقط شانزده سال داشت به همسري بگيرد و او ناچار تن داد اگرچه بعدها براي شاه نوشت :
" از اول بر خود قبله عالم معلوم است كه نمي خواستم در اين شهر صاحب خانه و عيان شوم. بعد، به حكم همايون و براي پيشرفت خدمت شما، اين عمل را اقدام كردم. "
از عزت الدوله نيز صاحب دو دختر گرديد و مقيم عمارت شاهي شد ....
در سال 1244 ه.ق وقتي تنها 22 سال داشت مامور شد تا به عنوان منشي همراه خسرو ميرزا به نزد تزار روسيه برود و از قتل گريبايدوف عذرخواهي كند و بعد وزير نظام آذربايجان شد و همراه ناصرالدين ميرزا وليعهد به ايروان رفت تا ديداري مجدد با تزار روس داشته باشد و حل اختلاف مرزي با دولت عثماني در سال 1259 را بر عهده گرفت و پس از فوت محمد شاه با تدارك سي هزارتومان وجه نقد و نيروي نظامي شاه جوان را به تهران رساند ...

ملك جهان خانم نوه فتحعليشاه و سومين همسر محمد شاه ملقب به مهد عليا سوداي قدرت را در سر داشت ..
زني باهوش و جاه طلب و تجمل دوست و زشت روي و صاحب خط و ربط و استاد مكر زنانه و سرشار از كينه به امير كبير که او را آشپز زاده ای حقیر می دانست و مخل نقشه هایش در رسیدن به قدرت ...
قبل از آمدن شاه جوان با سفارت انگليس هماهنگ كرده بود و ميرزا آقاخان نوري را به تهران فراخوانده بود و ميرزا نصر الله صدرالممالك را نامزد صدارت كرد ولي شاه كه به تهران رسيد همه را پس زد و جبه صدارت را به قامت ميرزا تقي خان فراهاني پوشاند و او را " امير كبير " لقب گذاشت ...
و همين كينه اي سوزان در ملكه مادر شعله ور كرد كه آتشش زندگي اين بزرگمرد تاريخ ايران را در هم پيچيد ..
.......

امير نامه را خواند و نگاهي به حاج علي خان فراش كرد و فقط پرسيد چرا شما ؟!!!!
خواست كه همسرش عزت الدوله را ببيند و وصيت كند ..
نگذاشتند ...
همه هراسشان از آن بود كه خواهر شاه لغو حكم همايوني را بگيرد ...
دلاك را گفت تا رگ دو دست امير را بزند ...
دستان قوي و ورزيده مردي كه در بازستاندن حق ميهن و ملتش هرگز درنگ نكرد ...
ولي هيچگاه از حق خود سخني به ميان نياورد ...
........
وقتي به صدارت رسيد خزانه خالي بود و پولهاي نقد در جيب درباريان و براتهاي معوق بي اعتبار در دست مردم
اولين كارش به روز كردن اطلاعات مالي و مالياتي بود و قطع مستمريهاي بي حساب و كتاب ...
و تعيين حتي دريافتي شاه و حقوق ثابت براي ماموران دولت ..
و حذف القاب و عناوين فرمايشي و زدودن چاكري و نوكري ار جبين پاك و شريف ملت ...
قمه كشي و لوطي بازي را از شهر ها و راهها برچيد ...

و به جايش مدرسه دارالفنون ساخت در هفت شعبه كه به تلاقي آن روزگار كه خود محروم از تحصيل بود نسل جوان مملكت به بهترين شكل با علوم و فنون جديد آشنا شود و بسياري از معلمانش را از كشورهايي چون اتريش و اسپانيا و ايتاليا و فرانسه استخدام نمود ..
وضع ارتش را سرو سامان داد و صاحب منصبان شايسته را به كار گرفت و كارخانجات مهمات سازي و توپ ريزي و باروت سازي تبريز دوباره رونق گرفت و لباس ارتشيان با پارچه هاي ايراني دوخته و مرتب شد ..
خاموش كردن غائله تجريه طلبي والي خراسان توسط سپاهيان دولتي به رهبري سلطان مراد ميرزا و خواباندن شورش مازندران باعث شد تا كشور با تدبير از فتنه آشوب و تجزيه طلبي رهايي يايد ...

در 18 بهمن 1229 روزنامه وقايع اتفاقيه به همت امير كبير منتشر گرديد كه در آن اخبار داخله و خارجه به چاپ مي رسيد و داراي صفحه حوادث نيز بود و اين مهمترين قدم در ايجاد روشنگري در اذهان عامه مردم بود و سنگ بناي روزنامه نگاري نوين در ايران گشت ...
اين بزرگمرد تاريخ ايران زمين كه تنها به عزت آب و خاكش مي انديشيد و سربلندي و پيشرفت ايران زمين را مي خواست و هرگز در مقابل زر و زور سر خم نكرد و همه به پاكي و درستي و جوانمردي اش اذعان داشتند ..
در طول مدت بسيار كوتاه دوره صدارتش ... سه سال و سه ماه ...
بيش از آنچه همه شاهان گذشته انجام داده بودند از خود بر جاي گذاشت ...
و مقدمات پيشرفت و ترقي ملت را فراهم آورد ..
و هنگام مرگ تنها چهل و چهار بهار از عمرش می گذشت ...
اگرچه اصلاحات مالي و كشوري امير كبير به مذاق درباريان و ملكه مادر و قدرتهاي آن روز هيچ خوش نيامد ...
و با فتنه گري و دسيسه هاي بسيار حلقه را بر شاه جوان كه تنها بيست سال داشت آنچنان تنگ كردند ...
كه زير حكمي ننگين انگشت گذاشت كه تا ابد دامنش را گرفت و هرگز از ناراحتي آن خلاصي نيافت ...
.......

تيغ بر دو دستش كشيدند و خون فواره زد بر كاشيهاي رنگ به رنگ حمام ...
جلاد طاقت نياورد و در هراس بود از آن پهلوان و به ميرغضب اشاره كرد و او ميان دو كتف امير كوبيد و بر زمين غلتاندش و دستمال در گلويش كرد و جان از بدن پاكش برون آورد ...
گويند هنوز كاشيهاي حمام عمارت فين در ياد دارند .....
آن عبارت را كه امير با خون دستانش نوشت ....
روزگار است اينكه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازيگر از ين بازيچه ها بسيار دارد
به روايت ميرزا جعفر حقايق نگار خورموجي روز بعد از قتل جسدش را به پشت گورستان مشهد كاشان مي برند و در سرداب مي گذارند و چند ماه بعد همسرش عزت الدوله كالبدش را به كربلا مي برد و در اتاقي كه درب آن به روي صحن امام حسين باز مي شود به خاك مي سپارد تا دست نامردان از جسدش كوتاه باشد و روحش در جوار امام مظلوم ...
بر سنگ قبرش شعري نوشتند ....
همه سوز ...همه درد ....
آه كه در جهان دون، از صدمات اين غما
عالم روز واپسين گشت عيان به عالما
خاك ملال از جهان، رفت به هفتم آسمان
رفت به گلشن جنان، وارث آصف جما
كارگشايى متقى، حارس ملك دين تقى
آنكه ز سهم او شقى، شد به سوى جهنما
بست چه بار زين سفر، روح امير نامور
شد زمدار تا مدر، ماه صفر محرما
هاتف رحمت خدا، خواند به گوش اين ندا
كز در بندگى درآ، تا كه شوى مكرما
مال وفات او ز غم، كلك سرور زد رقم
گفت كه بى زياد و كم آه امير اعظما
در پي جستجوي بسيار در پستي خواندم ...
كه مرقد امير كبير درست در حجره جنوب شرقی صحن ، یا حیاط مسقف شده فعلی حرم سید الشهدا ، قرار دارد .
به عبارت دیگر کسانی که در صف نخست نماز جماعت، در مکان مسقف شده کنونی بایستند ، مرقد امیر در موازات شانه چپ آنها جای می گیرد . در حال حاضر پس از مرمت های جدید ، سنگ مزاری برای ایشان ، روی دیوار حجره نصب شده ، تا نشانی از آن بزرگ مرد باشد.
امید است عموم ایرانیان آرامگاه او را نیز زیارت کنند تا همگان بدانند که کنار سید شهیدان ، آزادگانی بزرگ نیز عاشقانه آرمیده اند !
منابع : ويكي پديا
پي نوشت :
موسيقي وبلاگ بخشي از موسيقي سریال سلطان صاحبقران است
به كارگرداني شادروان علي حاتمي ..
و آهنگسازی هنرمندانه شادروان واروژان
با استفاده از سازهای اصیل ایرانی در بافت ارکسترال ..
http://www.paymanonline.com/magazine.aspx?id=2758F6F6-9752-48A6-9840-26AF56AEEF12
تاريخ: جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت: 3:1
سید محمد علی جمال زاده ...
که بسیاری او را پدر داستان کوتاه نویسی ایران می نامند ...
در سال 1270 شمسی در اصفهان به دنیا آمد ...
کودکی اش در کوچه پس کوچه های اصفهان و بازارچه و حمام و مکتب خانه و عمارت قدیمی ...
دنگال و اتاقهای زاویه و شاه نشین و پنجره های ارسی ....
و زیرزمین و صندوقخانه و حوض خانه پدری گذشت ....
و همین ها برای همه عمر تصویر ساز داستانهایش بود ...
پدرش سید جمال الدین واعظ از خاندان بزرگ مذهبی صدر که تبار لبنانی داشتند ....
همراه با ملک المتکلمین از رهبران مشهور عصر مشروطه بود ...
ظلالسلطان، شاهزاده حاکم اصفهان، پدرش را به جرم مشارکت در نگارش کتابچه ضداستبدادي " روياي صادقه " به مرگ تهديد کرد و او مجبور به ترک خانه و ديار شد.
ده ساله بود که خانواده اش به تهران آمدند و دو سال بعد به توصیه پدر برای تحصیل به بیروت رفت ...
مجلس مشروطه را به توپ بسنند و پدرش متواری و کشته شد ..
در سال 1910 میلادی به فرانسه رفت و بعد به لوزان سوئیس و دوباره به فرانسه برگشت ...
تا دیپلم رشته حقوق را گرفت ...
در سالهاي پس از جنگ جهاني اول ، اعضاي گروه نويسندگان کاوه در آلمان ، که به " کميته مليون ايراني " نيز شهرت داشتند، و هدفشان رهايي ايران از استبداد قاجاريان بود، هر هفته گرد ميآمدند تا مقالاتي را که براي چاپ در نشريه نوشته بودند براي هم بخوانند.
شيخ گروه نويسندگان کاوه تقيزاده و جوانترين عضو آن جمالزاده بود...
ديگر اعضاي گروه عبارت بودند از محمد قزويني، ابراهيم پورداوود، کاظم زاده ايرانشهر، نصرالله جهانگير و چند تن ديگر.
در يکي از شبها وقتي نوبت به جمالزاده ميرسد تا نوشته خود را در حضور جمع بخواند ...
او نه يک خطابه، چنان که انتظار ميرفت، بلکه " حکايت " کوتاهي را ميخواند که محض «تفريح خاطر» نوشته بوده است.
تقريباً همه صاحبنظران ادبيات فارسي در اين عقيده با هم مشترکاند که آن حکايت، که با فارسي معمولي و متداول و با «بضاعت مزجات» نوشته شده بود، برگشتگاه تاريخِ ادبيات معاصر ايران است.
آن حکايت «فارسي شکر است» نام داشت.
جمالزاده از سوي كميته مليون ماموريت يافت تا عازم بغداد و كرمانشاه شود. جمالزاده درباره دشواريها و مشكلات اين ماموريت مينويسد:
" در موقع جنگ اول كه عدهاي از هموطنان براي كارهاي ملي در برلین جمع شده بودند با آن ها بودم. با آن كه از همه جوانتر بودم وقتي خواستند يك نفر را براي تبليغات و تاسيس يك روزنامه به زبان فارسي به بغداد و از آنجا به كرمانشاه و ايران بفرستند و قرعه انداختند، قرعه به نام من درآمد و به اسم مستعار «پيشقدم» از راه اتريش، روماني، بلغاري و تركيه عازم بغداد شدم.
بسيار مسافرت پر مشكلاتي شد. در اسلامبول به دست نظميه در زندان افتادم. ميگفتند اگر مسلماني چرا كلاه فرنگي به سر داري و چرا تركي حرف نميزني؟ وقتي با هزار زحمت ميرزا رضاخان تربيت كه آنوقت در اسلامبول كتابفروشي داشت خودش را به من رساند و در نزد كميسر مترجم شد، ریيس كميسري بلند شد و گفت اگر به اين شخص دو سيلي بزنم خواهي ديد چطور به زبان ما حرف ميزند. "
جمالزاده همراه با پورداوود 16 ماه در بغداد و کرمانشاه می ماند و در بازگشت با مجله " کاوه " همکاری می کند و مقالات و یادداشت های فراوان به چاپ می رساند و هنگامی که مجله تعطیل می شود به کار در سفارت مشغول می شود و سرپرستی محصلان ایرانی در اروپا را به عهده می گیرد .
«فارسي شکر است» که از سوي محمد قزويني، عضو زبانآور گروه، به «قند پارسي» تشبيه شد در ژانويه 1921 برابر با 1300 شمسي در نشريه کاوه منتشر شد، و به اين ترتيب در قلمرو ادبيات فارسي پس از هزار سال نثر نويسي «نوع» ادبي جديدي پديدار شد که تا پيش از آن سابقه نداشت.
صناعت و ساختار داستاننويسي به شيوه مرسوم غربي اولين بار با «فارسي شکر است» به ادبيات ما راه يافت، و عنوان پيشواي داستاننويسي فارسي به جمالزاده تعلق گرفت.
در حقيقت «فارسي شکر است» و، چند ماه پس از آن، انتشار کتاب معروف «يکي بود و يکي نبود»، که شامل شش داستان کوتاه، يا به تعبير خود جمالزاده «شش حکايت»، است به مثابه نقطه پاياني است بر يک جريان هزار ساله ادبي ..
همچنين ديباچهاي که جمالزاده بر «يکي بود و يکي نبود» نوشته است، به عنوان يک سند ادبي، در حکم بيانيه اساسي نثر جديد فارسي نيز هست.
جمالزاده بيش از مايه و موضوع داستان به سبکِ انشاي آن، آنچه او «انشاي حکايتي» يا «انشاي رماني» مينامد، توجه دارد.
پيدايش و شکوفايي مطبوعات، خصوصاً در 10 سال آخر سلطنت قاجاريان، شخصيتهاي ادبي جديدي پرورش داد که از آن ميان بايد از ملکمخان و زينالعابدين مراغهاي و دهخدا و جمالزاده نام برد.
از نظر جمالزاده انشاي حکايتي يا انشاي رماني متفاوت و متمايز از «انشاهاي قديمي» (کلاسيک) است، و محدودهاي که او براي آن قايل است تمام کلمات و تعبيرات و مثلها و اصطلاحات و ساختمانهاي مختلف کلام و لهجههاي گوناگون يک زبان را در بر ميگيرد و او با استناد به اين کلام ويکتور هوگو که «زبان هيچوقت مکث و توقف ندارد» برداشت روشنبينانه خود را از گستردگي و غناي زبان نشان ميدهد.
در سال 1931 به دفتر بينالمللي كار وابسته به جامعه ملل پيوست و تا سال 1956 كه بازنشسته شد، به انجام وظايف اداري خود پرداخت. در همان سال بود كه به ژنو رفت و تا پايان زندگي در آن جا ماند.

در همه اين سالها تنها چند بار كوتاه به ايران سفر كرد. جمالزاده در اروپا به همراه چند ايراني ديگر مجله «فرنگستان» را بنياد نهاد.
مقالاتش را در روزنامهها و مجلات ايران، همانند شفق سرخ، كوشش، اطلاعات، يغما و... منتشر كرد و آشنايي او با مستشرقاني چون ماركوارت، گايگر، ميتوخ، اسكارمان و... او را متوجه اهميت تحقيقات تاریخي ساخت.
او كه بعدها عضو وابسته فرهنگستان ايران شد، نخستين كتابش را كه تحقيقي درباره اوضاع اقتصادي ايران بود، به نام «گنج شايگان» در سال 1335 قمري منتشر كرد. تحقيق تاريخي او درباره روابط ايران و روس در سال 1340 هجری نيز درخور اهميت است.
يكي ديگر از دلبستگيهاي جمالزاده، ترجمه به زبان فارسي بو د. هر چند او خود را چندان پايبند و متعهد به متن ترجمه شده نميدانست و گاهي از تصرف در متن اصلي دوري نميكرد.
«ويلهلم تل» شيللر (1334) ، «سر و ته يك كرباس» (1334)، «خسيس» مولير (1336) ، «دشمن ملت» ايبسن (1340) ، «جنگ تركمن» گوبينو (1357 ) ...
جمالزاده، چنانکه خودش بارها گفته است، و داستانهايش نيز به روشني نشان ميدهند، سبک و شيوه نگارش خود را، در طول سالهاي دراز نويسندگياش، تغيير نداد.
به زبان مردم کوچه و بازار نگاشت با انبوهی از اصطلاح و تعبیر عامیانه تا بتواند از طریق نوشته و اثر هنری به مردم بیاموزد بهتر از آنچه هست باشند ..
نويسندهاي که در غرب زيست اما از غرب ننوشت و کسی هم چرائیش را ندانست ..
سرانجام ، در هفدهم آبان 1376 ...
پس از عمري طولاني كه يكسره با نوشتن سپري شد ...
در شهر ژنو ديده از جهان فرو بست ....
ايرج افشار درباره كارنامه زندگي او نوشته است:
«اين مرد عمرش در سرزمينهاي بيگانه گذشت و دلبسته آسايش و زندگي داشتن كنار درياچه لمان (ژنو سوئيس) بود. اما بدانيد به چيزي جز ايران نميانديشيد. خانهاش سراپا ايراني بود. معاشرانش ايراني بودند. مركب قلمش هماره نام ايران و زبان فارسي را بر صفحات مطبوعات ايراني جاري ميكرد، كتابخانهاش را به كتابخانه مركزي و مركز اسناد دانشگاه تهران بخشيد و حقوق تاليف آثارش را در اختيار دانشگاه تهران گذاشت كه به مصارف فرهنگي برسد.»
با یادی از این بزرگمرد ادبیات داستانی ایران ...
قسمتی از داستان " فارسی شکر است " را برایتان در این پست می گذارم ...
هیچ جای دنیا تر و خشك را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحهی كشتی به خاك پاك ایران نیفتاده بود كه آواز گیلكی كرجی بانهای انزلی به گوشم رسید كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههایی كه دور ملخ مردهای را بگیرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد.
ولی میان مسافرین كار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما كاسبكارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد یموت هم بند كیسهشان باز نمیشود و جان به عزرائیل میدهند و رنگ پولشان را كسی نمیبیند.
ولی من بخت برگشتهی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگیم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمهی چربی فرض كرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهایمان مایهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بیانصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقرهای برپا گردید كه آن سرش پیدا نبود.
ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم كه به چه بامبولی یخهمان را از چنگ این ایلغاریان خلاص كنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به كلاه با صورتهایی اخمو و عبوس و سبیلهای چخماقی از بناگوش دررفتهای كه مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینهی دق حاضر گردیدند .
و همین كه چشمشان به تذكرهی ما افتاد مثل اینكه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یكهای خورده و لب و لوچهای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینكه به قول بچههای تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره یكیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالی میفرمایید، پس میخواهید كجایی باشم؛ البته كه ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بودهاند، در تمام محلهی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمیشود كه پیر غلامتان را نشناسد!»
ولی خیر، خان ارباب این حرفها سرش نمیشد و معلوم بود كه كار یك شاهی و صد دینار نیست و به آن فراشهای چنانی حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقیقات لازمه به عمل آید» و یكی از آن فراشها كه نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بیفت» و ما هم دیگر حساب كار خود را كرده و ماستها را سخت كیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.
خداوند هیچ كافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت میداند كه این پدر آمرزیدهها در یك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی كه توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یكی كلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان كه معلوم شد به هیچ كدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند كه آن را در یك طرفةالعین خالی نكرده باشند و همین كه دیدند دیگر كما هو حقه به تكالیف دیوانی خود عمل نمودهاند ما را در همان پشت گمركخانهی ساحل انزلی تو یك هولدونی تاریكی انداختند كه شب اول قبر پیشش روشن بود و یك فوج عنكبوت بر در و دیوارش پردهداری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند.
من در بین راه تا وقتی كه با كرجی از كشتی به ساحل میآمدیم از صحبت مردم و كرجیبانها جسته جسته دستگیرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد كه تمام این گیر و بستها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوقالعادهای هم كه همان روز صبح برای این كار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و كاردانی دیگر تر و خشك را با هم میسوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بیپناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بیچاره كرده و زمینهی حكومت انزلی را برای خود حاضر میكرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یك دقیقهی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.
پی نوشت :
منابع :
ویکی پدیا و مصاحبه ای با استاد بهارلو
تاريخ: جمعه دوم دی ۱۳۹۰ ساعت: 15:30
آقای فردین را همه مردان خانواده و فامیل دوست داشتند ..
به خاطر مردانگی و جوانمردی و سابقه ورزشی اش ...
و همه خانمهای فامیل دوست داشتند ..
به خاطر روی زیبا و نقشهایش در فیلمها که جوانمردانه از خانمها دفاع می کرد و حق شان را می ستاند ..
و این شد که آخر هفته ها برای دیدن فیلمهایش به سینمای کوچک شهر می رفتیم ...
و بعدها در تلوزیون به تماشایش نشستیم ...
و آقای فردین برایم عموجان دیگری شد ..
با چشمهای درشت و پیشانی بلند و گونه های برجسته و لب های دالبر و موهای پر پشت و قامتی برازنده ..
و عاشق به صدایش شدم وقتی در کوچه های شهر ، شب هنگام راه می افتاد ...
و کت تیره اش را روی دوشش می گذاشت ...
و آستین های پیراهن سپیدش را بالا زده بود و کفشهایش به خواب و از ته ته دلش می خواند ..
و خیلی بعدتر بود که فهمیدم این صدای گرم و نازنین از آن آقای ایرج است ..
و دیگر تفکیک این دو برایم خیلی مشکل شد و هرکدامشان دیگری را به خاطرم می آورد ..
در سال 1309 در محله ای بین شهباز سابق و خیابان ری به نام ادیب الممالک و در کوچه صحت به دنیا آمد ...
کوچه ای که یکطرفش قهوه خانه ای بود و چای و قلیانش به راه ..
و سوی دیگر محله ، خندقی بزرگ که شبهای تاریک و نا امن ، مردم را در خانه هایشان می نشاند ...
پدرش در قورخانه ( اداره تسلیحات ) کار می کرد با 50 کارگر زیر دستش ...
و مغازه ای هم در خیابان ری داشت و همچنین هنرپیشه تئاتر بود ...
و با آقای ظهوری و دیگران نمایش روی صحنه می آورد ..
و او که پسر بزرگ خانواده بود این استعداد پدر را به خوبی به ارث برد ..
دو برادر و یک خواهر دیگر در خانه داشت ...
دوران مدرسه عاشق ورزش شد ...
14 یا 15 ساله بود که با فوتبال شروع کرد ..
خندق خیابان شهباز از بین رفته بود و ورزشگاهی در آنجا ساخته بودند ...
که به نمره 3 معروف بود با زمین فوتبال شنی ..
بعد رفت سراغ ژیمیناستیک و حلقه و بارفیکس ....
در باشگاه ابوملوکی روبروی مغازه اکبر مشدی در خیابان ری که بستنی فروش معروفی بود ...
یک سال و نیم هالتر زد و یک شب که کنار تشک کشتی خستگی در می کرد به شوخی مسابقه ای را شروع کرد که اور ا به این ورزش کشاند ...
با مرحوم تختی در مسابقات قهرمان کشوری آشنا شد ...
در قزوین و آن سال در وزن هفتم تختی کشتی می گرفت و در وزن ششم زندی و در وزن پنجم فردین ...
و در همین وزن 75 کیلوگرم بود که در سال 1954 در قهرمانی کشتی جهان در توکیو مدال نقره گرفت ...
منش پهلوانی و مهربانی و انسانیت ذاتی تختی خیلی رویش اثر گذاشت ..
و این دوستی پا گرفت و عمیق شد و تا هنگام مرگ تختی ادامه یافت..
دوستی که هنگام مرگش نگذاشت کسی یک ریال پرداخت کند و همه هزینه مراسم را از جیبش داد ..
در هیجده سالگی ازدواج کرد با همسری که عاشقانه دوستش داشت و تا هنگام مرگ در کنارش بود
و چهار فرزند برومند یادگارش ماند ...
بواسطه علاقه پدر او هم به تئاتر کشش خاصی داشت و تمام پیس های نوشین را تماشا می کرد ..
و بعدها سارنگ و مجید محسنی و محتشم ...
ولی بازی آقای ناصر ملک مطیعی برای او چیز دیگری بود ..
ژست و قبافه او را خیلی می پسندید ..
تا شبی در زمستانی سرد که در خیابان استانبول قدم می زد ...
و رفت در صف سینما سهیلا تا فیلمی وسترن تماشا کند و گیشه بسته شد و بلیت تمام شد ..
که آقایی او را به نام صدا کرد و تعارفش کرد تا داخل شود و خود را معرفی کرد ..
دکتر کوشان ، صاحب سینما سهیلا و رفتند انتهای سالن به تماشای فیلم ..
و دکتر از او در باره مسابقات کشتی اش پرسید و سر صحبت باز شد و به او پیشنهاد بازی در فبلم داد ...
و گفت مدتها دنبالش بوده و فیلمی دارد که رل اصلی را برای او در نظر گرفته ...
فیلم " چشمه آب حیات " به کارگردانی سیامک یاسمی ...
و صحنه اولین فیلمبرداری همه دستپاچگی بود و نا آشنائی و بی تحربگی و خیلی بد ...
تا بعدتر که بدون داشتن معلم و آموزش به تدریج راه افتاد و الگویش شد مارلون براندو ...
و آقای جلیلوند و منوچهر اسماعیلی صدایش را دوبله کردند و ایرج آوازها را خواند ...
و او چهره سرشناسی در صنعت سینما شد ...
فیلم " فریاد در نیمه شب " به کارگردانی ساموئل خاچکیان که بهترین و پر فروشترین فبلم سال شد ...
و گنج قارون و سلطان قلبها که در جشنواره فیلم سپاس برنده جایزه بهترین فیلم و بازیگر مرد را به خود اختصاص داد..
و حتی پایش به سینمای ایتالیا باز شد و بازی در فیلم وسترن " و حالا روحت را به خدا بسپار " که در ایران با نام " مردانه بکش " به نمایش درآمد و نکته قابل توجه آن است که فردین در این فیلم در کنار ستارگانی مشهوری چون فابیوتستی واتوره مانی بازی کرد ودر تیتراژ نام او بالاتر از این ستارگان قرارداشت ...
شاید یکی ار ماندنی ترین نقشهایش در فیلم " بابا شمل " به کارگردانی علی حاتمی رقم خورد ..
فیلمی که با بازی درخشان او و فیلمنامه قوی و هنر بی بدیل حاتمی در پرداخت صحنه ها ....
دومین فیلم سال شد و جوایز بسیاری به همراه آورد ...
استودیو داشت و خود تهیه کنندگی می کرد و همزمان بازیگر مطرح فیلمهایش بود ...
تا پس از انقلاب و آخرین فبلمش به نام "برزخی ها " ساخته ایرج قادری که وداعی تلخ از صحنه شد ...
از ایران نرفت و ماند و مهمترین دلیلش این بود که ..
ورزش و سینما او را از گمنامی به شهرت رسانده و همه اینها را مدیون مردم کشورش هست ..
مردمی که هیچگاه نمی توانست به آنها پشت کند ..
و کنارشان ماند ...
اگرچه در صحنه نبود و مجبور به تامین معاش از فرش فروشی و قنادی شد ...
ولی هرگز سر خم نکرد و عزتش را نفروخت و روزی که در فروردین سال 1379 چشم از جهان فروبست ..
علیرغم سکوت خبری رسانه های داخلی ...
جمعیتی عظیم و باور نکردنی ار پیر و جوان و مرد و زن به بدرقه اش رفتند ..
مردمی که همواره دوستش دارند ..
و او را به نیکی و جوانمردی و انسانیت یاد می کنند ...
منایع :
ویکی پدیا
مصاحبه مرحوم محمدعلی فردین با رضا کیانیان
تاريخ: سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 20:31

به فاصله یک روز دو شخصیت سرشناس سیاسی چشم از جهان فرو بستند ...
واتسلاو هاول رئیس جمهور کشور چک در دو دوره متوالی از سال 1993 تا سال 2003 ..
او را در تابوت ساده ای گذاشتند ...
و در میدان شهر که یادآور سخنرانی هایش بود برایش شمع روشن کردند ...
در آرامش و سکوت صف بستند تا شاخه گلی نثار یادش کنند ..
مردی که سومین شخصیت محبوب کل تاریخ چکسلواکی بود ...
در سال 1936 در خانواده ای سرشناس و اهل فرهنگ و روشنفکر در پراگ به دنیا آمد ...
اموالشان از سوی کمونیستها توقیف شد و هاول جوان اجازه تحصیل در مدارس روزانه را نداشت ..
شبانه درس خواند و در رشته اقتصاد وارد دانشگاه شد ...
ولی بعد از دو سال به سوی هنر رفت و رشته نمایش را مکاتبه ای ادامه داد ...
نمایش و تئاتر و هنر و فعالیت سیاسی پیشه اش شد ..
بارها به زندان رفت و حبس کشید و چهار سال در خانه اش محبوس ماند ..
نمایشنامه ها و نوشته هایش جسورانه و متفکر است ...
" خرامیدنی حزین " حکایت سیاستمداری که از بازگشت به زندان می هراسد ...
و " قدرت ضعیفان " در وصف قدرت مداری است که مردم را به دروغ عادت می دهد ..
حبس و شکنجه و محرومیتهای بسیار از حقوق اجتماعی باعث نشد تا کینه ای از کسی به دل بگیرد ..
در سال 1990 رئیس جمهور چکسلواکی شد ...
تغییر قدرتی بدون خونریزی و اولین دستورش آزادی عوامل حکومت سابق بود ..
بسیاری انتقادش کردند و خواهان چوبه دار بودند و خشونت ..
ولی او به عدالت می اندیشید و دوستی ..
کشور به دو قسمت چک و اسلواکی تجزیه شد ..
پیمان ورشو فسخ شد و اعضای سابقش به ناتو پیوستند ..
در انتخابات دوم هم او را انتخاب کردند ..
مرگ جانگداز همسر محبوبش او را به دامان بیماریهای گوناگون و سرطان پیش رونده کشاند ..
ولی به تلاش برای کشور کوچک ده میلیونی اش و همه عدالت خواهان جهان ، ادامه داد ...
تلاشی که او را مستحق دریافت مدال آزادی و نامزدی جایزه نوبل و دریافت جایزه صلح گاندی نمود ..
مردی که هنر را با سیاست گره زد و آزادگی را پیشه کرد ...
مرد دیگر در تابوت شیشه ای بزرگی آرمیده ...
خروارها گل تزئین شده اطرافش را گرفته و تنها است ...
رهبری تنها در کشوری منزوی ...
کیم جونگ ایل در 1941 در روستای ویاتسکو در شوروی سابق به دنیا آمد ...
پدرش بنیانگذار کره شمالی بود ..
در مدرسه مخصوص حزب کمونیست درس خواند و در رشته اقتصاد سیاسی فارغ التحصیل شد ..
مراتب قدرت را زیر سایه پدر یک به یک طی کرد ...
پدری که لقبش رئیس جمهور ابدی بود ...
در سال 1992 همه امور به او واگذار شد ..
و پس از مرگ پدرش در سال 1994 او خود را رهبر عزیز نامید ...
رهبری که برای مردمان کشور کوچکش...
به منزله خدایی بود که تولد و زندگیش در هاله ای از قدرت جادوئی نهفته بود ..
و زندگی و مرگ و افکار و عقایدشان در دست او بود ..
پس از تجریه شوروی سابق و نزدیک شدن کشور چین به کره جنوبی و چند سیل شدید در سالهای 1995 و 1996 و چند سال خشکسالی از سال 1997 همه چیز در این سرزمین کوچک دگرگون شد ..
مردمانی رنج کشیده با حداقل امکانات زندگی و در حصاری آهنین بدون ارتباط با دنیای خارج ..
در سال 2008 سکته قلبی داشت و بعد از آن تحت مراقبت کامل ..
شاید آخرین باری که در انظار عمومی بود مرگ را فراموش کرد ...
ولی مرگ اورا از یاد نبرد ...
تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 0:29
کریستینا فرناندز یا با نام کاملش
کریستینا الیزابت فرناندز د کیرشنر (Cristina Elisabet Fernández de Kirchner)
در سن پنجاه و هشت سالگی ...
با 54/11 درصد آرا برنده رقابتهای انتخاباتی شده ...
و برای بار دوم به عنوان رئیس جمهوری آرژانتین برگزیده شد....
در مراسم سوگندش دیلما روسف، رئیس جمهوری برزیل، روسای جمهوری بولیوی، شیلی، گوآتمالا، هندروراس، پاراگونه و اوروگوئه ، هیلدا سولیس، وزیر کار آمریکا و مشاور ارشد باراک اوباما در آمریکای لاتین و ولیعهد اسپانیا نیز حضور داشتند ...
رنگ تیره لباسش نشان از احترام به همسر درگذشته اش بود ...
و موهای شرابی رنگ آراسته و آرایش موزون اش ترکیبی از زنانگی و قدرت ...
در شهر لاپلاتا به دنیا آمده و در همان شهر به تحصیل رشته حقوق پرداخت ...
در دانشگاه فعالیتهای سیاسی را آغاز کرد و به تشکل های هوادار خانم اوا پرون پیوست ...
ایزابل پرون در سال 1974 به دنبال مرگ همسرش که رئیس جمهور وقت بود بدون رای گیری به مدت دو سال بر آرژانتین حکومت کرد و کریستینای جوان نمی دانست که شاید تقدیر همین سرنوشت را برای او رقم خواهد زد ..
هنگام مصاحبه ای با همسرش نستور کرشنر که سه سال از او بزرگتر بود آشنا شد و هر دو به تشکل جوانان دانشگاهی پرونیست پیوستند و این همراهی منجر به ازدواج آنها درسال 1975 شد ..
به دلیل فعالیتهای سیاسی و حکومت نظامیان در آرژانتین بارها مجبور به مهاجرت ، زندگی مخفی و تحمل زندان شدند تا حکومت نظامیان برچیده شد و هردوی آنها به عنوان نماینده وارد مجلس شدند ...
نستور کرشنر در انتخابات ریاست جمهوری 2003 شرکت کرد و با حمایت همسرش و پرونیست ها به پیروزی رسید
در سایه سیاستهای اقتصادی او کشور آرژانتین بیش از ۵۰ درصد رشد کرد ...
و نرخ رشد ۸/۲ درصدی این کشور بیش از دو برابر میانگین نرخ رشد سایر کشورهای آمریکای لاتین شد...
نرخ بیکاری از ۲۱/۵ درصد به ۸/۵ درصد کاهش داده شد ...
و سطح دستمزدها، بعد از تنظیم با تورم، ۴۰ درصد افزایش نشان داد...
بدین ترتیب بیش از ۱۱ میلیون انسان که ۲۸ درصد جمعیت را تشکیل میدهند به بالای خط فقر انتقال یافتند...
مهمترین تصمیم دولت کشنر در اقتصاد کلان کشور بود که بانک مرکزی نرخ ارزی رقابتی را هدف قرار داد و مراقبت کرد تا قیمت ارز داخلی در عکس العمل به نوسان مالی جهانی بیش از حد بالا و پایین نشود و به جای کوشش در پایین نگاه داشتن نرخ تورم ، نرخ پایین بهره و رشد اقتصادی را در اولویت قرار داد ..
او می توانست یک دوره دیگر نیز با شرکت در انتخابات این مقام را حفظ کند ولی بر اساس توافقی که با همسرش داشت به نفع او کنار کشید ...
آنان از همان آغاز زندگي مشترك خود در سال 1975 ميلادي تصميم گرفته بودند همه موفقيت هاي زندگي را با يكديگر تقسيم كنند و تا پايان نيز به آن پايبند بودند.
و این کریستینا بود که با کسب ۴۴ درصد آرا، قویترین رقیب خود، نمایندهی حزب چپ میانه، را که تنها ۲۲ درصد آراء را به دست آورده بود، قاطعانه پشت سر گذاشت ....
رقیب بعدی فرناندز، وزیر قبلی اقتصاد، ربرتو لاواگنا بود که تنها ۱۸ درصد آراء را به خود اختصاص داد...
قرار بود نستور کرشنر در دوره بعد نامزد انتخابات شود که اجل مهلتش نداد و با درگذشت او کریستینا با دو فرزندش تنها و سیاهپوش شد ...
زنی اهل مبارزه است ..
فریاد می کشد و جدل می کند و از رو کردن دست حریفان ابایی ندارد ...
گفته فمینیست نیست و با قانونی کردن سقط جنین مخالف است ..
و سیاستهای اقتصادی همسرش را ادامه خواهد داد و هدفش فقر زدائی از کشورش هست ..
او بعد از به دست گرفتن حكومت شروع به ملي كردن كمپاني هاي مختلف كه در طول دهه 90 خصوصي شده بود، كرد.
از جمله اين كمپاني ها مي توان به خطوط هوايي و خدمات شهري و دارايي هاي صندوق بازنشستگي به ارزش 30 ميليارد دلار اشاره كرد. او همچنين كشور را به لبه شورش اجتماعي كشاند.
علت اين امر ماليات هاي خيلي سنگيني بود كه بر صادرات سويا كه از تجارت هاي پرمنفعت در آرژانتين است، وضع كرد.
اين كار باعث خشم عمومي و كاهش محبوبيت او شد. آرامش زماني به آرژانتين بازگشت كه تعدادي از سران كشور از جمله «كوبوس» به آن راي منفي دادند.
رشد اقتصادی آرژانتین در ماههای اخیر به وضوح کندتر شده است. این کشور به شدت از کمبود انرژی رنج میبرد و گفته میشود که آمار واقعی بیکاران توسط دولت اعلام نمیشود. در همین رابطه نیز اخیراً اعتصاب وسیعی از سوی کارمندان اداره آمار در آرژانتین انجام شد.
از سال ۲۰۰۳ تعرفهای عمومی برای هزینههای عمومی حمل و نقل شهری، برق، گاز و آب تعیین شده که همزمان دولت را موظف به پرداخت سوبسید بیشتر میکند.
شکاف عمیقی در کادر رهبری آرژانتین روی داده است و جنگ قدرت آغاز شده ..
" خولیو کوبوس " فرماندار یکی از استانهای آرژانتین و رهبر فعلی حزب محافظه کار که بعدها معاون خاتم فرناندز شد حالا در مقابلش صف آرائی کرده است ...
بر هم زدن طرح کمک 6/6 میلیارد دلاری بانک مرکزی به دولت به بهانه عدم وجود پشتوانه و تایید قانونگذاران باعث شد تا خانم فرناندز هم شمشیر را از رو ببندد و او و رئیس بانک مرکزی را به توطئه علیه دولت و بي ثبات كردن آرژانتين و كشاندن حكومت به ورطه سقوط متهم کند ...
او اگرچه چشم انداز سختی را در پیش رو دارد ولی در کنگره ملی گفت که این پروژه ملی تا زمانی که دیگر هیچ فقیری در کشور باقی نماند ادامه خواهد داشت...
پی نوشت :
موسیقی وبلاگ ترانه ای از خواننده قدیمی آرژانتین دانیل ماگال به نام cara de gitana است ..
منابع :
ویکی پدیا
خبرگزاری مهر
http://www.cepr.net
تاريخ: دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 14:55
پست دوست گرامي آقاي محمد در وبلاگ http://www.bojd.blogfa.com مرا برد به خانه دوست ...
در فاصله كوتاهي از مسجد جامع شهر اصفهان و حمام معروف شيخ بهائي خانه اي بوده نيمه ويران ...
صاحبانش براي فروش گذاشته بودند و خانم و آقاي جلالي فراهاني در همان اولين ديدار ...
مهر خانه به دلشان افتاد و خريدارش شدند بدون آنكه بدانند اين خانه چه تاريخي را در خود پنهان نموده است ..
در سال 1371 آقاي عبدالعظيم جلالي فراهاني استاد باز نشسته دانشگاه كه در مونيخ زندگي مي كرد به همراه همسرش به اصفهان آمد تا خانه اي قديمي بخرد ...
صاحبان خانه 5 ميليون تومان قيمت گذاشتند و آنها 6 ميليون تومان پرداخت كردند ..
آپارتمانشان را در مونيخ فروختند و ميلغي هم از پس اندازشان رويش گذاشتند ...
و شصت ميليون تومن براي بازسازي و مرمت خانه هزينه كردند ..
صاحب قبلي خانه آگاهشان كردند كه اينجا خانه شيخ بهائي بوده و آنها به دنبال مستندات رفتند و تحقيق كردند
بر اساس پژوهش دكتر نصرالله فلسفي اين خانه متعلق به مريم سلطان بيگم عمه شاه عباس صفوي بوده و بعد از فوت او شاه عباس اين خانه را به شيخ مي بخشد در ازاي نماز گزاردن براي روح عمه خانم ..
و خانه چهار صد سال دوام آورد و حتي موشك هاي زمان جنگ را هم تحمل كرد ...
تا در دستان اين زوج مهربان آرام گرفت ..
سازمان ميراث فرهنگي عليرغم شواهد و و مستندات و نقبي كه در زير زمين خانه تا حمام شيخ بهايي بوده و تنبوشه ها و مدارك تاريخي تعلق خانه را به شيخ بهائي رسمأ تائيد نكرد ...
و آنها خود دست به كار شدند ...
خانه تقريبا مخروبه بوده و گچ بري ها سياه و كاري شبانه روزي در كنار كارگران به مدت سه سال ...
قديمي ترين بخش سرداب است با آجر فرشهاي دوره سلجوقي كه زير آن هم لايه اي ديگر كه به قبل از اسلام باز مي گردد و نقبي كه از حمام به زير زمين اين خانه كشيده شده كه بر اساس تحقيقات، گاز متان مجراي فاضلاب از اين نقب به حمام مي رسيده و شمع معروفش را روشن مي كرده ...

هشتي و اتاقي كه از زمان صفويه مانده نشيمن خانواده جلالي است و تالار پذيرائي با درها و ارسي هاي گره چيني شده و گچ بريهاي بي نهايت زيبا كه همه به دست ماهرترين استاد كاران اصفهاني ترميم شده ..

و اتاق آئينه كه اواخر دوره قاجار ساخته شده و محل تازه عروس خانواده بوده با آئينه كاريهايي نفسگير كه زيبايي خانه را در خود به هزار برابر انعكاس مي دهند ..
و حياط سرسبز و دلگشاي خانه با نمايي از رديف پنجره هاي قدي و هلال بالايشان و قاب چوبي و حوض آبي رنگ و گلدانهاي به گل نشسته شمعداني در هر سو و باغچه اي پر از صفا و صميميت و عشق ...
و يادگار شيخ بزرگ كه زماني از اين پنجره هاي زيبا به مناره هاي مسجد جامع چشم مي دوخته ...
و دستان ميرداماد و مير فندرسكي و ملاصدرا بر كوبه درش مي كوبيدند كه به ديدار شيخ بيايند ...

بهاءالدين محمد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمد بن حسن بن محمد بن صالح حارثی حمدانی(از صحابه معروف حضرت علی (ع) )عاملی جبعی (جباعی) معروف به شیخ بهائی در سال 953 ه.ق 1546 میلادی در بعلبک متولد شد.
در كنار پدر كه از رهبران بزرگ شيعه و مشايخ روزگارخود بود در جبل عامل زندگي مي كرد ..
خواستگاه دانشمندان و بزرگان شيعه ..
براي گريز از جور و ستم به ايران آمدند ..
معمول زمان خود در علوم گوناگون تبحر يافت ...
از فلسفه و فقه و كلام و تفسير قرآن تا شعر و ادب و نجوم و رياضيات و معماري ...
از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دو مثنوی بوده یکی به نام مثنوی “نان و حلوا” و دیگری “شیر و شکر” و آثار علمی او عبارتند از “جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه”. سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است.
شاه عباس كه آوازه علم و حكمتش را شنيده بود او را به اصفهان دعوت كرد و از او در اداره امور كمك خواست ..
نخستین کار جالب او تقسیم صحیح و طریقه مهندسی آب زاینده رود به محله ها و باغات شهر اصفهان بود , او با محاسبه دقیق و بدست آوردن آمار بارندگی مناطق مختلف اصفهان ,حومه و کوهستان های اطراف و همچنین سرچشمه زاینده رود , طرح دقیق نهرها و شیب و مقطع آنها و سهم استفاده آب هر باغ و محله و منزل , به مشکل و اختلاف چندین ساله این منطقه پایان داد . شیخ بهائی طرز تقسیم بندی جریان آب زاینده رود را با توجه به محاسبات خیلی دقیق به 33 سهم تقسیم نموده که هر سهم معادل 5 شبانه روز قسمتی از آب رودخانه است که باید آب موجود در رودخانه به هر محله سرازیر شود که امروزه با نصب دستگاه های مختلف آب سنج ها در نقاط زاینده رود به همان نتیجه رسیده اند که او در 420 سال قبل رسیده بود .
يادگار مهم ديگر ايشان بناي مسجد مشهور چهارباغ ( همان مدرسه چهارباغ فعلي ) در مسير يكي از كانالهاي زاينده رود بود كه روي سطحي از مرداب ولجن قرار داشت ..
او مقدار زيادي ذغال چوب با ضخامت 2 متر در سرتاسر پي ساختمان پراكند و آنها را كوبيد و با ساروج و شفته پر كرد و براي هم زدنش ابتكار جالبي به خرج داد و سكه هاي طلا در ميان ملات ريخت و مردم صبح تا شام ملات را پا مي زدند و سكه مي جستند و اينگونه پي محكمي براي بناي مسجد پديد آمد كه بعدها اين روش بسيار مورد توجه اروپائيان قرار گرفت براي بناي ساختمانهاي عظيم ...
و بنائي كه شاهكاري است از نبوغ و رياضي و مهندسي و معماري ..
حمام شيخ بهائي
يك سيستم سفالينه لوله كشي زيرزميني حد فاصل آبريزگاه مسجد جامع و اين حمام بوده كه با روش مكش طبيعي گازهائي چون متان و اكسيدهاي گوگرد را به مشعل خزينه هدايت مي كرده و منبع سوخت گرمائي بوده كه اين امر با توجه به آنچه هنگام مرمت خانه شيخ بهائي پيدا شده ثابت شده است و باستانشناسان به آن پي برده اند ...
با محاسبان دقيق اين دانشمند فاضلاب شهر اصفهان جمع آوري و گازش براي حمام و لجنش براي تهيه كود هاي الي استفاده مي شده و بدين ترتيب حمام بوسيله سيستم دم و گاز و با استفاده از گاز متان فاضلاب و چكيدن روغن عصارخانه روشن مي شده ...
و همين طور منبعي در حمام بوده به شكل سيستم آبگرمكن هاي ديواري امروزي ، بر اساس ايده احمد بن موسي بن شاكر خراساني كه دست خطش در اين باره در موزه هاي واتيكان و برلين و لندن و تركيه موجود است ...
كره اي فلزي به لوله اي لحيم شده كه يك سرش فتيله است و سر ديگرش چرخدنده و زنجير و گويهاي ديگري در مسير تعبيه شده و گوي شناور فلزي روي سطح سوخت مايع كه در اثر پايين آمدن سطح مايع سوخت چرخدنده ها حركت مي كنند و فتيله شمع روشن مي شود و مخزن پر شده و دريچه خود به خود بسته ميشود
در حمام شيخ بهائي يك لوله زيرزميني به عصارخانه جنب حمام وصل بوده و با روغن كرچك و كنجد و روغن هاي سوختي ديگر تامين مي شده ..
روي شمع لگني مسي بوده با گنجايش 3 يا 4 سطل آب و در سر بينه حمام قسمت خروجي نزديك در جاسازي كرده بودند كه آْب گرم براي كساني كه شتشويشان تمام شده بود فراهم مي كرد كه اين دستگاه در اواخر حكومت زنديه از حمام بيرون آورده و به خارج از ايران منتقل مي شود ..
امروزه تولید گاز از فاضلاب بعنوان بیوگاز نامیده میشود که یکی از تخصصهای مهندسین بهداشت و محیط زیست می باشد. در کشورهای اروپایی و آمریکا از این سیستم بعنوان بازیافت فاضلاب و تهیه سوخت استفاده میشود ولی متاسفانه در ایران کاربرد زیادی ندارد .
یکی دیگر از کارهای برجسته این استاد بزرگ در عملیات حساب و ریاضی , نکته جالبی است که در کتاب خلاصه الحساب او آمده است .
بحث درباره اعداد مزدوج ( اعداد زوج ) و یا بای ناری Binary 2 – 4 – 8 – 16 – 32 – 64 – 128 – 256 – 512 – 1024 است . که عدد 2 جذر , و 4را مال , و 8 را کعب در نتیجه مال المال = 16 و مال الکعب = 32 کعب الکعب = 64 مال المال الکعب = 128مال الکعب الکعب = 256 کعب الکعب الکب = 512 ما المال کعب الکعب = 1024 انتخاب می کند و سپس روی عدد 1024 متوقف شده و آنرا بنام ام یعنی مادر بکار برده که امروز در یک کامپیوتر هم به همین ترتیب حساب میشود ,
با این تفاوت که بجای کلمه ام آنرا یک بایت یا بیت میگویند که اغلب کامپیوترها تا 8 بیت مجهز هستند ، یعنی تا 8 بار عدد 1024 را محاسبه می کنند . معمولا حافظه یک کامپیوتر با بکار بردن K حساب میشود که چند کیلوبیت و یا همان عدد " ام " شیخ بهائی است که مال المال کعب الکعب و برابر با 1024 است که جهان ریاضی از آن بخوبی استفاده کرده و ما از آن بکلی بی اطلاع بودیم....
نبوغ استاد شيخ بهائي در محاسبات و معماري و شهر سازي بسيار قابل تامل است ...
براي مثال در 400 سال پيش ايشان طراحي شهر نجف آباد را انجام داده اند با تعیین مسیر خیابانها، شکل دادن به محلهها و تعیین مکانهای مرکزی شهر ...
و همينطور بناي خارق العاده اي به نام ارگ شيخ بهائي يا برج هفت خاوران با 14 متر ارتفاع كه محاسبات هندسي و زاويه برجها نسبت به هم و ديوارها و سر در ورودي اعجاب انگيز است ..
شيخ بهائي كه روحيه والايش با محيط آكنده از دسيسه دربار صفوي سازگار نبود ...
بارگاه شاه را وا نهاد و در جامه درويشي به گردش در بلاد مصر و حجاز و عراق و شام و سبلان در آمد ...
و به عرفان رو كرد و شاگرداني همچون صدرالمتألهين شيرازي تربيت كرد و در سال 1031 ه .ق در اصفهان ديده از جهان فرو بست ...
پيكرش با شكوه هرچه تمامتر در ميدان نقش جهان تشييع شد و بر اساس وصيتش به مشهد بردند و در كنار بارگاه امام هشتم در محلي كه اكنون به رواق شيخ بهائي معروف است به خاك سپرده شد ...
عشق به ميهن و تاريخ و بزرگان اين خاك انگيزه اين زوج فرهيخته شد تا ميراث دار آئين كهن باشند ...
ولي در سالهای اخیر نشت لوله های فاضلاب در فاصله کمی از ورودی اصلی خانه شیخ بهایی آسیب هایی را به این خانه وارد کرده است. مسجد جامع اصفهان و خانه های تاریخی پیرامون نیز از این آسیب برکنار نبوده اند و آثار رطوبت در دیواره آنها مشهود است ..
بیشترین آسیب به قدیمی ترین بخش خانه یعنی سرداب وارد آمده است. در سال 1383 استاندار وقت اصفهان رییس سازمان میراث فرهنگی و رییس اداره آب و فاضلاب اصفهان را مأمور رسیدگی فوری به این موضوع کرد. اما اقدام این دو به نتیجه مشخصی نرسید. از این رو خانواده جلالی به عنوان مالک ، مسؤولیت هرگونه خرابی در خانه شیخ بهایی را متوجه سازمان میراث فرهنگی و اداره آب و فاضلاب می دانند.
باشد كه مسئولان نيز ياري رسانند ....
تا نباشد روزي كه ديگر دير شود و بر خرابه هاي ميراث سرزمينمان اشك بر چشم بياوريم ...
روزى كه برفتند حريفان پى هركار
زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب كردم و او جلوه گه يار
حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار
او خانه همى جويد و من صاحب خانه...
پي نوشت :
با سپاس از نظرات کارشناسی و عکسهای زیبای آقای حمید رضا حسینی
و وب سايت
http://nafis2036205.parsiblog.com
تاريخ: دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 0:15
بانو با سگ ملوس اولین داستانی بود که از او خواندم ...
کوتاه نویسی داستانی ...
با نثری ساده و توصیف دقیق آدمهای داستان ، مکانها ، روابط و تاریخ روسیه با نگاهی سرشار از طنزی تلخ ...
خیلی به دلم نشست ...
نویسنده ماهر همچون نقاشی است که با قلم و واژه ....
تاریخ کشورش ، آداب و رسوم ، سنتها ، روابط اجتماعی و حتی معماری و هنر و اقتصاد و سیاست زمان خود را به تصویر می کشد ...
آنچنان که انگار در همان کوچه ها و خیابانها قدم می زنید ...
در مهمانی چای صرف می کنید ....
و یا در کنار رودخانه ای در شبی تاریک شاهد مرگ کسی هستید ...
این شد که تمام داستانها و نمایشنامه هایش در کتابخانه ام جای گرفت ....
آنتون چخوف در 1860 در شهر ساحلی تاگانروک ، در جنوب روسیه ، به دنیا آمد ...
پدرش خواروبار فروشی داشت و بسیار مذهبی و خشن بود و فرزندانش را به شدت تنبیه می کرد ...
ورشکسته شد و به همراه دیگر اعضای خانواده به مسکو رفت و آنتون به تنهایی در تاگانروک باقی ماند تا دبیرستانش تمام شود ...
در سالهای آخر تحصیل اولین نمایشنامه اش را به نام " بی پدری " نوشت و گاهی هم در مجله ای نوشته هایش را منتشر می کرد ...
در سال 1879 به مسکو رفت و در رشته پزشکی در دانشگاه مسکو مشغول به تحصیل شد ..
و از همین سال نویسندگی را صورت جدی و حرفه ای آغاز کرد ...
پزشکی می آموخت و با نامهای مستعاری همچون آنتوشا چخونته ، برادر برادرم ، اوولیس و غیره بی وقفه داستان و طنز می نوشت و در مجلات به چاپ می رسانید و در آمدش کمک خرج او و خانواده اش می شد ..
در سال 1884 فارغ التحصیل شد و در شهری نزدیک به مسکو به طبابت مشغول شد ....
اولین مجموعه داستانی اش به نام قصه های ملیامن منتشر شد و در دسامبر همان سال نشانه های بیماری مهلک سل در او مشاهده شد ..
بی وقفه می نوشت و آثارش بسیار مورد توجه بود و بیماری همچنان شدت می گرفت ..
در سال 1904 به همراه همسرش اولگا کنیپر برای معالجه به آلمان رفت ..
بهبودی اولیه و بعد حالش وخیم شد ....
بیماری مجال نداد و در یک شامگاه به آرامی خوابید و دیگر هرگز برنخاست ..
بیش از هفتصد داستان کوتاه .....
و تسلطش در نمایش طنز آمیز تراژدیهای زندگی آدمها ....
و دیالوگهای جذاب و بی نظیرش باعث شد تا مهم ترین نویسنده داستان کوتاه همه دورانها لقب بگیرد ...
نمایشنامه هایش در کشور خودش و بسیار ی از کشورهای جهان و روی صحنه های تئاتر ایران نیز خوش درخشیده است ..
کمتر اهل تئاتری است که " باغ آلبالو " و " دایی وانیا " و " مرغ دریایی " را به خاطر نداشته باشد
با همه تلخیها و سختیهای تقدیر او همواره با لبخندی گشاده و چشمانی مهربان و تیزبین به زندگی می نگریست
برایتان داستانی کوتاه از او به یادگار می گذارم ..
" متشکرم"
همین چند روز پیش، پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم: بنشینید میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت كردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. "كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یك روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای "وانیا" فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر كم میكنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
" یولیا واسیلی اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت كردهام .
- خیلی خوب شما، شاید؟
- از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
- من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یكی و یكی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
به خاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود...
تاريخ: شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 12:49
شخصيت خوانندگان ترانه ها برايم تعريف ويژه اي دارد ...
خواندن و آواز فقط تكرار درست و موزون نتهاي پيش نويس شده نيست ...
نوعي نقاشي است ..
رنگ زدن و جان بخشيدن به كلمات با احساس و وزني كه صداي خواننده به واژه ها مي بخشد ...
و روحي كه در ملوديها جريان مي يابد ...
اعتقاد دارم كه احساس و فلسفه و افكار خواننده است كه به اشعار و موسيقي جان مي دهد ...
يكي از خوانندگاني كه خودش و شخصيتش به همراه صداي گرم و زيبايش ...
از دوران نوجواني تا به حال با من بوده ..
Julio Iglesias ( خوليو ايگلسياس ) است ...
متولد 1943 در مادريد ....
پدرش پزشك بود و پدربزرگش خبرنگاري معروف در اندلس ...
ورزشكار بود و دروازه بان تيم فوتبال رئال مادريد و مي خواست فوتباليست حرفه اي شود ..
همزمان در دانشگاهي در مادريد در رشته حقوق تحصيل كرد ..
وقتي بيست ساله بود تصادف سختي با اتومبيل داشت كه يك سال و نيم ، نيمه فلجش كرد ...
اميد كمي بود كه بتواند به زندگي عادي باز گردد تا اينكه پرستارش گيتاري به او داد ...
شعر مي نوشت و موسيقي گوش مي داد و شروع به خواندن كرد ...
تا دلتنگي اش را در بستر بيماري تسكين دهد ..
اميد به زندگي و حمايت بي پايان خانواده اش و خواست خداوند معجزه اي را رقم زد ...
شروع به راه رفتن كرد و با كمك پدرش بهبود يافت و درسش را ادامه داد و براي يادگيري زبان انگليسي به انگلستان رفت و در آنجا بود كه با دختر ي به نام Gwendolyne Bollore آشنا شد كه الهام بخش ترانه معروفش Gwendolyne شد ...
ترانه نوشت و تشويقش كردند بخواند و او در سال 1968 با آهنگ معروف song La vida sigue igual برنده جشنواره موسيقي شد و اين شروع كار حرفه اش بود ..
در سال 1971 ازدواج كرد و سه فرزند داشت كه اين ازدواج در سال 1978 به جدائي انجاميد ..
صدايش در جهان شناخته شده بود و تورهاي موسيقي اش بسيار طرفدار داشت ..
در سال 1971 آهنگي به زبان ژاپني خواند و بعد آلبومي به زبان آلماني ودر سال 1975 دو آهنگ به زبان پرتغالي و در سال 1978 اولين آلبومش به زيان فرانسه و ايتاليايي منتشر شد ...
معروفترين خواننده پرفروش دنيا با بيش از 250 ميليون آلبوم فروخته شده و 2600 جايزه طلا و پلاتين به خاطر مهارتش در موسيقي اقتخاري است كه هيچ خواننده اي در تاريخ نداشته است ...
در كار بسيار سختگير و نكته بين است ..
اشعار و آهنگها را با وسواس زياد ، كلمه به كلمه و نت به نت بررسي مي كند ..
تا حاصل كارش احساسي شود كه روح را به لرزه در آورد ...
بار ديگر ازدواج كرد و صاحب چهار فرزند از همسر زيبايش شد ..
در سال 2002 بنياد خيريه اي را به ياد مادرش تاسيس كرد ...
او در حال حاضر در كنار خانواده بزرگ و شادش زندگي مي كند ...
و همچنان با صدايي گرم و پر احساس از عشق و اميد مي خواند ....
preguntale
بپرس
خسته از خواستنت ...
كه شايد برايت بازيچه اي بوده ام ...
خسته از انتظار ...
كه حتي ندانستي چه تنها جان مي سپارم ...
همواره چنين بوده اي ...
فارغ از آن كه چقدر يكدانه اي برايم ..
و چقدر دوستت داشته ام ...
اي زن ...
بپرس از دريا ...
زمانهايي كه در خيالت بوده ام ...
و باد نام تو را فرياد مي زد ...
بپرس ...
از باده اي بپرس ..
كه تنهائي ام را در عمري برباد رفته همراهي كرد ...
بپرس ...
خسته از خواستنت
كه شايد برايت بازيچه اي بوده ام ...
خسته از انتظار ...
كه حتي ندانستي چه تنها جان مي سپارم ...
همواره چنين بوده اي ...
فارغ از آن كه چقدر يكدانه اي برايم ..
و چقدر دوستت داشته ام ...
از دوستي بپرس ..
زماني كه گرياني ..
بپرس چقدر در انتظار شب بوده اي ...
از او بپرس ...
چه كسي ديگر اشكي براي سوگواري ندارد ..
و تحملي براي احساس ...
از او بپرس ...
پی نوشت : برگردان ترانه از ترجمه انگلیسی انجام شده است ..
http://www.4shared.com/audio/GBH_85mq/Julio_Iglesias_-_Preguntale.html
تاريخ: دوشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 9:35
من و برادرم عاشق ورزش بودیم ....
به خصوص فوتبال و مجله مورد علاقه ما " کیهان ورزشی "
با کلی مطلب و عکسهای زیبا و به خصوص عکس وسط مجله که قطع پوستر داشت ...
قرار گذاشته بودیم از پول توجیبی هفتگی هرکدام یک در میان هزینه خریدش را پرداخت کنیم ...
و پوستر وسط مجله مال او بشود که پولش را داده ...
و بعدها بود که فهمیدم بسیاری از این تصاویر زیبا که تزئین اتاق هامان شده بود ...
کار آقای اسماعیل زرافشان عکاس هنرمند بوده ...
متولد 1307 در تهران و کودکی خردسال بود که دوربین جعبه ای خرید ...
و اولین عکس را از پدرش در میدان سرچشمه تهران گرفت ...
حتی وقتی به اجبار همراه برادرش برای تامین معاش بنایی می کرد دوربین را زمین نگذاشت ...
و این عشق با او ماند تا لحظه آخر ..
سال 1317 شاگرد عکاس شد و همزمان با تاسیس روزنامه کیهان ورزشی در سال 1334 به عنوان عکاس ورزشی مشغول به کار شد ..
سالهای عکاسی ورزشی اش به اندازه تاریخ ورزش نوین در ایران قدمت دارد ...
وقتی کارش را شروع کرد حتی برق در تهران نبود ...
ورزشکاری نبوده که حرکاتش شکار دوربین او نشود و شهری روی نقشه ایران که گذر او به مسابقات ورزشی اش نیفتاده باشد ...
بیشترین تعداد دربی را از لنز دوبین به تماشا نشسته و صحنه های جاودانی از غم و شادی و غرور و تاسف را به تصویر کشیده ...
پیشکسوت و با اخلاق و مهربان بود و شاگردان بزرگی همچون باقر زرافشان و علی کاوه را به جامعه عکاسی ورزشی معرفی کرده ..
به همت مجله کیهان ورزشی کتابی از او به نام " خاطرات حاجی زرافشان " منتشر شده ...
که خود تصویری با لنز ابژکتیو از ورزش ایران است ...
و بسیار بزرگان همچون ناصر حجازی در آن کتاب از خاطرات خود با این شکارگر لحظه های ورزششان سخن گفته اند
موی سپید یکدست و لبخند همیشه گرمش و جلیقه فرم عکاسی و دوربین مخصوص ...
حتی تا هشتاد سالگی او ، برای همه ورزشکاران در همه میادین آشنا بود ...
در بخشی از این كتاب ناصر حجازی گفته :
وقتی نام 'زرافشان' را میشنوم همه عكسهای دوران جوانیام از مقابل چشمهایم رژه میرود....
و سیف الله ترابی خبرنگار پیشکسوت از توان و فعالیت همیشگی او سخن گفته ....
و اینکه هیچگاه مسائل و نارحتی های شخصی را در کارش دخالت نمی داده ...
و آنقدر به عکاسی عشق داشته که در سالهای آخر زندگی حتی پس از مرخصی از بیمارستان روانه پیست اسب سواری ورزشگاه آزادی شده ...
مانعی در کار نمی شناخت و اگر بلیط قطار و اتوبوس نبود سوار کامیون و تریلی می شد تا به مقصد برسد و عکسش را بگیرد ..
ورزشکاران را همچون فرزندانش دوست داشت و آنها هم همین علاقه پدرانه را به او داشتند ..
عشقش به امام حسین باعث تا هم تصاویری زیبا از مراسم عزاداری در کارنامه اش ثبت کند ..
و هم در همین ایام عزیز در سن هشتاد و سه سالگی دنیای فانی را ترک کند و در جوار امامش به آرامش برسد ..
روحش شاد و یادش باقی ....
تاريخ: جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 21:20
غلامحسین ساعدی در دی ماه 1314 در تبریز به دنیا آمد ...
در خانواده ای کارمند و به قول خودش کمی بدحال ...
نوجوان بود که گزارش و تفسیر نوشت و در نشریات فریاد و صعود به چاپ رساند ...
و همین نوشته ها او را پشت میله ها برد ..
به دانشگاه رفت و روانپزشکی خواند و مطبی در خیابان دلگشای تهران ...
محلی که بیشتر اوقان بدون دریافت ویزیت در آنجا به معالجه بیماران می پرداخت ...
نمایشنامه نویسی چیره دست شد با نام مستعار " گوهر مراد " ...
چوب به دستهای ورزیل ، بهترین بابای دنیا ، تک نگاری اهل هوا ، آی با کلاه و آی بی کلاه و تعدادی دیگر ...
نمایشنامه هایی که با همراهی بهرام بیضائی ، عباس جوانمرد ، بهمن مفید و اسماعیل خلج و سایر بزرگان ...
تئاتر ایران را دگرگون ساخت ...
داستان نویسی خلاق بود و تعدادی از آثارش دستمایه فیلمهای بلند سینمای ایران قرار گرفت ..
همچون " گاو " ، " آرامش در حضور دیگران " و "دایره مینا " ...
داستانهایش زیبا هستند و نثری روان دارند و زمینه ای خاکستری و نگاهی تلخ و بسیار موشکاف ....
که همچون چاقوی جراحی به لایه های زیرین شخصیت اجنماعی ایران می رود و دملها و عفونتها را نمایان می سازد ...
در دهه 60 به فرانسه رفت و به نوشتن نمایشنامه و داستان ادامه داد ...
چهار سال پس از ترک وطن به علت خونریزی دستگاه گوارش در پاریس درگذشت ...
یکی از آخرین داستانهای کوتاهش " کلاس درس " است ...
شاید که مقبول نظرتان باشد و دمی با نثر او آدینه شب را بگذارنید ...
" کلاس درس "
همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفته ای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون اندام اش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله میشدیم و همدیگر را میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فكهایش مدام باز و بسته میشد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میكشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم. دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میكردیم.
كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند.
بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جادهای كه رد میشد گرد و خاك فراوانی به راه میانداخت و هر كس سرفهای میكرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب میكرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد كامیون ایستاد. ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما میكشید كه ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پایین اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه كه پلكهایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است.
بعد با صدای بلند دستور داد كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته ای وارد خرابه ای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودالها نشستیم. روبروی ما دیوار كاهگلی درهم ریخته ای بود و روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبههای آغشته به خاك. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمیزد تو ملاج ما. میتوانستیم راحتتر نفس بكشیم.
نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه میرفت. مچهای باریك و دستهای پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشمهایش مدام در چشم خانه ها میچرخید. انگار میخواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند میزد و دندان روی دندان میسایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكهای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد میگیرید.
وسایل كار ما همینهاست كه میبینید با دست سطلهای پر آب و گونیها را نشان داد و بعد گفت: كار ما خیلی آسان است. میآوریم تو و درازش میكنیم و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد: اولین كار ما این است كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب میپاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه میگذاریم روی چشمهایش و محكم میبندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشمهای مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد میكنیم و بالای كلهاش گره میزنیم. چشمها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند. فك پایین را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم میبندیم كه راه رفتن تمام شد.
و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دستها را كنار بدن صاف میكنیم و میبندیم.» و نگفت چرا. و دستها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچه ای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میكرد. گاه گداری دست و پایش را تكان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت .
معلم پنجههایش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دستها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشمها گذاشت و با تكه پارچه ای چشم را بست. فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دستها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش تمام شد.»
اشاره كرد و دو پیرمرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودالها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید: «كسی یاد گرفت؟»
عده ای دست بلند كردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها كه یاد گرفتهاند بیایند جلو.»
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم میخواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینهاش نشستیم و با مشت محكمی فك پایینش را به فك بالا دوختیم. روی چشمهایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.
راننده كامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه ای به بیراهه ی دیگر میپیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان میداد.
تاريخ: پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 23:25
شب جمعه است و هوا طوفانی ....
باران بی تاب و بی قرار خود را به شیشه ها می کوبد ...
رگبار است ...
رگبار ....
اولین فیلم بلند بهرام بیضائی و حضورش پس از سالها کارگردانی تئاتر در صحنه سینما در سال 1351
معلم جدید مدرسه ای در محله ای قدیمی در جنوب شهر ..
آقای حکمتی
با اندامی لاغر و ظاهری مرتب و عینکی بر چشم ...
متواضع و منزوی و غریبه در میان جمع آدمهای محله ...
اخراج شاگردش از کلاس ، اسباب آشنائی او است با زنی جوان که خواهر شاگرد است ...
و چهره دوست داشتنی پروانه معصومی در نقش آتیه که چشمان تیره اش دل معلم جوان را می برد ...
و این شروع تقابل است ..
بین معلم و قصاب محل که خواستگار دختر است ...
و مدیر مدرسه و همسرش که می خواهند دختر شان را به معلم بدهند ...
تقابلی بین سنت و مدرنیته ...
عشق و مصلحت ...
و آرزو و تقدیر ...
جدالی که بیضائی با هنرمندی اداره اش می کند ..
و بازیهای درخشان بازیگران ماهر و کارکشته ...
و فیلمی پر از نماد و تمثیل و پیچیدگی ...
علاماتی روی دیوار که زن جوان را به میعادگاه فرا می خواند
و صحنه فراموش نشدنی ..
نشستن آن دو روی نیمکت انگار که تنهایند و انبوه بچه ها که از بالای درختها زیر نظرشان دارند ..
تدوین عالی صحنه ها و ریتم موازی و ترکیب ملودیهای شیدا قره چه داغی و اسفندیار منفرد زاده که بیداد می کند
و چقدر دلتنگ می شود آدم برای این فیلمهای سیاه و سپید ...
که هر صحنه را به نقاشی ماننده می کند و انگار رویا می بینی ..
و تلخی و غم را به تیزی و تندی در چشمان دلت فرو می نشاند ...
همه فیلم اشاره است و انتظاز برای تقدیر که چه رقم می زند ...
و تالار نمایش که صحنه آخر بازی آقای حکمتی است ...
معلمی که استعداد و لیاقت و خلاقیتش به کار گرفته می شود ..
و چون در قاب اجتماع پیرامونش نمی گنجد مجبور به ترک آن می شود ...
و نصیبش همه هجران و فراق ...
نقشی که پرویز فنی زاده خودش را در آن بازی کرد ...
روشنفکری مهربان و با احساس که در میان لایه های سنت و کورچشمی اجتماع باید بلغزد و برود و دور شود...
پرویز فنی زاده را شاید مثل خیلی از هم نسلانم ...
اولین بار در سریال تلوزیونی دائی جان ناپلئون دیدم ...
مش قاسم دوست داشتنی و یار همیشگی دائی جان و آن ضرب المثل معروفش
دروغ چرا ... تا قبر آآآآ....
برداشتی آزاد از رمان معروف ایرج پزشکزاد ...
که در دستان ناصر تقوائی هر قسمتش خود به یک روایت سینمائی جاودانه تبدیل شد ..
داستان اشراف زدگی پوچ و پوسیده و رو به زوال را که موریانه های فساد و تقلب و دوروئی دارند می خورندش ...
و زیباترین تقابل طنز و واقعیت را پرویز فنی زاده با لهجه خاص و تکیه کلام های به یاد ماندنی اش اجرا کرد
متولد 1316 است و قبل از فعالیت های هنری حروف چین و مصحح روزنامه اطلاعات بوده ...
در سال 1337 به کلاس های هنری دراماتیک رفت و گروه " تئاتر گل سرخ " را تشکیل داد ...
در سال 1340 به عضویت گروه تئاتر پاسارگاد در آمد و دست از کار حروف چینی کشید و بازیگر حرفه ای تئاتر شد ...
جوهر و استعداد ذاتی داشت و با آنکه جوان بود و کم تجربه چنان نقشها را بازی می کرد که هر بار بعد تازه ای از نقش را به تصویر می کشید و بازیگر مقابل مجبور بود هوشیارانه پا به پایش بیاید و این باعث تحسین اساتید تئاتر شد ..
قدرت بازی در نقشهای کمدی و تراژدی بدون آنکه به ورطه لودگی و ساده انگاری کشیده شود از خصایص منحصر به فرد او بود ...
در سال 1345 در اداره تئاتر استخدام شد ...
اگرچه کارمند قراردادی ماند تا وقتی که حکم رسمی اش بر سر مزارش به او ابلاغ شد ...
خوشا به حال بردباران ، فرانسوا ، مستاجر ، باغ وحش شیشه ای ...
چوب به دست های ورزیل و آی بی کلاه و آی با کلاه ...
تعدادی از تئاترهایی هستند که از او به یادگار مانده است ...
تا فیلم خشت و آینه به کارگردانی ابراهیم گلستان ...
اثری تلخ از تقابل روشنفکری بیمار و جامعه در حال گذار و ارزشهایی که از دست می رود ...
و نقش او به عنوان روشنفکری حراف و مخالف خوان ..
و ورودش به عرصه سینما ...
و بعد بازی در فیلم " گاو " به کارگردانی داریوش مهرجویی ...
فیلمی که همه تیم بازیگری اش از تئاتر آمده بودند و درخشان بازی می کردند و نقش او فرعی و کمرنگ شد ...
ولی فیلم " رگبار " در سال 1350 و همکاری با بهرام بیضائی که خود استاد تئاتر بود و جنس بازی اور ا خوب می شناخت تبدیل به تجربه ای بزرگ و به یاد ماندنی در تاریخ سینمای ایران شد و جایزه نقش اول مرد را در پنجمین دوره جشنواره سپاس برای او آورد ...
بعد از آن بازی گفته بود در مرکز تئاتر در حال پوسیدن است و این به مزاق اداره تئاتر خوش نیامد و بیکار شد ...
و این بیکاری و نیاز مداوم برای تامین معاش زندگی باعث تا در آثار نازلی بازی کند ...
و این شروع ترکهای جدی در روحیه شفاف و شکننده اش بود ...
مردی با نگاهی نافذ و عمیق و قلبی از بلور ...
فیلم تنگسیر امیر نادری در سال 1352 و بعد سال 1354 و فیلم گوزنها از مسعود کیمیایی در سال 1354 و سکانسی که بعد از فرار از دست ماموران ببه اتاق قدرت می آید با چشمانی هراسان و از حدقه بیرون زده که حس وحشتناک ترس و تعلیق در دل تماشاگر سرریز می کرد و این اوج بازیگریش بود ...
و بعد فیلم " بوف کور " کیومرث درم بخش در همان سال ...
" سلطان صاحبقران " به کارگردانی علی حاتمی ...
و استعداد و لیاقت و خلاقیت پرویز فنی زاده در نقش ملیجک ...
تعریف کرده است :
" وقتی جایزه بهترین بازیگر را از دست جوزف لوی می گرفتم فکر می کردم اگر دوستم نبود و لباس به من قرض نمی داد چگونه باید در مراسم شرکت می کردم ... "
16 سال بازیگر قراردادی اداره تئاتر و نگرانی مداوم برای تامین زندگی و رفاقت با نارفقیان نااهل او را به دامن اعتیاد انداخت ...
بلای خانمانسوزی که گریبانش را گرفت و تا انتهای زندگی او را رها نکرد ..
و پرده آخر تراژدی زندگیش در فیلم " اعدامی " به کارگردانی محمد باقر خسروی در سال 1360 ..
در 42 سالگی ...
انسانی مهربان و متواضع ...
و هنرمندی بی بدیل در تاریخ سینمای ایران ..
که هیچگاه نه نالید و نه پیش كسی گلایه كرد....
سوخت و سوخت تا تمام شد....
تاريخ: دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 11:55

موسيقي وبلاگ قطعه " ني نوا " است ...
اثري زيبا از استاد حسين عليزاده ...
كه در زمان انتشارش ، فروش بسيار بالايي داشته كه بعد از انقلاب بي سابقه بوده ..
ايشان مصاحبه اي با خبرگزاري فارس داشته اند و در باره اين قطعه صحبت كرده اند ...
بهترين شرح در باره اين قطعه را بايد از زبان خالقش شنيد ..
آقاي عليزاده زاده روز عاشورا است ...
و نامش را مادرش به همين مناسبت بر او نهاده و اين موسيقي يادآور سالهاي كودكي اش است ...
من بچه خيابان خيام هستم و يكي از سرگرمي ما بچهها در آن موقع راهاندازي دسته بود. من نميخواهم تبليغ وابستگي مذهبي كنم ولي هميشه اسمم را دوست داشتم و از آنجايي كه من در روز عاشورا متولد شدهام، مادرم اسمم را حسين گذاشته و «عليزاده» هم هستم! .
من از موضع يك متخصص موسيقي ميگويم كه با ني نوا بيشتر بعد از انقلاب و اول انقلاب آشنا شدم و برايم اسم بسيار زيبايي بود.خيليها تفاسير مختلف راجع به ني نوا كردند و اين قطعه را براي خودشان دانستند.
ني نوا آن واژهاي است كه ما همه حسها را ميتوانيم درباره آن داشته باشيم. اگر ميخواهند موضوع و حس مبارزه امام حسين(ع) را به آن اطلاق كنند، من افتخار ميكنم.
«ني نوا» اسم زيبايي است كه يك معناي چند بعدي ميتوان به آن داد. هم«نينوا» است هم «نواي ني» است و هم قطعهاي كه اين ني مينوازد در دستگاه نواست. به همين جهت ني نوا يك قطعه ملي شد و هر كس با هر عقيدهاي با اين قطعه ارتباط برقرار كرد.
من دوستان بسيار زيادي با عقايد مختلف با اين قطعه پيدا كردم و خودم مديون قطعه ني نوا هستم كه در يك زماني در ذهن من اتفاق افتاد. زماني كه من شاهد آن بودم كه جنگ شروع شده بود و همه داشتند در زمينه موسيقي برداشت خودشان را ميكردند. در آن زمان مسئولان موسيقي از من خواستند كه بياييد در مورد اتفاقاتي كه در جنگ افتاده قطعه بسازيد. من گفتم اولاً نميتوانم كار سفارشي بسازم چرا كه بايد با حس خودم بوجود بيايد و ضمن اينكه هر كسي جنگ را يك جور ميبيند .
نميگويم كه اين قطعه را براي جنگ ساختم ولي در شرايطي بود كه در جنگ زندگي ميكرديم . يادم هست يكبار يك نفر از من پرسيد كه ني نوا چه رنگي است؟ گفتم يك افق تيرهاي است كه رنگ قرمزش غالب است چرا كه ساخت اين قطعه در نگاهم به افق در يك غروب اتفاق افتاد. البته اولين جلد ني نوا با طرحي از رضا درخشاني به همين رنگ چاپ شد.
نوشتنش چيزي حدود 2 سال طول كشيد و اما ايدهاش 5-4 ماه ولي ايده كليتر آن به سال 56 برميگردد. من در آن سال يك طرح اوليه از دستگاه نوا داشتم كه در حافظيه اجرا شد و چيدمان و فانتزي اين جريان به سالهاي 56-55 برميگردد كه كم كم اين ايده را برايم آورد. تمام هنرمندان يك اثر ميسازند و دائم اين را با روايتهاي ديگر بيان ميكنند. من هم دائم با شكلها و شيوهاي مختلف در تكنوازيهايم و كارهاي گروهيام اين ايده را داشتم
ني نوا هم نتيجه و فكرهاي اوليهاش از سالهاي 23-24 سالگي شكل گرفت و من در 32 سالگي آن را نوشتم.
من بچهاي بودم كه در جنوب شهر تهران در يك خانواده زير متوسط از نظر اقتصادي اما پر از عشق زندگي ميكردم.
http://www.4shared.com/audio/E0XXtMrw/Hossein_Alizadeh_-_Sufi_Dance_.html
تاريخ: یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ ساعت: 21:47
کامنت دوستی عزیز امروز مرا کنار سواحل جنوب ایران برد ....
سرزمین مردمان باد و آتش و دریا ...
و عجیب است این محبت و مهر درون وجودشان و سادگی و صمیمیت ...
که هسته ای سخت را در نهانشان پنهان می کند ..
مردمانی که هرگز سر خم نمی کنند و عزت نمی فروشند ...
و هرجای دنیا هستند دلشان در گرو خاکشان است و لهجه دیارشان زینت زبانشان ...
در 1334 در روستای مرغاب ایذه بختیاری در خوزستان به دنیا آمد ...
فرزند سوم خانواده ای چهارده نفره با پدری کشاورز و مادری خانه دار ..
هفت ساله بود که حصبه در میان مردم قربانی گرفت ...
برادرش از دست رفت و خانواده به مسجد سلیمان پناه بردند ..
ده ساله بود که تصادفی شدید تا پای مرگ او را برد و نجاتش به معجزه ای ماننده بود ....
از همان سال اول دبستان نان آور خانواده بود ....
از پادوئی تا آب یخ فروشی و تدریس به همکلاسیها و کار در خرازی و بنایی و فعلگی ...
اولین زمزمه های کودکانه اش را در همان ده سالگی در روزنامه دیواری ناقوس مدرسه گذاشت ..
زمزمه هایی که در 1350 از رادیوهای خوزستان (آبادان و اهواز ) به گوش رسید ...
همچنان سخت کار میکرد تا معاش خانواده بچرخد ...
تلاشی که در شعرش جریان داشت ..
دستانی کارکرده و بدنی عرق ریزان که شعر مایه آرامشش بود ..
شب،
شرجی،
نان و ستاره و نفت،
حتما
شبانی که شبان آمد
شبان هم رفت.
عصیان خمیر مایه وجودش بود و همان آتش سرزمین اجدادی که تاب امر و نهی نمی آورد ...
" موج ناب " دعوت او بود و شاعران معترض هم نسلش همچون منوچهر آتشی و نصرت رحمانی که حمایتهای دیگر شاعران آزاده همچون اخوان ثالث و نادر نادرپور و سهراب سپهری را برانگیخت ...
معلمی کرد و نگهبانی شرکت ساختمانی و حسابدار ی ...
هرکاری که دستش پیش کسی دراز نشود اگرچه زبان سرخی داشت و در کار دوام نمی آورد ...
سال 58 با صد تومان در جیب و مدرک دیپلم به تهران می آید ...
پاییز 58 رشته ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می شود ...
زندگی پر فراز و نشیب و بیکاری های پی در پی و کتابفروشی و رانندگی و کار در دکه کبابی و قصه گوئی در مهد کودک ...
دفاتر شعرش چاپ پر استقبالی داشت ولی روحیه اش در هم شکسته شد و به خلوت پناه برد ...
سال 63 سال بازگشت به زندگی است ...
همسری مهربان در کنارش که تحصیلکرده است و مدیر مهد کودک و پشت و پناهش تا دوباره ادامه دهد و شعر بسراید ...
در دنیای ادب شکوفا شد و نامش بر زبانها امد و دبیر سرویس ادبی دنیای سخن شد و در مجامع فرهنگی و ادبی بین المللی حضور یافت و اشعارش به زبانهای گوناگون ترجمه شدند ...
در چهل و یک سالگی دوبار سکته می کند و ده ماه بستری می شود و تن رنجورش خسته ...
کارگاه شعر مجله دنیای سخن او را به زندگی باز می گرداند و شاعران جوان بسیاری را می آموزد ...
سید علی صالحی ..
و شعری از مجموعه " نشانی ها " اسفند 1374
اين صبح، اين نسيم، اين سفرهی مُهيا شدهی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدمزدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشهی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
... نشانی خانهات کجاست؟!
پی نوشت :
وب سایت بسیار خوبی به نامش هست از خودش و مجموعه اشعارش و صدایش ...
تاريخ: دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت: 15:38

خبري در ايرنا ...
وزير فرهنگ كشور گرجستان اعلام كرده است كه هيچ مجسمه اي از استالين نبايد در گرجستان باقي بماند ..
مجسمه او از مقابل خانه محل تولدش در ميدان مركزي شهر كه به موزه تبديل شده برداشته مي شود ..
و به جايش تنديس قربانيان جنگ را مي گذارند ..
ژوزف ويساريچ جوگاشويلي يا همان استالين مشهور ( نامي كه در سال 1913 به خود داد كه يعني مرد پولادين ) ...
در 1878 در شهر گوري در گرجستان كه بخشي از اتحاد جماهير شوروي بود به دنيا آمد
سه خواهر و سه برادرش در كودكي از دنيا رفتند
تنها فرزند بود با پدري خياط كه ورشكسته شد و در يك كارخانه كارگري مي كرد و مدام مست بود و همسر و پسرش را به شدت كتك مي زد .
خشونتي كه پسر را به مردي بدون قلب تبديل كرد كه هيچگاه گريه نمي كرد
مادرش در خانه هاي مردم كار مي كرد و لباس مي شست
ده ساله بود كه پدر خانواده را رها كرد و به تفليس رفت و ديگر بازنگشت
دانش آموز باهوشي بود و در 14 سالگي بورسيه مدرسه علوم ديني تفليس را گرفت كه غذا به او مي دادند و كمك تحصيلي دريافت مي كرد و آرزوي مادرش اين بود كه كشيش شود

در سال 1899 به سازمان سوسيال دموكرات گرجستان پيوست و از مدرسه اخراج شد
يك دهه فعاليت سياسي زير زميني و بارها دستگيري و تبعيد
پس ار انقلاب سال 1905 سردسته گروهي شد كه براي تامين مالي بلشويك ها از بانك سرقت مي كرد
به كميته مركزي حزب رفت و جزوه اي به نام " ماركسيسم و مسئله ملي " نوشت
شعر هم مي گفت البته بيشتر به زبان گرجي

همسر اولش اكاترينا سوانيدزه را بسيار دوست داشت
تنها كسي كه قلب سنگي او را آب كرد ولي بعد از 4 سال زندگي مشترك از دنيا رفت و تنها پسري به نام ياكوف جوگاشويلي برايش باقي گذاشت كه هيچگاه رابطه خوبي با پدر نداشت و بارها به خودش شليك كرد اما جان سالم در برد
هيچ گاه احساس پدرانه اي نسبت به او نداشت . انگار همه خوي انساني اش را با همسرش به خاك سپرده بود
ياكوف به دست آلمانها كشته شد
همسر دومش نادژا آليلويوا را مي گويند پس از درگيري با استالين خودكشي كرده گرچه در اخبار رسمي علت مرگش را بيماري گفته اند
دو فرزند داشت پسري به نام واسيلي و دختري به نام استولانا ..
واسيلي خلبان نيروي هوائي شد و در سال 1962 در اثر زياد روي در الكل از دنيا رفت
دخترش عزيز كرده پدر بود و براي او ارزشمندترين موجود دنيا كه او هم در سال 1967 به آمريكا رفت
در 1912 به كميته مركزي بلشويك ها رفت و در 1917 سردبير پراودا روزنامه رسمي حزب شد
مي گويند نقشش در انقلاب اكتبر محدود بوده اگرچه خودش ادعاي فرماندهي عملي شورش را داشته است
در 1922 دبيركل حزب كمونيست روسيه شد
پستي كه بعدها بالاترين پست كشور شد و موقعيت خوبي براي استالين تا حزب را از طرفدارانش پر كند اگرچه لنين او را مردي بي نزاكت مي دانست ولي هيچ چيز مانعي در مقابل رسيدن او به قدرت نبود
با سياست و زيركي و ايجاد اختلاف بين رقبايش توانست در ابتدا تروتسكي را كه نزديكترين فرد به لنين بود از سر راه بردارد و بعد به حساب اپوزيسيون دست راست ، بوخارين و رايكوف برسد
خود را مرد خلق معرفي كرد و بر سابقه فقيرانه اش تكيه زد و افكار عمومي را با خود همراه كرد
و اين ابتداي مسير تبديل او به ديكتاتور روسيه بود ...
تروتسكي تبعيد شد و او كنترل كامل حزب و كشور را در دست گرفت اما تصفيه كامل مخالفانش تا سال 1938 طول كشيد
مهمترين اهرم قدرت او پليس مخفي و جاسوسان بودند
حلقه كاملي از فعاليتهاي جاسوسي در داخل و خارج از كشور كه يكي از نمونه هايش قتل لئون تروتسكي در مكزيك بود
استالين برنامه هاي پنج ساله را جايگزين طرح توسعه اقتصادي كرد
برنامه هايي جاه طلبانه براي صنعتي سازي و اشتراكي سازي كشاورزي كه به علت تجارت بين المللي محدود هزينه آن را با اعمال محدوديت بر مردم و گرفتن ثروت كولاك ها يا همان دهقانان ثروتمند تامين مي كرد
در آمد كارگران به يك دهم سابق رسيد و كار بدون مزد و اجباري در اردوگاهها براي پروژه هاي ساختماني رواج پيدا كرد و با اين فشار سنگين او توانست به رشد خيره كننده اي در صنعتي سازي و اقتصاد برسد
مردم ديگر مالكيتي نداشتند و دارائي ها اشتراكي بود و هر كس مقاومت مي كرد يا به قتل مي رسيد و يا به اردوگاه كار اجباري فرستاده مي شد و اين سياست مشابه آنچه مائو زدونگ در چين اعمال كرد قحطي هاي بسياري در سالهاي 1922 و 1923 پديد آورد
اين علاقه شديد به سلطه حتي به علوم و فناوري هم توسعه پيدا كرد و فقط آنچه به نفع ايدئولوژي حاكم بود تائيد مي شد و دانشمندان و محققان بسياري به اردوگاهها فرستاده مي شدند همچون لو لاندائو كه بعدها جايزه نوبل گرفت و يا حتي اعدام مي شدند همچون لو شوينيكوف
اگرچه ساخت كامپيوترهاي بزرگ ب ا اس ام 1 در سال 1953 و يا برپايي اسپوتنيك در سال 1957 از دستاوردهاي علمي معروف آن زمان شد ..
نظام برابر اجتماعي باعث ايجاد رفاه متوسطي در جامعه شد كه زنان از تحصيلات كافي برخوردار شدند و دسترسي به پزشكي رايگان شد و بسياري از بيماريهاي كشنده ريشه كن شد و نسلي كاملا تحصيلكرده به سرعت پا گرفت
در مسائل فرهنگي نيز حرف آخر ، حرف او بود ..
سبك انقلابي تائيد و ساير سبكها طرد شدند و بسياري از هنرمندان مخالف دستگير و شكنجه و اعدام شدند و بعضي همچون تولستوي و كوپرين به كشور بازگشتند
سركوب مدام در دهه 30 كليساها را در روسيه تقريبا منحل كرده بود تنها كليساي ارتدوكس بود كه با پذيرش دولت و استالين پابرجا ماند و ساير مذاهب سركوب و اماكن مذهبي تخريب شدند
نكته جالب در تصفيه استالين با افراد ، حذف آنها از صحنه سياست و زندگي و حتي تاريخ كشور بود ..
اقراد مشهوري همچون يژوف در تصاوير تاريخي حذف مي شوند
دوره اصلي تصفيه پس از قتل كيروف كه بسيار به استالين نزديك بود رخ مي دهد ..
محاكمه هاي معروف مسكو كه در آن مهمترين رهبران نظامي بعد از جنگ جهاني و رهبران سياسي و انقلابيون و افراد برجسته حزبي يكي پس از ديگري به اتهامهاي خيانت و جاسوسي به مرگ و يا اردوگاههاي كار اجباري محكوم مي شدند
به قدري كتابهاي تاريخي تحريف شد که تنها دو نام باقي ماند ...
لنين و استالين
بيش از يك ميليون نفر به سيبري و جمهوري هاي آسياي مركزي تبعيد شدند
ارقام قربانيان سالهاي حكومت استالين تا 3 ميليون نفر اعلام شده كه البته اختلاف بسياري در اين زمينه هست

پس ار مذاكره بي نتيجه شوروي با بريتانيا و فرانسه بر سر معاهده اي دفاعي استالين به هيتلر رو آورد و با او پيماني امضا كرد
با شروع جنگ جهاني دوم او لهستان و دولت هاي بالتيك را اشغال كرد و در 1940، اعدام بيش از 25700 فعال لهستاني به كشتار كاتين معروف شد ..
هيتلر به معاهده پاي بند نماند و بخشي از خاك شوروي را اشغال كرد ..
حمله اي پيشگيرانه و غافلگيري استالين و نبردي مرگبار كه زندگي میلیونها نفر را در خود بلعيد
تا آنكه در 5 مارس 1953 در كونتسور نزديك مسكو زندگي استالين به پايان رسيد ..
مرگي كه روايتهاي بسياري در باره آن است ..
و عده اي " بريا " رئيس پليس مخفي شوروي را عامل آن مي دانند ..
مرگي كه ملتي را از سالها زندگي پشت ميله هاي آهنين و در هراس از نيروهاي پلیس مخفی استالين رها كرد ...

موسيقي وبلاگ
http://www.4shared.com/audio/34SOCv9i/drug_o.html
تاريخ: یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 12:8
يادم مي آيد همين چند وقت پيش بود ...
هرجا كه سخنراني مي كرد و يا با دوربينها مصاحبه مي كرد ..
انگشت اشاره اش را مثل لوله تفنگ اتوماتيكش به مردم نشانه مي رفت ...
و در چشمانش تهديد موج مي زد ..
سيف الاسلام قذافي ..

فرزند اول معمر قذافي از همسر دومش صفيه
برادر بزرگش محمد ، رئيس كميته ملي المپيك ليبي و صاحب 40 درصد از شركت مشروبات غيرالكلي و صاحب امتياز شركت كوكاكولا در ليبي بود و شركت مخابرات و پست و تلگراف را هم در دست داشت و وقتي طرابلس سقوط كرد خود را تسليم انقلابيون كرد
ولي سيف الاسلام كنار پدر ماند ...
مهندسي معماري در ليبي خوانده و بعد به اتريش رفته تا فوق ليسانس بگيرد و دكتري اقتصاد را هم در دانشسراي اقتصادي لندن گرفت
در مركز تحقيقات صنعتي ليبي مشغول به كار بود و موسسه خيريه اي به نام قذافي را اداره مي كرد
مي گفتند به دنبال اصلاحات است و دنياي مدرن را مي پسندد و آرزوي كشوري دمكراتيك در سر دارد
بين برادرهاي ديگر كمتر از همه به دنبال ثروت اندوزي و جاه و مقام بوده و سمت رسمي در دولت نداشت
برادر كوچكترش ساعدي بسيار خشن و بدرفتار بود و اهل مواد مخدر و قاچاق و داري نفوذ بسيار در مسائل تجاري و صاحب شركت توليد تلوزيون
معتصم برادر ديگر كه مشاور امنيتي قذافي بوده ، اگرچه سفير صربستان در ليبي او را كودن مي دانسته و با سيف الاسلام اختلاف شديدي داشته
هانيبال ، شخصيتي بيمار و متقلب كه خدمتكارانش را به شدت مورد ضرب و شتم قرار مي داده
و خميس فرمانده يگان هاي ويژه ليبي معروف به يگان 33 كه در روسيه آموزش نظامي ديده و مامور سركوب اعتراضات بنغازي بوده
و سيف العرب كه براي تحصيل به آلمان رفته بود و با پولهاي پدر خوش مي گذراند ..
عائشه تنها خواهرش كه حقوق خوانده و سوداي قدرت در سر داشت و در حال حاضر متواري است
از ميان همه فرزندان ، قذافي او را در كنار خود انتخاب كرد ..
و بلندگوي تبليغاتي پدر شد و آنقدر در اين نقش محو شد ..
كه همه آرزوهايش را براي اصلاحات و دموكراسي از دست داد ..
و تنها به اسلحه اي پناه برد كه با آن مي خوابيد و بيدار مي شد و رو به مردم شليك مي كرد ..
كابوس قذافي او را هم در خود بلعيد ...
حالا تكيده و نگران با انگشتاني كه ديگر نيست ...
و چهره اي كه ديگر به دوربين خيره نمي شود ..
به سوي محاكمه مي رود ..
محاكمه اي در محضر دادگاه مردم ..
همانها كه روزي همچون پدر موش و سگ خطابشان مي كرد ...
و حالا زندگيش در دستان آنها است ..

تاريخ: شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 13:10

چهره اي بيضي و دلنشين و نگاهي ملايم و لبخندي مهربان روي لبهايش ...
با اندامي ظريف همچون زنان ديگر سرزمينش ...
ولي اراده اي پشت اين همه ظرافت نهفته است كه به فولاد سخت مي ماند ..
در سال 1945 در رانگون پايتخت برمه به دنيا آمده ..
نام پدرش " آنگ سان " بود و نام مادربزرگش " سو " و نام مادرش " چي "
و اينگونه نامش را " آنگ سان سو چي " نهادند ..
برمه يا ميانمار كشوري است در آسياي جنوب شرقي كه يك سوم مرزهايش را آب تشكيل مي دهد و مذهب غالب مردم بودائيسم است و تا سال 1948 مستعمره انگلستان بود .
نزديك به 40 ميليون جمعيت دارد كه تنها 24 درصد در شهرها هستند و بيش از 40 درصد مردم سواد خواندن و نوشتن ندارند و حكومت نظاميان نيز به اين وضع دامن زد و حتي منجر به تعطيلي دانشگاهها در سال 1988 شد.
پدر خانم سوچي بنيانگذار ارتش نوين برمه و از مذاكره كنندگان استقلال كشورش بود كه به دست رقيب خود كشته شد .
مادرش نيز چهره اي سياسي بود و سفير برمه در هند و نپال كه اين باعث شد تا خانم سوچي در رشته علوم سياسي در دانشگاه دهلي تحصيل نمايد و براي ادامه تحصيل به اكسفورد رفت و در رشته هاي فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد تحصيلاتش را تكميل كرد و سه سال در نيويورك زندگي كرد و در سازمان ملل مشغول به كار شد .
همكاري اش با مايكل اريس كه محقق فرهنگ تبت بود باعث آشنائي و ازدواج آن دو در سال 1972شد و در سال 1985 دكتري خود را از دانشگاه مطالعات مشرق زمين و آفريقا لندن دريافت كرد .
در سال 1974 طي يك همه پرسي حكومت برمه به جمهوري سوسياليست تغيير يافت اگرچه اشغال كشور توسط نظاميان و اجراي تدابير امنيتي شديد و كنترل كامل كشور باعث سكون و انزواي اجتماعي و فرهنگي ميانمار گشت .
در سال 1988 به برمه باز مي گردد تا هم از مادر پيرش نگاهداري كند و هم رهبري جنبش دموكراسي خواهي را در دست گيرد و اين مقارن است با تظاهرات گسترده دانشجويان هواخواه دموكراسي.
پيام معروفش " اتحاد ، نظم ، عشق " كه ريشه در آئين بودا دارد فراگير مي شود و نظاميان دست به كشتاري بي رحمانه مي زنند و خانم سوچي به همراه تعدادي ديگر از رهبران دموكراسي خواه بازداشت خانگي مي شود .
كريسمس سال 1995 آخرين ديدارش با شوهرش و خانواده اش شد چرا كه حكومت برمه ديگر به همسرش اجازه ورود به كشور را نداد در حاليكه او مبتلابه بيماري سرطان بود .
حتي درخواست مستقيم كوفي عنان و پاپ ژان پل دوم براي صدور ويزا نيز بي فايده بود و فقط پيشنهاد كردند تا خانم سوچي از كشور خارج شود ولي او عليرغم همه عشقش به همسر و فرزندان و آگاهي از بيماري وخيم شوهرش به خاطر آنكه مي دانست در صورت خروج ، ديگر اجازه ورود به برمه را نخواهد يافت از قبول اين پيشنهاد سرباز زد و با دردي عميق در قلبش شاهد مرگ همسرش در 53 سالگي شد .
در سال 1990 شوراي نظامي به لحاظ فشارهاي بين المللي تن به انتخابات ملي مي دهد .
انتخاباتي كه عليرغم همه دخالتها ، حزب خانم سوچي 80 درصد كرسي هاي مجلس را به دست مي آورد و نخستين نخست وزير برگزيده مردم مي شود ولي نتايج ناديده گرفته مي شود و او را دوباره به بازداشت خانگي مي برند و اختناق و فشار مضاعف ...
ولي هيچ كدام در اراده آهنين اين بانوي برمه تاثير ندارد ..
سالها پايداري و استقامت و تحمل در راه دموكراسي و آزادي كشورش او را به چهره اي شناخته شده در جهان بدل كرد و جايزه صلح نوبل را در سال 1991 برايش به ارمغان آورد .
جايزه اي كه پسر هيجده ساله اش الكس از طرف مادر دريافت مي كند چرا كه او همچنان در بازداشت است و آن را به همه مردم برمه تقديم مي كند :
" اين جايزه مال آنهاست و پيروزی نهايی در پيکاری دراز مدت، صلح، آزادی و دموکراسی را به برمه باز خواهد گرداند. "
و جايزه جواهر لعل نهرو در سال 1992 و جايزه سيمون بوليوار از دولت ونزوئلا ...
پس از 15 سال حصر خانگي حالا خانم سوچي آزاد است و ايستگاههاي پليس اطراف خانه اش نيست و سرانجام در 14 نوامبر اين خبر روي خط خبرگزاريهاي جهان رفت ..
نظاميان برمه شرطهاي برگزاري انتخابات آزاد را پذيرفته اند و قرار است عفو عمومي بدهد تا زندانيان سياسي بيشتري آزاد شوند .
سخنگوي حزب خانم سوچي اعلام كرده كه او در انتخابات شركت مي كند.
رهبري 66 ساله كه سالها دور از خانواده و عزيزانش در بازداشت خانگي به سر برد
تا از همان هوايي نفس بكشد كه مردم سرزمينش تنفس مي كنند
حالا اميدوار است كه نسيم آزادي وزيدن بگيرد ....
موسيقي وبلاگ كاري زيبا از پينك فلويد
A Great Day For Freedom
http://www.4shared.com/audio/jr1mePyi/Pink_Floyd_-_A_Great_Day_For_F.html
تاريخ: پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 23:52
ترانه " نمی دونی " با صدای گرم آقای عبدالعلی وزیری را که شنیدم شانزده ساله بودم ..
قلبم را لرزاند بدون آنکه بدانم چه کسی است و چه خوانده و شعر از کیست ..
محو شدم در این لحن کلام و آواز ملایم پر سوز که تحریرهای به جای موزونی داشت و آن نوای تار
که انگار زخمه بر قلب می زند از درد درون ..
عبدالعلی وزیری در سال 1293 در خانواده ای اهل هنر در شهر تهران به دنیا آمد
تحصیلات ابتدائی را در مدرسه شرف گذراند
و به سفارش پدر نزد پسر عموی هنرمندش کلنل علینقی وزیری به مدرسه عالی موسیقی رفت
خواندن نت و اصول موسیقی و نواختن تار را از وی به خوبی آموخت و به زودی قطعات و ساخته های کلنل وزیری را در کنسرتهای مدرسه اجرا می کرد و علاقه بسیار به موسیقی داشت
در سال 1308 آموزشگاه موسیقی دائر کرد و از سال 1309 در مدرسه دولتی موسیقی تدریس کرد
پس از آن در سال 1314 به استخدام بانك سپه درآمد و در سال 1316 در بانك ملى ایران شروع به كار كرد.
در سال 1317 وارد راه آهن دولتى شد و در این زمان بود كه متأسفانه وقفه اى در كار هنرى او به وجود آمد
ولى در سال 1320 با بازگشت كلنل وزیرى به ریاست " مدرسه موسیقی " مجدداً وارد محیط هنرى شد و به آموزش در مدرسه پرداخت و در سال 1322 به وزارت فرهنگ منتقل شد و از سال 1325 رسماً با رادیو همكاریش را آغاز كرد
عبدالعلى وزیرى اولین خواننده اى بود كه در برنامه پرشكوه «گلهاى جاویدان» شركت کرد و در ضمن سولیست خوانندگان اركستر «انجمن موسیقى ملى» نیز شد و آهنگهاى بسیارى را در رادیو با اركستر اجرا نمود.
او آهنگها و ساخته هاى كلنل وزیرى و روح اللَّه خالقى را از همه بهتر مى خواند و علت آن بوده كه بیشتر با آنان مأنوس بود و كاملاً احساس ایشان را درك مى كرد
صداى او كوتاه ولى گرم و پراحساس و سبك مخصوصى در خواندن داشت كه جذبه خاصی به آن می بخشید
از اجراهای به یاد ماندنی اش در برنامه رادیو گلها می توان به " حالا چرا " و " آه سحر " از ساخته های روح الله خالقی و " باب بنفشه و " پروانه و بلبل " اشاره نمود ..
او علاوه بر نواختن تار، تارباس نیز مى نواخت.
یکی از آثار جاودان او در قلبها تصنیف " نمی دونی " است
شعر بسیار زیبائی از خانم هما سرشار
و آهنگ فوق العاده کلنل علینقی وزیری
و اجرای بی بدیل عبدالعلی وزیری
این استاد بزرگ موسیقی در سال 1368 بر اثر سکته قلبی درگذشت ..
یادش جاودان و روحش شاد ..
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو مثل اشعار مسیحایی حافظ ،
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی که چه رنگه ، چه قشنگه ، رنگ آفتاب بهاره ،
مثل یک جام بلوره شایدم چشمه ی نوره
مثل یک جام شرابه
نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت،
روی اون برکه ی آروم یه حبابه یه حبابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی و به جز من دگری هم نمی دونه ،
که یه دنیا توی اون چشم سیاهه
تاريخ: پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 23:1
کتابهایی که بالای جلدشان نواری طلائی بود و دایره ای با شماره مخصوص آن کتاب
با تصاویر هیجان انگیز و جذاب روی جلد کتاب
پشت جلدش در بالا دختری نشسته روی صندلی و کتابی در دست
پایین هم پسر بچه ای در حال خواندن ..
کتابهای طلائی
مونس و همدم کودکان نسل دهه چهل تا سالهای اوایل انقلاب ...
داستانهایی زیبا از نویسندگان مشهور با ترجمه های فاخر و پاکیزه و دلنشین
و صفحه آرائی مناسب و گه گاهی نقاشیهای سیاه و سپید از ماجراهای داستان ، لابلای ورقهایش
یادم هست از اولین شماره ای که پدر برایم خرید دیگر هیچ شماره ای را از دست ندادم
همه را جمع می کردم انگار بزرگترین گنج زندگیم بود ... که حتمأ هم بود ...
هنوز که چشم می بندم
همان هیجان زیر پو ستم می دود که کتابها را باز کنم
و مثل آن بچه های روی صفحه اول کتاب به پرده نمایش چشم بدوزم
که جادویش چه برایم حاضر کرده و غرق شوم در داستانها و حوادث و سرگذشتها
زمان و مکان از خاطرم برود و بر قالیچه خیال بنشینم و پرواز کنم
اولیس و غول یک چشم ، سندبادبحری ، جک غولکش ، هایدی ، امیل و کاراگاهان ، شاهزاده و گدا ، آیوانهو ، دن کیشوت، دیوید کاپرفیلد ، امیر ارسلان نامدار، ملا نصرالدین .....
مترجمان و نویسندگانی ورزیده و دلسوز همچون محمد جعفری و ابراهیم یونسی و بسیاری دیگر قلم زدند
تا نسلی را به زیبائی با دنیای ادبیات آشنا کنند و ذوق و استعداد را در وجودشان شکوفا کنند
و درستی و پاکی و شجاعت و عشق را در کنه فکرشان نهادینه نمایند
و این همه مرهون زحمات بزرگمردی است به نام " عبدالرحیم جعفری "
موسس انتشارات امیر کبیر
که کتابهای طلائی یکی از چند زیر گروه موسسه اش بود که با تلاش و پشتکار بی نظیر اداره شان می کرد
خودش در یک سال قحطی و وبا به دنیا آمد ...
سال 1298 و مادرش کبری نام داشت
پدرش پیش از تولدش به مشهد می رود و دیگر باز نمی گردد
مادر که مدرک رسمی برای اثبات ازدواج ندارد شناسنامه پسر را با نام خود می گیرد
و نامش می شود " عبدالرحیم استاد جعفر "
مادر و مادربزرگ ، برای امرار معاش نخ ریسی می کنند و زندگیشان بسیار فقیرانه است
تا آنکه خیلی اتفاقی چند سالی تحت سرپرستی " منتخب الملک " معاون وقت امور خارجه می روند
زندگیشان دگرگون می شود و خانم منتخب الملک او را به مدرسه می فرستد و تقی می نامدش
تا آنکه چند سال بعد آقای منتخب الملک می رود افغانستان
عبدالرحیم و مادر دوباره تنها و بی سرپرست می شوند ..
مادر او را می فرستد به پادوئی در چاپخانه " علمی ها " و بعد می شود ورق گیر با دستمزد روزی ده شاهی
علمی ها بعدها ناشرانی سرشناس می شوند و او که سربازی را گذرانده به خواست علی اکبر علمی با دختر برادرش ازدواج می کند و نامش را به " جعفری " تغییر می دهد
سودای استقلال دارد و در دالان مسجد شاه بساط کتابفروشی پهن می کند و درآمدش مختصر و بساطش محقر اما نفرتی که از تقدیر دارد شعله جانش می شود و او را به پیش می راند
مبارزه ای سخت و هر روزه با روزگاری که نکبت و بدبختی برای او رقم زده و او در صدد تغییرش هست
مادر در 38 سالگی پس از سالها تحمل رنچ و مرارات و بدون آنکه روزگار خوش پسر را ببیند از دنیا می رود
در سال 1324 قبول می کند که کتابفروشی آقای اکبر علمی را در زیر شمس العماره سر و سامان دهد
توهین و بدخلقی ها بر او کارساز نیست و تا 1328 آنجا می ماند و از غلط های چاپی بسیار در نشر دل چرکین است و سودای انتشاراتی معتبر و کتابهای ارزشمند خیالش را می آکند
آنقدر که 12 هزار تومان پس انداز می کند و در 28 آبان 1328 موسسه امیر کبیر را در طبقه دوم چاپخانه آفتاب در خیابان ناصر خسرو تاسیس می کند
اولین اثری که منتشر می کند جزوه ای است به نام " نماز " که با نظر آیت الله حاج میرزا خلیل کمره ای تهیه شد و بعد از آن سی سال خدمت بی دریغ به فرهنگ کشور را آغاز کرد
مردی که از تجربه و دانش در این حرفه مدد گرفت و با کمک بهترین نویسندگان و مترجمان و ویراستاران زمان خود یکی از شاخص ترین ناشران ایران و خاور میانه شد با چند سازمان نشر زیر مجموعه همچون :
امیرکبیر ، جیبی ( فرانکلین ) ، پرستو ، سیمرغ ، کتابهای طلائی و ...
و بیش از 2000 عنوان کتاب چاپ شده و 1000 عنوان کتاب های موسسات دیگر که امتیازش را خریداری کرد و آثار همیشه ماندگار در تاریخ همچون :
فرهنگ 6 جلدی معین و دائره المعارف مصاحب و فرهنگ انگلیسی و فارسی آریان پور و بسیار عناوین دیگر که هرکدام از ما تعدادی از آن کنابها را در کتابخانه خود محفوظ داریم با جلد وزین و آرایش مناسب صفحات و لوگوی مشهورش در پشت جلد " سواره نظامی هخامنش سوار بر ارابه " ...
در فضای تب آلود انقلاب بر اساس پاره ای مسائل به زندان افتاد و متأسفانه دستور مصادره اموالش داده شد و انتشارات امیر کبیر به سازمان تبلیغات اسلامی واگذار شد
حکمی که اگرچه قامت آقا ی جعفری را خم کرد ولی او را از پای نینداخت و سالها در پی واخواهی به هر جا مراجعه کرد و تلاش بسیار تا سرمایه همه عمرش را باز گرداند
سرمایه ای که همه دوستانش سرزنشش کرده بودند که می توانست در خارج از وطنش به تجارتی پر سود بدل کند و او که فقط اعتلای فرهنگ کشورش را می خواست این کار را نکرد
متاسفانه تلاشش به جای نرسید ولی در مراسمی رسمی در سال 1383 در مرکز دائر ه المعارف بزرگ اسلامی در حضور بزرگان ادب از وی تجلیل شد و مدیران وقت انتشارات به او هدیه ای دادند و پاسخ تلخش که :
" از اموال من به من هديه ميدهند "
مردی که همه سالهای زندگیش در مبارزه ای پایان ناپذیر گذشته و حتی یکی از چشمانش را از دست داده بخشی از زندگیش را در کتاب " در جستجوی صبح " برای ما روایت می کند
کتابی در دو جلد و 1300 صفحه و ناشرش انتشارات روزبهان که به شدت استقبال شد و بارها تجدید چاپ گشت
جلد سوم این زندگینامه هنوز مجوز چاپ نگرفته است ..
امید که تا قبل از آنکه چشم بر جهان فرو بندد ...
بتوان از خاطرات با ارزش این نیک مرد تلاشگر عرصه نشر بهره بسیار برد ..
منبع : مقاله آقای مختاباد در روزنامه دنیای اقتصاد سال 87
تاريخ: چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 15:17

بانو هريس الكسيو Haris Alexiou يا نام كامل يوناني اش Hariklia Roupaka
در 1950 در تبس يونان به دنيا آمد ...
از سال 1958 به همراه خانواده اش در آتن زندگي كرد ..
تبار مادري اش اهل ازميرند ..
در سال 1970 روي صحنه ظاهر شد و صداي گيرا و منحصر به فردش قلبها را تسخير كرد ..
و پس از آن با پشتكار و تلاشش در زمينه موسيقي فولكور و پاپ همواره در اوج ماند ..
با ترانه سرايان و آهنگسازان بزرگ يوناني همچون
مانوس لوئيزوس ، لفتريس پاپادوپولوس ، تئودورراكيس و ديگران كار مي كند
و چندين بار موفق به دريافت جوايز بزرگ موسیقی در قاره هاي مختلف شده است ...
سي آلبوم ثبت شده در سبك و اجراهاي گوناگون دارد كه همگي پروفروش بوده اند
و ميليونها نفر از آنها استقبال كرده اند
به او لقب "Haroula" يونان داده اند ..
در سال 2004 در مراسم اختتاميه المپيك يونان به همراه ساير هنرمندان برنامه بسيار زيبائي اجرا نمود
تا به امروز تورها و كنسرتهاي بسياري با شركت او يا براي بزرگداشتش ترتيب داده شده است
او اعتقاد دارد كه تاريخ و فرهنگ كشور يونان را
از طريق موسيقي و آوازها بهتر مي توان به سراسر چهان معرفي كرد ...
تاريخ: چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 14:5
خيلي كوچك بودم ..
سه يا چهار سال ..
خاطره اي محوي است از يك صبح خيلي زود و هوا هنوز تاريك و مادر كه صبحانه آماده مي كرد
و پدر كه مشتاقانه به صفحه تلوزيون سياه و سپيد چشم دوخته بود ...
بيدار شدم و در بغلش نشستم ..
مادر كلي غر زد و پدر وساطت كرد و فقط شمايي از دو مبارزي يادم هست كه به هم مشت مي زدند
و فرياد هاي پدر ..
بزن .... كلي ... بزن ...
هشت مارس 1971 در مديسون اسكوئر گاردن نيويورك و " مبارزه قرن " بين جو فريزر و محمد علي كلي
از روزها قبل كلي تبليغات در راديو و روزنامه و تلوزيون بود
محمد علي را همه دوست داشتند ..
جوان بود و خوش قيافه و سياهپوستي شجاع كه تن به تبعيض نداده و به جنگ ويتنام نرفته بود
به خاطر همين يكسال زندان بود و تازه آزاد شده بود و اجازه داده بودند در مسابقات شركت كند
و مسلمان شده بود ..
نماد اعتراض به آپارتايد در دهه شصت و همينها كافي بود تا در قلب مردم ايران جاي بگيرد ..
در مديسون اسكوئر غوغائي بود ...
جمعيتي عظيم فرياد مي كشيدند ...
بسياري از هنرپيشهها و افراد معروفي چون نورمن ميلم و وودي آلن در آنجا بودند
فرانك سيناترا كه به عنوان عكاس مجله لايف حضور داشت و برت لنكستر يكي از گزارشگران مسابقه بود
قیمت بلیت صندلی های جلویی 150 دلار (قیمتی هنگفت در آن زمان) تعیین شده بود، که سرانجام 2 برابر این قیمت فروخته شدند
بلیت ها به سرعت نایاب شدند، به طوری که «فرانک کاستلو» رئیس خانواده مافیایی «لوچانو» که همیشه 4 بلیت می خرید، این بار تنها 2 بلیت گیرش آمد
محمد علي قد بلندتر بود و فريزر سنگينتر ..
سه راند اول دست كلي بود با رقص پاي زيبا و سرعت فوق العاده و اين فريزر را ديوانه كرد
راند چهارم ضربان آهنين هوك چپ فريزر شروع شد
و مبارزه تا راند يازدهم ..
نفسها در سينه حبس و با هر ضربه خروشي به آسمان مي رفت
راند يازدهم كلي پايش سر خورد و به طناب هاي رينگ كويبده شد و نقش بر زمين شد
تا راند پانزدهم اين مشتهاي آهنين فريزر بود كه پي در پي فرود مي آمد
در آخرين دور هوك چپ فرود آمد و فك راست محمد علي شكست و تعدادي از دندانهايش را به روده هايش فرستاد و اگرچه برخاست ولي ديگر تواني نداشت
و جو فريزر برنده مسابقه شد ..
" اد شویلر" نویسنده بازنشسته " آسوشیتد پرس" که در آن مسابقه کنار رینگ نشسته بود می گوید:
" علی باخت، ولی بازهم این یکی از بزرگ ترین لحظات حرفه ایش بود ! او پس از بازگشتش تنها دو مسابقه داده بود و توانست 15 راند جلوی حریفی که کاملا در اوج بود، دوام بیاورد"
جو فريزر با اين پيروزي با صداي بلند اعلام كرد:
" من از امروز به او ميگويم محمدعلي... باور كنيد او بزرگترين مشتزن جهان است "

ويليام جوزف فريزر يا جو فزيزر مشهور كه به او Joe smoking ( جو سيگاري ) هم مي گفتند
در 1944 در بيوفورت كاليفرنياي جنوبي به دنيا آمد ..
از همان كودكي به همراه پدر و برادرانش به تماشاي مسابقان بوكس مي نشست
جنگجو بود و دوست داشت از پس پسرهاي ديگر بر آيد و پوزه شان را به خاك برساند
در مزرعه كار مي كرد و بازوي چپش آسيب ديد ، همان بازوئي كه بعدها كابوس حريفان شد ..
15 ساله بود و ديگر تاب تبعضها را نياورد و خانه را ترك گفت و نزد برادرش به نيويورك رفت
بوكسوري آماتور شد و در 18 سالگي در مسابقات سنگين وزن سال 1962 دستكش طلائي را از آن خود كرد
المپيك 1964 مدال طلا به گردن آويخت و در سال 1970 جيمي آليس قهرمان آن روزها را شكست داد
و نشان قهرماني را از آن خود كرد و تا سال 1973 مرد اول بوكس حرفه اي جهان در سنگين وزن بود
در سال 1973 در مسابقه اي از محمد علي شكست خورد و بعد شكست از جو فورمن
و سال 1974 در مانيل مسابقه اي طوفاني كه 12 روند طول كشيد و محمد علي كلي دوباره پيروز شد
فريزر گفته است كه چيزي نمانده بود در آن مسابقه بميرد ..
در سال 1976 از دنياي بوكس خداحافظي كرد و به فيلادلفيا رفت و باشگاه مشتزني راه انداخت
در سال 1981 براي آخرين بار روي رينگ رفت
سال 2009 مصاحبه اي با سي ان ان داشت و بچه ها را آينده فرداي كشوري دانست كه به آن عشق مي ورزيد و خوشحال بود تجربياتش را به آنها منتقل مي كند
مردي كه بزرگترين قهرمانان دنيا را با ضربه هاي هوكش از پاي در آورده بود
در مقابل بيماري سرطان كبد ناك اوت شد و در سن 67 سالگي از دنيا رفت ...
محمد علي کلي ساعتي پس از اعلام مرگ جو فريزر اين واقعه را لطمهاي به ورزش خواند
و گفت :
" از مرگ جو فريزر متاسفم. به نظرم جهان يکي از قهرمانان بزرگ و پرآوازهاش را از دست داد. من هميشه از او با احترام فراوان ياد خواهم کرد "
کلي که چهار دهه قبل رقابت چشمگيري با اسطوره درگذشته و نيز جورج فورمن داشت ، هنگام بيان اين جملات اشک ميريخت و افزود:
" مرگ او ضايعهاي در بوکس جهان است. از صميم قلب مراتب تاسف و همدردي خود را با با خانوادهاش و دوستان او ابراز ميکنم "

پي نوشت : منبع ويكي پديا
تاريخ: سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 14:21

كيهان ورزشي در 23 دي ماه 1346 يك هفته بعد از مرگ شادروان تختي ويژه نامه اي چاپ كرد ..
آقاي مهدي دري سردبير كيهان دوست مرحوم تختي بود و قبل از مسابقات جهاني 1956 در سال 1338 از او خواست تا خاطراتش را براي كيهان بنويسد ..
آقاي دري مي گويد :
"تختي روزنامه نگار و نويسنده نبود.
او ده بار چرك نويس و پاک نويس کرد تا اين نوشته را نوشت. مي گفت: هر عيبي داره ببخشيد."
هشت سال بعد وقتي تختي ديگر نبود ..
اين تيتر بالاي كيهان ورزشي آمد :
دوست داريد مرا بشناسيد ؟
نوشته هاي تختي بسيار صادقانه و صميمي و زيبا هستند ..
ولي به جهت طولاني بودن متن بخشي از آن را در اين پست مي گذارم ..
و آدرس متن كامل در پي نوشت است تا اگر علاقه داشتيد همه نوشته هايش را بخوانيد
كمي حوصله كنيد و با مردي آشنا شويد كه او را جهاني " پهلوان " خواندند
و دوست و دشمن شيفته مرامش بودند
اين منم غلامرضا، فرزند درد و رنج
من بيشتر وقت ها با کتابهاي پليسي و يادداشتهاي فاتحين و مغلوبين جنگهاي گذشته، خود را سرگرم مي کردم و خواندن آنها هميشه اثر خوبي در روحيه من باقي مي گذارد به خصوص اينکه هيتلر را با تمام حماقتش دوست داشتم، اينکه مي گويم دوست داشتم نه اينکه خيال کنيد او را آدمي لايق مي دانم، نه، من به او احترام مي گذارم به واسطه اينکه او بزرگترين درس زندگي را به من ياد داد که چگونه بايد با دشمنان ستيز کرد و در هر راه مشکلي به هدف رسيد.
در يکي از کتابهاي سردار مغلوب ژرمني خواندم که او هميشه تصاوير رقباي خود از قبيل مونتگمري، آيزنهاور و استالين را به ديوار مي کوبيد و حتي در کتاب ديگري متوجه شدم که سردار آلماني اين عکس ها را همه جا وقتي که براي غذا خوردن، اتاق کار خود را ترک مي گفت با خود مي برد. من قبل از اينکه متوجه اين موضوع شوم از شنيدن نام کشتي گيران سنگين وزن جهان وحشت داشتم و در هر روزنامه و يا مجله يي که عکسي از آنها مي ديدم از ترس اينکه تنم نلرزد آن نشريه را به دور مي انداختم و هيچ مايل نبودم اعصابم را بدين ترتيب خرد کنم.
اما پس از آن من هم مثل او، آن مرد لاغر آلماني شدم! من که هميشه حتي از تصوير "پالم" سوئدي مي ترسيدم از فرداي آن روز به دنبال آنها گشتم و آن عکس هاي سفيد و سياه لخت را در پوششي از طلا جاي دادم و هميشه مقابل چشمانم قرار مي دادم.
من با آن چشمان رنگارنگ و پوست هاي مختلف چنان خوي گرفتم که امروز پس از اينکه چندين سال از ديدار من و حيدر ظفر (کشتي گير ترکها در المپيک هاي گذشته) مي گذرد هنوز لبخندش، کينه اش و آرزويش که هميشه در چشمانش خوانده مي شد، مي بينم، بعدها که "حيدر" از تشک و حريف خداحافظي کرد "پالم"،"کولايف" و آخر از همه "آلبول" پسر موطلايي شوروي ها که امروز حتي يک خال از آن موهاي طلايي که من در مسکو بر سرش مي ديدم نيست جاي او را گرفتند اما حيدر با آنها تفاوت فراواني داشت، نه خيال کنيد که حيدر بيشتر و با کمتراز آنها بود نه اينطور نيست بلکه من فراوان عوض شده بودم .
من اين عکسها را هنوز مثل هيتلر در مقابل چشمانم قرار مي دهم و با آنها راز و نياز مي کنم، با اين تفاوت که بي نهايت به آنها علاقه مندم و هيچ مايل نيستم مانند هيتلر به آنها بنگرم. هيتلر آنها را مي نگريست و آرزو داشت با خونشان آشاميدني گوارايي بنوشد اما من چنين خيالي نداشتم و ندارم. من به خونشان تشنه نيستم، من فقط از هيتلر آموختم که بايد شمايل آنها را مدنظر قرار داد، دندان به روي جگر گذارد و براي پيروزي بر آنها تلاش کرد، من چنين کردم هر چند به موفقيت نهايي خود نرسيدم.
با اين ترتيب در سرما و گرما در روي تشکي که حتي حيوانات هم حاضر نمي شدند بر روي آن تمرين کنند فعاليت خود را آغاز کردم. شايد شما هيچ باور نکنيد اما اين حقيقت محض است که من و امثال من مثل حيوان تمرين مي کرديم و اين ادعاي مرا اهالي خيابان شاهپور که هميشه در ساعت معيني مثلاً دو بعدازظهر مرا مشاهده مي کردند، تصديق مي کنند.
اما پس از يک سال تمرين کوچکترين موفقيتي به دست نياوردم و علاوه بر اينکه گل نکردم حتي ضعيف تر هم شدم!
در اينجا و در همين موقع بود که باران استهزا و تمسخر بر سرم باريدن گرفت و همه به من مي گفتند: "تو خود را بي سبب شکنجه مي دهي، برو دنبال کارت. تو اصلاً به درد کشتي نمي خوري".
اين گفتارها، اين تهمت ها، اين ناسزاگويي ها آن هم در آن محيط که نه نشريه يي بود و نه دستگاهي مرا کاملاً از پاي در آورد، حتي ديگر نصايح دوستانم را هم فراموش کردم. جواني مايوس و دل شکسته بودم که لباسهاي تمرينم را به دوش مي کشيدم و با موتور سيکلت برادرم به خانه مي رفتم، ديگر هيچکس وجود نداشت که قلب مرا از آن همه استهزا پاک کند.
هيچکس حاضر نبود مرا به کارم تشويق کند، همه مرا با ديده ترحم مي نگريستند و مي گفتند:
اينوببين که لخت مي شه و تمرين مي کنه".
من يک سال در زير اين باران استقامت بيهوده يي کردم و پس از اينکه متوجه شدم قادر نيستم و اين باران هم هيچگاه بند نخواهد آمد راه خوزستان را پيش گرفتم، در آنجا يک سال زندگي کردم. مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهاي مردم که رنج فراواني بر دوش من باقي گذارد اما من طاقت اين را نداشتم که بيشتر از يک سال اين رنج را بر دوش خود بکشم.
پس از اينکه به تهران آمدم آن پسر70 کيلو را ديدند که هشت کيلو چاق شده بود اما اين چاقي دليل آن نشده بود که در هر دقيقه ده مرتبه از کشتي گيران زمين نخورم!
اولين باري که در يک مسابقه شرکت کردم چهارم شدم. خوب يادم هست که آن مسابقه يک مبارزه داخلي باشگاه بود.
کفش و لباسمم همان بود، اسمم عوض شده بود، اما هيچکس ديگر به من بد نمي گفت.
در يک مسابقه پهلواني شرکت کردم اما کاري از پيش نبردم، فقط بعضي از کشتي گيران سنگين به من احتياج داشتند. آنها به من احترام مي گذاردند، راست هم مي گفتند چون من فقط به درد زمين خوردن مي خوردم و بس!
وقتي که 23ساله شدم به غفاري باختم البته اين باخت اميدوار کننده بود که نظر همه را براي قضاوت کردن در باره من برگرداند. براي اولين بار نامم در يک مجله کوچک چاپ شد، من هنوز آن مجله را در کمد خود دارم و بيشتر از همه نشريات آن را دوست خواهم داشت. براي اولين بار روزنامه يي از حق من دفاع کرد و من هميشه از آن ممنونم. کاري ندارم، روده درازي نمي کنم فقط مي گويم آنقدر از وفادار و ديگران زمين خوردم که پشتم بوي جرم تشک گرفت.
من فرزند درد و رنج بودم و با اين درد خو گرفتم، من هميشه مردمي را که مرا دوست مي داشتند دوست مي داشتم و امروز به دوستي آنها بي حد افتخار مي کنم اما در همين زمان يک حرف، يک کنايه ديگر که در لفافه گفته مي شد مرا شکنجه نمي داد، چون من راه خود را مي ديدم. راهي بود روشن که در آن مي شنيدم:
رضا! تو کاري با اين حرف ها نداشته باش راه خود را بگير و برو آينده مال توست، متعلق به کسي است که بيشتر از همه رنج برده است.
هميشه پيش خود فکر مي کردم اگر روزي در کشور خود قهرمان شوم به آرزوهايم رسيده ايم. اوضاع و احوال به قدر واضح و آشکار بود که همه مي توانستند به خوبي تشخيص دهند که من در چهار سال گذشته در يک قوس صعودي حرکت کرده ام. صعود اين قوس مخصوصاً از سال 1950 به بعد شديدتر شده بود.
علت اين قوس خيلي واضح است. من مدتها بود گوشتي در جهت رسيدن به انتهاي اين قوس و در جهت حفظ موازنه قواي خود معمول مي داشتم و حقم بود که پله آخرين نردبان را در کشور خود لمس کنم، در آن شرايط خواه ناخواه مجبور بودند وزنه را به نفع من متمايل کنند.
من خود درک مي کردم آن مرد لايقي هستم که همه شرايط به نفع من دگرگون گردد. فکر اينکه روزي قهرمان کشور و يا احتمالاً قهرمان جهان شوم، خجالتم مي داد. اصلاً من در اين مورد کمتر فکر مي کردم چون جرات آن را نداشتم فکر کنم و پس از آن نتيجه بگيرم که فکر بچگانه يي بود و نبايد با ياد آن دلخوش بود. 9 سال پيش در يک مسابقه تقريباً با اهميت دوم شدم من هنوز براي وزن ششم دو کيلو کم داشتم.
من فاصله ما بين عنوان دومي و قهرماني را رقم بزرگي مي دانستم يک راه بسيار دشوار و طولاني، تقريباً مثل تفاوت مقام وزارت و رتبه مستخدم جزء. اما وقتي که در سال 1329 صاحب مقام "وزارت!" شدم متوجه شدم که هيچ کاري نکرده ام و چيزي هم به من اضافه نشده و فقط بر تعداد رفقايي که به من سلام مي کردند، اضافه گرديده است. "
يکي از خادمين حرم امام رضا (ع) مي گويد: آخرين باري که تختي به مشهد آمد از خادمين حرم خواهش کرد پس از خلوت شدن حرم به او اجازه دهند چند دقيقه درحرم باشد. مسئولان با درخواست تختي موافقت کردند و آن شب شاهد صحنه اي بودم که واقعا مرا متأثر کرد. مرحوم تختي تنها وارد حرم شد و حدود 15 دقيقه کنار ضريح به راز و نياز پرداخت.
چراغ هاي حرم خاموش بود و من گوشه اي منتظر بودم که تختي کارش تمام شود و در را ببندم. آن مرحوم در حاليکه دو دست خود را محکم به پنجره ضريح داشت و صورتش را به آن چسبانده بود به شدت مي گريست، ناله مي کرد و مي گفت:
يا امام رضا ، من ، غلامرضا، غلام تو هستم. هر چه دارم از تو دارم، کمکم کن. درمانده شدم تا حالا آبروي مرا حفظ کردي نگذار در ميان مردم بي آبرو شوم. به من روحيه و توان بده تا بتوانم هميشه در خدمت مردم باشم. تو خيلي چيزها به من دادي. باز هم به کمکت نياز دارم، نااميدم نکن.
پي نوشت :
موسيقي وبلاگ ترانه حكم با صداي رضا يزداني
دانلود کنیدمنبع :
تاريخ: یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 14:30

با صداي ويگن دير آشنا شدم ..
پانزده يا شانزده ساله بودم ..
از آقايان چمن آرا در فروشگاه بتهون خواهش كردم و مجموعه اي نفيس برايم ضبط كردند از همه ترانه ها و اجراهايش ..
كه هنوز همچون يادگاري گرانقدر در قفسه موسيقي ام جاي دارد ..
ديشب وب سايت " پرند " http://parand.se را كه باز كردم صورت مهربانش پيش رويم نشست ..
چهارم آبان سالگردش بوده ..
ميلادها را از سالگردها بيشتر دوست دارم ..
ولي ويگن هميشه در قلب دوستدارانش زنده و جاويد است ..
در آذر 1307 در همدان به دنيا آمده و شغلش نقشه برداري بوده ..
وقتي در راديو خواند به شهرت رسيد ..
چهره اي نو با اجرايي جديد و آوازي تازه ...
گيتار نواخت و ترانه خواند به ارمني و تركي و فارسي ..
در فيلمهاي بسياري بازي كرد كه اولينش " چهار راه حوادث " بود در سال 1334 و كارگردانش آقاي ساموئل خاچكيان ..
در 4 آبان 1382 بر اثر بيماري سرطان چشم از جهان فروبست ..
مشكلات بسيار در زندگي شخصي وبعدها بيماري كه سالها با آن همدم بود ..
نتوانست لبخند از لبانش و محبت به مردم سرزمينش را از قلبش بيرون ببرد ..
متن زير را كه خاطره نوشته اي است به امانت از راوي عزيز در اينجا نقل مي كنم ..

چهارم آبانماه امسال مصادف بود با سالگرد درگذشت «ویگن». یادم آمد عصر آنروز را در آن سالهای دور، که به آنی در محلۀ ارمنینشین خیابان «نادر شاه»، صدا به صدا پیچید که: «ویگن آمده عکاسی، عکس بندازه».
بهچشم بههم زدنی، از محله و کوچه ـ خیابانهای اطراف، هر کس که نای رفتن داشت و پای دویدن، جلوی عکاسخانۀ روبروی پمپبنزین آمد و جمعیتی فراهم شد و از پیادهرو به خیابان سرریز شد و راه بند آمد.
ویگن بیرون که آمد. لبخندی شاد و صمیمی بر لب داشت و موهای سیاه پرپشت و براق، و کتشلواری سفید ـ طوسی برتن و پاپیونی بر گردن. جمعیت موج برداشت به جلو. بزرگترها با: «بارو ویگن!». جوانترها به: «ویگنجان! کز شادنک سیروم». و ما ده ـ دوازده سالههای قد و نیمقد، همان جلو، با گردنهای لاغر و به بالا کشیدهشدهامان، که او قد و بالایی بلند داشت. «ویگن» اما، مهربان و با نگاهی قدرشناس: «مرسی. شنورآ گالم».
با لبخندهای شاد و صمیمی بر لب، به این و آنی در میان جمعیت سر تکان داد. پا سست کرد و لختی ایستاد. در حالتی از حجب نگاهش به پایین افتاد. درست همانجا که من ایستاده بودم. نگاه گرم و مهربانش در نگاه مبهوت و خیرۀ من نشست. از بلاتکلیفی بود انگار که دست بزرگش را از قلاب دستانش باز کرد و انگشتان بلندش را توی موهای سرم دواند.
زیاد طول نکشید. قدم از قدم که برداشت، در انبوهی مردم شکاف افتاد. جماعت کنار کشید و کوچه داد تا ویگن بگذرد. راه افتاد و من دیدم که کفشهایش هم سفید شیری رنگ است. دومین قدم را که برداشت، انگشتان و دستش از موهای سرم جدا شد.
من دنبال جمعیت نرفتم. همانجا ایستادم و دستم را روی سر و موهایم گذاشتم.
فردای همانروز از مدرسه که برمیگشتیم، عکسش با همان نگاه نجیب و لبخند مهربان، و با کت و پیراهن و پاپیون، در قابی، بر بلندای ویترینی که عکاسخانه رو به خیابان داشت، بر بالای همۀ عکسهای دیگر نشسته بود. . .
این که میگویم، نقل سی و هفت هشت سال پیش است. سالها میگذشت. ما قد میکشیدیم و محلۀ «نادر شاه» تغییر میکرد. در و دکانهای بر خیابانش هم. ولی آن عکس از «ویگن»، همیشه و همواره، در همانجایی که بود، همانطور میماند و ماند.
سالی پیش، پس از اینهمه سالها که گذشت، گذرم افتاد به آنجا. خیلی بسیار فراوان چیزها! در همین چند سال عوض شده و تغییر پیدا کرده بود. کمترینش همین «نادر شاه»، که جایش «میرزای شیرازی» نشسته بود. و عجیبترینش شاید، همان عکاسخانۀ روبروی پمپبنزین، که حالا شده بود «حسینیه!». با پارچهنوشتهای به خط نستعلیق شکسته: «نگار من حسینه، بهار من حسینه». خیمه و بیرق اسلام، در قلب محلۀ ارامنه!
یکچیز اما هنوز همان بود، که بود. باورم نمیشد. عکس «ویگن»، بر بلندای قاب و ویترین عکاسخانۀ سابق! انگار گوشۀ پردۀ خیمه را بالا زده بود و از زیر پرچم حسینیه نگاه میکرد. همانطور نجیب و ساکت. ایستادم. خودش بود. همان عکسی که از توی قاب، تمام آن سالهای قد کشیدن ما را به تماشا نشسته بود.
نگاهم میکرد. همچنان جوان، و با همان موهای پرپشت سیاه و براق. با همان نگاه مهربان انگار میگفت: «پیر شدهای پسر. موها را بدجور سفید کردهای.»
نگاهش کردم. آمدم بگویم: «پیر و مو سفید که هیچ، گم و گور و غریب هم شدهام.»، ولی زبانم نگشت و بغض نگذاشت. خودم را جمع کرد و گفتم: «بارو ویگنجان».
صدای ترافیک و همهمۀ خیابان زیاد بود. گمان نکنم شنید. چیزی نگفت. فقط نگاه میکرد.
تاريخ: جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ ساعت: 1:9
دوازده سال پیش سفری به دبی داشتم و در لابی هتل هایت بودم
که محافظانی وارد شدند و زنی میانشان بود با دو فرزند دخترش با قامتی بلند و روسری سپید و لباسی آبی
خانم بی نظیر بوتو بودند با چهره ای مقتدر و بی اعتنا پشت میزی نشستند و قهوه ای سفارش دادند
تا دو دخترش کمی در محوطه پاتیناژ اسکیت بازی کنند ..
از کشورش رانده شده بود و منتظر بهتر شدن اوضاع سیاسی بود تا بازگردد ..
بازگشتی که او را رهسپار دنیایی دیگر کرد و سرنوشت پدر را برایش رقم زد ..
و حالا زنی که همسرش ، دو پسر و دخترش را قربانی سیاست دیده است ..
در سن 82 سالگی پس از سالها دست و پنجه نرم کردن با بیماری و ابتلا به آلزایمر از دنیا رفت ..
خاتم نصرت بیگم بوتو ...
یا نصرت حریری اصفهانی که در سال 1929 در خانواده ای اهل اصفهان به دنیا آمد ..
مادربزرگش تبار کرد داشت و پدرش تاجری ثروتمند که به کراچی در پاکستان مهاجرت کرده بود
بسیار جوان بود که به عضویت گارد ملی کشورش در آمد و آموزش نظامی دید
در بیست سالگی با ذوالفقار علی بوتو آشنا شد ..
مردی جوان و فارغ التحصیل دانشگاه اکسفورد در رشته حقوق و وکیلی جویای نام در دادگاه عالی
دو سال بعد ازدواج کردند ..
و ذوالفقار علی بوتو وارد سیاست شد
هشت سال مقامهای مختلف در وزارتخانه ها و تشکیل حزب مردم و ریاست جمهوری در سال 1971
و در سال 1973 بر اساس قانون اساسی نخست وزیر شد ..
کودتایی خونین در سال 1977 توسط ژنرال محمد ضیاء الحق ، بوتو را سرنگون کرد
و در سال 1979 در سن 50 سالگی اعدام شد ..
نصرت بوتو و دو دخترش بی نظیر و صنام دستگیر شدند و تحت بازداشت خانگی
و مدتی بعد به علت بیماری اجازه یافت کشور را ترک کند و به لندن رفت و دخترانش به او پیوستند
در همان تبعید رهبری حزب مردم پاکستان را که میراث همسرش بود بر عهده گرفت
در همان زمان اقامتش در لندن پسر بزرگش مرتضی بوتو که در افغانستان بر علیه حکومت پاکیتان فعالیت می کرد به قتل رسید
و بعد پسر دیگرش شاهنواز بوتو در سال 1985 در جنوب فرانسه کشته شد ..
و به این ترتیب میراث سیاسی پدر به بی نظیر دختر بزرگش رسید
بی نظیر بوتو در 1986 به پاکستان برگشت و یک سال بعد با آصف علی زرداری ازدواح کرد و در سالهای 1988 تا 1990 و 1993 تا 1996 نخست وزیر پاکستان شد و رویای پدر تحقق یافت .
خانم نصرت بوتو چندین دوره در شورای ملی پاکستان عضو پارلمان بوده و در دوران نخست وزیری دخترش معاون او و عضوی از کابینه کشور و برای همیشه در عرصه سیاست و زندگی در کنار دخترش ماند .
از سال 1999 زندگی در تبعید را دبی را شروع کردند تا اواخر دوره ژنرال مشرف که به کشور بازگشتند و اعلام فرمان آشتی ملی از سوی مشرف باعث شد تا حزب مردم دوباره به عرصه سیاسی باز گردد ولی این شادی دوام نیافت و انفجاری خونین بی نظیر بوتوی 54 ساله را همراه با 135 نفر دیگر از بین برد ..
خانم نصرت بوتو در دبی بود که خبر را شنید در حالی که سکته و بیماری آلزایمر او ار از پای در آورده بود ..
حالا بعد از 82 سال زندگی پر فراز و نشیب و تحمل رنجهای بسیار پیکرش به موطنش بازگشته
وبرایش عزای عمومی اعلام کرده اند ..
روحشان شاد ..
منبع : دیپلماسی ایرانی
تاريخ: جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 20:34
هلند بودم و منزل دوست همسرم مهمان که اهل موسیقی بود و در دانشگاه تدریس می کرد ..
به کافه ای رفتیم برای نوشیدن قهوه و مرد قد بلندی آمد با قامت باریک و کشیده
و موهای بلند پریشان و لباس بسیار شیک و چهره ای مطبوع و لهجه هلندی اصیل ..
دو چیز در چهره اش خاص بود ..
جشمان بی نظیر که انگار منبعی از انرژی پایان ناپذیر هستند ...
و لبخندی گرم و مهربان که جذابیت فوق العاده ای به او می داد ....
صمیمی و بی تکلف با همراهمان دست داد و به ما خوشامد گفت و کمی صحبت کرد و رفت ...
آندره لئون ماری نیکولاس ریو ( André Léon Marie Nicolas Rieu )
یا آندره ریو مشهور ...
این نام باعث شد تا همه صفحات موسیقی اش را بخرم
و یکی دو کنسرت زنده را توانستم از نزدیک ببینم که چه می کرد با ویلون و انگشتان جادوئی اش
انگار مثل قصه های پریان با تکان دادن چوب رهبری ارکستر
موجی از انرژی می فرستاد در میان جمعیت و چشمها و لبهایشان همه خنده می شد
و بلند می شدند و با هم می خواندند و از صمیم قلب لذت می بردند
و هنوز اخبار کنسرتها و اجراهایش را از روی وب سایتش دنبال می کنم
و در کانالهای آلمانی زبان برنامه هایش را می بینم
جزو نادر هنرمندان و موسیقیدانانی است
که بیش از نواختن محسور کننده اش و هنر بی نظیرش در آهنگسازی
مفتون شخصیت شاد و انرژیکش هستم و خوش قلبی و مثبت اندیشی بسیارش
و عشقش به خانواده اش و وطنش
و ماستریخت ...

در اکتبر 1949 در خانواده مسیحی و اهل موسیقی در شهر ماستریخت هلند به دنیا آمد ....
نام فامیلش " ریو " ریشه فرانسوی مجارستانی دارد ..
پنج ساله بود که یادگیری ویولون را شروع کرد ..
پدرش رهبر ارکستر سمفونی ماستریخت بود
از همان کودکی استعداد فوق العاده اش زبانزد شد
تا سال 1973 به یادگیری ویلون در رویال کنسرواتور لیژ و کنسرواتور ماستریخت پرداخت ..
و از سال 1974 تا 1977 تحصیلات موسیقی را در رویال آکادمی بروکسل ادامه داد ..
در سال 1987 در ماستریخت ارکستر یوهان اشتراوس را بنیان گذاشت و کمپانی موسیقی خود را تاسیس کرد
ارکسترش با 12 عضو شروع به کارکرد ولی حالا بیش از 50 عضو دارد .
او در آپریل سال 2009 یکی از برجسته ترین و بزرگترین کارهای خود را در خیابان رامسی
در کشور استرالیا به همراه اپرای (Neighbours) اجرا کرد
به خاطر اجراهای بی نظیرش به خصوص " سویت جاز شوستاکویچ"
در موسیقی والس ( WALTZ ) به او لقب پادشاه والس داده اند ..
آندره و ارکسترش در خارج از اروپا ، در آمریکای شمالی و ژاپن هم به اجرای ارکستر پرداختند.
به دنبال کسب چندین جایزه بین المللی از جمله دو بار (World Music Awards)
فروش آنها در بسیاری از کشورها به درجه ی طلایی و پلاتینیوم تبدیل شد
( از جمله 8 بار پلاتینیوم در کشور هلند)
ریو در سپتامبر 2007 برای اولین بار بدون ارکسترش
در ملبورن استرالیا به صورت تکی به اجرای آلبوم (My Way) و (Waltzing Matilda) پرداخت
بعدها آندره و ارکسترش در ماه نوامبر در قالب یک تور به استرالیا بازگشتند
او و ارکسترش 3 کنسرت را در ملبورن استرالیا بین 13 تا 15 نوامبر اجرا کردند
و پس از آن تور خود را در دسامبر 2008 در شهرهای سیدنی،بریسبان و آدلاید ادامه دادند.
بزرگترین کنسرت ریو از لحاظ تعداد مخاطب در استرالیا با 38000 مخاطب در روز شنبه،15 نوامبر در ملبورن استرالیا اجرا شد .
برنامه هایی برای دوستداران موسیقی کلاسیک که با رهبری و اجرای ویلون آقای ریو
تبدیل به شبهای فراموش نشدنی برای شنوندگان می شود ..
در استودیوی زیبا و کوچک و مجهزش در ماستریخت آثارش را ضبط می کند
اداره وب سایت ، تبلیغات و مدیریت فروش آثارش با پسرش است ..
عاشق خانواده اش هست و بسیار خوشرو و مهربان و دوستان زیادی از تمام دنیا دارد
و هنرمندان پاپ و راک مشهور نیز با افتخار با او در ارکسترهایش همراهی کرده اند
همسرش ماری جوری همکار تمام وقت و تهیه کننده برنامه هایش هست
و دو پسر به نامهای مارک و پیر دارد که آنها نیز در کنار پدر هستند
او به زبانهای هلندی ، آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، ایتالیایی و اسپانیایی مسلط است
برای آن دسته از دوستان که مشتاق آشنایی با او و آثارش هستند آدرس وب سایتش را می گذارم
موسیقی وبلاگ نیز یک از اجراهای بسیار زیبایش هست به نام YOU RASE ME UP
You Raise Me Up.mp3 - 4shared.com - online file sharing and
منبع : ویکی پدیا
تاريخ: پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 23:52
امشب می خواهم از فرهاد بگویم
فرهاد مهرداد
نوشتن از او و ترانه هایش و صدایش برایم بسیار مشکل است ..
فرهاد یک جورهائی برایم همچون عمویم هست که سالها پیش از دست دادمش
عمویی مهربان و دوست داشتنی که بغض و اعتراض و عصیانش
و حتی آرایش مو و تیپ صورت و چشمهای مورب تیره و بینی کشیده و گونه های برجسته
و حتی لباس پوشیدنش با شلوارهای جین و پیراهنهای اسپرت و عینک دودی
و حتی موتور اسپرتی که داشت ، خیلی شبیه فرهاد بود
نمی دانم چرا ؟!
ولی آدمهای عصیانگر در همه جای دنیا انگار یک جورهایی شبیه هم هستند
کلافگی و بی قراری و ویژگیهای منحصر به فردشان و تنهایی شان میان آدمهایی مثل هم
صدای فرهاد همه کودکی ام را پر کرد و هنوز که از بلوار کشاورز یا بلوار الیزابت سابق رد می شوم
و نبش خیابان کاخ و رستوران کوچینی و پاتوق همیشگی عموجان ....
یادم می آید آن زمانها که بی قراری هایش را به صدای فرهاد گره می زد ...
فرزند نهم یک خانواده بزرگ که از خطه سبز گیلان بودند ..
در تهران به دنیا آمد سال 1322 ..
متفاوت حتی در همان کودکی و عاشق موسیقی ..
برادرش ویلون تمرین می کرد و او آرزوی داشتن سازی داشت ..
برایش ویلونسل گرفتند ..
سه جلسه تمرین کرد ولی پدر مخالف بود ..
و سازش را شکستند ..
خودش می گوید ساز صد تکه و روح من هزار تکه شد ...
در دوران تحصیل علاقه زیادی به ادبیات داشت ولی عموی بزرگ در غیاب پدر وادارش می کند
در رشته طبیعی ادامه درس دهد و این مخالفتهای همیشگی با خواسته هایش باعث می شود
تا در کلاس یازدهم برای همیشه ترک تحصیل کند و به همه این بندهایی که به دست و پایش می کردند
و به همه خط کشی های معمول بتازد و عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد و جاده را در پیش بگیرد
و برود سراغ عشق کودکیش موسیقی ..
آنچه آرامش می کرد و به روحش غنا می بخشید و درونش را آشکار می کرد
با گروهی ارمنی شروع می کند و تجربی گیتار می زند و اولین بار در باشگاه شرکت نفت درجنوب
آواز می خواند و بسیار هم مورد تشویق قرار می گیرد
آشنایی اش با ادبیات و موسیقی ملل دیگر باعث شد تا ترانه هایی به زبان انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی اجرا کند
و از بیتل ها و الویس پرسلی و ری چارلز بخواند ...
سالها با بلک کتز همکاری کرد
و در سال 1348 یا شعر شهریار قنبری و موسیقی اسفندیار منفرد زاده و ترانه مرد تنها
در فیلم رضا موتوری مسعود کیمیایی گویی آتشفشانی از خشم و اعتراض شروع به فریاد کرد ...
سه هنرمند عصیانگر با دنیایی استعداد و ذوق
و همکاریشان ترانه هایی زیبا و جاودان در تاریخ موسیقی ایران به جا گذاشت
دهه 50 و ترانه های اعتراض
جمعه ، هفته خاکستری ، آیینه ها ، شبانه ، خسته ، سقف ، گنجشکک اشی مشی ،آوار ...
و شعرهای شاملو و ایرج جنتی عطایی و شهریار قنبری و ملودیهای اسفندیار منفرد زاده ..
و سرودی که دریای خروشان انقلاب را به شعر و موسیقی بدل کرد
ترانه وحدت با شعر سیاوش کسرایی و ملودی منفردزاده و صدای فرهاد
در 23 بهمن 1357 در تلوزیون ایران نوید پیروزی اراده مردم شد ..
سالها با ادامه کارش مخالفت شد هر بار به بهانه ای
تا سال 1372 و آلبوم خواب در بیداری
و سال 1376 و آلبوم برف و بعد از آن در سال 1379 شروع کار روی آلبوم آمین
که میخواست ترانه هایی از کشورهای گوناگون در آن جمع آوری کند
که بیمار ی مهلتش نداد و در سن 59 سالگی در نهم شهریور سال 1381 در پاریس
در اثر بیماری هپاتیت کبدی چشم از جهان فرو بست ...
اما می دانم فرهاد از بیماری نرفت
او از سالهای سال تنهایی و غربت در وطن و قفلی که بر صدایش داشت از دنیا رفت ...
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ این میدون
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد ....
با سپاس از وب سایت www.farhadmehrad.org
تاريخ: پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 0:35
امشب به تماشای کلیپی از احمد کایا (Ahmet Kaya) ) خواننده شهیر ترکیه نشسته ام ...
نام این کلیپ یا کاموز ( Yakamoz ) است ..
که در زبان ترکی استانبولی به انعکاس تصویر ماه در آب دریا و رودخانه می گویند ..
کلیپ زیبا و گیرا و منحصر به فردی است
چند دقیقه ای بیش نیست
ولی انگار فیلمی بلند است با داستانی شگرف
به همان اندازه تاثیرگذار و به خاطر ماندنی
نمای اول کلیپ به نقاشی می ماند
تصویر زنی جوان و زیبا در جامه تیره عزا
و تور سیاهرنگی بر سرش و نیمی از صورتش در تاریکی و نیم دیگر در روشنائی
و سایه ای بر پوست سپیدش و سرخی لبانش ...
و نماهای بعدی ..
زن جوان را نشان می دهد در مراسم سوگواری همسرش
همسری که دوستش نداشت و به اجبار تن به ازدواجش داده بود
و قلبش در گرو عشقی دیگر بود ..
زنان سیاهپوش احاطه اش کرده اند از هر سو
و او به دورها می نگرد
به محبوب جوانش که بر بلندی در انتظارش ایستاده
منعش می کنند از رفتن
می خواهند بماند و بگرید و عاشق نباشد و تسلیم تقدیر گردد
نور خورشید بر چهره اش و گرمای عشق در جانش
و دستانی سر انگشتان نیازش را در بر می گیرد و او را با خود می برد
تور عزا از سر بر می دارد
و چشمانش همه عشق میشود و دلتنگی
زندگی می خواهد و عشق می خواهد و بودن با محبوب
کمترین آرزوی هر انسان در این کره خاک
بودن در کنار کسی که دوستش می دارد
که آرامش جانش هست و مایه دلخوشیش ..
اما شادی بر او نمی تابند
چشمان تنگ نظر حسودانه تعقیبش می کنند از هر سو
و خشم در چشمهاشان زبانه می کشد
قلبهایی که هیچگاه عاشق نبودند
سنگ می شوند و بر سرش می کویند و جان از بدنش می برند ..
و پیکر ظریف بی جانش بر دستان محبوب قرار می گیرد ..
قلبی که برای دوست داشتن می تپید حالا دیگر از تپیدن ایستاده ..
پیکرهای سیاهپوش او را به خاک بدرقه می کنند ..
زنانگی و زیبایی و عشق بزرگش را با خود می برد
و از او تنها انعکاسی باقی می ماند
انعکاسی همچون تصویر ماه که با اولین شعاع خورشید از میان می رود
زندگی احمد کایا نیز داستان عجیبی بود
از آرزوها و رویاها ی کودکی و تلخی فقر و تبعیض و مبارزه همیشگی و اعتراض و اعتراض و اعتراض.
در سال 1957 در مالاتیای ترکیه به دنیا آمد پدرش کرد بود و مادرش ترک و او آخرین فرزند خانواده که از پنج سالگی " باقلاما " می نواخت و اولین ترانه اش برای برادر بزرگش یاشار بود .
به استانبول رفتند و پدر در نمایشگاهی پادوئی می کرد و احمد کوچک آرزو می کرد که بزرگ شود و برای پدر نمایشگاه اتومبیل بخرد تا دیگر مجبور نباشد ماشینها را بشوید .
پدر از دنیا رفت و آنها تنها ماندند . زندگی بسیار سخت شد و سایه سنگین فقر گسترده تر و همین شرایط نطفه اولین اعتراضات را در درونش زد .
سال 1985 و آلبوم اولش " گریه نکن ای کودک "
که به خاطر چند ترانه اعتراضی توقیف شد و بعد از اعتراض فراوان آزاد شد و این شروع شهرت برای احمد کایا بود .
و آلبوم های بعدی " دلتنگی برای غم ها " ، ترانه شفق ، لحظه ای خواهم رسید و ....
تا آلبوم شانزدهم در سال 1996 که " ستاره و یاکاموز " نام داشت .
با شعرای بزرگی همچون هایال اغلو و آتیلا ایلهان و اورهان کوتال همکاری کرد و از اشعارشان در ترانه هایش استفاده کرد و بنیانگذار سبک اعتراضی شد که بعدها تعدادی از خوانندگان بزرگ همچون فاتح کیسا پارماک به او اقتدا کردند .
صدایی گرم و مردانه و بم و پر قدرت ..
چهره ای با صلابت و شجاعتی زبانزد خاص و عام و زبانی بی پروا ...
که همین باعث شد تا مشکلات بسیار برایش پدید آید و در داخل ترکیه نتواند کنسرت دهد و در سال 1999 به فرانسه رفت با اقامتی یکساله و در سال 2000 در اثر سکته قلبی در گذشت .
و در پاریس به خاک سپرده شد ..
تا سال 2005 چند آلبوم دیگر از اجراهایش به همت همسرش منتشر شد .
می گفت همیشه روی لبه پرتگاه زندگی می کند ..
از بلندی نمی هراسد ...
و آرزویش آزادی اندیشه است ..
همه زندگیش دو متر کفن بود که در جیبش حمل می کرد ..
همواره آماده مرگ ....
Yakamoz
Yağmur yağar ıslanırsın vay aman
Güneş doğar kaybolursun vay aman
Ay ışığı der durursun vay aman
Yakamoz sun sen
Sessiz sessiz ağlar gibisin vay aman
Zaman geldi gideceksin vay aman
Bırak ay gitsin sen kal bu gece
Umudumsun sen
ماه تابش
باران می بارد و تو خیس می شوی
ای وای
خورشید طلوع خواهد کرد و تو ناپدید می شوی
ای وای
ای ماهتاب تو دیگر نخواهی بود
ای وای
انعکاس تصویر مهتابی
بی صدا و آهسته گریه می کنی
ای وای
زمانش فرا رسیده و باید بروی
ای وای
بگذار ماه برود و تو بمان امشب
تو امیدم هستی
پی نوشت :
چون در زبان فارسی برای یاکوموز معادلی نبود به ابتکار واژه " ماه تابش " را در متن گذاشته ام
برای دانلود روی این عبارت در وب سایت زیر کلیک کنید Bu videoyu indir
تاريخ: شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 9:53

صداي فاتح كيسا پارماك
برايم تداعي كننده استانبول است ..
شايد چوت دوستي عزيز اهل آن ديار اولين بار مرا ....
با ساز باقلاما كه ساز سنتي تركيه است و صداي او آشنا كرد ...

صدا و چهره اش با سبيلهاي پرپشت تيپ خاص روشنفكران تركيه است ...
ملايم و گرم و عاشقانه مي خواند ...
در سال 1961 در الازيق از مادري معلم و پدري مدير مدرسه متولد شده ...
در سال 1991 كتاب شعر و آلبوم هاي موسيقي اش را عرضه كرد ...
و در همان سال با خانم شبنم اوغلو ....
كه اقتصاد دان و گوينده خبر بودند ازدواج كرد و دو پسر دارد ..
شعر مي گويد و عكاسي مي كند و مي خواند ...
و عضو هيئت مديره باشگاه مالاتيا اسپورت است ...
و كتابهاي بسياري در باره موسيقي فولكوريك فرات نوشته است ...
آلبومها و كنسرتهاي بسياري داشته ...
و به پاس زحماتش در موسيقي فولكلوريك دكتري افتخاري از دانشگاه فرات گرفته است ..

موسيقي متن وبلاگ يكي از ترانه هاي زيبايش به نام
كوچه خوشه هاي تيره (Mor Salkımlı Sokak ) است
Seni düşündüm yine bu akşam üstü
Gelmedin mor salkımlar sana küstü
Umutsuz bekledim sabaha kadar
O çok sevdiğin yağmurlar bile sustu
Seni düşündüm çıldırdım yine
Kahır ettim seni benden çalan geceye
Seni sordum yastığıma seni sordum boş odama
Hesap sordum yumruklarımla duvarlara
Mor salkımlı sokakta ellerimi tut
Okşa yine saçını dizimde uyut
Ne çok severmişim gidince anladım
Bu serseri gecelerde sana ağladım
Bu akşamda sensizliği anlarsa içtim
Kayb ettikten sonra anliyor insan
Meğerse hiç kimseni senin kadar sevmemişim
Birdaha sen en güzel yerinde biten o rüya
Yeniden yaşanır istesen
?Yıldızları sermezmiğim ayaklarına
?Geldiğin yollara toz olmazmıyım
Yine şafak söküyor
Uykuları unuttuğum gözlerim yine tavanda
Ne vardı diyorum ah
Bir ölseydim sonunda şarkı önüne hasret sözümde sazım
Şimdi yüzün eşkalimde güvenim
Ve ben hala mor salkımlı sokakta bıraktığın yerdeyim
باز به تو اندیشیدم در این غروب
تو نیامدی و خوشه های تیره ی انگور از تو روی گردان شدند
نااُمیدانه تو را تا صبح فردا به انتظار نشستم
حتی باران هایی که بسيار دوست مي داشتي به پايان رسيدند
به تو اندیشیدم و دوباره مجنون گشتم
به شبی که تو را از من ربود خشم گرفتم
سراغت را از بالینم گرفنم .. از اتاقم ...
با مشت هایم از دیوارها طلب كردم
در کوچه ی خوشه های تیره دستانم را بگیر
گیسوانت را بر زانوانم بگذار و بخواب
تو رفتی و دانستم که چه بسيار دوستت مي داشته ام
در میان این شب های بيهوده برایت گریستم
تا بی تو بودن را در این غروب دریافتم، نوشیدم
تو را گم كه كردم تازه فهميدم
به واقع هچ كس را به اندازه ی تو دوست نداشته ام
بار ديگر تو آن رويايي مي شوي كه در بهترين لحظه پايان گرفت ...
دوبار ه آغاز مي شود اگر تو بخواهي
آيا .. ستاره ها را بر راهت فرش نمي كنم ؟
آيا ... غباري بر راهت كه از آن مي آيي نمي شوم ؟ ...
باز سپيده سر مي زند ...
چشمانم كه خواب را از ياد برده اند به سقف خيره مانده اند ...
«چه چیزی وجود دارد؟» می گویم؛ آه
در اين لحظات دلتنگي سازم شعر حسرتش را مي سرايد
حالا چهره ات پيش رويم مي آيد ....
و من هنوز در کوچه ی خوشه های تیره ی انگور
مانده ام در جایی که رهایم کرده ای.....

تاريخ: دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 0:6
در کتابخانه ام مجموعه ای صحافی شده است ....
به رنگ قرمز تیره از مجله سخن ...
یادگار شوهر خاله مریم است ...
وقتی که نزدیک به مرگش بود ....
بخشی ار کتابخانه و صفحات موسیقی را برای من گذاشت ...
صفحه اول را که باز می کنی نوشته :
" دوره چهارم سخن "
مجله ادبیات و دانش و هنر امروز ...
نویسندگان این شماره :
احمد بیرشک – رسول پرویزی – محمد علی جمال زاده – سعدی حسنی –
پرویز ناتل خانلری – ذبیح الله صفا – نصر الله فلسفی – جمشید مفتاح – حسن قائمیان
آذر ماه 1331 به قیمت 15 ریال
صفحاتش زرد شده اند ...
و به کوچکترین فشاری ممکن است از هم بپاشند ...
و با احتیاط مثل کتابهای موزه ورقشان می زنم ...
عطر کاغذ کاهی قدیمی و خاک چند ساله در مشامم می پیجد ..
و به سالهائی فکر می کنم که حتی به دنیا نیامده بودم ...
و این نامهائی که هرکدامشان بخش بزرگی از تاریخ ادبیات و فرهنگ این کشور را قلم زده اند ..
مجله سخن نشریهای فرهنگی ادبی بود که بین سالهای ۱۳۲۲ تا ۱۳۵۷ منتشر میشد.
و پایهگذارش آقای پرویز خانلری و در ابتدا ارگان جامعه لیسانسیههای دانشسرای عالی ...
دوره نخست مجله با انتشار اولین شماره در خرداد ۱۳۲۲ ...
و با همکاری عدهای از جوانان باذوق و نواندیش مانند هدایت، بزرگ علوی و شهید نورایی آغاز به کار کرد.
تا چند شماره به صاحب امتیازی ذبیحالله صفا و سردبیری خانلری منتشر شد،
اما با رسیدن خانلری به سی سالگی صاحب امتیازی مجله به او منتقل شد .
پس از سه دوره انتشار به علت مسافرت تحقیقاتی استاد خانلری به کشور فرانسه، متوقف شد و از اول آذر ۱۳۳۱ مجدداً منتشر شد و انتشار آن به طور ماهانه تا سال ۱۳۵۷ بیوقفه ادامه یافت.
رهآورد این فعالیت ۲۷ دوره سخن در سی هزار و صد صفحه بود که در تاریخ فرهنگ ایران به صورت یک دایرهالمعارف باقی مانده است.
در طول این مدت اگرچه خانلری اولین سردبیر و ناخدای همیشگی آن بود؛ معهذا افرادی فرهیخته و کارآمد در ادوار مختلف آن عهدهدار سمت سردبیری بودند که عبارتند از:
احمد بیرشک، احسان یارشاطر، ناصر پاکدامن، علیرضا حیدری، قاسم صنعوی، تورج فرازمند، حسن هنرمندی، ابوالحسن نجفی، محمود کیانوش، رضا سیدحسینی، ایرج افشار و هوشنگ طاهری...
سخن به عنوان یک مجله ادبی و فرهنگی پیشرو و نوجو اعتبار و شهرت شایانی کسب کرد، که این همه به دو مناسبت بود:
یکی روی آوردن به نشر شعر و داستان و نمایشنامههای نو اروپایی و ملل دیگر بود که پیش از آن در مجلههای فارسی مرسوم دیده نمیشد،
و دیگر چاپ کردن نوشتهها و سرودههای گروهی نویسنده تازه نفس بود که پیش از آن آثارشان چندان در نشریات فارسی دیده نمیشد .
در مجموع مجله سخن نقش بهسزایی در جهتگیری ادبیات فارسی در دوره معاصر داشته است.

آقای پرویز ناتل خانلری در سال 1292 در تهران از پدر و مادری از دیار مازندران به دنیا آمدند .
جد او میرزا احمد مازندرانی بوده که ابتدا خانلر خان و بعد اعتصام الملک لقب گرفت و مشاغلی در وزارت امور خارجه داشتند و پدرشان نیز کار پدر در پیش گرفت و ماموریت در تفلیس و سنت پترزبورگ .
نام خانلر از جدش به او رسید و " ناتل " نام قدیمی شهری در مازندران بود که به پیشنهاد نیما یوشیج پسر خاله مادرش بر نام خانوادگی او افزوده شد و نامش شد پرویز ناتل خانلری ...
پس از اتمام تحصیلات ابتدائی وارد دارالفنون شد و رشته ادبی را انتخاب کرد و بعد دانشسرای عالی و در سال 1314 دانشنامه لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران و بعد از نظام وظیفه کارمند وزارت فرهنگ شدند و دبیری در دبیرستانهای رشت و آموزش در دوره دکتری ضمن تدریس و کار و در سال 1322 ایشان از اولین دریافت کنندگان مدرک دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران بودند
کرسی تاریخ زبان ادبیات فارسی در دانشگاه تهران از ابداعات ایشان بود و تا سال 1357 متصدی تدریس آن شدند .
از همان زمان دانشجویی با مطبوعات همکاری داشته
و با ادبای سبعه ( هفت گانه ) همچون محمد تقی بهار و رشید یاسمی و سعید نفیسی
تا گروه ربعه یا همان تحصیلکردگان نوگرا همچون صادق هدایت و مجتبی مینوی و بزرگ علوی و مسعود فرزاد آشنائی و مراوده داشتند .
در 1320 با خانم زهرا کیا ازدواج کردند و صاحب دو فرزند ، دختر و پسر شدند که متاسفانه پسرشان در جوانی فوت کردند .
در سال 1327 به مدت دو سال در انسیتو دو فونتیک دانشگاه سوربن مطالعه و تحقیق کردند و اولین ایرانی بودند که با رشته فونتیک یا آوا شناسی آشنا شدند و رساله به زبان فرانسه نوشتند .
هنگامی که وزیر فرهنگ بودند طرح ایجاد سپاه دانش را به تصویب رساندند و در سال 1344 بنیاد فرهنگ ایران را تاسیس کردند که بیش از سیصد کتاب تحقیقی در ادبیات و تاریخ و مسائل علمی منتشر کرد و همینطور مدیر کلی سازمان پیکار با بیسوادی را نیز بر عهده داشت .
دستور زبان فارسی خانلری اولین بار در سال ۱۳۴۳ بهعنوان کتاب درسی دبیرستانی به چاپ رسید و سالها در دبیرستانها تدریس میشد، و بعداً مورد تجدید نظر قرار گرفت و در دانشگاهها نیز تدریس شد و میتوان گفت اولین دستور زبان فارسی بر بنیاد زبانشناسی در ایران است. در این دستور، بسیاری از اصطلاحات درست و بجای زبانشناسی که اکنون در زبانشناسی و دستور زبان رایج است، مانند نهاد، گزاره، عملکرد، پایه، پیرو، وابسته و نظایر آن از برساختههای اوست.
اثر مهم و ماندگار دیگر خانلری، تاریخ زبان فارسی است که تاکنون تنها کتاب مرجع در این زمینه به حساب میآید.
از دیگر کارهای عمدهٔ خانلری، طرحریزی تألیف و انتشار «فرهنگ تاریخی زبان فارسی» بود. بدین ترتیب روشن خواهد شد که هر واژه دست کم در زبان مکتوب از چه تاریخی وارد شده و هر یک از معنیهای گوناگون آن از چه روزگاری بر جا مانده است. وجود چنین فرهنگی در هر زبان، شناسنامهٔ تاریخی یکیک واژههای آن زبان است .
در سال ۱۳۵۹ دیوان خواجه شمسالدین محمد حافظ توسط بنیاد فرهنگ ایران انتشار یافت.
دیوان حافظ چاپ خانلری، با وجود چندین ویرایش دیگر از غزلهای حافظ که طی سی سال پس از آن انتشار یافته است، اعتبار خود را حفظ کرده و مورد استفادهٔ محققان است.
مجموعه اشعار او با نام «ماه در مرداب» در سال ۱۳۴۳ انتشار یافت و بارها تجدید چاپ شد.
شعر «عقاب» او که به صادق هدایت تقدیم شده،
از زیباترین و پرمحتواترین نمونههای شعر معاصر ایران است که این گونه آغاز میشود:
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد
ره سوی عالم دیگر گیرد..
دکتر پرویز ناتل خانلری پس از یک دوره بیماری طولانی ...
در شهریور 1369 در سن 77 سالگی در تهران درگذشت ..
روحشان شاد و قرین آرامش باد ...
منبع : ویکی پدیا
تاريخ: یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 8:32

عبدالمحمد شعراني بيست و پنج ساله است ....
در بند دير استان بوشهر به دنيا آمده ...
سرباز معلم بود كه او را به روستاي جمال آباد كالو ....
در 180 كيلومتري بوشهر و 25 كيلومتري دير مي فرستند ....
پدرش ماهيگيري بازنشسته است و مادرش خانه دار ...
مدرسه اي كه او معلمش شد فقط 4 دانش آموز داشت ...
وبلاگي درست كرد به نام " ديرتش باد " كه من سالهاست مي خوانمش ...
در باره روستا و مدرسه و بچه ها نوشت و نوشت ...
تا آنكه گزارشي تلوزيوني توسط كامران نجف زاده ....
در برنامه 20.30 شبكه 2 سيما پخش شد ....
و اين باعث شد تا خيلي ها آقاي شعراني و مدرسه اش را بشناسند ...
گزارشي كه بعدها آقاي نجف زاده آن را ماندگارترين گزارش خود دانست ...
پاي مدرسه به صفحه شبكه هاي خارجي همچون سي ان ان و دويچه وله رسيد ..
و خيرين نظرشان جلب شد ...
و مدرسه بازسازي شد و جاده روستا آسفالت شد و آب و برق و تلفن به روستا آمد ...
شركت نفت هم همت كرد و كتابخانه مجهزي براي مدرسه ساخت ..
يادم هست آن روزها چه شوقي و ذوقي در وبلاگ آقاي شعراني بود ...
آقاي غريب زاده كارگردان بوشهري ...
مستندي ار اين مدرسه به نام " مدرسه كالو " ساخته است ...
اين معلم دلسوز كتابي نيز به عنوان " قصه كوچكترين مدرسه دنيا " به چاپ رسانيده ...
دويچه وله در سال 2008 او را به عنوان دومين وبلاگ نويس برتر دنيا معرفي كرد ..
روزنامه همشهري او را جزء 7 قهرمان اجتماعي سال 86 معرفي كرد ...
و در سال 87 از طرف راديو ايران به عنوان سر بلند ترين چهره ايران شناخته شد ..
آخرين پست او را در وبلاگش در اينجا به امانت مي آورم ...
ولي حتما به خانه وبلاگش برويد و با او و كودكان دوست داشتني مدرسه اش آشنا شويد ....
http://dayyertashbad.blogfa.com/

سه شنبه دوازدهم مهرماه سال 1390
کلاس آرام است _آرام تر از همیشه،اینجا انگار یک چیزی کم دارد ! نمی دانم لابُد چیزی مهمّی است . امسال مدرسه دختر ندارد !دخترها همه ابتدایی را تمام کرده اند و رفته اند راهنمایی و دبیرستان برای ادامه زندگی شان.حالا دیگر تیم مدرسه ما کهکشانی نیست ،ترکیب رویایی هم ندارد مثل تیم ملی فوتبال برزیل جام جهانی 94!
قبلن ها تا جارو دست می گرفتم مدرسه را جارو کنم ،دخترها از دستم می کشیدند اما امسال نمی دانم جارو دستم می ماند یا می رود !
روز اول مدرسه روز خوبی بود ،بعد از چند سال که اول مهرهای شلوغی داشتیم امسال بدون هیاهو و این ها بود !همیشه اول مهر مدرسه کالو آنقدر برنامه داشت که با برنامه وزیر آموزش و پرورش در تهران تفاوت زیادی نداشت !مدرسه ای که وزیر می رود برای به صدا در آورذن زنگ آغاز سال تحصیلی ،تنها مخاطبینش دانش آموزان و خانواده هایشان هستند اما مدرسه من مخاطبش مردمی است که دل شان به مدرسه ام گره خورده است ،دعایمان می کنند و برای موفقیت مان آرزوی توفیق دارند.فرقی هم نمی کند فاصله کیلومتری شان چقدر باشد.
بعدها در مورد اینکه چرا امسال در آغاز مدرسه برنامه خاصی نداشتیم بیشتر خواهم نوشت و گفت .
امیر رضا انشاء خوبی نوشته در مورد روز اول مدرسه ،پارسال جمله سازی اش خوب بوده امسال می خواهد انشاء نویس خوبی بشه ...

تاريخ: جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 12:13
روی صفحات لمسی محصولات شرکت اپل در 5 اکتبر 2011 یک خبر نقش بست ...
استیون جابز درگذشت ....
مردی که نه فقط یک مخترع و نابغه عرصه تکنولوژی و مدیری لایق و برجسته بود ...
بلکه با همه آنچه اختراع کرد ...
خودش و فکرش و اعتقادش را به قدرت خلاقیت ....
به زندگی میلیونها انسان روی این سیاره آبی رنگ گره زد ...
مردی که همه ...
برای زندگیش احترام قائل بودند و تحسینش کردند و در مرگش غمگین شدند ...
وقتی استیون پاول حابز در سال 1955 به دنیا آمد ...
کسی خوشحال نشد و برایش جشن نگرفت ..
پدرش عبدالفتاح جندلی یک سوریایی و استاد رشته علوم سیاسی و مادرش جوانی سمپسون زنی آمریکائی و از خانواده ای که هرگز مردی عرب را بعنوان همسر دخترشان قبول نکردند و این باعث شد تا زوجی به نام پاول و کلارا جابز او را به به فرزند خواندگی قبول کنند ...
استیون هیچگاه پدر و مادری را که رویاهایشان را نادیده گرفتند و او را که ثمره عشقشان بود نخواستند ، نبخشید و شاید این موتور محرکی بود که همه عمر او را به دنبال رویاهایش کشاند ...
دبیرستان را که تمام کرد به کالج رید در شهر پورتلند رفت ولی بعد از یک نیمسال تحصیلی انصراف داد و تنها ثمر این دوره کوتاه ، آموزش خوشنویسی بود که باعث ایجاد فونتهای قلم زیبا و متفاوت در اختراعش در مک اینتاش شد ..
به اتفاق استیو زونیاک دوست و همراه همیشگی اش ، هسته اصلی اختراعاتش را همزمان با دوران کاری اش در شرکت " آتاری " و حضور در جلسات انجمن رایانه " هوم بری " شروع کرد ...
روحش نا آرام بود و به هند رفت و با سری تراشیده به شرکت آتاری بازگشت و مدار الکترونیکی بازی break out را به کمک دوستش زونیاک ساخت و به قیمت 5000 دلار به شرکت فروخت و تنها 250 دلار به دوستش داد و بقیه پول را در شرکت اپل سرمایه گذاری کرد و در سال 1976 از گاراژ خانه اش این شرکت را بنیان گذاشت و اولین رایانه شخصی را که با زونیاک ساختند اپل نام گذاشت و به قیمت 666 دلار و 66 سنت فروخت ...
در سال 1980 شرکت اپل سهامی عام شد و عرضه عمومی بالائی داشت ....
استیون به دنبال مدیران مستعد و لایق بود و در سال 1983 حان سکولی که یکی از مدیران پپسی کولا بود را واداشت تا به جای فروختن آب و شکر دنیا را عوض کند ...
چند عرضه ناموفق تا سال 1984 و رایانه مک اینتاش که واسط گرافیکی کاربر داشت به بازار عرضه شد و موفقیت تجاری خوبی برای شرکت داشت ...
استیون را در دوران مدیریتش در شرکت اپل بعنوان مدیری بسیار سختگیر و دمدمی مزاج و شلوغ توصیف می کنند و این شاید همان غریزه درونی اش بود برای مبارزه تا آخرین نفس برای رویاهایش در مقابل هیئت مدیره ای که تنها به ارقام سود و زیان توجه داشت ...
و همه اینها باعث شد تا در سال 1985 اخراجش کنند و او نیز علیرغم دارا بودن سهام و ریاست هیئت مدیره از آنجا رفت ...
شرکت نکست به ویترین آرمان گرائی اش در رایانه بدل شد ..
او همه چیز را کامل و بی نقص می خواست ..
نکست کیوب NEXTCUBE یک رایانه بین شخصی بود که ارتباط افراد با یکدیگر و همفکری و همکاری را به سادگی ممکن می ساخت با پوششی از فلز منیزم که با لیزر برش داده شده بود . اگرچه توجه بسیار به جزئیات باعث نابودی بخش سخت افزار شد ..
ایده درخشان جابز که افراد عادی هم باید بتوانند برنامه های کاربردی بنویسند باعث شد تا تیم برنزلی در سازمان اروپائی پژوهشهای هسته ای (CERN ) برنامه وب جهان پهنا یا WORLDWIDEWEB را بنویسد ..
در سال 1986 جابز و ادویل کتمول استودیوی پیکسار را تاسیس کردند که انیمیشن های کامپیوتری می ساخت و محصولاتی همچون " داستان یک اسباب بازی " موجب معروفیت و موفقیتش شد تا آنجا که سهام جابز در این شرکت در هنگام مرگش یک میلیارد دلار ارزش داشت ...
در سال 2006 کمپانی دیزنی با شرکت پیکسار معامله کرد و 4/7 میلیارد دلار از سهامش را خرید و جابز با در دست داشتن 6 درصد سهام عضو هیئت مدیره باقی ماند ..
در سال 1997 اپل شرکت نکست را خرید و جابز به شرکت اول خویش بازگشت و مدیر ارشد عملیاتی شد ..
نوآوری و سختگیری در کمال گرائی باعث پیشرفت مجدد اپل شد ..
آی پاد دستگاه قابل حمل پخش موسیقی و آی پد رایانه صفحه ای و آی تیونز نرم افزار موسیقی دیجیتال طوفانی در زمینه دستگاههای شخصی الکترونیکی به راه انداخت ...
صفهای طویل در همه کشورهای دنیا پشت درب فروشگاههای اپل برای خریدن محصولات جدید ..
این نبوغ استیون جابز بود که با عزضه محصولات جدید و بدیع ، تقاضا در بازار ایجاد کرد ...
تقاضا برای آنچه هرگز پیش از این مردم چهان ندیده بودند و نیازش را حس نکرده بودند ..
و حالا تبدیل به آرزویشان شده است ..
او سالها در شرکت اپل تنها با حقوق یک دلار در ماه کار می کرد ..
اگرچه هدایایی همچون جت 90 میلیون دلاری و 30 میلیون سهام شرکت را از هیئت مدیره بعنوان قدردانی از زحماتش دریافت کرده بود ....
زندگی عاطفی اش همچون شخصیتش مدام در اوج و فراز بود ...
دوستی ها و نامزدی موقت با کریس برنان که به ازدواج نینجامید ...
و تنها دختری برای او باقی گذاشت .....
و ازدواجش در سال 1991 با لورن پاول و سه فرزند دیگر ....
و عصبانیتش از کنجکاوی اهل رسانه در زندگی خصوصی اش ..
و خانه هایی که می خرید و بازسازی می کرد و در آنها اقامت نمی کرد ...
و همه و همه ، از روحی نا آرام در کالبدش حکایت می کرد ...
نا آرامی که در سال 2004 منجر به توموری در لوزالمعده اش شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت ...
سخنرانی او در دانشگاه استانفورد برای دانشجویانی که خود هیچگاه در صف آنها قرار نگرفت ..
مبدل به یکی از مشهورترین سخنرانیها شد و از او چهره ای جهانی ساخت ...
او سالها با بیماری اش مبارزه کرده بود و در آنجا گفت که اشراف بر مرگ قریب الوقوعش باعش شده تا با آرامش بیشتری زندگی کند و تنها به دنبال رویاهایش باشد چرا که دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد ...
شرکتهای موفق بسیار ی در دنیا هستند که ما همه روزه از محصولاتشان استفاده می کنیم ولی هیچ کس نام مدیرانشان را در خاطر ندارد ..
ولی شرکت اپل و محصولاتش را همه فقط به یک نام می شناسند ..
استیون جابز
که با این محصولات و آرمان گرائی اش در زندگی ، در خانه دل همه جای گرفت ...
و 5 اکتبر سال 2011 مرگش از طریق همان محصولات به دنیا اعلام شد ...
بسیاری در باره وی سخن گقنه اند ..
ولی کاریکاتورهائی است که می گویند او در آن جهان نیز ....
در حال ارائه محصولات و ایده هایش به ماموران بهشت است ...
روحش شاد و راهش پایدار ...
منبع : ویکی پدیا
تاريخ: دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 17:58
مادر خیاط بسیار قابلی بود ...
دوره کامل خیاطی رفته بود و متد گرلاوین را به خوبی می دانست ..
دختر خانه که بود همه لباسهای خانه و مهمانی خودش و خاله ام را می دوخت ..
عمویش از روسیه برایش چرخ خیاطی خریده بود مثل چرخ صنعتی که روی میزی سوار می شد ..
و پدالی داشت که وقتی پا می زدی چرخ دوخت حرکت می کرد ..
با جهازش آورده بود خانه شوهر و گذاشته بود اتاقی ...
و رویش پارچه زیبای گلدوزی شده ای انداخته بود ..
یادم هست خیلی خیلی کوچک بودم و در شبهای سرد و بلند آذربایجان ...
صدای موزون چرخ خیاطی و تماشای پارچه که از زیر سوزن رد می شد ...
و پاهای مادر که تند و تند پدال می زد و صدای موسیقی رادیو که یار همیشگی او بود ..
خواب به چشمانم می آورد و تا ساعتها این نواهای موزون در رویاهایم می خواندند ...
خیلی در دوخت و دوز باسلیقه بود و لباسهایش زبانزد دوست و آشنا ..
علتش هم مجله هایی بود که مرتب می خرید ..
و روی میز کوچک کنار چرخ خیاطی روی هم می گذاشت ..
و پر بود از خانمهای خوش پوش زیباروی خندان ...
و مدلهای مختلف لباسهای تابستانه و زمستانه ...
و جند برگی هم در باره غذاهای فرنگی خوش آب و رنگ ...
و یک ضمیمه گرانبها از الگوهای لباس در میانش ...
" مجله بوردا "
که از وقتی یادم می آید نفر پنجم خانواده چهار نفره ما بود ..
و تا بعد که بزرگ شدم و دختر ی نوجوان ....
و مادر قیچی داد دستم و با حوصله راهنمائیم کرد ...
و اولین پارچه را که به رنگ یاسی زیبائی بود برش دادم و بلوز تابستانه دخترانه ای دوختم ...
و این عشق به پارچه ها و نرمی و لطافتشان و رنگ و بافت زیبایشان ...
و برشها و ساسونها و اریبها و یقه های متفاوت ...
و همه آنچه که دست به دست هم می داد و زیبائی و وقار را تنپوش می کرد ..
در دلم خانه کرد ...
هنوز که هنوز است مادر در کمد لباسهای خانه شان ..
ردیفی از کت و دامنهای زیبای خوشرنگ آن زمان را به یادگار نگاه داشته ...
اگرچه آنقدر ظریف و فرانسوی و تنگ و باریک هستند ...
که به سایز و قواره این زمانه نمی خورند ..
و تنها برای تماشا مناسبند و تماشایشان هم دنیایی از لذت است ...
" آن بوردا " یا " آن مگدالن لمینر " در سال 1909 در شهر افنبورگ آلمان به دنیا آمد ...
پدرش راننده لوکوموتیو و مادرش زنی خانه دار و مهربان بود ..
از همان کودکی رویای زندگی بهتری را داشت ..
و متفاوت با دیگر دختران که موهای بلند بافته داشتند ...
و او موهای کوتاهش را به رخ می کشید ...
17 ساله بود که بعنوان صندوقدار در یک شرکت الکتریکی در افنببورگ مشغول به کار شد ..
قسمتی از کارش در رابطه با شرکت چاپ و نشر محلی " بوردا " بود ..
و به این ترتیب با فرانتس بوردا ، پسر موسس شرکت آشنا شد ...
و در 1931 با او ازدواج کرد و صاحب سه پسر شد ...
در سال 1949 همسرش ، شرکت تقریبا ورشکسته را به او سپرد ..
و آن چهل ساله در سال 1950 اولین شماره از مجله فشن بوردا را منتشر کرد ..
موفقیت او چشمگیر بود و این مجله به زودی یکی از پر فروشترین مجلات مد زنانه شد ...
در سال 1952 شرکت نشر بوردا الگوهای جداگانه خیاطی منتشر کرد ..
و ضمیمه قابل جدا شدن با آموزشهای جامع و الگوهای دوخت در میان مجله قرار گرفت ...
این مجله در حال حاضر در 89 کشور دنیا و به 16 زبان منتشر می شود ...
و علاوه بر مجله ماهانه اصلی شماره های ویژه ای مانند ...
بوردای دامن ، بلوز و شلوار ، بوردای کودکان ، بوردای زنان درشت اندام ...
، بوردای زنان کوچک اندام ، و دوزندگی برای تازه کاران ...
خدمات وسیعتری را برای خیاطان آماتور فراهم کرده ..
آن بوردا ، زنی احساساتی ، زیبا و با نشاط و سرسخت بود ..
خودش گفته :
من به همه نشان میدهم که معجزه میتواند واقعیت پیدا کند.
این زن بی نظیر دنیای نشر مد در سال 2005 در سن 96 سالگی ...
در وطن خود افنبورگ آلمان دیده از جهان فرو بست ...
تاريخ: یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 16:29
میشل باچلت در سال 1951 در سانتیاگو به دنیا آمد .
پدرش آلبرتو باچلت افسر نیروی هوائی شیلی بود .
در سال 1970 وارد کالج پزشکی شیلی شد و عضو گروه جوانان سوسیالیست .
پدرش ژنرال شده بود و از مشاوران نزدیک رئیس جمهور وقت سالواتور آلنده .
ارتش شیلی در 11 سپتامبر 1973 کودتایی خونین کرد و آلنده سرنگون شد .
پدرش دستگیر و به مدت شش ماه تحت شکنجه مداوم قرار گرفت تا در مارس 1974 درگذشت.
میشل 23 ساله همزمان با تحصیل در دانشگاه به مبارزان کمک می کرد .
تا در 1975 همراه با مادرش دستگیر شد .
و به یک شکنجه گاه مخوف که زیر نظر گروهی نظامی اداره می شد برده شد .
دورانی سیاه و سخت...
تا یک ماه بعد که آزاد شدند و به استرالیا رفتند و بعد به آلمان شرقی .
در سال 1979 با پسر یک ساله اش به شیلی بازگشت .
و در سال 1982 مدرک پزشکی عمومی اش را دریافت کرد .
ولی رژیم پینوشه نگذاشت تا تخصصش را بگیرد .
پافشاری کرد و با همه مشکلات پیش رو در رژیمی دیکتاتور و نظامی ادامه تحصیل داد .
و تخصص کودکان و بهداشت عمومی گرفت .
و در سال 1984 در یک سازمان غیردولتی که هدفش کمک به قربانیان پینوشه بود شروع به کار کرد .
و دومین فرزندش به دنیا آمد .
در سال 1990 بعد از سقوط دولت پینوشه با سمت پزشک عضو کمیته مبارزه با ایدز و مشاور سازمان جهانی بهداشت شد .
برای موفقیت در عرصه سیاست در آکادمی استراتژی و سیاست سنتیاگو و بعد در کالجی در واشینگتن در زمینه دفاع نظامی منطقه ای به تحصیل پرداخت .
در سال 2000 ریکاردو لاگوس رئیس جمهور شیلی شد و میشل باچلت وزیر بهداشت .
دو سال بعد وزیر دفاع شد و سعی کرد بین نظامیان و مردم آشتی برقرار کند .
و این موجب محبوبیت بسیارش شد .
چهارمین انتخابات بعد از 17 سال دیکتاتوری در شیلی انجام شد.
زنی که خود از قربانیان شکنجه و دیکتاتوری بود با برنامه انتخاباتی برای افزایش سطح بهداشت ، آموزش و خانه سازی و سیاست بازار آزاد سالم و از همه مهمتر اصلاح دستگاه امنیتی شیلی پای به میدان گذاشت .
اختمال پیروزی اش خیلی کم بود .
ولی باچلت 54 ساله توانست در دور دوم انتخابات در ژانویه 2006 رقیب محافظه کار خود سباستین پیزا را که بازرگانی میلیاردر بود با 6 درصد رای بیشتر شکست دهد .
آقای پیزا ضمن تبریک به خانم پاچلت گفت که می خواهد در برابر میلیونها زنی که سر انجام با قدرت و سرسختی موقعیتی را که سزاوارش بودند بدست آوردند سر تعظیم فرورد آورد .
میشل باچلت همیشه خود را فقط یک زن شیلیایی معرفی می کند همانند میلیونها شیلیایی دیگر .
کار می کند و مراقب خانه و خانواده اش هست و دخترش را به مدرسه می رساند .
افرادی که با او کار کرده اند او را زنی خستگی ناپذیر می دانند …
که کم می خوابد و از تفریح و مهمانی لذت می برد و مهربان و خنده رو است ..
و در مواقع لازم به شدت جدی و عبوس .
دو بار ازدواج کرده است و سه فرزند دارد ....
که پس ار جدائی از همسر دومش خود به تنهائی آنها را بزرگ کرده است.
باچلت می خواهد دادگاهها قاضی عدالت باشند و شیلی به سمت صلح و آشتی حرکت کند.
پینوشه و سران و رهبران نظامی دولتش به جرم نقض گسترده حقوق بشر و کشتار دسته جمعی، شکنجه ، آدم دزدی، ایجاد تنش غیرقانونی و سانسور رسانهها محاکمه و محکوم شدند .
و پینوشه به علت سکته قلبی و نب ریوی در سال 2006 درگذشت .
که خبر مرگ وی باعث شادی هزاران شیلیایی در خیابانها شد .
خانم باچلت زمانی که در نشست سران عرب و آمریکای لاتین شرکت کرده بود در هنگام سخنرانی از واژه خلیج فارس استفاده کرد که این امر با اعتراض محترمانه امیر قطر مواجه شد ولی او همچنان به سخنرانی خود ادامه داد و اعتنائی به این موضوع نکرد .
نهاد «زنان سازمان ملل» طی مراسمی در سالن مجمع عمومی در نیویورک، رسما آغاز به کار کرد.
به گزارش دادنا و به نقل از وب سایت سازمان ملل متحد،
این نهاد قرار است جایگزین سازمان امداد زنان و گروه زنان سازمان ملل شود تا از توانایی بیشتری در پیشبرد حقوق زنان در سطح جهان برخوردار شود.
رئیس نهاد زنان سازمان ملل، خانم «میشل باچلت»، رئیس جمهور سابق شیلی است.
بان کی مون، دبیر کل سازمان ملل، در مراسم گشایش این نهاد گفته است :
که ما نهاد «زنان سازمان ملل» را برای میلیون ها دختری که تنها به خاطر دختر بودن نمی توانند به مدرسه بروند، بنیاد کردیم، برای میلیون ها زنی که آلوده به ویروس ایدز شده اند و به ندرت مورد رسیدگی قرار می گیرند، چرا که زن هستند و نیز برای میلیون ها انسانی که هر روزه مجبورند خشونت را تجربه کنند، تنها به خاطر آن که زن هستند.
میشل باچلت، رییس این نهاد تازه تاسیس افزود:
امیدوارم ایجاد این سازمان کمک بزرگی برای ارتقای سهم زنان در تصمیم گیری های کلان جوامع باشد و راهی باشد برای همزیستی مسالمت آمیز بیشتر بین مردم کره زمین.
از ایران، فاطمه آجرلو و فاطمه آلیا، دو تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در این مراسم شرکت کردند.
منابع : ویکی پدیا و خبرگزاری مهر
پی نوشت :
ترانه ای که موسیقی وبلاگ است " به تو می اندیشم آماندا " نام دارد ...
ترانه ای که " ویکتور خارا " خواننده و مبارز شیلی برای مادر و پدرش سرود ...
ویکتور را در زمان حکومت پینوشه در ورزشگاهی در سانتیاگو به قتل رساندند ...
به تو می اندیشم آماندا
در خیابان باران می بارد و تو در راه کارخانه ای
مانوئل آنجا کار می کند
آن لبخند درخشانت
آن باران روی موهایت
چه محشری .....
وعده ی دیدار داری
با او با او با او
تنها پنج دقیقه ...
پنج دقیقه ای که عمری ابدی ست
آنگاه سوت کارخانه فریاد می زند
به کارتان بازگردید
و تو به راه می افتی
همه چیز از تو روشنی می گیرد
آن پنج دقیقه تو را شکوفان می کند
به تو می اندیشم آماندا
و تو در راه کارخانه ای
که سر به کوه نهاد
و در این کار هرگز خطا نکرد
و در پنج دقیقه خاموش شد
سوت کارخانه فریاد زد
به کارتان بازگردید
بسیار کسان بازنگشتند
مانوئل نیز بازنگشت ...
دانلود ترانه آماندا

تاريخ: پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 11:55
وانگاری ماتای در سال 1940 در روستایی کوچک در کنیا به دنیا آمد ...
استعداد بسیار داشت و برای تحصیل به مدرسه ای مشهور و مذهبی رفت ...
بورس تحصیلی گرفت و برای تحصیل در رشته بیولوژی به دانشگاهی در آمریکا رفت ...
در سال 1971 به عنوان نخستین زن کنیایی مدرک دکترای خود را از دانشگاه نایروبی کسب کرد ..
در سال 1977 پروژه ای را به نام " کمربند سبز " برای درختکاری در سراسر کشورش به راه انداخت ..
که بزرگترین پروژه در نوع خود در آفریقا است ...
و میلیونها درخت کاشته شد و هزاران فرصت شغلی بوجود آمده است ..
عشقش به محیط زیست و تلاش شبانه روزیش برای حفظ و ایجاد فضای سبز ...
باعث شد تا به او لقب " مادر درختان " بدهند ..
در سال 2003 برای مدت دو سال نماینده وزیر محیط زیست کنیا بود ..
او همچنین در دانشگاه تدریس می کرد ...
و در دهه هفتاد میلادی مسئول سازمان صلیب سرخ کنیا بود ..
فعالیتهای او همواره با مخالفت های دولت وقت " آراپ موی " روبرو می شد...
و حتی چند سال به زندان رفت ...
به خاطر یک عمر تلاش و پیگیری مجدانه و از خود گذشتگی بسیار در راه حفظ محیط زیست ...
در سال 2004 اولین زن آفریقائی بود که جایزه صلح نوبل را دریافت کرد ...
لباس سنتی آفریقائی زیبائی به رنگ سبز پوشید و پشت تریبون رفت ...
و عنوان سخنرانی اش در هنگام دریافت جایزه " ترس بزرگترین دشمن ماست " ...
این فعال محیط ریست و حقوق بشر پس از طی یک دوره مبارزه با بیماری سرطان ...
در سن 71 سالگی در وطنش که با همه وجود به آن عشق می ورزید چشم از جهان فروبست ..
روحش شاد و یادش ماندگار .....
تاريخ: سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ ساعت: 12:8

در سالن خانه خاله مريم پيانوئي بود ....
سياه رنگ و براق و تكيه داده بود كنار ديوار و پدالي داشت ...
و درش روي شاسي ها مي خوابيد و دفترچه نت كه تكيه داده بود بالايش ....
و اين پيانو سالها براي من مثل يك شي مقدس بود ....
بچه هاي خاله كلاس موسيقي مي رفتند ....
و شوهر خاله هم دستي به پيانو داشت و آواز گرمي ....
و هر وقت جمع فاميل خصوصي و خلوت و دوستانه مي شد ....
كسي مي زد و شوهر خاله مي خواند ....
خيلي كوچك بودم و عاشق اين شاسي هاي تيره و روشن ...
كه انگشت رويشان مي گذاشتي ....
انگار هزار پري در هوا پرواز مي كردند و تو را به سرزمين خيال مي بردند ...
پدر با كلاس موسيقي مخالف بود ...
اولا در تبريز اين چيزها مرسوم نبود .....
و بعد هم علاقه داشت كه من سفت و سخت درس بخوانم ...
و عطش وحشتناك مرا به ادبيات و نقاشي و موسيقي مي دانست ...
و نمي خواست فكرم به چيزي ديگري مشغول شود.....
و از خطو طي كه او براي آينده ام ترسيم كرده بود خارج شوم ..
و اين شد كه حسرت نواختن ساز با من ماند تا بزرگسالي و ابتداي زندگي مستقل ....
اما جادوي ملوديها و نتها كار خود را مي كرد ...
و بي اختيار در هر مكان و زمان و جمعي گوشم به دنبال نغمه هاي موزون زيبا مي رفت ...
گوش كردن به پيانو را با آثار كلاسيك شروع كردم ....
شوپن و شوبرت و موتسارت و بتهون و راخمانيف ....
تا هنگامي كه دوستي عزيز مرا با دنياي موسيق ايراني و ساز هاي ايراني ...
و به خصوص قطعات پيانو ايراني آشنا كرد ...
چشم مي بندم و به هنر بي بديل سرانگشتان آقا ي معروفي دل مي سپارم ...
و نتهاي زمينه كه تكرار مي شوند بوم نقاشي مي شود ...
و نتهاي بعدي قلم موئي كه پيانيست دست مي گيرد....
و هي رنگ مي گذارد وطرح مي كشد ...
و بوته هاي لاله عباسي و ياس امين الدوله و ستونهاي پيچ پيج ....
و طاقهاي ضربي و ايوان بلند و نور رنگ رنگ شيشه هاي ارسي روي قالي ها ...
و عطر هزار بوته گل محمدي در فضا و چك چك قطره هاي آب حوض آبي رنگ و نغمه خوش پرندگان ..

استاد جواد معروفي در سال 1291 در تهران به دنيا آمد ...
پدرش نوازنده معروف تار استاد موسي بود ...
كه شاگرد برگزيده درويش خان و از موسيقي دانان بزرگ دوره خود به شمار مي رفت ..
در كودكي مادر را از دست داد و در خانواده پدري با خواهرش بزرگ شد ..
ابتدا پدر معلم موسيقي اش بود و نواختن تار و ويولن را از او ياد گرفت ....
و در چهارده سالگي به هنرستان موسيقي رفت ...
و نزد خانم تاتيانا خارطيان نوازندگي پيانوي كلاسيك را آموخت ...
آثار بزرگان موسيقي كلاسيك را با مهارت مي نواخت ...
و همراه با آن موسيقي ايراني را نزد كلنل علي نقي وزيري كامل كرد ...
هجده ساله بود كه با خانم شمس الزمان ازدواج كرد و صاحب چهار فزند شد دو پسر و دو دختر ...
در سال 1312 وقتي تنها 21 سال داشت به علت استعداد شگرفش استخدام وزارت فرهنگ شد ...
و در هنرستان به تدريس موسيقي پرداخت ...
و همزمان با تاسيس راديو به آنجا رفت و سالها تك نواز پيانو بود ..
از سال 1332 سرپرست موسيقي راديو شد و عضو شورايعالي موسيقي ...
و رهبر اركستر شماره يك و رهبر اركستر گلها ...
و تنظيم كننده آهنگ هاي علي اكبر شيدا و عارف قزويني و ركن الدين مختاري و درويش خان ..
و بسياري از آهنگسازان معروف ايراني بوده ..
در نواختن از روش مشير همايون شهردار و همچنين مرتضي محجوبي اقتباس مي كرد ...
ولي با شيوه اي منحصر به فرد و خاص خودش ...
اولين قطعه اي كه ساخت " ترانه هاي خيام " بر اساس رباعيان خيام در سال 1315 بود ...
و آثار ديگرش:
قطعاتی در دستگاه ماهور و راک؛ سوئیت های دشتی؛ سه گاه؛ ماهور و دیلمان
خواب های طلایی؛عاشورا؛ خزان؛ روزگار من؛ طبیعت، به روایت جواد معروفی؛
سپیده؛ ژیلا؛ رومینا ...
طي سالها تدريس در دانشگاه و هنرستان موسيقي ...
شاگردان به نام و شهره اي تربيت كرد كه از آن جمله اند :
اردشیر روحانی، افلیا پرتو، انوشیروان روحانی، پرویز اتابیگ (اتابکی)، مهین زرین پنجه و ساسان محبی ..
تمرين موسيقي كلاسيك را باعث رواني دست و قوي شدن نت خواني مي دانست ...
و يادگيري موسيقي ايراني را در مقام بعد ، چون تكنيك مفصلتري دارد ...
اساتيدي همچون روح الله خالقي و علي تجويدي و ساير بزرگان ...
همواره از اخلاص ايشان و ويژگيهاي معنوي و اخلاقي ايشان بسيار ياد كرده و تعريف نموده اند ...
و اين همان روح پاكي است كه در آثارشان موج مي زند ...
ايشان بعد از ساليان سال تلاش و عمري با عزت ...
در 16 آذر ماه سال 1372 چشم از جهان فرو بستند ...
روحشان شاد و آثارشان جاودان ...
قطعه اي از آلبوم خوابهاي طلائي را برايتان در وبلاگ گذاشته ام
اميد كه آرامش روحتان شود
تاريخ: پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 19:50
به آسمان نگاه می کند و ستاره ها را رصد می کند با تلسکوپ کوچکش ...
و از کتابخانه اش کتابی برایم می آورد و روی پوسترهای اتاقش ...
که همه دیوارها را تا سقف پر کرده با تصاویر سیارات و ستاره ها و کهکشانهای دور ..
برایم در باره نظریات استیون هاوکینگ توضیح می دهد و از میچیو کاکو برایم می گوید ..
فیزیک کوانتمی و نجوم را بسیار دوست دارد ..
ولی عاشق سیاره آبی رنگی است که رویش زندگی می کند ..
و معتقد است نسل من به خوبی از آن نگاهداری نمی کند و کمر به قتلش بسته ..
و هی نقشه می کشد برای نجاتش و حفظش ..
از پسرم می خواهم کتاب آقای " کاکو " را بدهد نگاهی بکنم ..
کتابی به نام " جهان های موازی " در باره سفری به آفرینش و ابعاد بالاتر و آینده جهان ...
میچیو کاکو (Michio Kaku) متولد 24 ژانویه 1947 در سن خوزه آمریکا است.
این فیزیکدان آمریکایی با اصلیت ژاپنی در رشته فیزیک نظری دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شد .
و سپس از "لابراتوار پرتوی برکلی" دکترای فلسفه گرفت.
وی شاگرد ادوارد تلر، و از نظریه پردازان بزرگ کنونی جهان است.
او شهرت خود را به خاطر نوشتن یک بخش بسیار مهم از "نظریه ریسمان ها یا رشته ها" به دست آورده است.
نظریه رشته ها (Strings Theory) برپایه نظریه کوانتوم لایه ای استوار شده است .
و می گوید که ذرات بنیادی و ابتدایی یعنی الکترون ها، کوارکها و سایر ذرات کیهانی زمانیکه از فاصله دور مشاهده شوند رفتاری ذره ای دارند .
ولی در واقع ترکیبی از پیچها و حلقه ها و یا رشته های انرژی هستند که ارتعاشات متفاوتی دارند.
170 مقاله در باره فیزیک نظری و 12 کتاب و برنامه های تلوزیونی و رادیویی بسیاری درباره علم و آینده بشریت دارد.
مهمترین کتابش " فیزیک غیر ممکن " است که یک از پر فروشترین کتابهای علمی است .
و میچیو کاکو به زبانی ساده مفاهیم پیچیده و دشوار را توضیح میدهد .
در صفحه 435 کتاب " جهان های موازی " مطلبی نظرم را جلب می کند ...
که شاید برای شما هم خواندنش خالی از لطف نباشد ..
" من معتقدم زیگموند فروید ، با تمام اندیشه هایش در مورد بخش تاریک ذهن ناخودآگاه ، بیشتر از همه به حقیقت نزدیک شده است وقتی می گوید آنچه به ذهن های ما معنا و ثبات می بخشد چیزی نیست جز کار و عشق .
کار به ما احساس مسئولیت و هدفمند بودن می دهد و نه تنها به زندگی های ما انضباط و ساختار می بخشد بلکه به ما احساس غرور ، پیشرفت و چهارچوبی برای شکوفائی می دهد .
و عشق عنصری ضروری است که ما را در تار و پود جامعه قرار می دهد . بدون عشق ما گم گشته ، تهی و بدون ریشه خواهیم بود .
علاوه بر عشق و کار من دو عنصر اساسی دیگر را نیز اضافه می کنم که نخست شکوفا کردن استعدادهایی است که با آن ها متولد می شویم و باید به جای اینکه بگذاریم به مرور زمان تحلیل رفته و از یاد بروند تا حد نهایت از آنها استفاده کنیم .
همه ما افرادی را می شناسیم که در زندگی خود موفق نشدند قابلیت هایی را که در دوران کودکی از خود نشان دادند در بزرگسالی به شکوفایی برسانند . بسیاری از مردم از تصویر آینده خود وحشت می کنند .
من فکر می کنم به جای آنکه مدام قسمت و تقدیر خود را سرزنش کنیم باید آن طور که هستیم خود را بپذیریم و سعی کنیم تا رویاهایی را که با قابلیت های ما تناسب دارند محقق کنیم .
دوم اینکه باید سعی کنیم زمانی که جهان را ترک می کنیم آن را به جای بهتری نسبت به زمانی که وارد آن شده ایم بدل کرده باشیم .
هر فردی می تواند دو راه مختلف در پیش بگیرد :
اینکه در اسرار طبیعت جستجو کرده ، محیط زیست را پاکیزه نگاه دارد و برای صلح و عدالت اجتماعی تلاش کند
یا مثل یک رهبر و مربی به تربیت جوانان کنجکاو و پر انرژی بپردازد . "
تاريخ: چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 22:7
خانم بلقیس سلیمانی در کرمان به دنیا آمده در سال 1342 ....
و نویسنده و منتقد ادبی است ...
کارشناسی ارشد فلسفه دارد ...
و مدیر گروه مطالعات فرهنگی و فرهنگ عامه شبکه رادیوئی فرهنگ است ...
بیش از هشتاد مقاله نوشته و کتابهای :
" بازی آخر بانو " ، " بازی عروس و داماد " و "خاله بازی "
از آثارش هستند ..
بعضی از کتابهایش به زیانهای انگلیسی و ایتالیائی و عربی ترجمه شده ...
داستانهایش روایت عشق و قدرت هستند ...
و حکایت دهه شصت و رویدادهای سیاسی و اجتماعی اش ..
و نقش محوری در داستانها با زنان است ...
رد پای دغدغه های فلسفی اش را در آثارش می توان دنبال کرد ...
نوشته ای از ایشان را در وبلاگ آقای سروش http://www.aseman38.blogfa.com
خواندم که خیلی به دلم نشست ...
شاید در ذهن شما هم جوانه ای بزند ...
من همه چیز هستم غیر از خودم
من«دوشيزه مکرمه» هستم،
و همزمان قند توي دلم آب مي شود وقتي زنها روي سرم قند مي سابند.
من مرحومه مغفوره هستم،
وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.
من والده مکرمه هستم،
وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم،
وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.
من زوجه هستم،
وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان بدهد.
من سرپرست خانوار هستم،
وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من خوشگله هستم،
وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من مجید هستم،
وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من ضعيفه هستم،
وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من بي بي هستم،
وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من مامی هستم،
وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي ميکند.
من «مادر» هستم،
وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من زنيکه هستم،
وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ می شنود.
من مامانی هستم،
وقتي بچه هايم خَرَم مي کنند تا خلافهايشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم،
وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگشم. به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم...
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم،
وقتي شوهرم آروغهاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
من «بانو» هستم،
وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛
«خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادها ی شبانه شوهرم، «سليطه» هستم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد.
من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم،
«دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم به من ميگوید «وِروِره جادو»،
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
من «مادر فولادزره» هستم،
وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي ميکند .
تاريخ: چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 21:32
نامش " نسرین منصور الفرقانی " است ....
فقط نوزده سال دارد ...
دختری معمولی بوده در خانواده ای معمولی در لیبی ....
بردنش برای آموزش نظامی ..
به اجبار و با تهدید خانواده اش به قتل ...
او و هزاران زن و دختر جوان دیگر در اردوگاههای آموزشی ارتش قذافی ...
قبل از هر آموزشی به آنها تجاوز می شد ...
دهها و شاید هم صدها بار ...
توسط آدمهای مختلف و به کرات ..
آنقدر که دیگر هیچ از شخصیت انسانی اش نماند ....
و همه وجودش و حیثیتش و کرامتش خرد شود ....
و همه خاطران دوران کودکی و خانواده از ذهنش پاک شود ...
و بشود مزدور ...
کسی که سلاحی دستش می دهند و روحش را از کینه و نفرت پر می کنند ...
و می گذارندشان در اتاقی ...
و زندانیان را به ردیف می آورند و می گویند شلیک کن ..
در مغزش و قلبش ...
می گوید مجبور بودم ...
باید می کشتم تا کشته نشوم ...
خودش یازده نفر را یادش هست که با خونسردی کشته ...
وقتی انقلابیون حمله کردند سعی کرده فرار کند ...
و از پنجره ساختمان پریده بیرون و بردنش بیمارستان ..
روانشناس بیمارستان می گوید بیمار است و قربانی ...
و فقط زنان و دختران نبوده اند ...
اخیرأ مستندی در یکی از شبکه های خبری پخش شد ...
از کسانی که در دوران نوجوانی مجبور به خدمت در ارتش لیبی و طی دوره های نظامی شده بودند ...
دوره هایی که بی شباهت به تربیت سگهای درنده برای دستگیری مجرمین نداشت ...
تمریناتی که یا استخوانهایت را خرد می کرد و به زندگیت پایان می داد...
و یا با روحی خرده شده زنده می ماندی و برای زندگیت باید دریوزگی افسران را می کردی ...
و مردی و مردانگی ات بر باد بود و فقط ماشین کشتار می شدی ...
این روش معمر قذافی است در رهبری ...
ار بین بردن شخصیت و کرامت و انسانیت ملتش ...
با خشونت و عقب ماندگی و فقر و استیصال و درماندگی ...
آنقدر که همه پپشانی بر پایش بگذارند ...
و کتاب سبزش را مقدس بنامند ...
و در خیابانها برایش هورا بکشند ...
ولی قذافی فراموش کرد ...
که همه حقیر نمی شوند و پست نمی مانند و عصیان می کنند ...
و جان می دهند ..
دسته دسته ..
زن و مرد و کودک ...
چرا که خداوند بشر را آزاد و آزاده آفرید ..
تاريخ: دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 14:35

در كودكي حسودانه به فهرست كاستهاي پسردائي هاي بزرگم چشم مي دوختم ..
و ترانه اي بود ...
كه نه اسمش را مي دانستم و نه خواننده اش را مي شناختم و نه شعرش را مي فهميدم ..
ولي بسيار دوستش داشتم ..
خيلي به پدر اصرار كردم براي خريدنش ولي موسيقي پاپ غربي دوست نداشت ..
تا روز تولدم ..
عموجان برايم كاستش را خريد و به همراهش پوستري از خوزه فليسيانو ..
و شعرش را در دفترچه اي برايم نوشت ..
و حالا اين ترانه به همه زندگيم و كودكيم و خاطراتم و دلتنگي هايم گره خورده ..
در متن ترانه و موسيقي صدايي شبيه به بارش باران است ..
دستهاي نوازنده كه روي سيمها مي لغزد و انگار قطرات باران به زمين مي ريزد ...
خوزه مونسراته فلیسیانو (Jose Monserrate Feliciano) ...
یکی از مشهورترین خوانندگان و گیتاریست های دنیای موسیقی پاپ ...
اصلیت لاتین دارد و در سال 1945 در پورتوریکو به دنیا آمده و از بدو تولد قربانی بیماری آب سیاه بوده ..
و خیلی زود در همان ایام نوزادی بینایی خود را از دست داد....
در 5 سالگی به همراه خانواده به محله اسپانیایی نشین هارلم در نیویورک مهاجرت کرد...
ابتدا شروع به فراگیری نواختن آکاردئون نمود و بعد از مدتی گیتار را به عنوان ساز اصلی خود انتخاب کرد...
پشتکار بسیاری داشت، تمام روز می نشست و ساعتها گیتار می زد، 14 ساعت در روز! ...
اولین اجرای جدی موسیقی خود را در 9 سالگی انجام داد ..
و در 17 سالگی برای کمک به مخارج زندگی شروع به کار کرد....
پس از مدتی نوازندگی در کلوپ های مختلف، همکاری خود با کمپانی RCA را آغاز کرد ...
و در سال 1964 به طور رسمی در فستیوال Newport Jazz شرکت کرد..
چرا که سبک و طریقه نواختن گیتار او آمیزه ای بود از گیتار فلامنکو با بداهه نوازی های Jazz...
همان سال اولین اجرای حرفه ای خود را در Detroit انجام داد..
و پس از آن منتقدین موسیقی اینگونه نوشتند:
"جادوگر ده انگشتی آنچنان سیم های گیتار را در اختیار خود دارد که هیچ کس را توان مقابله با او نیست. اگر می خواهید باید همین امروز او را بگیرید، چون فردا از اینجا می رود!"
تا کنون شش Grammy Award را نصیب خود كرده ، این جوایز را دو بار در سال 1968 و مابقی را در سالهای 1984، 1986، 1989 و 1990 به دست آورد.
دو جایزه از این جوایز مربوط به کارهای انگلیسی و بقیه مربوط به کارهای اسپانیایی وی بودند.
او همچنین در این سالها 16 بار دیگر کاندید دریافت Grammy Award در زمینه های مختلف مانند موسیقی پاپ، لاتین، بهترین خواننده ی مرد و ... شد.
همچنین در سال 1996 از طرف Billboard Magazine توانست Lifetime Achievement Award را نصیب خود کند،
مجموعه کارهای سمفونیک او توسط بسیاری از
ارکسترهای بزرگ جهان ازجمله فیلارمونیک لندن، لوس آنجلس، وین و ... اجرا شده است.
او از سال 1995 در تعداد زیادی از برنامه های تلویزیونی ظاهر شد ..
و شروع به مسافرت و اجرای کنسرت در خارج از آمریکا مانند کانادا، انگلستان، سوئیس، ایتالیا، آلمان، ژاپن، کره، فیلیپین، شیلی، برزیل و ... کرد.
در سال 1999 به همراه هنرمندانی چون کارلوس سانتانا
و نیز ریکی مارتین ، در برنامه های مخصوص موسیقی شبکه CBS نیز شرکت داشت.
خوزه فلیسیانو در سال 1971 با سوزان امیلیان (Susan Omillian) آشنا شد ..
این دو در سال 1981 با یکديگر ازدواج کردند. سال 1988 اولین فرزند آنها بنام ملیسا و سال 1991 دومین فرزندشان بنام جاناتان بدنیا آمد.
آنها در خانه ای بسیار قدیمی - بیش از 260 سال – در کنار رود خانه Saugatuck زندگی می کنند.
آرامش و زیبایی محل به او اجازه می دهد که با خیال راحت به ساخت و ضبط موسیقی بپردازد. خوزه و سوزان در سال 1995 برای بار سوم صاحب فرزند شدند.
Listen to
the pouring rain
Listen to it pour,
And with every drop of rain
You know I love you more
Let it rain all night long,
Let my love for you go strong,
As long as we're together
Who cares about the weather?
Listen to the falling rain,
Listen to it fall,
And with every drop of rain,
I can hear you call,
Call my name right out loud,
I can here above the clouds
And I'm here among the puddles,
You and I together huddle.
Listen to the falling rain,
Listen to it fall.
It's raining,
It's pouring,
The old man is snoring,
Went to bad
And bumped his head,
He couldn't get up in the morning,
Listen to the falling rain,
listen to the rain
به باران سیل آسا گوش فرا ده
گوش فرا ده به بارش آن
و با هر قطره ی باران
بدان که من تو را بیشتر دوست خواهم داشت
بگذار تمام شب را ببارد
بگذار عشق من به تو نیرو گیرد
که مادامی که ما با همیم
چه کسی به آب و هوا اهمیتی خواهد داد؟
به باران فرو بارنده گوش فرا ده
گوش فرا ده به فروباریدنش
با هر قطره ی باران
من می توانم به صدای تو گوش بسپارم
نامم را صدا کن آشکارا به فریاد
من می توانم بشنوم بر فراز ابرها
من اینجایم میان چالابها
من و تو با هم و تنگ هم
به باران فرو بارنده گوش فرا ده
گوش فرا ده به فروباریدنش
می بارد
سیل آساست
پیرمردی خرناس می کشد
سرش ضربه خورد و متلاشی شد
او دیگر نخواهد توانست صبح از خواب برخیزد
به باران فرو بارنده گوش فرا ده
گوش فرا ده به فروباریدنشتاريخ: یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 22:53
استاد پر آوازه 72 ساله کرسی ادبیات فارسی دانشگاه تهران ...
" دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی "
که در روستای کدکن نیشابور به دنیا آمده ...
و علوم دینی خوانده و حوزه علمیه خراسان رفته ...
و ابتدا در دانشگاه فردوسی مشهد و سپس در دانشگاه تهران رشته ادبیات فارسی را تا مقطع دکتری خوانده ..
و شعر می گوید آنهم با تخلص م. سرشک ..
و چه اشعار نغز زیبائی ..
که سادگی و توازنش به آب روان می ماند ..
و عمق فلسفه زندگی را باز می تاباند ..
ابتدا غزل سرود .... " زمزمه ها "
و بعد شعر نیمائی و ... " شبخوانی " و " از زبان برگ "
و یکی از ماندنی ترین مجموعه هایش ... " در کوچه باغهای نیشابور " که در سال 1350 منتشر شد ..
" سفر به خیر "
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
......
در روزهای آخر اسفند،
كوچ بنفشههای مهاجر،
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشهها را از سایههای سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبههای كوچک چوبی،
در گوشهی خیابان، میآورند:
جوی هزار زمزمه در من،
میجوشد:
ای كاش . . .
ای كاش آدمی وطنش را
مثل بنفشهها
در جعبههای خاک
یکروز میتوانست،
همراه خویشتن ببرد هر كجا كه خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک
پی نوشت :
از دوستان خواننده وبلاگ می خواهم حتما از وب سایت http://www.parand.se دیدن کنند ..
که خاطره و ترانه و موسیقی و ادبیات و هنر را به هم آمیخته به سر پنجه ذوق و دانش ...
و گوهری یکدانه است با گنجینه هایی از صداها و ترانه های ماندگار ....
و پست اخیرش که اشعار دکتر کدکنی است که به صورت آوازی خوانده شده است ...
و در مجموعه ای از فایلهای صوتی گرد آوری شده ..
امید که این همه زحمات بی دریغ و سخاوتمندانه بزرگواری که وب سایت را اداره می کند ...
بر نظر و دل شما هم گوارا باشد ....
با سپاس بسیار از راوی حکایت باقی
تاريخ: یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 15:25

دوازده سال پيش در همين ساختمان اداري كه هستيم ..
بنا به رسم معمول ...
مديريت ساختمان دوره اي به واحد ما رسيده بود و بايد نگهبان جديد استخدام مي شد .
بعداظهر پائيز بود و مصاحبه داشتم با متقاضيان كار ...
و يكي بود كه نگهبان ساختمان مجاور معرفي كرده بود و خيلي هم تعريفش را كرده بود ..
در باز شد و خانم منشي راهنمائيش كرد داخل و نشست روي صندلي روبرويم ..
قد متوسطي داشت با بدني بسيار ورزيده و پوستي سخت آفتاب خورده و دو چشم كشيده نجيب ...
بسيار نجيب ...
خيلي مودب و رسمي خودش را معرفي كرد به فارسي زيبا و دلنشين افغاني ..
و نگاهي انداختم به فرمي كه پر كرده بود و چشمم رفت به تحصيلات كه نوشته بود در دانشكده نظامي بوده ..
متوجه نگاهم شد و مختصر برايم توضيح داد كه نظامي بوده با درجه سرهنگي و همه خانواده اش را كشته اند و خودش هست و همسر جوانش كه تنها به خاطر او آمده و حاضر است همه كار براي او بكند كه تنها بهانه زنده ماندنش هست ..
ترتيب اقامتش و مدارك قانوني اش را داديم و چند سالي در ساختمان ما بود ...
او و همسر خوش سخن فوق العاده مهربانش ...
از جمله دوستاني شدند كه دست سرنوشت در مقابلم قرارداد ..
و تا بعدها كه بازگشت به وطنش ...
و هنوز گه به گاه تلفني و مكاتبه اي و خوشحالم به سلامتي شان ..
هر وقت كاري نداشت دعوتش مي كردم به دفترم ...
تا از مردي برايم بگويد ..
كه جاي خاصي در ذهنم و قلبم اشغال كرده بود ....
شجاعتش و صبرش و دانشش و محبتش به سرزمينش و بعدها مرگ ناباورانه اش ...
احمد شاه مسعود يا شير پنجشير
در شهريور 1332 يا 2 سپتامبر 1853 در روستاي جنگلك ولايت پنجشير به دنيا آمد ..
پدرش " دگروال دوست محمد " افسر ارتش افغانستان بوده و پدر بزرگش از بزرگان پنجشير و در زمان امان الله شاه مامور رسمي دولت و خرانه دار نقدي ...
كودكي اش در دره پنجشير گذشت و بعد به كابل رفت و بعد به اقتضاي شغل پدر به هرات و درسش را در آنجا ادامه داد و دوران پايان تحصيل دبيرستان را در كابل بود و در سال 1352 عليرغم ميل باطني اش به تحصيل در دانشگاه نظامي ، وارد دانشكده مهندسي پلي تكنيك كابل شد ..
دوران تحصيلش در دانشكده از دوران زيباي زندگيش بوده كه خود در باره آن چنين مي گويد :
...................................
من دوست داشتم به حربی پوهنتون (دانشگاه افسری) بروم، پدرم می گفت:
«باید فاکولته ی طب و یا انجنیری را بخوانی.» تا اینکه یک شب جنرال غلام علی خان به خانه ی ما آمد. من به او گفتم: «می خواهم در حربی پوهنتون درس بخوانم و افسر شوم.»
جنرال غلام علی با تأثر گفت: «ای کاش من داکتر و یا انجنیر می بودم. من سی سال در نیروهای مسلح کشور خدمت کردم، چه حاصل؟» آن جا بود که تأمل کرده و کنجکاو شدم که چه باید بکنم و چه رشته ای را انتخاب کنم. تا اینکه جنرال مودودی هم به من گفت: «کشور ما به رشته های طب و انجنیری و ... نیاز مبرم دارد، نه رشته های نظامی.»
همچنین روح الله یکی از دوستانم نیز به من گفت: «به پلی تخنیک برو، پشیمان نمی شوی.» او مرا به نزدیک ساختمان زیبای پوهنتون پلی تخنیک برد و آن جا را نشانم داد. من با خود گفتم، باید به این مکان راه یابم، تا اینکه در امتحان کنکور قبول شدم و به آرزویم رسیدم ولی ... .
همان روزها، همان دوران لیسه و با همصنفی هایم، بهترین دوران زندگی ام بود، فوتبال بازی می کردیم، دنیایی از شور و شوق و جوانی بود، بهترین خاطرات درهمان دوران در انسان شکل می گیرد و شخصیت انسان رشد می کند.
تا جایی که به خاطر دارم، فعالیت های سیاسی من از صنف نهم شروع شد. چون در آن زمان، احزاب و جریان های سیاسی در لیسه ها فعال شده بود، من هم با دوستانم در این محافل شرکت جسته و با دیگران جر و بحث می کردیم. و کم کم علاقمند به مسایل سیاسی روز شدم.
آدم گوشه گیری نبودم، با دوستانم معاشرت داشتم. فوتبال و کاراته بازی می کردیم و برایم فرق نمی کرد که به ردیف اول صنف بنشینم و یا در آخر صنف.
اشعار حافظ را دوست دارم، همیشه می خوانم، شعر حافظ مرا متحول می کند و به من الهام می بخشد. موسیقی احساسات درونی انسان را بر می انگیزد، و شعر و موسیقی درهر انسانی اثر می گذارد.
در زندگی لحظاتی است که تکرار نمی شود. من در آن زمان، مصروف درس خود بودم. هرگز به این روزها فکر نمی کردم.
می شود گفت همان دو سال پوهنتون، از بهترین دوران زندگی ام بود، تا اینکه آن کودتای نا فرجام 1354 هجری شمسی و 1975 میلادی شکل گرفت و کشمکش های سیاسی، زندگی مخفی دروان داود و پس از آن نبرد مسلحانه ی سال 1354 دره ی پنجشیر، که با شکست همراه بود، سر نوشت مرا عوض کرد.
.................................
همزمان با تحصيل عضو رسمي نهضت اسلامي افغانستان شد ..
و در سال 1354 رهبري مبارزه را در نخستين قيام پنجشير در برابر حكومت وقت را به عهده گرفت .
ولي همرزمانش دستگير و اعدام شدند و خودش هم به پاكستان رفت و همانجا راه خود را از گلبدالدين حكمتيار جدا كرد ...
در 1357 كودتاي كمونيستي مي شود و او به نورستان و كنر مي رود و رهبري دسته هاي كوچك مجاهدين را به عهده مي گيرد و عليه رژيم كمونيستي وابسته به شوروي وارد جنگ مي شود ..
پس از شش تهاجم ناموفق ارتش شوروي در پنجشير توافقنامه اي برا ي دو سال بين روسها و احمد شاه مسعود به امضاء مي رسد ..
كه اين دو سال فرصتي شد تا وي حداكثر استفاده را بنمايد و نيروهاي مقاومت را سازماندهي كند و شوراي نظار را كه يكي از منظم ترين گروههاي نظامي چريكي بوده در 9 ولايت شمالي افغانستان پايه گذاري كند ..
حمله هاي بعدي روسها بي نتيجه بوده و پنجشير دژي تسخير ناپذير مي شود ..
در سال 1369 يا 1989 ميلادي سربازان اتحاد شوروي از خاك افغانستان مي روند و شوراي عالي فرماندهان ارشد جهادي به ابتكار شاه مسعود در ولايت بدخشان داير مي شود و احمد شاه به دعوت رئيس ستاد ارتش پاكستان به آن كشور مي رود ..
در باره اين اجلاس سخنانش شنيدني است :
................................
این اجلاس بزرگ قوماندان ها که در برج میزان سال 1369-1990میلادی در "شاه سلیم" تشکیل شد،
بدین منظور بود که استراتژی ما در آن شرایط ایجاب می کرد که قبل از سقوط کابل- پس از خروج نیروهای شوروی- قوماندان ها دور هم جمع شوند، یک استراتژی واحدی اتخاذ کرده و برای سقوط رژیم "نجیب"، عملیات های هماهنگ، برای گسترش جنگ ها در اطراف شهر های بزرگ، انجام شود.
با این هدف، کسی را وظیفه دادم تا قوماندان "عبدالحق" را ببیند و همچنین با دیگر قوماندان ها تماس برقرار شد.
همه ی قوماندان ها از این پروسه استقبال کردند که باید شورایی برقرار گردد. پاکستانی ها(آی.اس.آی) از تشکیل این اجلاس و اهداف و استراتژی آن واهمه داشتند، با قوماندان ها تماس برقرار ساختند،
رییس I.S.I (استخبارات) پاکستان هم آمد. او می خواست طرح های خود را به ما بقبولاند،
طرح حکمتیار نیز با پاکستانی ها هماهنگ بود، با I.S.I به نتیجه ای نرسیدیم. ولی قوماندان ها در این اجلاس بزرگ به توافقی رسیدند،
فیصله بر این شد که "عبدالحق" رییس باشد، من گفتم "مولوی حقانی" باشد. گفتند باید برویم "اسلام آباد"، رفتیم اسلام آباد نزد "اسلم بیگ" (جا نشین وزیر دفاع پاکستان)
در این اجلاس طرح ما این بود که طی عملیات های هماهنگ از ولسوالی ها (فرمانداری ها) به سوی شهر ها، حرکت کنیم. در صورت تسخیر شهر ها، برای پیشگیری از "انارشی" در شهر ها و اداره ها، اردوی منظمی را تشکیل دهیم و همچنین تشکیل واحد های اداری و مدیریت، از اهداف برجسته ی دیگر این اجلاس بود.
در نتیجه، پس از آن اجلاس، در سال 1370-1991میلادی، حقانی و عبدالحق، خوست را فتح کردند. در تابستان 1370-1991میلادی مجاهدین خطه ی شمال، در یک عملیات گسترده شهر خواجه غار را فتح کردند.
اولین شهری که بعد از خروج ارتش سرخ به دست مجاهدین افتاد، شهر طالقان بود، ما این شهر را بعد از جنگی خونین گرفتیم.
قدرت طلبی و افزون خواهی حکمتیار، باعث و بانی "خانه جنگی" و ظهور طالبان گردید.
من در مرحله ی جنگ های حساس و استراتژیک بودم، شوروی ها رفته بودند، نجیب آخرین تلاش هایش را می کرد تا سر پا بایستد، حکمتیار توسط جنرال تنی کودتا کرده شکست خورده بود، و باز در صدد کودتا بود، مجددی می گفت: «دو روز دیگر نجیب سقوط می کند»، من گفتم: «دو سال دیگر نجیب سقوط خواهد کرد.» چرا که کارها خام بود، رهبران آمادگی نداشتند. برنامه ای برای خود از قبل تدوین نکرده و پیش بینی های لازم به عمل نیامده بود تا چه کارهایی باید بکنند.
اول باید امنیت شهر کابل تامین می شد، بعد تشکیل حکومت موقت، تشکیل مجلس موسسان و سپس جامعه به سوی انتخابات آزاد سوق داده می شد. آن گاه بود که یک حکومت مقتدر مرکزی، می توانست جلو اهداف شوم استعماری پاکستان را بگیرد. آن وقت بود که ارتش ملی ما از هم فرو نمی پاشید. به طور مثال قومندان قوای مسلح هرات رؤفی به من گفت: «هرات را به کی تسلیم کنم؟» گفتم: «به اسمعیل خان»
حکومت نجیب در حال فروپاشی بود، باید یک وحدت ملی، یک اتحاد واقعی بین رهبران به وجود می آمد تا این فجایع به وجود نمی آمد.
...............................................................
نيروهاي عبدالرشيد دوستم سالار جنگ ازبك كه به احمد شاه پيوستند ، رژيم كمونيستي افغانستان در آستانه سقوط قرار مي گيرد ...
مسعود ميدان هوائي مهم بگرام را در سال 1371 به كنترل خود در مي آورد و نيروهايش براي تصرف كابل آرايش مي شوند و دولت حمتيار پيشنهاد تسليم بدون قيد و شرط مي دهد به شرط تشكيل دولت از سوي حزب اسلامي افغانستان كه احمد شاه مسعود رد مي كند و خواهان مشاركت همه جناح ها در دولت مي شود.
نیروهای حکمتیار غیر مسلح وارد کابل میگردند و از طریق جناح «خلق» حزب دمكراتيك خلق افغانستان در داخل شهر، در وزارت داخله (کشور) مسلح میگردند.
با این رویداد احمدشاه مسعود نیروهایش را به کمک جناح «پرچم» حزب دموکراتیک خلق افغانستان وارد شهر مینماید و مناطق حساس دولتی را در کنترل میگیرد.
بدین ترتیب دستههای مختلف مجاهدین از احزاب مختلف قسمتهایی از شهر و حومهٔ آن را را متصرف میشوند. از جمله حزب وحدت اسلامي به رهبری عبدالعلي مزاري مناطق غرب کابل و حزب اتحاد اسلامي افغانستان به رهبری عبدالرسول سياف ناحيه يغمان را در کنترل خویش میگیرند .
در روز 18 شهريور سال 1380 دو مرد كه خود را خبرنگار معرفي مي كنند به ديدنش مي روند و در خواست مصاحبه مي كنند و در هنگام حضور احمد شاه مسعود خود را منفجر مي كنند .....
و شير دره پنجشير که در هنگام مرگ چهل و هشت سال داشت نه در ميدان نبرد كه با خنجري در پشت كشته مي شود ...
تا چند روز خبر مرگش اعلام نمي شود ..
محمد قسیم فهیم که از همرزمان احمد شاه مسعود بود، پس از مسعود، توسط برهانالدین ربانی به جانشینی وی منصوب شد. آقای فهیم، پس از سقوط طالبان وزیر دفاع افغانستان و معاون اول رییس دولت، در دولتهای موقت و انتقالی شد.
لویه جرگه اضطراری افغانستان که در پایان دولت موقت تشکیل شد، به احمد شاه مسعود لقب «قهرمان ملی» داد و روز ۱۸ شهریور (نه سپتامبر) سالروز ترور شدن وی، در افغانستان «روز شهید» و تعطیل رسمی اعلام گردید ....
در آخرين مصاحبه اش خبرنگار از او مي پرسد تا كي مي جنگيد :
و او پاسخ مي دهد :
تا رسیدن به قله ی آزادی، تا رسیدن به یک کشور آزاد با صلح پایدار و افغانستان یکپارچه و متحد...

و من به مردي مي انديشم بسيار باهوش ...
كه شعر مي خواند و موسيقي دوست دارد و عاشق همسرش هست ...
ولي وطن براي او از هر چيزي با ارزشتر است حتي جانش ...
" احمد شاه مسعود به روايت صديقه مسعود "
عنوان كتابي است كه ناگفتههايي از زندگي قهرمان ملي افغانستان را ...
از زبان نزديكترين فرد به وي یعنی همسرش بازگو مي كند ..
اين كتاب توسط "ماري فرانسواز كولومباني " و "شكيبا هاشمي "
به زبان فرانسوي نوشته شده و "افسر افشاري " آن را به فارسي ترجمه كرده است.
صديقه مسعود، در "دره پنجشير " به دنيا آمده است...
17 ساله بوده که با احمد شاه ازدواج می کند ...
و 24 سال زندگی در جنگ درکنار همسری که عاشقانه او را دوست می داشت ...
و مردي برجسته بود و خوش ذوق و شيفته ادبيات و تاريخ ..
احمد شاه مسعود در خانه او را پري صدا ميزده ...
و زادگاه او و احمد شاه آرامش بخشترین جای جهان ...
خانههاي كاه گلي كه زير درختان زرد آلو پراكنده بودند،
سايه خنك بيدهاي مجنون، فرياد شادي پسران جواني كه در رود خانه آب تني ميكردند
، گوسفندان، مزارع كشت شده، باغهاي سبزي كه اطرافشان را گل فرا گرفته بود.
وي مي گويد: چندين بار شنيدم كه شوهرم خطاب به من گفت:
نگاه كن كشورمان چقدر قشنگ است، آيا لياقتش را ندارد كه با تمام روح و جسممان از آن دفاع كنيم؟
آن گونه كه صديقه مسعود در اين كتاب بيان كرده، همسرش هميشه از جنگ نفرت داشته است.
اغلب اوقات مسعود نااميد به خانه ميآمد و مي گفت: پري آيا فكر ميكني من جنگ را دوست دارم؟
آيا گمان ميكني من در روح و روانم يك جنگجو هستم؟
من از جنگ متنفرم! از آزار يك حيوان متنفرم، چه رسد به بد رفتاري با يك انسان.
تصورش را بكن گمان ميكني كه روزي برسد كه ما زندگي طبيعي داشته باشيم؟
و پدری که دلش در لبخند کودکانش ذوب می شود
پري گل از آخرين ساعاتي كه قبل از مرگ مسعود با او بوده است مي گويد:
طبق معمول رفتم و به نردههاي پاگرد تكيه كردم.
زماني كه از پلهها پايين ميرفت نگاهش را از من بر نميداشت ...
و به آرامي از پلههايي كه از ميان باغ ميگذشت پايين رفت ...
و روي هر پله رويش را به طرف من ميچرخاند ....
بار ديگر با نگاههايمان از هم خدا حافظي كرديم.....
تا چند روز بعد از مرگ مسعود او نيز مثل خيليها از مرگ شوهرش بي خبر بوده است.
بعد از آن واقعه همسر مسعود و فرزندانش را به تاجيكستان بردهاند بي آن كه بداند چه اتفاقي براي شوهرش افتاده.
صديقه مسعود حتي وقتي خبر مرگ مسعود را از تلويزيون ديده و شنيده بود باز هم كسي اصل ماجرا را براي او بازگو نميكرده است.
در حال حاضرهمسر احمد شاه مسعود به اتفاق فرزندان خود در شهر مشهد زندگي ميكنند و احمد تنها پسر مسعود، در دانشگاه فردوسي مشهد مشغول به تحصيل است.
همسر مسعود در مقابل فشار هوادران مسعود كه آرزو دارند كه احمد جانشين سياسي پدرش شود ترجيح ميدهد كه او هم مانند پنج خواهر ديگر خود در ايران ادامه تحصيل دهد.
پی نوشت :
منابع این پست از ویکی پدیا ، مصاحبه های احمد شاه مسعود و مطالب سایت تابناک بوده است .
تاريخ: یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 21:0
هکتور روبرتو چاورو آرامبورو (Héctor Roberto Chavero Aramburo) ...
یا آتا هوآلپا یوپانکی متولد 1908 در بوئنوس آیرس آرژانتین ...
و یکی از مهم ترین موسیقی دانان سبک سنتی آرژانتین در سده بیستم است ..
موسیقی را از ترانه های دهقانان و نوای گیتارشان آموخت ...
و نزد استاد باتیستا آلمیرون نواختن گیتار را شروع کرد .....
ولی بی پولی و سفر مداوم خانواده به خاطر شغل پدر این یادگیری را ناتمام گذاشت ...
ولی گیتار جزئی از روحش شد ...
و شعرهایش را به نام مستعار " آتا هوالپا یوپانکی " امضاء کرد ....
که معنای اسمش : آمده از سرزمین های دور تا آوازی بخواند ..
انگشتان دستش توسط ضربات قنداق تفنگ یک گروه راستگرای نظامی آسیب جدی دید ....
و به شهر پاریس در فرانسه تبعید شد ...
ترانه های او توسط خوانندگان بسیار مشهوری ...
همچون مرسدس سوسا ، لس چالچالروس، اوراسیو گوارانی، خورخه کافرونه ، آلفردو زیتاروسا
، خوسه لارالده ، ویکتور خارا ، آنخل پارا ، خاریو ، آندرس کالامارو
، دیویدیدوس ، ماری لافورت و بسیاری دیگر بازخوانی شد و تعداد زیادی از او تاثیر پذیرفته اند ...
مجموعه اشعار فدریکو گارسیا لورکا به نام " پنج عصر " ...
با ترجمه و دکلمه شاملو و آهنگهای جادوئی آتاهوآلپا یوپانکی ...
به حدی هنرمندانه و تاثیر گذار بوده ....
که شنونده احساس می کند این آهنگها برای این اشعار و دکلمه ساخته شده اند ..
ضربات محکم روی سیمهای گیتار بسان صدای ناقوس ...
و نوازشهای نرم و آرامبخش دستهای هنرمندش در آریژهای ملایم ...
و صدای بی بدیل شاملو روح را به پرواز می برد ....
این نوازنده و آهنگساز و خواننده بزرگ در 23 می 1992 ....
در اتاقی در هتلی در شهر نیمس فرانسه پس ار نوشیدن یک لیوان شیر به خواب ابدی فرو رفت ...
خاکسترش در باغ خانه اش در " سرو کلرادوی آرژانتین " که حالا موزه ای شده ....
در سایه بلوطی در کنار هنرمند بزرگ رقص فولکلوریک " سانتیاگو آیالا" به خاک سپرده شد ...
پی نوشت :
ترانه ای که در وبلاگ می شنوید نامش Para-Rezar-En-La-Noche است
تاريخ: شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 19:40
متولد 1353 در شهر لاهیجان و بزرگ شده شهر زیبای تنکابن است ...
ولی حالا در پراگ زندگی می کند ...
شهاب طلوعی در خانواده ای همه اهل موسیقی رشد کرد ...
و در کنار برادرانش گیتار آموخت ...
و دوست داشت موسیقی ایرانی را با سبکهای دیگر تلفیق کند ..
در رشته صنایع چوب از دانشگاه فارغ التحصیل شد ...
و با حافظ ناظری پسر شهرام ناظری آشنا شد ...
فرصتی گرانبها داشت تا از اساتید بزرگی همچون کامران کامکار و ابولحسن صبا بیاموزد ....
برای تحصیل و فراگیری موسیقی به کشور اسپانیا رفت ...
و همانجا بود که تلفیق موسیقی ایرانی با فلامنکو را در سر پروراند ...
و با بالاترین رتبه آموزش رابه اتمام رساند و به ایران بازگشت ...
و اندیشه تلفیق سازهای سنتی ایرانی را در فلامنگو دنبال کرد ...
و کتابی نوشت به نام " شما هم می توانید گیتار بنوازید " ..
وقتی به چک رفت و در پراگ مستقر شد با هنرمندان مختلف برنامه اجرا کرد ...
و اولین آلبوم رسمی اش را ...
با نام Tango Perso یا تانگوی ایرانی با 7 ترانه منتشر کرد ...
قطعه تانگوی ایرانی را برای شما در وبلاگ قرار داده ام که می شنوید ...
ترکیب نواهای ساز ایرانی و ملودیهای تند و ریتمیک فلامنگو ...
انگار روح موسیقیدان بزرگ " زریاب " را احضار می کند ....
ریشه های مشترک در تاریخ موسیقی کاتالون اسپانیا و ایران ...
تاريخ: جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 0:44
کتاب گفت و گوهای اورایانا فالاچی از کتابهای قدیمی کتابخانه ام است ...
ولی این روزها خواندن دویاره اش خیلی برایم جالب بود به خصوص مصاحبه اش با معمر قذافی در سال 1979 ..
که خواندنش در این روزهایی که ملتش او را نمی خواهد و برای دستگیری اش جایزه گذاشته اند خالی از لطف نیست ...
این مصاحبه در زیر چادری انجام گرفت که قذافی در آن سکونت داشت.
مکانی در مرکز حکومت طرابلس.
چادر پهناور و بزرگی که با پارچه های نفیسی تزیین شده بود و فرش های گران بها و مخده های بسیار بزرگ در چادر وجود داشت. با چراغ های الکتریکی به محیط ، نور مناسب و هنر مندانه ای داده شده بود.
دست چپ، تلویزیونی رنگی جا داشت. طبق معمول در تلویزیون
ملت را با مشت های گره کرده نشان می دادند که نام قذافی را برزبان دارند و به او
درود می فرستند. در مقابل
در ورودی خیمه، چند نفری بخاری هیزمی را با رنج دائم، گرم نگاه می داشتند.
او به عکس هایش خیلی اهمیت می دهد. خیلی دوست دارد او را
رهبر انقلاب بنامند.
رهبر انقلاب یک لباده ی سفید نخی نازک به تن داشت، حاشیه
هایش طلایی بود . مثل
یک آدم بدوی . مثل "پیتر اتول" در فیلم" لورنس عربستان ".
قذافی فکر میکند که خیلی خوش تیپ و دوست داشتنی است. او هرگز نمی پذیرد که دیگران او را نمی پسندند. پایش را با چکمهای پاشنه دار گران بهایی از چرم نازک و لطیفی پوشانده بود. حرکاتش خیلی قاطع بود.
مثل پادشاهی که دنیا را تغییر داده باشد. به نظر می رسد که
محیط و زندگی خارج از این قلعه را فراموش کرده است. قلعه ای که دور تا دورش
سربازان تا دندان مسلح هستند.
خارج از قلعه، شهری است که در آن بدبختی جریان دارد، شهری
است که با آمدن دو قطره باران تلفن ها از کار می افتد و خیابان ها دریاچه میشود.
قذافی با یک کودتای آمریکایی به قدرت رسید ، اما بلافاصله آمریکایی ها را بیرون کرد.
یک کتابچه ای در ابعاد هشت در پنج سانتی متری نوشته و با این کتابش به دموکراسی و پارلمان تف میکند . در این کتاب نوشته که زن ها فقط برای شیر دادن به بچه ها به دنیا می آیند . اگر مادرها به بچه هایشان شیر ندهند ، بچه ها مثل جوجه های ماشینی که گوشت های بی مزه دارند ، رشد خواهند کرد.
اسم این کتاب را " کتاب
سبز" گذاشته. او از رنگ سبز خوشش می آید. پرچم لیبی سبز است. دستمال هایی هم
که با آن دماغش را می گیرد سبز است.
وقتی که با او مصاحبه میکردم به یاد فرمانش افتادم که به
یک زیر دریایی مصری گفته بود، کشتی اقیانوس پیمای ملکه الیزابت که مملو از مسافر
به سوی "تل
آویو " می رفت، غرق شود . این فاجعه اتفاق نیفتاد ، زیرا قبل از خروج اژدرها،
فرماندهی زیردریایی با سادات مشورت کرده بود.
هم چنین به روزی میاندیشم که او تصمیم گرفت
"جلود" را برای خرید بمب اتمی به چین نزد "چوئن لای " بفرستد
، ولی چوئن لای به او بمب اتمی نفروخت...
راستی می دانستید که این قدر نچسب هستید؟ این
قدر کم دوست تان دارند؟
(با سر
و صدای غافل گیر کننده ای جواب می دهد): من را کسانی که ضد آزادی و ضد خلق هستند
دوست ندارند. برعکس مبارزین راه آزادی و توده ها مرا دوست دارند، همیشه و در همه
جا. من یک رئس جمهور و یا وزیر نیستم. من رهبر انقلابم. من به فلسفه ی آزادی،
مبارزه و کتاب سبزم مشغولم. و اگر شما می خواهید چهره ی من را بشناسید باید راجع
به کتاب سبزم از من بپرسید.
بسیار خوب از انقلاب صحبت میکنیم و از کتاب
سبز . کدام انقلاب ؟ من هرگز خسته نمی شوم که به یاد بیاورم پاپادوپولوس، موسولینی
و پینوشه هم دم از انقلاب می زدند. انقلاب هنگامی است که توسط توده ها انجام بگیرد
. به این انقلاب ، می گویند یک انقلاب مردمی . و نیز انقلابی که دیگران انجام دهند
اما بیانگر خواست توده ها باشد . آن هم انقلابی مردمی است . مردمی است به خاطر اینکه
هم حمایت توده ها را دارد و هم خواست آن ها را بیان میکند .
حرف هایتان خیلی روشن نیست . می شود مثالی بزنید؟
لیبی ، ایران و ویتنام. آن چه در سپتامبر 1969
در لیبی اتفاق افتاد ، یک انقلاب نبود ، یک کودتا بود . درست است یا نه ؟
ولی بعد انقلاب شد . من کودتا کردم و کارگران
انقلاب . کارگران کارخانه ها را اشغال کردند. به جای حقوق شریک شدند. سیستم اداری
شاهی را از بین بردند و کمیته های خلقی درست کردند . خلاصه، خودشان ، خودشان را آزاد
کردند . همین کار را هم دانشجویان کردند . به طوری که امروز در لیبی فقط مردم
حاکمیت میکنند و بس.
چه طور هر جا که میرویم فقط تصویر شما را می بینیم
؟ حتی در مقابل کلیسای کاتولیک ها که حالا انبار شده ، تصویر بزرگ شما با لباس
نظامی نصب شده است . به این ترتیب همه جا عکس شماست . در خیابان ها ، مغازه ها ، ادرات
. در هتل من حتی بشقاب هایی نقره ای می فروشند که تصویر شما در آن است .
به من چه ربطی دارد ؟ مردم این طور می خواهند .
شما خیلی چیزها را ممنوع می کنید . کاری جز
ممنوع کردن ندارید . شما چه طور پرستش تان را ممنوع نمی کنید ؟ در هر لحظه ای که
تلوزیون را روشن کنیم ، توده ها را می بینیم که با مشت های گره کرده فریاد می زنند
: قذافی
من چه کار می توانم بکنم؟
هیچ چیز . من هم وقتی کوچک بودم ، چنین صحنه
ای را برای موسولینی می دیدم .
این یک تهمت بزرگ است و جواب دقیقی می خواهد
.هیتلر و موسولینی از حمایت توده ها برای حکومت شان استفاده می کردند. ولی من از
حمایت مردم برای کمک به مردم استفاده میکنم . من کاری نمی کنم جز اینکه برای مردم پیام
بفرستم خودتان حکومت را در دست بگیرید . به همین خاطر هم مرا دوست دارند. بر عکس هیتلر
که می گفت "همه کار برای شما می کنم " ، من می گویم " شما
خودتان همه کار بکنید
."
جناب سرهنگ ، اگر شما را این اندازه دوست دارند
، چرا این همه از خودتان محافظت می کنید ؟ قبل ازاینکه من به اینجا بیایم ، سه بار
سربازان آماده ی شلیک جلوی مرا گرفتند. یک تانک هم دم در ورودی لوله هایش به طرف خیابان
است
.
فرامومش نکنید که اینجا یک پایگاه نظامی است .
و تازه ، تعبیر شما از این همه محافظت چیست ؟
معلوم می شود که شما در کشور خودتان هم محبوب
نیستید .
(با لبخند
جواب می دهد ) شما اول می گویید که من از سوی توده ها حمایت می شوم ، بعد می گویید
از خودم خیلی محافظت میکنم . چرا ضد و نقیض صحبت می کنید؟
نه برای ترس است . ملت از ترسش شما را تحسین
میکند و شما هم از ترس مواظب خودتان هستید .
به نظرم نتیجه گیری عجیبی است . یک نتیجه گیری
برای یک دیکتاتور
.
میبینم که شما خودتان را یک دیکتاتور می دانید
جناب سرهنگ ، نه رئیس جمهور ، نه وزیر! ممکن است به من بگویید که شما چه کاره
هستید؟
من رهبر انقلاب هستم . معلوم است که کتاب سبزم را نخوانده
اید.
برعکس آن را خوانده ام . می توان یک ربع ساعت
آن را خواند . به نظرتان نمیآید که کتابتان خیلی کوچک باشد ؟
شما هم حرف سادات را تکرار میکنید . چون که او
می گفت ، کتاب من کف دست جا می گیرد .
سادات درست می گوید . برای نوشتن آن ، چه قدر
وقت گذاشتید ؟
سال های زیاد ، قبل از پیدا کردن راه حل نهایی
. روی تاریخ بشریت ، جنگ های گذشته و حال خیلی تعمق کرده ام .
جدا؟ پس چگونه این نتیجه را گرفتید که
دموکراسی یک سیستم دیکتاتوری است . پارلمان تحمیلی است .
انتخابات یک نیرنگ است . این ها مسائلی است که در آن کتاب کوچک نوشته اید و مرا
متقاعد نمی کند .
برای اینکه خوب مطالعه اش نکردید . سعی نکرده اید که بفهمید
جماهیریه یعنی چه . شما باید در لیبی سکونت داشته باشید و مطالعه کنید که چگونه
کشوری دولت ندارد ، مجلس ندارد و اعتصابات هم درآن وجود ندارد . چنین کشوری ، جماهیریه
لیبی است. در
جماهیریه هیچ کس انتخاب نمی شود . انتخابات و نمایندگی وجود ندارد . چقدر
شما غربی ها سنتی هستید . شما فقط دموکراسی و جمهوری را می فهمید. حتی آماده ی
پذیرش زمان حال ، زمان توده ها و مردم نیستید . قبلا دوران پادشاهی بود و بعد
مبارزه ی انسان ها . جمهوری را دولت ها و رئس جمهور ها به وجود آوردند . حالا
بشریت این مرحله ی دوم را گذرانده و راه حل نهایی یعنی جماهیریه را به وجود آورده
است .
پس مخالفین کجا جا دارند ؟
کدام کخالف ؟ وقتی همه عضو کنگره ی خلق هستند
، چه احتیاجی به گروه های مخالف است ؟ مخالفت با چه چیزی ؟ مخالفت با دولت معنی
دارد و اگر دولت از بین برود و مردم خودشان حکومت کنند ، دیگر با چه کسی مخالفت می
شود ؟ با چیزی که وجود خارجی ندارد .
به هر حال من مخالف هستم .
مخالف چه کسی ؟
مخالف شما. برای اینکه جماهیریه مرا متقاعد
نمی کند، و حالا که مخالفت میکنم شما با من چه می کنید؟ مرا دستگیر کرده و اعدام
می کنید؟
صبورانه گفت : مسیر تاریخ بشریت را مطالعه کنید. آیا این
نیست که بشر همیشه می خواسته به قدرت برسد ؟ بله یا نه ؟ با جماهیریه بشریت به
قدرت می رسد. خواب و خیال به تحقق می پیوندد و مبارزه تمام می شود.
برای شما ممکن است تمام شده باشد اما برای من
نه . من می خواهم بدان چه بر سرم می آید اگر جماهیریه را نفی کنم؟
شما نمی توانید جماهیریه را نفی کنید . جماهیریه سرنوشت
جهان است . حاکمیت مردم ، مرحله ی نهایی است . در همه دنیا سرانجام به همت کتاب
سبز روز انقلاب فرا خواهد رسید . مردم قدرت را به دست می گیرند و راهنمای آنها
کتاب سبز خواهد بود
...
جناب سرهنگ در تمام این داستان آیا جای کوچکی
برای آزادی هست؟
آزادی ؟ کدام آزادی ؟ این خودش آزادی است .
تنهاآزادی واقعی همین است . چه طور چنین سوالی را از من می کنید؟
برای اینکه سال گذشته خواندم که شما چهل نظامی
را تیر باران کردید ، چون آنها مخالف جماهیریه بودند . در سال 1977 هم پنجاه و پنج
تن دیگر را به همین دلیل اعدام کردید . چندی پیش هم خواندم که در بنغازی در یک
میدان عمومی ، تعدادی از دانشجویان مخالف کتاب سبز را به دار کشیدید .
همین چیزها ست که اعتماد مرا از غرب سلب می کند . چرا این
حرف های غیر واقعی را می نویسند ؟
چه کسی می داند؟ شاید آدم های حسود این ها را
می نویسند . جناب سرهنگ آیا واقعا این کتابچه ی سبز دنیا را عوض خواهد کرد ؟
بدون شک . کتاب سبز محصول مبارزه ی بشریت است . کتاب سبز
راهنمای بشریت به سوی استقلال است . کتاب سبز انجیل است . یک انجیل جدید . انجیل
دوران معاصر ، دوران مردم .
شما زیاد هم فروتن نیستید ؟
نه ، اصلا فروتن نیستم . برای اینکه می توانم
در مقابل هجوم دنیا بایستم . برای اینکه با کتاب سبزم تمام مسائل بشر و جوامع را
حل کرده ام . یک
کلمه آن می تواند دنیا را یا نابود کند یا نجات دهد . کارتر می تواند در جهان جنگ
به راه بیندازد ، ولی برای دفاع در جهان سوم کتاب سبز کافی است . کتاب سبز من . یک
کلمه ی کتاب سبز می تواند دنیا را منفجر کند و ارزش ها را تغییر دهد .
جناب سرهنگ می توانم آخرین سوالم را مطرح کنم
؟
بله ... ولی کوتاه باشد .
شما به خدا اعتقاد دارید ؟
روشن است . البته ، چرا چنین سوالی از من می
کنید ؟
برای این که فکر می کردم شما خود خدا هستید!
قسمتهائی از کتاب " گفت گوهای اوریانا فالاچی "
تاريخ: دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 22:45
کیسان باپات بابورائو هزاره یا " آنه هزاره " ...
متولد 1937 است در بینگر روستائی کوچک در نزدیکی احمدنگر و پدرش کارگری ساده بود ..
و عمه ای بی فرزند او را به بمبئی برد تا درس بخواند و مجبور شد به خاطر مشکلات مالی خانواده بعد از مقطعی تحصیل را رها کند و کارکند .
گل فروشی و بعد مغازه ای کوچک با دو برادرش و بعد راننده ارتش.
و در این هنگام بود که کتاب گاندی و " وینوبا بهاوه " و " ویوه کاناندا " را خواند و دلش خواست فعال اجتماعی شود و در سال 1975 در حالیکه 38 سال داشت از ارتش بازخرید شد و رفت روستای زادگاهش رالیگان سیدی.
روستائیان را تشویق کرد تا سد بسازند و از سیستم آبیاری قطره ای استفاده کنند و هزاران درخت را سیراب کنند و در کمتر از ده سال روستایش به نمونه محیط زیستی تبدیل شد و دولت ایالت مهاراشترا این مدل را در روستاهای سراسر ایالت پیاده کرد .
او علاوه بر فعالیتهایش در این زمینه کارزاری علیه مصرف الکل و تنباکو به راه انداخت و با بی سوادی مبارزه کرد و سنتهای قدیمی جاهلانه را همچون جهیزیه و ازدواجهای مجلل و تبعیض طبقاتی ، به چالش گرفت .
و این باعث شد تا نامش در هندوستان و سراسر جهان شناخته شود و جوایزی را کسب کند که با تکیه بر این اعتبار شناخته شده ملی و جهانی به مبارزهای نو و عجیب در برابر فساد گسترده در هندوستان دست بزند .
سلاح " روزه سیاسی " ..
که قبلا هم از این سلاح در برابر مقاومت مقامات ایالتی مهاراشترا استفاده کرده بود تا مقامات فاسد را بر کنار کنند و در سال 2003 قانون حق دسترسی به اطلاعات را به تصویب برسانند .
و این سلاح موثر به کارزاری ملی بدل شد تا دولت ناچار در سال 2005 این قانون را در مجلس تصویب کرد .
فساد اداری همواره دغدغه این فعال اجتماعی بوده در سال 1991 با هدف تمرکز زدائی و انتقال قدرت به مردم او مجلس روستائی را بنیان گذاشت که هدفش مبارزه با فساد از طریق ارتباط مستقیم مردم با دولت است.
خواسته بعدی او تشکیل مرجعی رسیدگی کننده به شکایات مردم از دستگاههای دولتی است .
وی معتقد است مردم بهترین مرجع تصمیم گیری برای نظارت در درون یک نظام غیر متمرکز هستند و با سیستمی متمرکز و بدون پاسخگوئی امکان ایجاد و رشد فساد به راحتی امکانپذیر است .
در 5 آوریل 2011 آقای هزاره روزه تا حد مرگ را در " جنتر منتر " شروع کرد .
جائی که آن را با میدان تحریر قاهره مقایسه می کنند ..
دولت در 9 آوریل قبول کرد تا با تشکیل یک کمیته مشترک از دولت و جامعه مدنی پیش نویس این قانون تهیه گردد . حالا مشکل بر سر چگونگی مشارکت فعالین اجتماعی در تدوین قانون نظارت است .
دولت هند میگوید آقای هزاره، با
تصمیم به اجرای برنامه اعتصاب غذا تهدیدی برای امنیت عمومی کشور است .
پلیس به او مجوز اعتصاب غذای بیش از سه روز را
نداد و او و جمعی از همراهانش دستگیر شدند و از ادامه روزه منع شدند .
پس از دستگیری وی مردم زیادی از از دهلی و بمبئی و پونا و چنای به خیابانها آمدند و گرسنگی شان را سلاحی برای مبارزه با فساد اعلام کردند .
اقدام دولت به شدت از سوی احزاب سیاسی و معترضین خشمگین مورد اعتراض واقع شد ، آنها اعتقاد دارند این اقدام یک باز گشت به عقب برای دمکراسی هند است .
پلیس اصرار بر گرفتن تعهد از آقای هزاره را داشت و وی امتناع می کرد و هزاران نفر در اعتراض به این امر دستگیر شدند . مخالفان کمپینی تشکیل دادند و درخواست راه پیمائی کردند .
آنه هزاره، لایحه پیشنهادی دولت
در زمینه مبارزه با فساد را "شوخی بی رحمانهای" خوانده و مبارزه با
فساد را "دومین جنگ استقلال" هند توصیف کرد.
این فعال اجتماعی که برای قانونی که نخست
وزیر، دادگاه عالی و نمایندگان پارلمان را تحت پوشش قرار دهد مبارزه میکند .
پی چیدامبارام، وزیر کشور هند به خبرنگاران گفت:
"این دولت، مخالف اعتراضات
دموکراتیک و صلح آمیز نیست و اعتصاب غذای آقای هزاره اگر در چارچوب قانون باشد،
قابل قبول است."
نتایج یک تحقیق که اخیرا در هند انجام شده،
نشان میدهد که زیان فساد مالی در هند به میلیاردها دلار بالغ میشود و رشد
اقتصادی را مورد تهدید قرار میدهد.
مرد نحیف سپیدپوشی است که کلاه
مدل گاندی بر سر میگذارد و همچون او در
مبارزه با فساد و معضل فرهنگ رشوه در هند، شیوه اعتصاب غذا و اعتراض صلحآمیز رهبر
فقید هند را برگزیده است ، برای طبقات متوسط هند که نسبت به رسواییهای
مالی در کشور خشمگیناند، به یک نماد تبدیل شده است .
میلیونها نفر از طبقه متوسط هند حامی آنّا هزاره 74 ساله
هستند. پس از آزادی از زندان آقای هزاره در میدان راملیلای دهلی نو وارد اعتصاب
شده است . وی پنج کیلو وزن کم کرده است و توصیه پزشکان مبنی بر تزریق سرم را رد میکند.
رهبران احزاب از آقای هزاره خواستهاند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهد.
بنا بر آخرین آخبار رسیده، «آنا هزاره» در هند اعلام کرده
است که از صبح یکشنبه، اعتصاب غذای خود را خواهد شکست و پس از دوازده روز غذا
خواهد خورد....
پی نوشت :
منابع مورد استفاده :
ویکی پدیا
http://www.ndtv.com/article/india/who-is-anna-hazare-96883
تاريخ: جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 23:49
اولین بار که صدایش را شنیدم در تلوزیون بود ....
خانمی موقر با چهره ای متین و صدائی بسیار گرم و قوی و نوازشگر ...
در آن عالم کودکی انگار صدایش دست می کشید روی موهایم ..
پدر کمدی داشت پر از صفحات موسیقی و آنقدر به پایش پیچیدم ...
تا کاست های خانم " سیمین غانم " را برایم بگیرد ...
و تک تک شعر های ترانه هایش را با زیر و بم خاص صدای خانم غانم حفظ کرده بودم ....
هنوز که هنوز است کاستها را دارم ..
و در خانه پدر کاستی هست از صدای کودکی ام که برای پدر بزرگم ترانه هایش را می خواندم ...
در 22 فروردین 1322 در خانواده ای سنتی در تنکابن ( شهسوار ) بدنیا آمده ...
همچون خواهر و برادرش صدای خوشی داشت ...
و از 9 سالگی در جشن های مدرسه می خواند و نفر اول مسابقان آموزشگاههای کشور در سال 1341 شد ..
اولین اجرای تلوزیونی اش ترانه " موج خروشان " با تنظیم استاد حنانه و عباس زندی در سال 1347 بود ..
دوره موسیقی سنتی و ردیف را با استاد محمود کریمی و قواعد و سلفژ را نزد استاد حنانه آموخت ..
و مدتی نیز شاگرد استاد تجویدی بود ..
آلبوم قلک چشات با آثاری جاودانه و معروفترین ترانه اش " گل گلدون " ...
هنوز در خاطر دوستداران صدایش باقی است ...
آقای آرش نصیری مصاحبه ای با وی انجام داده ....
باشد که کوتاه زمانی را با این بانوی آواز ایران بگذرانیم و از او بشنویم در باره خودش ...
اول
مصاحبه خوب است كه از اول شروع كنم. اولين چيزى كه الان به ذهن من مى رسد، اين است
كه درباره نام فاميل شما بپرسم. «غانم» يعنى غنيمت گيرنده يا
غنيمت دهنده؟
غنيمت برنده.
پس لابد در خانواده شما سردارى كسى بوده كه
اهل غنيمت گرفتن و يا به قول شما غنيمت بردن بوده كه نام فاميل شما شده «غانم»...
(مى
خندد) راستش اينها را من درست نمى دانم، فقط معنى آن را مى دانم. پدرم
رئيس دارايى شمال بود كه بعدها به كار تجارت مشغول شد. از تهران منتقل شده بود به
شمال و ما رفتيم تنكابن. من هم آنجا متولد شدم.
در
آن حال و هواى سبز شايد بى مورد نباشد كه آهنگى از شما گل بكند و در يادها بماند
كه درباره گل و گلدون باشد...
من
به طور كل عاشق طبيعت هستم.
موسيقى را از همانجا شروع كرديد؟
نه. من حدود هشت سالم بود كه آمديم تهران. از
همان كودكى صدايم خوب بود و در جشن هاى كوچك مدرسه و خانواده مى خواندم تا اينكه
در آموزشگاه هاى كشور در دوره دبيرستان، مسابقه اى گذاشتند و من در سراسر كشور اول
شدم. بعد هم رفتم به هنرستان موسيقى.
يعنى قبل از آن به هنرستان موسيقى نمى رفتيد؟
نه.
پس
چطور بدون طى كردن دروس موسيقى در كشور اول شديد؟
بين
دختران جوان در مدرسه مسابقه گذاشتند و كسى كه سنتور خوب مى زد، پيانو خوب مى زد و
يا صداى خوبى داشت انتخاب مى شد و در برنامه هاى اردو كه مى گذاشتند آنهايى را كه
برنده مى شدند به عنوان جايزه مى بردند اردو. من مى خواندم؛ البته اين اول شدن از
نظر تكنيك خواندن نبود، از نظر وسعت صدا و انتخاب اشعار و اين جور چيزها اول شدم.
اشعار
به چه صورت بود؟
اشعار
انتخابى بود هر كس هر چيزى كه دلش مى خواست مى خواند و من يك تكه مثنوى خواندم و
يك ترانه.
آن شعر را كه خوانديد يادتان هست؟
نه يادم نيست. فقط مثنوى كه خواندم همان «بشنو از نى چون
حكايت مى كند» بود. آن موقع من هفده سالم بود.
بعد
از آن رفتيد به هنرستان موسيقى؟
بعد
از اينكه ديپلم گرفتم رفتم هنرستان موسيقى. در هنرستان آزاد موسيقى با استاد كريمى
كار مى كردم.
آن موقع كه داشتيد مثنوى را مى خوانديد لابد
دستگاه هاى موسيقى را نمى دانستيد. آيا الان يادتان هست كه آن را در چه دستگاهى
خوانده بوديد؟
بله
بله. (پيش خودش زمزمه مى كند) افشارى. دستگاهش كاملاً يادم است. البته بعد از آن
همانطورى كه گفتم رفتم پيش استاد محمود كريمى. ديپلم را گرفته بودم و رفتم پيش
ايشان و مدتى كار كردم و بعد از آن به راديو و تلويزيون دعوت شدم و رفتم آنجا، با
همه درگيرى ها و مشكلات خانوادگى. (مى خندد)
خانواده
طبيعتاً راضى نبودند ديگر...
بله! راضى نبودند. اينها را البته بارها گفته ام باز هم مى
خواهيد بنويسيد.
اشكالى ندارد؛ مختصرتر مى نويسم. در كشيده شدن
شما به سمت موسيقى چه عواملى دخيل بودند؟
بيشتر از همه تشويق اطرافيان و به هر حال شدت علاقه خودم
هم بود. يكى از اشخاصى هم كه خيلى تأثير داشت در زندگى من استاد حنانه بود. ايشان
خيلى به من مى گفتند كه هر سبكى كه خواستى مى توانى بخوانى؛ من هم از اين فرصت
استفاده كردم و آن زمان ترانه «قلك چشات» را خواندم. موسيقى ايرانى را خيلى دوست
داشتم ولى براى اينكه كارم خيلى محدود نباشد سعى كردم تعادل را حفظ كنم و موسيقى
پاپ را هم كار كردم. الان هم در كنسرت ها همين روال را ادامه مى دهم؛ هم پاپ و هم
سنتى.
موسيقى
پاپ شما هم كه بيشتر حالت موسيقى كلاسيك داشت و دارد يعنى نزديك نيست به موسيقى
پاپى كه ما مى شنويم و مى شنيديم. آيا از همان اول بنا داشتيد كه موسيقى سنگين ترى
كار كنيد؟
بله. استاد
حنانه به من گفته بودند كه تو مى توانى هم اپرا كار كنى، هم موسيقى ايرانى؛ صدايت
چيزى است بين شرق و غرب. هر سبكى كه بخواهى مى توانى كار كنى.
بعد از آن بود كه من تصميم گرفتم بيايم به سمت موسيقى پاپ،
اما فكر مى كنم موسيقى اى كه من مى خواندم، شبيه پاپهاى امروز نبود و حداقل هم شعر
و هم آهنگ سطح بالايى داشت.
گفتيد
اولين آهنگى را كه خوانده بوديد، «قلك چشات» بود. شعر و آهنگ مال چه كسانى بود؟
شعرش
را آقاى سعيد دبيرى ساخته بود و آهنگ آن را هم آقاى فريبرز لاچينى.
آهنگ «گل گلدون من» را هم بعضى ها مى گويند
ساخته فريبرز لاچينى است...
نه،
نه. اين آهنگ از ساخته هاى «فريدون شهبازيان» است با ملودى و تنظيم خودشان. شعر آن
هم ساخته آقاى «فرهاد شيبانى» است.
آيا
بعد از استاد محمد كريمى، نزد استادان ديگر هم كار كرديد؟
من آواز را با ايشان كار كردم، البته به طور خصوصى و پيش
خودم هم كار مى كردم با نوارهاى مختلف. از استاد حنانه هم سولفژ و تكنيك هاى
موسيقى را آموختم و پيانو را هم كه گفتم در حد مبتدى كار كردم.
اولين بارى كه صدايتان پخش شد، براى همين آهنگ
«قلك چشات» بود؟
نه، نه. قلك چشات نبود. من يك مدت موسيقى ايرانى كار مى
كردم و چند آهنگ خواندم، اما آنطورى كه دلم مى خواست راضى ام نكرد و بنابراين رفتم
به سمت موسيقى پاپ و بعد از آن هر دو را با هم حفظ كردم. از استاد تجويدى چندين
آهنگ دارم. از مهندس همايون خرم آهنگ دارم و همينطور ديگران. البته اولين بارى كه
صدايم پخش شد را يادم نيست، البته در تلويزيون نبود.
از
آهنگسازانى كه با آنها كار كرديد، كار كدام يك از آنها را بيشتر مى پسنديد؟
آهنگهايى كه از من هست كه نمى دانم شنيده ايد
يا نه - كه احتمالاً شنيده ايد - هم از آهنگسازان صاحب نام است. بعد از پخش قلك چشات
اكثر آهنگسازان علاقه مند كار با من شدند. آن آهنگ به طرز عجيبى مورد توجه قرار
گرفت، تا مدتها آهنگ روز بود و هيچ آهنگى نتوانست با آن رقابت كند. بعد از آن،
آهنگسازان خودشان پيشنهاد خواندن آهنگهايشان را دادند، ولى من هميشه در كادر بسته
كار كرده ام. يعنى موسيقى و موزيك و هنر خوانندگى براى من آنقدر عزيز و محترم بود
كه من به خودم اجازه نمى دادم در هر جا و موقعيتى آن را ارائه كنم، مگر جاهايى كه
مى ديدم واقعاً سطح بالايى دارند يا خيريه است و اينطور چيزها. راستش من به صورت شغل
و حرفه به مقوله خواندن نگاه نمى كردم، دوست نداشتم.
در اين قضيه خانواده شما چقدر نقش داشت؟
من به خانواده ام قول داده بودم كه خيلى از مسائل را رعايت
كنم و كردم. خانواده من خيلى متعهد بودند و سختگير...
طبيعتاً
براى يك دختر جوان كه كار هنرى مى كند و آن هم موسيقى، در شرايط قبل از انقلاب،
اگر آن قيد و بندها نبود، شايد شرايط براى شما فرق مى كرد و آنقدر نمى توانستيد
سوق پيدا كنيد به سمت موسيقى جدى...
بله،
ولى فكر مى كنم كه خود من هم شخصاً از درون آدم متعهدى هستم و خيلى قانون گرا و
لذا مسائل را رعايت مى كردم. از خيلى از مسائل گذشتم. چك سفيد مى آورند به اين
عنوان كه هر چقدر مى خواهى بگير ولى بيا در فلان جا بخوان ولى من هرگز اين كار را
نكردم. من به خانواده ام قول داده بودم. البته قبل از اينكه ازدواج كنم كه اصلاً
اجازه نداشتم كه بروم.
بعد از ازدواجم رفتم و به همسرم قول دادم كه همه چيز را رعايت مى كنم. موسيقى در كنار زندگى ام قرار دارد. هميشه هم همينطور بودم. شايد خيلى وقتها هم مورد سرزنش قرار گرفتم كه با اين صدا چرا آن طور كه بايد حرفه اى كار نكردم و من هميشه جوابم اين بود كه موسيقى برايم خيلى گرامى و عزيز است و من دوست ندارم كه به عنوان حرفه از آن استفاده كنم. زندگى اول و موسيقى هم در كنارش.
در
كنار اين مسائل آيا به كار ديگر يا تحصيل نپرداختيد؟
يك مقدار در زمينه دكوراسيون، عروسك سازى و كارهاى هنرى
اينطورى كار كردم به عنوان حرفه كار ديگرى نكردم.
به هرحال خيلى ها هستند كه در اين زمينه
موسيقى حرفه اى كار مى كنند. شما به هر دليل اين كار را نكرديد كه بخشى بر مى گردد
به شرايط خانوادگى، شرايطى كه هر دختر ايرانى حتماً آن مشكلات را داشته و دارد.
شما كه نمى خواهيد اين مسأله را رد كنيد كه مى توان يك موزيسين حرفه اى بود؟
من هرگز رد نمى كنم و هيچ كس را هم سرزنش نمى كنم كه چرا.
مى گويم من شخصاً اين را پذيرفتم. من خودم اين طورى بودم كه موسيقى برايم آنقدر
عزيز و محترم بود كه نمى خواستم در هيچ حالتى به خاطر پول بروم آهنگى را كه دوست
ندارم، بخوانم. آدم وقتى حرفه اش موسيقى باشد، به خاطر پول شايد از يك سرى چيزها
بگذرد. من اين كار را نكردم، چون دوست نداشتم. هر كس حرفه اش اين است هر كار كه
دوست دارد انجام دهد. اشكالى هم ندارد.
يكى
از استادان ما از قول يكى از فلاسفه مى گفت كه خوشبختى اين است كه آدم عشق اش
معاشش باشد. اين هم هست. يعنى خيلى ها هم هستند كه اين خوشبختى را داشتند كه آن
چيزى را كه دلشان خواست خوانده اند و ساخته اند و از اين راه زندگى شان هم تأمين
شد.
بله.
اين كه گفتم عقيده شخصى خودم است. آن آقاى فلسفه دان هم ايده اش اين بود كه شما
گفتيد. من معتقدم و معتقد بودم به كارى كه كردم. الآن هم اگر دوباره هجده ساله
شوم، باز هم حاضر نيستم موسيقى را حرفه اى كار كنم.
البته
من هم كارم مثل شماست و همين كار روزنامه نگارى كار دل من است و به اصلاح شغل دوم
و بنابراين احساس شما را درك مى كنم.
حس
مى كنيد؟ دقيقاً همين است. دقيقاً پيداست. يك خواننده با علاقه مى آيد جلو. چند
كار قشنگ مى خواند. بعد كه حرفه اى مى شود، كارهاى مبتذلش هم خيلى زياد مى شود و
خيلى راحت همه چيز را به خاطر پول قبول مى كند. مجبور مى شود برود زير سلطه
آدمهايى كه به صورت حرفه اى و به بازار فروش نگاه مى كنند. من البته هيچ كس را
سرزنش نمى كنم. به هرحال زندگى هم خرج دارد. چرا كه نه؟ مى تواند از اين راه امرار
معاش كند.
گفتيد كه وقتى ازدواج كرديد راحت تر توانستيد
به كار موسيقى ادامه دهيد...
بله. هر بار كه برايم موقعيتى پيش مى آمد كه
ازدواج كنم همه مخالف خواندنم بودند. آن موقع مثل الان نبود و شرايط مساعد نبود،
ولى من معتقد بودم كه بايد با كسى ازدواج كنم كه با كار موسيقى من مخالفت نكند و
بعد به شوهرم هم تعهد دادم كه حريم همه چيز را حفظ مى كنم و كردم.
همسرتان
هم در كار موسيقى هستند؟
نه، ولى علاقه مند به موسيقى هستند. من كار اصلى و جدى
موسيقى خودم را هم بعد از ازدواج شروع كردم. موقعى كه ازدواج كردم حدود بيست و پنج
سال داشتم و تازه رفته بودم تلويزيون و هنوز به آن صورت كارى انجام نداده بودم و
همسرم هم موافق كار موسيقى بودند و پذيرفتند. همان طورى كه كار مى كردم، تمرين موسيقى
هم مى كردم. پيش استادانى كه گفتم و خودم هم از راه نوار تمرين مى كردم. آقاى
استاد تجويدى آهنگساز بعضى كارهايم بودند، اما نقش استادى را هم برايم داشتند.
چند
آهنگ خوانده ايد؟
سئوال هاى سخت مى كنيد، راستش من يادم نيست.
آلبوم
مستقل هم داريد؟
بله، سه آلبوم دارم. آن وقت ها آلبوم مثل الان
نبود و روالش فرق مى كرد. من به طور كلى در راديو كه كار مى كردم و با اركستر بزرگ
راديو و تلويزيون حداقل ماهى يك بار آهنگى را اجرا مى كرديم و ضبط مى كرديم، ولى
اين آهنگ ها هميشه شعر و آهنگش خيلى خوب نبود. گرچه من هميشه بهترين ها را انتخاب
مى كردم، با اين حال همه آنها آن طورى نبود كه ماندگار باشد.
بيشتر آهنگ ها در حد متوسط بودند. شايد حدود صد آهنگ
خوانده باشم كه تعدادى را دست چين كردم. البته من نفهميدم كه بقيه آهنگ ها و كلاً
آهنگ هايى كه در راديو و تلويزيون آرشيو شده بودند، چطور سر از كلتكس درآوردند. يعنى
بعداً از راه هاى ديگرى رفت آن طرف و تكثير شد و CD شد. من خودم اصلاً در جريان نبودم و هيچ
استفاده اى از آن
CD ها نبردم.
اولين
بارى كه حقوقى براى خواندن گرفتيد، آيا يادتان هست؟
ببينيد، راديو و تلويزيون آن موقع براى ما جنبه
مادى نداشت. آن موقع مى گفتند كه اينجا محلى است كه مى خوانيد و اينجا شهرت پيدا
مى كنيد مى رويد به كاباره و اين حرف ها. خيلى ها اين كار را مى كردند، ولى من
نكردم. من محدوديت هنرى ام تا اين حد بود كه سالى يكى دو كنسرت مى گذاشتم، بعد هم
در خيريه ها و انجمن هاى فرهنگى مى خواندم.
به
غير از اين در جايى ديگر به اصطلاح كار نمى كردم. راديو و تلويزيون شايد چيزى در
حدود پول لباس و رفت و آمد ما را مى داد و ديگر درآمدى براى ما نداشت.
وقتى داشت انقلاب مى شد، به اين فكر مى كرديد
كه ممكن است منع شويد از خواندن؟
نه، من به چنين چيزى فكر نمى كردم. وقتى هم كه پيش آمد، من
با آن خيلى عادى برخورد كردم. بيشتر وقتم را گذاشتم در كارهاى دكوراسيون و باغ. يك
تكه زمين در لواسان بود كه گرفتيم درختكارى و كارهاى ديگرش را انجام مى داديم. احساس
كمبودى نكرديم تا اينكه دوباره مجوز دادند.
لابد
اين به علت اين بود كه شما به موسيقى حرفه اى نگاه نمى كرديد. البته برايتان مهم
بود، ولى حياتى نبود...
بله، براى من حياتى نبود. براى اينكه من از درون احساس
كمبود نمى كردم. درونم پر بود از عشق به خدا، طبيعت و همه چيز. احساس كمبود
اينجورى نكردم تا اينكه زمان گذشت و فضا باز شد و دوباره مجوز دادند. البته نه
براى تك خوانى (مى خندد). من برايم خواندن خيلى مهم نبود، چون اگر اينطورى بود، من
هم مثل خيلى ها مى رفتم خارج و آنجا مى خواندم. چند بار رفتم و آمدم و خيلى هم به
من پيشنهاد دادند، ولى من دوست داشتم در ايران زندگى كنم و اينجا را انتخاب كرده
بودم و راضى بودم. به غير از اينها، كسى كه خواندن را از من نگرفته بود. من مى
خواندم براى خودم، حالا ديگران نمى شنيدند. ولى خودم كه مى خواندم (مى خندد)
و
در جمع هاى خانوادگى...
بله، من از بچگى در جمع هاى خانوادگى مى خواندم.
اولين
بارى كه در بعد از انقلاب كنسرت داديد را يادتان هست؟ فكر مى كنم اين ديگر يادتان
باشد. يعنى تقريباً مطمئنم اين ديگر حتى تاريخ و ساعتش يادتان هست...
نه، يادم نيست. اما در كاغذها و نوشته ها هست. دقيق نمى
دانم، ولى در كتاب «گل گلدون» هست. يادم هست كه بعد از بيست سال بود.
يعنى هفتاد و هفت.
بله، همان سال. در يك سينما بود كه سن اش را درست كرده
بودند. بگذار فكر كنم.
آها، اسم الانش سينما صحرا است. آن موقع ريوولى بود. اولين
كنسرتم آنجا بود. همه روى زمين نشسته بودند و پشت درها هم غلغله بود.
وقتى
كسى بيست سال در صحنه نيست، طبيعتاً يك نسل ديگر مى آيد و او ممكن است فراموش شود.
شما فكر نمى كرديد كه فراموش شده ايد؟
ببينيد، من زياد پايبند شهرت نبودم. عاشق اين
مسائل نبوده و نيستم. موسيقى را خيلى دوست دارم و برايم هم خيلى محترم است، ولى از
درون زياد اين طورى نبودم كه نبودنش مرا آزار بدهد و اينكه فراموش بشوم. من عادت
كرده بودم، يعنى خودم را قانع مى كنم به آنچه هست. به خودم مى گويم كه بايد
اينطورى باشد و مى پذيرم. برايم مهم هم نبود كه شهرتم از بين برود.
با
اين حال رفتيد داخل سالن و ديديد سالن پر است و حتى جوان ها و نوجوان ها هم مى
شناسندت.
گريه ام گرفته بود. تمام
بچه ها و جوان ها گل گلدون را مى خواندند.
تاريخ: چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 23:59
امیر نادری شصت و شش ساله است و ساکن آمریکا ...
و کلی فیلم ساخته و در جشنواره های معتبر شرکت کرده و جایزه برده ...
اما برای من امیر نادری یعنی ساز دهنی یعنی دونده یعنی خداحافظ رفیق ..
یعنی هرچه در این خاک ساخته و طعم و بوی اینجا را دارد ...
همانطور که خودش هم علیرغم لباسهای مد روز و عینک آفتابی گران قیمت و اودکلنهای پاریسی ....
رنگ و روی آبادانی و لهجه زیبای احمد آبادی را حفظ کرده ..
و زبان که به سخن باز می کند امیر نادری سالها قبل می شود که تازه سینما را مزه مزه می کرد ...
پدر را قبل از تولد از دست می دهد و مادر را در شش سالگی..
و با برادرش زیر سایه خاله قد می کشد و در کوچه بزرگ می شود ...
و همه کار می کند از تخمه فروشی جلوی در سینما تا کنترلچی و آپارتچی در سینماهای آبادان ...
تا با برادر می آید تهران ....
فیلم " قیصر" ، بهنوعی فیلم «اولین»ها هم بود.
غیر از خود فیلم که اولین نمونه از نوع دیگر سینمای ایران است، در همان چند دقیقۀ اول، روی تصاویر تیتراژش کلی نامهای امروز بسیار آشنا دارد که آنروزها برای اولین بار دیده و شنیده میشد.
بازیگرانی چون «جمشید مشایخی» و «بهمن مفید» که از تئاتر آمده بودند و اولین کار سینماییشان بود، تا «اسفندیار منفردزاده» که اولین موسیقی متن فیلم را ساخته بود.
نام «عباس کیارستمی» را
هم اولین بار در این فیلم دیدیم. همان چند دقیقه تیتراژ اول فیلم کار او بود. و
اسم «امیر نادری» را هم، که عکسهای فیلم را گرفته بود.
امیر نادری را باید از زبان امیر نادری شنید ...
برای همین عین متن مصاحبه ای را که سایت " آبادان شهر خدا " با وی انجام داده را ..
برایتان در این پست می گذارم ...
لحن صمیمانه و صریح و بی اطوارش پس از سالها دوری از این خاک بسیار لذتبخش است ....
آقای نادری خودتان را برای بازدید کنندگان این سایت معرفی کنید:
امیر نادری هستم،بچهء شهر نفت و تفت: آبادان
و؟؟؟
ها؟خب اصلش همین بود که گفتم!!!هنوز هم بگم؟
باشه پس گوش کن:
امیر نادری،متولد سال 1325 توی یکی از کوچه های خیابون اروسیه به دنیا اومدم،یه برادر داشتم که چند سالی از خودم بزرگتر بود،اگر به سر خور بودن متهمم نکنی باید بگم که چهار ماه قبل از اینکه بدنیا بیام بابا فوت کرد و زمانی که شش ساله بودم ننه را هم از دست دادم و بعد از آن زیر سایهء خدا بیامرز خاله ای که تنها کس من هم محسوب میشد بهمراه برادرم قد کشیدم البته اگر بخوام راستش را بگم باید بگم که توی کوچه پس کوچه های شهر و روی اسفالتهای داغ لینای احمد آباد بزرگ شدیم و شب به شب میرفتیم تو خونه می خوابیدیم، اونم به شرطی که جای دیگه ای برای خوابیدن گیرموم نمیومد،اونروزا تو آبادان مخصوصاً بین بچه های احمد آباد رسم بود که هر کس یه اسم مستعار هم داشته باشه که بعضی وقتها از اسم اصلیمون هم مشهور تر و مصطلح تر بود، من هم علیرغم هیکل تپل و چاقالویی که داشتم،صورتم دراز و کشیده بود،به همین دلیل به«امیر کله کتابی» معروف بودم.
ناراحت نمیشدید از این اسم؟
نه!!! خب اسمم بود دیگه...تو از اسمت ناراحت میشی؟؟؟
خب بگذریم.درس و کار و ...
وا... درس که... میخوندیم نه که نمی خوندیم ولی برامون یک اصل نبود،اصل برامون کار بود و در اوردن یه لقمه نون و پول بلیط سینما نور و سینما کیوان و بقیه سینماها که توی آبادان اونروز کم هم نبودن.درس می خوندم ولی بچه درسخون و همیشه کلاس برویی نبودم،اول کار و بعد تفریح و آخرش هم درس!!!
چی کار میکردی؟
هر کار که گیر بیومد، مهم این بود که کار خلاف نباشه و پول خوبی هم توش در بیاد، بقیه اش دیگه حل بود....
مثلاً؟
وا... بیشتر کارامون تو مایه ء سینما و فیلم بود. از تخمه فروشی و خنجر والی فروشی دم در سینما، تا بلیط فروشی و بازار سیاه گردونی توی سینما، بعد از یه مدتی هم که توی کار واردتر شده بودم،با بچه های سینماها رفیق شده بودم،شدم کنترلچی سالن و آخرش هم مدتی آپاراتچی سینما نور بودم.هر چی بود از سینما و فیلم و اکشن بدور نبودم،یه مدتی هم رفتم توی یه عکاسی توی کفیشه کار کردم.
پس حسابی عشق فیلم بودید؟
حسابی...اصلاً همه بچه احمدآبادیها توی همین حال و هوا بودن،همگی عشق فیلم بودیم حتی اگه یه کلاس سواد هم نداشتیم ولی بازیگرای هالیوود رو کاملاً با بیوگرافیشون می شناختیم،میدونستیم کی چند سالشه و چند بار عاشق شده و الان با کی رفیقه و شام چی دوست داره بخوره و من هم عاشق «سال مینو» بودم و هنرمند رویایی من سال مینو بود،همیشه یه عکس سال مینو رو لای یه چیزی داشتم و هر وقت فرصتی پیش میومد یه نگاهی بهش مینداختم....
کار حرفه ای سینما را هم توی همون سالها شروع کردید؟
نه بابا،حالا کو تا کار حرفه ای سینما.مگه تا اینجا که برات گفتم چند سالم بود؟تازه شده بودم 14 سال و هنوز مو تو صورتم در نیومده بود،هنوز دارم از آبادان برات میگم،کار کارگردانی و این چیزا توی تهران شروع شد،ولی عشقش مال آبادان بود...
پس چطور شد که به تهران رفتی؟
وا... اول برادرم رفت تهران، بعد من رفتم،یعنی اینکه اول اون رفت دنبال کار و یه زندگی،که همونجا هم زن گرفت و ماندگار تهران شد،من هم بعد از رفتن برادرم خیلی احساس تنهایی می کردم، خاله هم دیگه به رحمت خدا رفته بود و دیگه راستی راستی یتیم شده بودم،به همین خاطر 15 سالم که شد راه افتادم و رفتم پیش برادرم....البته توی تهران هم قصهء آبادان داشت تکرار می شد و روزها توی کوچه و خیابونا می گذشت و فقط شبها میومدم خونه و میخوابیدم،البته از صبح تا شب دنبال کار می گشتم و کار هم گیر نمیومد،در واقع توی آبادان خودمون چیزی که کم نبود کار بود،ولی من میخواستم توی تهران و نزدیک برادرم باشم تا اینکه با یک آقایی دوست شدم به نام «ایزدی»،که توی یک عکاسی توی مرکز شهر تهران شاگردی می کرد و دست من را هم توی همون مغازهء عکاسی بند کرد...کارم چی بود؟؟؟جارو پارو می کردم،فرمون میرفتم،چایی میووردم،از کبابی برای نهار صاحب مغازه غذا میووردم و روزی پنج تومن هم دستمزد می گرفتم....بعد از مدتی همینطور خرد خرد به من پول میدادند تا برای مغازه کاغذ بخرم و من دستپاکی خودم رو به اونها ثابت کرده بودم،یک بار هم صد تومن پول توی مغازه مونده بود و من ندزدیدم و به صاحب مغازه برگرداندم،خیلی خوشش اومد.شنیدم که به بقیه می گفت:این خیلی پسر خوبیه،اصلاً خوزستانیها همشون بچه های خوب و دست پاکی هستند.... و اینجور شد که از من خواست تا دیگه شبها برم و توی همون مغازه بخوابم.
و شما هم قبول کردید؟
با کله قبول کردم!!!خونهء برادر من فقط یک اطاق داشت و خودش و خانمش هر دو جوان بودن ، من هم خیلی خجالت می کشیدم، به همین خاطر فوراً قبول کردم و لحاف و دشکم رو همون شب به مغازه منتقل کردم.
چطور به سینما و فیلم راه پیدا کردید؟
توی اون عکاسخونه ای که من کار می کردم آدمهای زیادی رفت و آمد داشتن، زن و مردهای جالبی رو می شد توی اون مغازه دید،همۀ دلم به عکس زنهايي که تو عکاسخانه رنگ ميکردن خوش بود. اسم يکيشون خانم روشن بود و مث روفيا خال داشت ، یک آقایی هم اونجا رفت و آمد داشت به نام علیرضا که با صاحب عکاسخانه خیلی رفیق بود و برادر همین آقای زرین دست،تصویربردار معروف سینما بودن.ما هم که حسابی عاشق رسیدن به سینما و فیلم بودیم،هوای این آقا رو داشتیم و سعی می کردیم هر جور شده دلش رو بدست بیاریم،از قضا این بندهء خدا هم از ما خیلی خوشش اومده بود و وقتی باهاش موضوع رو مطرح کردم خیلی زود ترتیب ملاقات من رو با برادرشون دادن و سفارش هم کردن که من عکاس خیلی خوبی هستم و قرار شد برم بشم دستیار آقای زرین دست یکی از بهترین مردان پشت دوربین سینمای ایران.
کی و چه زمانی این اتفاق افتاد که شما دستیار ایشون شدید؟
هیچوقت!!! اصلاً پیش نیومد که من برای ایشون دستیاری کنم.هر دفعه که قولی می گرفتم،به یه شکلی بهم می خورد و من سرم بی کلاه می موند!!!فقط خوبیش این بود که از اخبار سینمای ایران از نزدیک خبردار بودم و گاهی بازیگران طراز اول سینمای اونروزها رو از نزدیک می دیدم...تا اینکه یه روز شنیدم قراره آقای مسعود کیمیایی یک فیلمی رو بسازه(قیصر) و داره نیروهاش رو جمع و جور می کنه،من هم پا شدم و رفتم پیش آقای کیمیایی،کیارستمی هم اونجا بود،دیگه خسته شده بودم از این همه سگ دو زدن و به هیچ جا نرسیدن، رفتم جلو و گفتم:سلام آقای کیمیایی،من امیر نادری هستم،از دوستان آقای زرین دست، کارم عکاسیه و میخوام عکسهای پشت صحنهء این فیلم رو من بگیرم....آقای کیمیایی هم نگاهی به من انداختند و گفتند باشه، قبوله شما هم عکاس پشت صحنهء من باش،... منهم فوری برگشتم و گفتم: پس لطفاً ششصد تومن پول به من بدید تا همین حالا برم و یک دوربین عکاسی بخرم!!!خیلی خندید، اصلاً همه خندیدن و همین باعث شد تا برای من دوربینی خریدند و من برای اولین بار در تیتراژ فیلم سینمایی قیصر اسم خودم رو دیدم.
خداحافظ رفیق را کی ساختید؟
خداحافظ رفیق هم حکایت خودش رو داره،توی سینمای اونروز ایران، برای هر فیلم خیلی خرج میشد ،بعضی از فیلمها تا پنجاه هزار تومن هم هزینه بر میداشتن،به همین دلیل هم تهیه کننده ها اصلاً جرات ریسک کردن و میدون دادن به جدیدها رو نداشتن و سعی می کردن با همون قدیمیها کار کنند ولی سرمایه اشون هرز نره و به خطر نیفته...فیلم خداحافظ رفیق اولین فیلم کم هزینهء سینمای ایران بود که با هزینهء بسیار کمی نسبت به فیلمهای ایرانی دیگه ساخته شد.
ساز دهنی را هم شما ساختید، نه؟
ساز دهنی شاید ماندگارترین کار من بود که به سفارش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آن زمان ساختم...هنوز هم خبر دارم که در مدارس ایران به بچه های گوشتالو و چاق،امیرو می گویند .
اسم شما هم امیر بود و چاق و گوشتالو،این اتفاقی بود یا اینکه....؟
وا... چی بگم؟خب این امیرو یه جورایی خود من بودم و من شخصیت دوران کودکی و حرمان و محرومیت رو سعی کردم نشون بدم.
کی و چه زمانی از ایران رفتید؟
من در سال 1365 به سوئد رفتم و همونجا هم مقیم شدم ولی الان مدتی هست که در آمریکا جا خوش کردم و ماندگار شدم.
تاريخ: سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ ساعت: 0:27
امشب در برنامه 90 مردی را دیدم که در زمان خردسالی ام ...
همه مردان فامیل با صدای گرم و پرشور و اطلاعات فوق العاده اش ...
به تماشای فوتبال و کشتی می نشستند ...
عطا الله بهمنش که عمل جراحی داشته و حالا در بیمارستان بستری است ....
صحنه های سیاه و سپید مسایقه فوتبال در استادیوم امجدیه ...
و بهمنش که از کنار زمین با صدایی گرم و جملات خاص خودش مسابقه را گزارش می کرد ...
دنیایی از خاطرات را در ذهنم فرو ریخت ....
فروردین 1302 در کرمانشاه بدنیا آمده ...
ورزشکار بوده آنهم در رشته دو و میدانی و چندین دوره قهرمان دو و میدانی تهران در رشته های نیمه استقامت ..
دفاع راست تیم فوتبال بانک ملی هم بوده و در رشته های تنیس و کوهنوردی هم فعالیت کرده ..
ولی مهمترین علافه و فعالیتش در کشتی بوده و پنج سال هم دبیر و نایب رئیس فدراسیون کشتی ایران بوده ..
و اولین گزارش زنده ورزشی در ایران را در سال 1337 ...
برای مسابقه دو و میدانی تیم ملی ایران و عراق در رادیو انجام داد ...
اولین نوشته های ورزشی اش در مجله " نیرو و راستی " قلم خورد ...
و بعد تا سال 1337 در نشریه امید ایران و پس از آن از نویسندگان اصلی هفته نامه کیهان ورزشی شد ..
و همزمان با روزنامه اطلاعات ، گلبانگ ، روزنامه ری و ایران ورزشی همکاری داشت ..
دو کتاب از او به جای مانده :
" جهانی فوتبال از آغاز تا ۲۰۰۲ " کتابی از عطاالله بهمنش و محمود اکرامی در باره تاریخ جام جهانی فوتبال
" بازیهای المپیک از آغاز تا امروز "
نمونه ای از سبک خاص گزارش فوتبالش به نقل از سایت ایران گشت :
" بهمنش در گزارش بازي ميان آلمان و مراكش در جام جهانی 1970 در حالي كه دروازه بان مراكش اسطوره وار چندين توپ را مهار و از سقوط دروازه خويش جلوگيري كرده بود گفت،
...اينچنين به نظر مياد كه گلر مراكش در دروازه را قفل كرده و كليدش رو انداخته رو پشت بوم كازابلانكا!! "
آقای جهانگیر کوثری که خود از مجریان بنام برنامه های ورزشی است ...
مطلب جالبی در باره گزارشگری عطالله بهمنش دارد که بسیار جالب و خواندنی است ...
"
كار خبر و گزارش ورزشي از زماني جدي شد كه اولين باشگاه ورزشي ايران در تهران شكل
گرفت. عده اي از اعيان و اشراف به اتفاق نمايندگان سياسي ديگر كشورها اقدام به
تاسيس كلوبي به نام كلوب اسب سواري و چوگان كردند و براي تبليغ آن در راديو و در
برنامه هاي جداگانه مسابقات آن را تفسير مي كردند.
به دنبال آن كلوب هاي ديگري تشكيل شد تا سال 1322 كه باشگاه هاي شعاع و نيكنام آغاز به كار كردند و باشگاه دوچرخه سواران نيز پا گرفت كه بعدها به تاج تغيير نام داد و در نهايت استقلا ل شد. از سال 1330 به بعد بايد كار گزارش و گزارشگري را جدي گرفت.
عطاءالله بهمنش، اولين گزارشگر واقعي بود كه در راديو مسابقات دووميداني را گزارش مي كرد. او معيارها و اصول گزارشگري را بر اساس قـريحـه و عشق دروني خود به ورزش به ويژه دووميداني، منسجم و مدون كرد.
بهمنش گزارش فوتبال از راديو را به گونه اي انجام مي داد كه شنوندگان خود را در ورزشگاه حس مي كردند. لحن نرم، واژه هاي فارسي زيبا و تسلط بر فضاي مسابقه، از او يك گزارشگر مبتكر ساخت.
بهمنش به مرور زمان در رشته هاي فوتبال و كشتي تسلط بيشتري پيدا كرد و با مطالعه در اين زمينه به عنوان بدعت گذار اين حرفه شناخته شد.
بهمنش در هيچ دانشگاه يا مدرسه اي درس گـزارشگري نخوانده بود. آنچه در زمينه گزارشگري راديو و تلويزيون اتفاق افتاد، نتيجه تلاش و كنكاش شخص بهمنش بود كه بعدها به عنوان الگو و نمونه قابل تقليد گزارشگران، جوان ترها به آن اعتماد داشتند.
حبيب روشن زاده و مانوك خدابخشيان، ديگر گزارشگران نسل هاي بعد و همزمان با بهمنش بودند كه خدابخشيان با تخصصي كردن گزارش هاي خود در رشته فوتبال به آن ابعاد تازه اي داد و تفسير و تحليل را به گزارشگري اضافه كرد.
با تاكيد برتاريخ هاي ياد شده درمي يابيم كه اين حرفه در ايران بسيار جوان و بي تجربه است و با وجود رشد فزاينده ورزش در جهان، گزارشگران ما هنوز اين امكان را ندارند كه در يك كلا س يا دانشكده امور اوليه آن را بياموزند.
گزارشگران جوان امروزي نيز ارزش هاي خود را دارند وگرچه بار فني و فرهنگي آنان ضعيف تر شده است، اما توانسته اند با جريان روز اين حرفه خود را هماهنگ كنند... "
و زیباترین خاطره اش از فوتبال از زبان خودش :
" خاطره که خیلی زیاد است ولی یکی از آنها برای من هرگز فراموش نمی شود.
من برای دیدن بازیهای جام جهانی 1966 رفتم به لندن. یک بازی بود میان تیم های کره شمالی و پرتغال. کره یی ها از آسیا آمده بودند و هیچ کس حتی نمی دانست آنها کی هستند. ولی پرتغالی ها با تیمی حرفه یی و سابقه یی طولانی به میدان آمده بودند. یادم می آید که " اوزه بیو" نیز برای پرتغالی ها توپ می زد.
بازی شروع شد و کره یی ها دروازه پرتغال را بازکردند. هنوز چند دقیقه یی از گل اول نگذشته بود که کره یی ها گل دوم و سوم را نیز به دروازه پرتغال وارد کردند! همه مانده بودند که این کره شمالی چگونه موفق به انجام چنین کاری شده بود و نفس ها در سینه حبس شده بود. سرانجام پرتغالی ها به خود آمدند و در میان ناباوری هزاران بیننده آن روز با زدن پنج گل پیاپی موفق به شکست کره شمالی شدند.
اگر کره یی ها کمی حرفه یی تر بودند و تجربه بهتری داشتند این نتیجه تغییر رقم نمی خورد. به هر حال پرتغالی ها نشان دادند که دود از کنده بلند می شود.
کره شمالی آن سال لقب"توفان زرد" را به خود اختصاص داد و به دور دوم راه یافت. ولی آن بازی با پرتغال هیچ گاه از خاطر من نخواهد رفت.
سال بعد از بازیهای جام جهانی فیلمی در مورد آن بازیها به ایران آمد به نام" گل". این اولین فیلم ورزشی بود که با استفاده از 37 دوربین ساخته شده بود. من این فیلم را دوبله کرده بودم و این یکی از افتخارات بزرگ من بود در آن زمان. ای کاش امروز به آن فیلم دسترسی داشتم. "
از صمیم قلب برای این بزرگمرد صحنه ورزش ایران آرزوی بهبودی عاجل دارم ...
پی نوشت : دوستان علاقه مند می توانند در باره استاد بهمنش در لینکهای ذیل بیشتر بخوانند
http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1384/840201/Irshahr/armansh.htm
http://www.footballmedia.net/articles.asp?id=942